آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

بخش ویژه:نسل آلترناتیو

نسل آلترناتیو
(نسل پنجم مارکسیست‌ها در ایران و ضرورت گذار از واژه به مبارزه)
هیات تحریریۀ نشریۀ الکترونیکی آلترناتیو

در ادبیاتی که تا کنون در نوشته های گوناگون توسط آلترناتیو به کار رفته، واژۀ ”نسل“ و در قالب تعابیری نظیر نسل نوین مارکسیست، نسل ما، نسل انقلاب 1357 و … جایگاه ویژه ای داشته است. برخی رفقا به ما خرده گرفته اند که چرا مفهومی با محتوای ”بیولوژیک“ یا ”بیوسوشیولوژیک“ (یعنی نسل) چنین جایگاهی را در تحلیل ها و اساسا در هویت سیاسی ما به خود اختصاص داده است؟ و آیا اصولا یک تحلیل مارکسیستی می تواند استفاده از چنین مقولاتی را تاب بیاورد؟ به راستی ما این واژه را در چه معنایی به کار می‌بریم و انتظار داریم چه برداشتی از آن صورت گیرد؟
بهتر است بحث را با این موضوع آغاز کنیم که منظور ما از به کارگیری این واژه چه نیست؟ پس از رفع این ابهامات آزاردهنده آن گاه می توان به وجه اثباتی و ایجابی مساله پرداخت.
”نسل“ از نظر ما چه نیست؟
الف) مفهوم ”نسل“ برای ما به هیچ وجه جایگزینی برای ”طبقه“ و یا مقولات مارکسیستی مشابه و نشانه ای برای گرایش به تحلیل بر مبنی ”نسل گرایی“ (generationism) نیست. البته ما با دیدگاه های اولترا اکونومیستی که در پس هر تقابلی به دنبال اثری از تضاد کار و سرمایه می گردند و در فراسوی هر دوگانگی تجلی زمخت و خشن این تضاد را جستجو می کنند، شدیدا مرزبندی داریم. با مطالعه سه‌گانۀ سیاسی مارکس (18 برومر، تضاد طبقاتی در فرانسه، جنگ داخلی در فرانسه) مطمئنا به این افراد حال خوشی دست نخواهد داد؛ چرا که این آثار مشحون از مقولات و تحلیل‌هایی به نظر آن ها ”غیرطبقاتی“ است که در نگاه نخست ربط مستقیمی با تحلیل‌های اقتصادی مارکس ندارند. در مقدمۀ ”سری تاریخ آلترناتیو“، ما از قول ایزاک دویچر و او به نقل از ایناتسیو سیلونه تعبیری ادبی و کنایی از نوع ”شوخیِ جدی“ را آورده بودیم که: ”نبرد نهایی بین کمونیست ها و کمونیست های سابق خواهد بود.“ رفیق عجول و البته بی ذوق و سلیقه ای از در اشکال تراشی و   مُچ گیری در آمده بود که با این نقل قول خط بطلان بر مارکسیسم کشیده اید چرا که طبق دیدگاه مارکسیستی، نبرد نهایی بین کار و سرمایه خواهد بود و نه کمونیست ها و کمونیست های سابق! در جایی دیگر و در سرمقالۀ شمارۀ 139 نشریۀ توفان، نویسنده ضمن توطئه‌خواندن طرح مسالۀ شکاف بین نسل‌ها، می‌نویسد که ”یک کارگر انقلابی جوان هرگز در جانب سلطنت طلبان و امپریالیست ها قرار نمی گیرد و از منافع طبقاتی خودش دفاع خواهد کرد.“ این نوع تعبیر و دفاع از مارکسیسم از سنخ انتقادات کم خردانی مثل مهدی بازرگان از مارکسیسم است که می گوید اگر طبق دیدگاه مارکسیستی، بین هر طبقه بر سر منافع مشترک، وحدتی وجود دارد، پس نزاع شوفرها و گاری چی های تهران از سر چیست و چگونه قابل تحلیل است؟!

این یک اصل بدیهی مارکسیستی است که اساسا توسط کلاسیک های مارکسیسم پیش‌فرض گرفته و به کار بسته شده است که ”طبقه“ به شکل مستقیم و لخت و عور بر صحنۀ سیاست خودنمایی نخواهد کرد بلکه به واسطۀ عوامل سیاسی، ایدئولوژیک و سازمانی نمایندگی و وساطت خواهد شد. بر اساس چنین درکی است که امروز رفیقی مانند کالین بارکر (عضو حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) در پی تحلیل این مساله برآمده است که مبارزۀ طبقاتی چگونه توسط اشکال و عوامل دیگر و از جمله ”جنبش های اجتماعی جدید“، وساطت (mediated) و ترجمه می گردد؟ نسل، در معنایی که ما به کار می‌بریم، در شرایط خاصی مانند امروز ایران می‌تواند نقش یکی از این عوامل و اشکال واسطه و حلقه های ارتباطی را ایفا کند.

ب) شاید اصلا نیاز به ذکر نباشد ولی در اوضاع و احوال کنونی جهت اطمینان! باید بگوییم که نسل را در معنایی مشابه اصلاح طلبان و لیبرال ها در ایران و به مثابه یک چماق ایدئولوژیک و ابزار تبلیغاتی به کار نمی بریم. لیبرال ها و اصلاح طلبان عقیده داشتند همان‌طور که نسل قبل ذاتا انقلابی و به دنبال انقلاب بود، نسل جدید نیز ذاتا (در تعبیری شبه-بیولوژیک) از انقلاب بیزار و طالب اصلاحات و روش های مسالمت آمیز است. گو این‌که این نسل از رحم مادر، ”جامعة باز و دشمنان آن“ را زیر بغل داشته است. از این بنای شنی و ”چلچراغ“ بازی های سیاسی، امروزه و با امواج انقلاب های جدید در جهان عرب و جنبش های اعتراضی ضدسرمایه داری در سراسر دنیا دیگر چیزی باقی نمانده است. و نکتۀ جالب این جاست که اتفاقا پدیدار شدن نسل جدید مارکسیست در ایران نیز به مثابه بطلان چنین تبلیغاتی عمل کرد چرا که نشان داد که اتفاقا بخش هایی از نسل جوان جامعۀ ایران، مانند هر نسل دیگری در هر کجای دنیا، می توانند انقلابی، رادیکال، افراطی و یا خشن باشند.
ج) قصد ما تقدیس کلیت نسل جوان کنونی و تصویر آن به مثابه پدیده ای همگن و خطاناپذیر در مقابل نسل گذشتۀ یک سره خطاکار و شکست‌خورده نیست. از همان آغاز در این نسل نیز گرایش های رفرمیستی بودند که به مثابه ”چپ مدرن و دموکرات“ مورد استقبال اصحاب دوم خرداد قرار گرفتند و آن ها نیز این الطاف را با فعالیت بی دریغ و چشم داشت در ستادهای انتخاباتی معین و موسوی جبران کردند. این‌که چرا این گرایش با تمام‌ رانت ها و حمایت ها در پرتو فعالیت انقلابیون جوان مارکسیست به محاق رفت و منزوی شد و نتوانست رنگ خود را به نسل نوین مارکسیست بدهد، حکایت مفصل دیگری است. هم‌اکنون نسخه های جدید و به روز این گرایش رفرمیست نیز در قالب چپ سبز و پسامارکسیست به میدان آمده است که پرداختن به آن نیز فرجۀ دیگری را می طلبد. علاوه بر این، این نسل در فضای مختنق سیاسی-ایدئولوژیک رژیم جمهوری اسلامی رشد یافته است و بخش سیاسی آن در فضای تحت تاثیر غلبۀ فرهنگ سیاسی لیبرال-اسلامیستی، پست مدرنیسم در خدمت ارتجاع اسلامی، ترویج فردگرایی افراطی، تئوری های اصالت لذت، رد تعهد و مسئولیت و منحط ترین شکل اخلاقیات سرمایه داری آن هم در قالب لییرال-اسلامیستی، نسبیت فرهنگی و … غوطه خورده است که حتی بعضا برخی جوانب آن در قالب ”خلاصی فرهنگی“ و با رنگ و لعاب چپ از سوی برخی افراد و جریانات تئوریزه می شد؛ نسل جوان مارکسیست می باید خود را در پرتو فرهنگ و اخلاقیات انقلابی و در بستر مبارزۀ کمونیستی، از این تاثیرات بپالاید و از این طریق، فرهنگ سیاسی نوینی را به جامعه معرفی کند.    
”نسل“ از نظر ما چیست؟
در ساده ترین و ”بیولوژیک ترین“ تعریف، نسل عبارت است از فاصلۀ میان والدین و فرزندان شان. مثلا اگر سن بچه‌دار‌شدن را در شرایط امروز بیست و پنج تا سی سالگی تعریف کنیم، آن گاه هر بیست تا بیست و پنج سال یک نسل جدید پا به عرصه می‌گذارد. در هر تعریفی از ”نسل“ مطمئنا سایه ای از مولفۀ بیولوژیک (زیست شناسانه) وجود خواهد داشت اما نکتۀ مورد نظر و تاکید ما این است که کاربرد سیاسی-اجتماعی این واژه قابل تقلیل به بعد بیولوژیک نیست و دایرۀ معنایی بسیار    وسیع تری دارد. استنلی کرتزر با استفاده از  تقسیم بندی لیلیان ترول در سال 1975، چهار تعبیر گوناگون در مورد نسل را مطرح ساخته است که به عنوان پایه ای برای بحث های گوناگون دیگر مورد استفاده گرفته است(1) :
الف) نسل چونان نسبت خویشاوندی؛ تعبیری است که بیشتر از بعد آنتروپولوژی (انسان شناسی) اجتماعی صورت می گیرد؛ به معنای والدین و فرزندان و دیگر اعضای فامیل و کلیت این خوشۀ اجتماعی.
ب) نسل چونان گروهی از افراد هم دوره؛ بیشتر از بعد جمعیت شناسانه به موضوع می نگرد و آن را به عنوان توالی مردم از طریق حرکت لایه های سنی در نظر می‌گیرد.
ج) نسل هم چون مرحله ای از زندگی مانند هم‌دوره‌ای‌های دانشگاهی.
د) نسل چونان دورۀ تاریخی؛ این تعریف کمتر از بعد خاص جامعه‌شناسانه به موضوع می‌نگرد و در ادبیات و فرهنگ سیاسی رایج در سطح بین‌المللی کاربرد بیشتری دارد. در این مورد، ما بیشتر تعریف ترزال بیکر را مد نظر داریم که نسل را گروهی از افراد می داند که در فاصلۀ زمانی معینی به دنیا آمده اند. به نظر او گروه هایی که مقارن با یک رویداد تاریخی بوده اند نیز تحت عنوان نسل آن رویداد نام می برند. مثلا مردان و زنان جوان در دوران جنگ جهانی اول (18-1914) جهانی نسل اول جنگ خوانده می‌شوند.
ما در ادبیات خودمان، تعریف چهارم (د) از نسل را به عنوان پایۀ بحث خود در نظر می گیریم. ما از این تعریف به عنوان یک ابزار مفهومی برای توضیح چرایی عدم موفقیت نسل گذشتۀ چپ که در قالب اپوزیسیون چپ در تبعید ایران تجمع یافته است، در اجتماعی‌شدن، انطباق با تغییرات دو دهۀ اخیر و ارتباط با نسل های جدید در جامعه یاری می‌گیریم. البته تاکید می کنیم که کمک گرفتن از مولفۀ نسلی، تنها می تواند توضیح دهندۀ بخشی از دلایل این بیگانگی و جدا-افتادگی باشد اما در عین حال، روشنگر بخش‌ مهمی از دلایل این انزوا و عدم موفقیت است. بر اساس چنین تحلیلی یعنی استفاده از نسل به مثابه ابزار مفهومی برای توضیح چرایی پدیدۀ مورد اشاره، ما وجه اثباتی دیدگاه خود یعنی استفاده از نسل (و به طور مشخص نسل جدید مارکسیست در ایران) به مثابه یکی از ابزارهای اصلی بازسازی و احیای جنبش کمونیستی در ایران را ارائه می‌دهیم.
البته در زمینۀ مطالعات نسلی تئوری‌های گوناگونی ارائه شده اند؛ از تئوری کارل مانهایم در رابطه با ”واحد نسلی“ تا بحث های متاخر گیدنز، بوردیو، اینگلهارت و دیوید وایت. ما قصد ورود به این سطح از بحث را نداریم و از نسل به مثابه ابزار مفهومی و تحلیلی در سطوح کنکرت‌تر و مشخص‌تر بر مبنای‌ دوره‌های تاریخی، تحولات عینی آن‌ها و تاثیر آن بر اقشار و طبقات گوناگون بهره می گیریم. برای نشان‌دادن منظور خود ابتدا مروری کوتاه بر مبحث دوره بندی نسلی و محتوای آن در اروپای غربی و آمریکای شمالی خواهیم داشت.
کاربرد دوره‌بندی نسلی در سایر مناطق جهان
دوره بندی نسلی امری رسمی یا کاملا علمی و محققانه و منطبق با معیارهای آکادمیک نیست بلکه برای تسهیل و تحلیل و بررسی دوره های گوناگون تاریخی و تاثیر تحولات آن بر افرادی که در این دوران‌ها زیسته‌اند و تفاوت آن‌ها با والدین و فرزندان خود مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این جا چند مثال را ذکر می‌کنیم:
الف) نسل گمشده (Lost Generation)
این نسل مشخصا با تجربۀ جنگ جهانی اول (18-1914) و تحولات پیرامون آن مشخص می‌شود و با این مبنای مشترک، تعاریف گوناگونی از آن ارائه شده است. این اصطلاح اولین بار توسط ارنست همینگوی، نویسندۀ مشهور، در رمان ”آفتاب هنوز سر می‌زند“، مورد استفاده قرار گرفت و پس از آن عمومیت یافت. ویلیام استراوس و نایل هوو در تئوری نسلی خود، این نسل را شامل متولدین سال‌های 1900-1883 می‌داند که در دوران بلوغ و رشد خود، تجربۀ جنگ جهانی اول را از سر گذراندند.(2)
ب) نسل عظیم (Greatest Generation)
طبق تئوری استراوس و هوو، این نسل به متولدین سال‌های 24-1901 به ویژه در آمریکا اطلاق می‌شود که سربازان جنگ جهانی دوم و ”سازندگان کشور“ در دوران پس از آن بودند. دلیل نام گذاری نیز به همین مساله باز می‌گردد.(3)
ج) نسل خاموش (Silent Generation)
در آمریکا، اروپای غربی و استرالیا به متولدین سال های 45-1925 اطلاق می شود که تجربیات رکود عظیم اقتصادی (39-1929) و سپس جنگ دوم جهانی (45-1939) و باز پس از آن جنگ کره (4-1953) نقش مهمی در شکل دهی به زندگی و ذهنیت آنان ایفا کرد. در انگلستان به این نسل، ”نسل حملات هوایی“ اطلاق می شود که دوران کودکی و نوجوانی آنان در زمان اوج حملات هوایی آلمان نازی علیه بریتانیا در جنگ جهانی دوم گذشته است. نوبسندگان مختلف بر حسب تفاسیر و تحلیل های گوناگون، خصوصیات مختلفی را به این نسل نسبت داده‌اند که از آن جمله ”خاموشی“ نسبی آن‌ها در مقایسه با پدران و مادران پر شر و شورشان در نسل قبل است.
د) نسل زاد و ولد یا پُرزایی (Baby-Boomer Generation)
این نسل شامل متولدین سال‌های 60-1945 است که مصادف است با دوران پس از جنگ جهانی دوم، افزایش شدید زاد و ولد، آغاز دوران رونق اقتصاد سرمایه داری در سطح جهانی، روی کار آمدن دولت های رفاه و …. جوانان شورشی دهه های 1960 و 1970 از همین نسل برخاسته‌اند.
ه) نسل X  (Generation X)
استراوس و هوو اعتقاد دارند که اعضای این نسل را در آمریکا متولدین سال های 81-1961 تشکیل می‌دهند.(4) تجربۀ سیاسی و فرهنگی این نسل با مجموعه ای از وقایع نظیر این موارد مشخص می‌شود: پایان جنگ سرد و فرو ریختن دیوار برلین، شوک نفتی 1973، بحران انرژی در سال 1979، روی کارآمدن دولت محافظه کار رونالد ریگان، نخستین نسل های کامپیوترهای خانگی، آغاز دوران ویدئو-گیم، تلویزیون های کابلی و اینترنت، اپیدمی ایدز، بحران گروگان گیری در ایران، موسیقی راک آلترناتیو، تاثیر جهانی فرهنگ هیپ هاپ و …. . این نسل در آمریکا هم چنین از بالاترین آمار آموزش و تحصیل برخوردار است و در میانۀ این دوره، رشد جمعیت به کم ترین میزان خود می‌رسد.
و) نسل Y (Generation Y)
این نسل در برگیرندۀ متولدین 2000-1975 است و به همین خاطر به نسل هزاره‌ای مشهور است و با رشد فزایندۀ ارتباطات، تکنولوژی، رسانه و … همراه است. این نسل گسست به خاطر دگرگونی ناگهانی شرایط زندگی، گسست حاد و تندی با نسل پیش از خود دارد چه از حیث سیاسی و چه از لحاظ تاثیرپذیر از رسانه ها. نسل X و Y به نسل های  MTV یعنی موزیک-تلویزیون نیز شهرت دارند.
ز) نسل Z (Generation Z)
این نسل به ”نسل اینترنت“ نیز شهرت دارد و متولدین اوایل و میانه‌های دهۀ 1990 را در بر می‌گیرد. این نسل هم‌‌زمان با دوران انفجار اینترنت یعنی از سال 1991 به این سو، دوران رشد و بلوغ خود را طی می‌کند. این نسل کلا در دوران پس از فروپاشی بلوک شرق به دنیا آمده است. مهم ترین حادثه ای که این نسل از لحاظ سیاسی در آمریکا با آن مواجه شده، حادثۀ 11 سپتامبر است که حتی باعث شده است که به نسل 11/9 نیز مشهور گردد. این نسل با رسانه، اینترنت، ارتباطات سریع     بین المللی، ام پی تری پلیر، یوتیوب، شبکه های اجتماعی و … در عصر ”جهانی‌شدن“ تداعی می‌گردد.
ح) در رابطه با دوره‌بندی بالا که عمدتا معطوف به تجربیات کشورهای غربی و به ویژه آمریکا بود، می‌توان چند نکتۀ کوتاه توضیحی را ذکر کرد:
– هر چه در طول تاریخ معاصر به جلوتر گام بر می داریم، به دلایل گوناگون، خصلت بین المللی فرهنگ جوانان و اشتراکات جهانی آن ها رو به افزایش می‌گذرد. به نحوی که ویژگی‌های نسل‌های Y و Z را می توان خصوصیات جهان‌شمول متولدین این دوره ها نامید که تقریبا در تمام مناطق دنیا اشتراکات چشم‌گیری دارد.
– تاثیر رویدادهای شکل‌دهنده به هر نسل، از منطقه ای به منطقه ای دیگر، طبقه ای به طبقۀ دیگر، قشری به قشر دیگر متفاوت است و تجربیات متنوعی می آفریند. اما در عین حال اشتراکاتی در این تاثیرات و تجربه ها وجود دارد که این دوره‌بندی‌ها سعی در برجسته‌ساختن آن دارند.
– باید توجه داشت که نمی توان مرزبندی دقیق و قاطعی بین این نسل ها و سال ها ترسیم کرد و دوره بندی های این چنینی به شکل حدودی و تقریبی صورت می گیرد. به تعبیر یکی از پژوهشگران در این زمینه، نمی توان به این مساله باور داشت که از روز 31 دسامبر سال پایانی 1 دوره تا اول ژانویه اولین سال دورۀ بعد، ناگهان حوادثی تعیین‌کننده روی می‌دهد که ورق را کلا بر می‌گرداند. شکل گیری تحولات نسلی و جمعیتی و تبعات آن، به شکل کاملا تدریجی است که برای تسهیل بررسی و تحقیق، چنین دوره‌بندی‌هایی نیز ارائه می‌شود.
– برخی موسسات ژورنالیستی و تبلیغاتی و پژوهشگران سعی کرده‌اند بر مبنای این دوره بندی، نوعی شبه-طالع‌بینی برای پیش بینی خصوصیات ذهنی و روانی متولدین هر دوره ارائه دهند که این وجه از بحث، مورد نظر ما در این‌جا نیست. دوره‌بندی ارائه‌شده در بالا، الگویی خاص، ثابت و جا افتاده نیست بلکه برخی پیشنهادات ارائه شده توسط چند تن از پژوهشگران یا نویسندگان است و تنها جهت آشنایی در این قسمت طبق توالی تاریخی مرتب شد و ذکر گردید. همان‌طور که مشخص است ما در این تقسیم‌بندی بیشتر بر مدل استراوس-هوو تکیه داریم. دوره بندی ها و    تقسیم بندی های گوناگون نسلی حتی در رابطه با یک کشور مشخص از زاویۀ نگاه نویسندگان مختلف وجود دارد که نه لزومی به ذکر آن ها در این جا هست و نه امکان آن؛    
رژیم جمهوری اسلامی و معضل نسلی
تمام نهادها و پدیده های مرتبط با وجه اجتماعی زندگی انسان از حکومت ها تا احزاب و … با پدیدۀ تحولات جمعیتی و نسلی مواجه هستند و برای تداوم حیات و تضمین بقای خود می‌بایست آنان را مد نظر قرار دهند. رژیم جمهوری اسلامی، مطابق تحلیل و تفسیر خود از تاریخ معاصر ایران، دست به دوره بندی نسلی جامعه زده است. برخی از پژوهشگران نیز، بی خبر از مبانی این تقسیم‌بندی، همین اصطلاحات را تکرار می کنند. مبنا و نقطۀ آغاز این دوره بندی، واقعۀ 15 خرداد 1342 است. علی‌رضا محمدی، یکی از مزدوران فرهنگی رژیم، در سایت حوزه ”علمیۀ“ قم دوره‌بندی نسلی جامعه از منظر آن را این‌گونه توضیح می‌دهد(5):
”انقلاب اسلامی از آغاز شکل گیری تاکنون، با چهار نسل مواجه است:
1) نسل اول، کسانی هستند که در سال 1342 جوان بودند و بخشی از عمر خود را در مبارزه با استبداد رژیم منفور سابق گذراندند و به همراه امام(ره) موجب به وجود آمدن انقلاب اسلامی شدند و جمهوری اسلامی را تشکیل دادند.
2) نسل دوم که پرورده نسل اول است، کسانی هستند که موتور حرکت انقلاب اسلامی بودند و جنگ تحمیلی را اداره کردند و با کمترین امکانات، توانستند بر ارتش مزدور صدام پیروز شوند و حماسه های جاودانه ای از خود به یادگار بگذارند و در واقع نسل انقلاب و جنگ نام دارند. این افراد کسانی هستند که تجربه پیروزی انقلاب 1357 را دارند و با تجربه جنگ وارد میدان سازندگی شدند و در ارائه طرح های کلان عمرانی که کشور پس از جنگ به آن نیاز داشت، ساختار مدیریتی نظام را به عهده گرفتند و در حال حاضر، بیشتر مسئولان و مدیران جامعه از این نسل هستند.
3) نسل سوم، فرزندان نسل دوم هستند و تجربه پیش از انقلاب، انقلاب و جنگ را ندارند.
4) نسل چهارم، فرزندان نسل سوم هستند. این ها نسلی هستند که در واقع در آینده به نسل تبدیل خواهند شد و در حال حاضر کودک هستند و تقریباً ده سال دیگر، در عرصه جامعه ظاهر خواهند شد.
در ایران، معضل و بحران نسلی سال هاست که گریبان رژیم جمهوری اسلامی را گرفته است و چاره ای در چارچوب همین رژیم برای آن متصور نیست. رژیم، فعلا عمدتا با نسل سوم و اخیرا با نسل چهارم خود دست به گریبان شده است. برگزاری همایش ها و به راه‌انداختن نمایش های تبلیغاتی متعدد با استفاده از عنوان ”نسل سومی‌ها“ و ”رویش های انقلاب“ خود نشانگر این تکاپو است. منصور حکمت در جایی اشاره می کند که به یک معنا، مسالۀ مطالبات آزادی خواهانه و برابری‌طلبانه، مساله‌ای نسلی است و به همین معنا قابل ماست‌مالی کردن و مشمول ”من بمیرم، تو بمیری“ و چانه‌زنی و معامله نمی‌شود. صورت مساله ساده است؛ رژیم جمهوری اسلامی، گل های سرسبد و انقلابیون یک نسل را روانۀ کشتارگاه‌ها و زندان‌ها کرد و آن را به شکست کشاند و بقیه را نیز سرخورده و ترس‌خورده به سکوت و انفعال مجبور کرد. بسیاری از آنان را نیز با تبلیغات و شستشوی مغزی به کام مرگ فرستاد و در جبهه‌های جنگ با عراق مدفون ساخت. اما نسلی که در دامان خود او پرورش یافته است، چون مار از آستین برآمده است و بر تمام پیکر او تنیده و زهر خود را تدریجا به بدن او وارد می‌کند؛ بخش عمده ای از این نسل، متولدین دورۀ تبلیغات و فتاوی آخوندها برای افزایش موالید برای انبوه‌تر ساختن افواج ”سپاهیان اسلام“ در نیمۀ اول دهۀ 1360 هستند. این نسل بدون هیچ ملاحظه، رودربایستی و مراعاتی، مطالبات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خود را روی میز گذاشته است. رژیم با برجسته‌ساختن ابعاد فرهنگی-ایدئولوژیک این معضل، تحت عناوینی نظیر ”تهاجم و شبیخون فرهنگی“ یا اخیرا ”جنگ نرم“، اعتراف می کند که علی رغم ایجاد تمامی محدودیت‌ها، تاب مقاومت در مقابل سیل بنیان‌کن فرهنگ جوانان که به یمن جهش‌های تکنولوژیک و ارتباطات سریع آن‌لاین جهانی شده، را ندارد. از سوی دیگر نیروهای سیاسی لیبرال و بورژوایی سعی می کنند با اتخاذ موضعی که عکس برگردان موضع رژیم است و با برجسته‌ساختن مسائلی نظیر ”سبک زندگی“ و ”خلاصی فرهنگی“، این مطالبات را به ابعاد فرهنگی و سیاسی تقلیل دهند. در حالی که مسائل اقتصادی با محوریت بیکاری توده ای و تبعات آن که معضل اصلی جوانان طبقات متوسط و پایین است، موجودیت کل مناسبات سرمایه‌دارنه در یک اقتصاد کاپیتالیستی عقب‌ماندۀ جهان سومی را با تهدید مواجه ساخته است و می‌تواند بستری برای شکل گیری جنبش های گسترده ضد سرمایه‌داری نظیر موارد یونان و آمریکا در دوره‌های آتی باشد. البته تاکید ما بر این جنبه، نافی بعد فرهنگی تقابل نیست. نسل‌های جدید جامعۀ ایران یعنی همان ”نسل‌های سوم و چهارم“ جمهوری اسلامی که با نسل‌های Y و Z در تقسیم‌بندی بین المللی انطباق دارند و به یمن جهش های تکنولوژیک و علی رغم تمام محدودیت ها و مقاومت ها، به نحوی مشتاقانه در فرهنگ جهانی جوانان شریک و سهیم هستند. این فرهنگ، با ایدئولوژی و فرهنگ اسلامی و رسمی جمهوری اسلامی، سنخیت ندارد که هیچ، وجود یکی در گروی نفی دیگری است. حدود دُم و خط قرمزهای جمهوری اسلامی آنقدر گسترده شده است که با هر حرکت جوانان، پا روی این دُم و خطوط قرمز نهاده می‌شود. جمهوری اسلامی در دورۀ اخیر با حاکم کردن دکترین ”جنگ نرم“، حدود مبارزه و مخالفت با جمهوری اسلامی را تا حد چت، پوشیدن چکمه توسط زنان و و تماشای شبکه‌های ماهواره‌ای و … گسترش داده است و با دست خود، نقاط ضعف و ضربه‌پذیری خود را تا حد اعلا تکثیر کرده است. بدین ترتیب از یک جنبه، هزینۀ رو در روی رژیم ایستادن را به شدت کاهش یافته و به شدت عمومی است! تنها یک حرکت کوچک انگشت حریف، یعنی جامعه، ، طبق تعریف خودش، ضربه‌ای بر حیثیت و پیکرۀ این رژیم تلقی می‌شود. 
دوره‌بندی نسلی جنبش کمونیستی
از آن جا که جنبش کمونیستی در تمام طول تاریخ معاصر ایران، با فراز و نشیب های گوناگون، حرکت مداومی داشته است، دوره‌بندی نسلی این جنبش را می‌توان در انطباق با تحولات دوران‌ساز این تاریخ  انجام داد. ما آن‌ها را بر اساس شماره‌ مشخص می‌کنیم:
نسل 1) این نسل شامل متولدین دهه های آخر دوران ناصری (ناصرالدین شاه قاجار) تا مقطع انقلاب مشروطه (1285) در ایران هستند که هر یک به نوعی و در پیوند با مکتب سوسیال دموکراسی انقلابی و کارگری روسیه در قفقاز و به ویژه شاخۀ بلشویک آن قدم در راه مبارزۀ انقلابی نهادند. سازمان کارگری همت در قفقاز، اجتماعیون عامیون در کوران انقلاب مشروطه و نبردهای آزادی بخش آن و سپس نهضت جنگل و حزب کمونیست ایران (تاسیس 1299)، ظرف ها و حوادثی هستند که این نسل مبارزۀ انقلابی خود را در قالب آن ها به منصۀ ظهور رساند. کار اکثریت این نسل از مبارزین در اواخر دهۀ 10-1300 به پایان می رسد: اعدام و ترور به دست ارتجاعیون داخلی (حیدر عمواوغلی و اسدالله غفارزاده)، محبوس شدن در سیاه چال های رضاشاه (پیشه‌وری، باقر امامی و …) و یا ”ناپدید شدن“ در تبعیدگاه‌های استالین (آواتیس سلطان‌زاده و مرتضی علوی).
در این جا به نقل از کتاب ایران بین دو انقلاب اثر یرواند آبراهامیان (6) جدولی از بازۀ سی دربرگیرندۀ رهبران و برجستگان این نسل و به تعبیر آبراهامیان، ”رهبران اصلی نخستین جنبش کمونیستی“ ارائه می‌شود. البته جدول ترسیم شده توسط آبراهامیان شامل اطلاعات دیگری نظیر میزان تحصیلات، زادگاه و … نیز هست که ما تنها اقدام به ذکر سال تولد این رفقا می نماییم. در ضمن تاریخ‌ها همگی به شمسی می‌باشد.
نسل 2) این نسل چپ، به طور تقریبی دربرگیرندۀ متولدین سال های 1320-1285 یعنی مقطع آغازین انقلاب مشروطه تا سرنگونی رضاشاه به دست متفقین در جریان جنگ جهانی دوم است؛ یعنی در برگیرندۀ اعضای جوان تر و معدود     باقی مانده های حزب کمونیست ایران شامل انقلابیون حرفه ای و کادرهای کارگری آن، روشنفکران سوسیالیست تحصیل کرده و یا دانشجویان (عمدتا در اروپای غربی و یا دانشگاه تهران مانند گروه 53 نفر)، ناسیونالیست های چپ متاثر از برنامه های توسعۀ استالینی و مدل اتحاد شوروی و گریزان از امپریالیسم انگلستان و …؛ این نسل با سه محور تاریخی مشخص می شود: شیفتگی به الگوی استالینیستی اتحاد شوروی شکل‌گرفته در دهۀ 1930 در تمایز با الگوی بلشویکی سابق، تشکیل حزب توده به عنوان یک حزب چپ رفرمیست اما به شدت اجتماعی و به عنوان یک تجربۀ نوین، نهضت ملی‌شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد 1332.
در این جدول سال تولد چند تن از طلایه داران و چهره‌های شناخته‌شدۀ اولیه این نسل را با استفاده از همان منبع سابق مرور می‌کنیم (7):
نسل 3) این نسل انقلابیون کمونیست، شامل متولدین سال‌های 42-1320 یعنی در فاصلۀ بین سرنگونی رضا شاه تا آغاز اصلاحات ارضی توسط محمدرضاشاه پهلوی است. کودتای 28 مرداد 1332 و بی مسئولیتی تمام‌عیار حزب توده در این واقعه در مرکز شکل‌گیری ذهنیت سیاسی این نسل قرار دارد. این نسل، تجربۀ مبارزات مسالمت آمیز بی‌فایدۀ دهۀ 1330 را از سر می گذراند و طلایه دار شکل گیری یک قطب نوین چپ انقلابی در تقابل با حزب توده و آغاز مبارزات مسلحانۀ چریکی در ایران می گردد که در ادامۀ تکامل خود خطوط موسوم به 3 و 4 را نیز بیرون می دهد. نکتۀ جالب توجه این جاست که اغلب رهبران اصلی و چهره‌های محوری جریانات کنونی اپوزیسیون چپ در تبعید ایران، به این نسل تعلق دارند. منظور، چهره های شاخص اصلی و محوری است که مرکز ثقل این جریانات و کادرهای موثر رهبری آن را تشکیل می دهند و شکل‌دهندۀ هویت و تعیین‌کنندۀ سیاست های محوری و پایه ای آن‌ها هستند. با یک قضاوت بدبینانه، شبه-احزاب موجود حول این شخصیت ها شکل می گیرند. به عبارت دیگر، مقدرات بخش شبه-متحزب جنبش کمونیستی در ایران هنوز به طور کامل در دست برخاستگان از این نسل قرار دارد که میانگین سنی آنان اکنون در حدود 65-55 سال است. این نسل، شکل‌دهندۀ بخش اصلی آن پدیده ای است که ما چپِ انقلاب 1357 می‌نامیم زیرا که دوران بلوغ و نشاط سیاسی آنان با این واقعه مصادف شد و اکنون به دوره کهن سالی پا می گذارد. جدولی مشابه موارد بالا در این جا ارائه می‌شود:
نسل 4) شامل متولدین سال‌های 1342 تا 1354 یعنی سالیان پس از اصلاحات ارضی تا مرحلۀ افول جنبش چریکی ایران را در بر می گیرد. این نسل از چپ دقیقا در انطباق با نسلی در گسترۀ وسیع جامعۀ ایران طبق تعاریف نسرین علوی و شهرام خسروی، قرار می‌گیرد که به ”نسل سوخته“ شهرت یافته است. طبق تحلیل‌های این دو پژوهشگر، این نسل از جامعۀ ایران به ویژه در طبقۀ ”متوسط“، در پس تحولات بعد از اصلاحات ارضی و رونق اقتصادی این دو دهه، تصویر آینده ای روشن، بالا رفتن از نردبام طبقاتی بر مبنای آموزش عالی، اشتغال کامل و …. را در مقابل خود می دید. انقلاب بهمن 1357، این افق پیشرفت را کاملا در هم ریخت. روی کار آمدن اسلامیست ها و اعمال سیاست سرکوب و کشتار، به راه انداختن انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها و جنگ هشت ساله با عراق، بخش‌های گوناگون این نسل را با چالش‌های اساسی مواجه کرد. انیمیشن ”پرسپولیس“ ساختۀ مرجان ساتراپی روایتگر داستان زندگی یکی از اعضای دوره های میانی این نسل است. بخشی از بدنه و به ویژه شاخه های دانش آموزی احزاب و گروه های کمونیست در سالیان نخستین پس از انقلاب از میان متولدین سالیان نخست این نسل برخاسته‌اند. در منطقه‌ای مانند کردستان که مبارزۀ انقلابی حدود یک دهه به طول انجامید، اعضای این نسل فرصت آن را یافتند تا در قالب پیشمرگه و در سنگرهای مبارزۀ انقلابی در کردستان به نبرد بپردازند. این نسل را شاید بتوان خاموش ترین و مظلوم‌ترین نسل فعالین سیاسی چپ ایران دانست. در سازمانی مانند مجاهدین خلق نیز، بخش اصلی مبارزین خیابانی و میلیشیا را که عمدۀ آنان از میان دانش آموزان عضوگیری می‌شدند، همین نسل تشکیل می‌دادند.    
نسل 5) این نسل متولدین سال‌های 70-1354 را در بر می‌گیرد. نسل نوین مارکسیست به تعبیر ما و ”چپ دانشجویی“ سالیان 86-1383 از میان این نسل برخاست. این نسل شباهت بسیار زیادی با نسل Y در دوره بندی اروپایی-آمریکایی دارد. گذراندن کودکی در دوران سیاه اعدام و جنگ و اختناق، مواجهه با فروپاشی بلوک شرق و تبعات آن  و سیاسی شدن در دورۀ پس از دوم خرداد 1376 از ویژگی‌های اصلی این نسل است. پیدایش این نسل مارکسیست در دل نسل جوانی که تحت بمباران مغزی تزهای ضد-انقلابی لیبرال-اسلامیستی و تبلیغات و سبکِ‌زندگی بورژوازی جهانی قرار داشت، پدیده‌ای غیرقابل‌پیش‌بینی، غیرمترقبه و کاملا خلاف جریان بود؛ حاصل اقتران تاریخی عواملی که در دل شرایط طوفانی دوران بن‌بست اصلاحات دوم خردادی، منجر به زاده‌شدن این ”کودک ناهمگون“ شدند. این نسل فرصتی بود که به یک باره در میان امواج بلاخیز سیاست ایران برای کمونیسم هویدا شد و هنوز نیز، علی رغم فراز و نشیب‌های بسیار تا کنون، از کف نرفته است و به یک معنا، داستان هنوز ادامه دارد. بخش اعظم این نسل در میان توده های مه و انبوه چپ‌های خزیده و بریده تنها بیرق افراشته ای که دید، پرچم ”کمونیسم کارگری“ بود که هم زمان با شکل گیری این نسل، دوران اوج درخشش شهاب وار و جهش فواره‌ای خود را می گذراند. این نسل در میان امواج و مه و شب تاریک و گرداب حائل آن دوران، ندید که پیکر ضعیف و هیجان زده ای که پرچم را به دست گرفته، با ابعاد و سرخی پرچم و سنگینی رسالت بر دوش گرفته، تناسبی ندارد. این نسل، عمدتا و به انحاء گوناگون تحت تاثیر تجربۀ کمونیسم کارگری قرار گرفت و سرانجام با     برون فکنی و تعین بخشی به تناقضات کشندۀ آن، ناقوس افول و اضمحلال آن را نیز به صدا در آورد. در این بستر است که از ”کجا باید آغاز کرد؟“ و ”چه باید کرد؟“، این بار با تکیه بر تجربیات مستقل و قدم های استوارتر خویش، برای این نسل هنوز تازگی و موضوعیت دارد. منظور ما از تعابیر نسل جوان و جدید مارکسیست، نقدا و فعلا همین نسل می‌باشد.
نسل Z؛ آیا نسل بعد چپی در راه خواهد بود؟ نسل بعدی جامعۀ ایران متولدین دهۀ 1370 به این سو را در بر می‌گیرد که تقریبا در انطباق کامل با نسل Z در جوامع غربی است. به نظر می‌رسد در ایران پس از انقلاب 1357 به تعریف کریستوفر بالس نزدیک می‌شویم که معتقد است در حدود هر 10 سال شکل جدیدی از ذهنیت نسلی ظهور می‌کند. اگر نسل قبل را با تسامح، به نام رایج آن یعنی دهۀ شصتی ها بخوانیم، آن گاه این نسل دربرگیرندۀ دهۀ هفتادی‌ها و نسل بعدی شامل دهۀ هشتادی ها و … خواهد بود. فعلا نشانه های مشخصی از تجربۀ فعالیت مستقل مارکسیستی در بین این نسل مشاهده نشده است. ضمن این‌که نسل قبل کمابیش در صحنه حاضر است و نسل Z فعلا در ذیل آن به فعالیت می پردازد. مهم ترین تجربۀ سیاسی نسل Z، انتخابات 22 خرداد 1388، حوادث قبل و پس از آن و شکل گیری جنبش موسوم به سبز بوده است.
یک توضیح ضروری: دوره بندی ارائه شده توسط ما در این‌جا یک دوره‌بندی قطعی و نهایی نیست و فعلا به عنوان مدلی ابتدایی و پیشنهادی برای سنجش کاربرد آن برای تبیین برخی مسائل و معضلات جنبش کمونیستی در ایران و مسیر برون‌رفت از آن ارائه شده است. در این دوره بندی سعی شده است شکل گیری هر نسل کمونیست با وقایع دوران‌ساز هر مقطع تطبیق داده شود و به همین خاطر مرزها و حدود هر نسل به هیچ وجه قطعی نیست بلکه آن را می‌بایست بمثابه یک طیف در نظر گرفت. از نظر ما امکان اصلاح این الگو و شکل دهی به الگوهای کاراتر وجود دارد. مثلا می‌توان در فکر تهیه مدل هایی دقیق تر از    تقسیم بندی ما بود. به عنوان مثالی در این زمینه، مارک تسلر، کری کونولد و مگان ریف در تحلیلی که پیرامون تحولات الجزایر از دیدگاه نسلی ارائه می‌دهند، نخست دست به دوره‌بندی تاریخ الجزایر بر مبنای حوادث مهم و دوران ساز (استعماری، جنگ استقلال، دوران ریاست جمهوری بومدین، ریاست جمهوری بن‌جدید و جنگ داخلی) می‌زنند و سپس با جدا کردن بازه‌های 8 ساله در هر دوره (استعماری: قبل از 1954، جنگ استقلال: 62-1954، بومدین: 78-1965، بن‌جدید: 88-1979 و دورۀ آخر: 95-1989)، به بررسی وضعیت و دیدگاه‌های افرادی می‌پردازند که در این بازۀ زمانی 25-17 سال داشته اند. آن ها هر کدام از این واحدها را یک نسل سیاسی نام‌گذاری می‌کنند. (8)
آیا کمونیسم در ایران با شکاف نسلی روبرو است؟
گفتیم که هم دولت ها و هم احزاب و کلیه    پدیده های اجتماعی برای تداوم حیات و تضمین بقای خود، گریزی از روبرو شدن با تحولات جمعیتی-نسلی ندارند. دیدیم که این تحولات چگونه تا همین الان هم رژیمی مانند جمهوری اسلامی را که داعیۀ ”مدیریت جهان“ را دارد، به افلاس انداخته است.
شکاف نسلی به معنی وجود تفاوت های دانشی، گرایشی و رفتاری ما بین دو یا چند نسل با وجود پیوستگی های کلان متاثر از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است. فرزندان در مقایسه با افراد میان سال و پیر با وجود این که در یک فضای فرهنگی زندگی می کنند، اطلاعات، گرایش ها و رفتارهای متفاوتی دارند. شکاف نسلی هنگامی روی می دهد که ”واحدهای نسلی“ شکل بگیرد. کارل مانهایم نیروی جدیدی را که دارای موقعیت های جدید و تجربیات متفاوت باشد را زمینه ساز   شکل گیری واحدهای نسلی می داند. شکل گیری شکاف نسلی مساله ای اجتناب ناپذیر است اما    می تواند بستری باشد برای شکل گیری تعامل و یا تزاحم نسلی. تحقق هر یک از این دو شق بستگی به شرایط و نوع برخورد طرفین شکاف دارد.
احزاب و از آن جمله احزاب کمونیست در     عادی ترین و متعارف ترین شرایط نظیر   دموکراسی های اروپایی نیز خواه ناخواه با پدیدۀ شکاف های نسلی مواجه خواهند بود. هنر این احزاب در چنان شرایطی این است که با انجام تغییرات متوازن و تدریجی، کاری کنند که نسل جدید هواداران، همراه با علایق، ویژگی ها و دغدغه های تازه اش، هم چنان تحقق اهداف و آرمان های سیاسی خود را در گرو پیوستگی با ساختار سیاسی موجود بداند. تروتسکی در ”استالینیسم و بلشویسم“، توجه ویژه ای به مسالۀ نسلی می‌کند و از آن جمله می‌نویسد:
”تکیه گاه اصلی هر حزب انقلابی در میان نسل جوان طبقه ای است که دارد به پا می‌خیزد. زوال سیاسی در این تجلی می یابد که نتوان جوانان را پیرامون پرچم خویش گردآورد. احزاب دموکراسی بورژوایی که پی در پی از صحنه خارج می‌شوند، مجبورند یا نسل جوان به دست انقلاب بسپارند و یا فاشیسم. بلشویسم در دوران حیات زیرزمینی اش همواره حزب کارگران جوان بود. منشویک ها با اتکاء به قشر بالایی و محترم طبقۀ کارگر و افتخار کردن مداوم به این قشر، بلشویک ها را به دیدۀ تحقیر     می نگریستند. حوادث بعدی اشتباه آنان را به شکلی ناگوار عیان ساخت. در لحظۀ تعیین‌کننده، جوانان بودند که قشر پخته تر و حتی پیران را همراه خود نمودند.“ (9)
و در جایی دیگر با ظرافتی جالب توجه، محدودیت و در عین حال صحت بینش نسلی را هم زمان با هم این‌چنین توضیح می‌دهد:
”اگر مسالۀ اصلی سیاسی اتحاد شوروی را به مسالۀ وجود دو نسل خلاصه کنیم، قضیه را به شکل یک‌جانبه مطرح کرده ایم. در میان نسل پیر، بوروکراسی دشمنان آشکار و پنهان بسیاری دارد؛ چنان‌چه در میان نسل جوان هم صدها هزار بله قربان‌گوی تمام عیار پیدا می‌شود. با وجود این از هر سو که به موضع قشر حاکم یورش برداشته شود، خواه از چپ و خواه از جناح راست، یورش‌بَرداران نیروهای اصلی خویش را از میان جوانان ستم دیده و ناراضی که از حقوق سیاسی محروم اند، جمع‌آوری می‌کنند.“ (10)
 حزب کمونیست فرانسه، علی رغم این که به مدت چند دهه حزبی مقتدر و قدرتی بلامنازع در طبقۀ کارگر فرانسه بود، در دهۀ 1960 و به خاطر موضع گیری های نادرست در قبال مسالۀ استقلال الجزایر و رادیکالیسم انقلابی جوانان، دچار بحران گردید و گروه های متعددی از بازوی دانشجویی آن یعنی ”اتحادیۀ دانشجویان کمونیست“ (UEC) جدا شدند و زمینۀ شکل گیری گروه های رادیکال جدیدی را فراهم آوردند. سنتا در جنبش کمونیستی، سازمان جوانان کمونیست به مثابه یکی از تشکل های اقماری یک حزب کمونیست       می بایست چنین کارکردی داشته باشد. به عبارت دیگر یکی از وظایف چنین سازمانی باید جذب کادرهایی از نسل های جدید و جوان، آموزش و تربیت آنان برای به عهده گرفتن مسئولیت های اصلی حزبی در آینده باشد. در ایران تنها در دورۀ استثنایی و شرایط نسبتا باز سال های 32-1320، سازمان جوانان تودۀ ایران توانست چنین وظیفه ای را در قبال حزب متبوع خویش ایفا کند. دیدیم که موسسین حزب توده اکثرا متولدین سالیان انقلاب مشروطه و پس از آن بودند در حالی که نسل جوانی که در دهۀ 1320 پا به صحنه گذاشته بود، کودکی و نوجوانی خود را در سالیان دیکتاتوری رضاشاهی و شرایط مختنق آن دوره گذرانده بودند و تجربه و تربیت سیاسی خاصی نداشت. در چنین شرایطی، سازمان جوانان تودۀ ایران که در سال 1322 تاسیس شد طبق اساس نامۀ خود وظیفه داشت ”تحت رهبری حزب تودۀ ایران به جوانان توده تربیت سیاسی داده، آن ها را برای ورود به حزب آماده سازد.“ سازمان در همان چهار پنج سال اول در کار خود چنان موفقیت آمیز عمل کرد و آن‌چنان خود را به بخشی تفکیک ناپذیر از زندگی و مبارزۀ جوانان تبدیل کرد که حتی پس از غیرقانونی ‌شدن حزب توده در سال 1327، منوچهر اقبال، وزیر فرهنگ وقت در نامه ای خطاب به مظفر بقایی چماق دار می نویسد: ”…پس از مدتی تمام مدارس از دبستان گرفته تا دانشگاه زیر نفوذ آنان قرار گرفت و توده ای‌ها، جوانان بی‌تجربه را از راه به در بردند. کار حزب توده به جایی کشید که از جیب و کیف محصلین به جای جزوۀ درس، برنامۀ حزب و مطبوعات ممنوعه بیرون می‌آمد.“ (روزنامۀ اطلاعات، ش 6917، اردیبهشت 1328). وارطان سالاخانیان یکی از تربیت یافتگان این دوره و این سازمان و در زمان بازداشت، از مسئولین چاپخانۀ نشریۀ ”رزم“، ارگان سازمان جوانان، بود. با رویکرد اشتباه و خطای راهبردی حزب توده در جریان 28 مرداد، حزب به تدریج و در همان نیمۀ نخست دهۀ 1330، ارتباط خود را با همان نسل از دست داد و استقرار رهبری حزب در خارج، این شکاف را تشدید کرد به نحوی که رابطۀ حزب توده با نسل پس از خود به نوعی ”تزاحم نسلی“ تبدیل شد؛ به نحوی که نسل بعدی مارکسیست ها (نسل سوم) اساسا یکی از وجوه اصلی هویت سیاسی خود را مرزبندی قاطع با حزب توده قرار داده بود. این نسل، محکم، استوار و مستقل و به بهای خون و جان، بر پاهای خود ایستاد. توجه ویژۀ ما به تجربه چریک‌های فدایی خلق از همین زاویه است. البته حزب توده آن‌قدر جان‌سخت بود که حتی پس از افتضاحات پیش‌آمده در کمیتۀ تهران حزب و نفوذ ساواک در آن، توانست از طریق محافلی مانند ”نوید“ در دهۀ 1350 و سپس جریان موسوم به ”فداییان منشعب“ و سپس طعمۀ بزرگ تر یعنی اکثریت و در بستر ضعف و افول جنبش چریکی، مجددا جاپایی در نسل جدید نیز برای خود دست و پا کند. چپ انقلابی در دو سه سال نخست پس از انقلاب به علت ماهیت کاملا جوان و سرزندۀ خود اصولا با چنین صورت مساله ای مواجه نبود. هستۀ اصلی چپ انقلابی در این دوره عمدتا خصلتی دانشجویی داشت. سازمان هایی نظیر پیکار د.د (دانشجویی-دانش آموزی) و سازمان دانشجویان مبارز از محصولات این دوران هستند. اما در فاصلۀ بین دو نسل 3و 4 با نسل 5 چه گذشت و چگونه می‌توان به بررسی آن نشست؟
فاصلۀ بین این نسل ها با یک شکاف و خلاء عظیم پدید آمده در اثر عوامل گوناگون مشخص می شود. دیدیم که شکاف نسلی، به معنی وجود تفاوت های دانشی گرایشی، رفتاری ما بین دو نسل با وجود پیوستگی های کلان ناشی از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است. نکته‌ای که در مورد فاصلۀ بین نسلی چپ در پس از انقلاب 57 مطرح است و آن را به مراتب از شکاف نسلی فراتر می برد، این است که اتفاقا رویدادهایی در ابعاد داخلی و جهانی پیش می آیند که در این فاصله، همان   ”پیوستگی های کلان ناشی از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی“ یعنی ملات و پایۀ اصلی تداوم نسلی نیز از بین می روند. در این‌جا به مرور این مسائل می‌پردازیم.
نخستین مساله این است که نسل‌ سوم چپ یعنی نسل انقلاب 1357 بعد از سه سال و در اثر حاکم شدن ضدانقلاب اسلامیست دچار شکست سیاسی عظیمی گردید و به دنبال خود نسل چهارم را هم به درون این بحران کشید. البته تنها نتایج این شکست پس از 30 خرداد 1360 آشکار شد و گرنه در همان 22 بهمن 1357 هم مشخص بود که چپ، در ابعاد کلان، قافیه را به اسلامیست‌ها باخته است. از فوری ترین نتایج این شکست، اعدام و کشتار گل های سرسبد این نسل و زندانی‌شدن بسیاری دیگر بود. بقیه، آواره و روانه تبعید شدند و باقی‌ماندۀ رهبران، احزاب را در ”غربت“ مجددا به راه انداختند. 30 خرداد 1360 برای برخی از این گروه ها و سازمان های چپ، پایان ارتباط مستقیم و بی واسطه با جامعه بود. بالنده ترین جریان چپ انقلابی این دوران یعنی حزب کمونیست ایران تا پایان جنگ با عراق (1367) و البته در محدودۀ کردستان توانست به ”موجودیت داخلی“ خود ادامه دهد. البته هنوز محافل و هسته هایی در گوشه و کنار کشور (به استثنای کردستان) از این احزاب باقی مانده بود که هر چند نشان‌دهندۀ مقاومتی شرافت مندانه بود اما تاثیر سیاسی چندانی نداشت. بنا بر این دورۀ 60-1357 را می توانیم آخرین مقطعی بدانیم که نسل پیشین چپ انقلابی توانست در ارتباط مستقیم با جامعه و مبارزات و    مقاومت های آن، به حیات سیاسی خویش معنا ببخشد. تلاشی انقلابی و شرافت مندانه که البته با وجود تمام دستاوردهای افتخارآمیز، قرین موفقیت نیز نشد و با شکستی خونین به اتمام رسید. از انقلاب 1357 تا کنون حدود سی و سه سال می‌گذرد. این مدت، صرف‌نظر از تمام وقایع جهانی و داخلی که در آن اتفاق افتاده است، با احتساب شتاب تحولات و وقایع در قرن بیستم، دورانی بسیار طولانی است. سی و سه سال پس از انقلاب 1905 روسیه و شکست سوسیال‌دموکراسی انقلابی در آن، کشور، دو انقلاب دیگر (فوریه و اکتبر) را پشت سر گذاشته بود، بلشویک‌ها قدرت را به دست گرفته بودند، جنگ داخلی به اتمام رسیده بود، برنامه های گوناگون سیاسی و اقتصادی به اجرا گذاشته شده بودند، تصفیه درون حزب تکمیل شده بود، برنامه‌های اقتصادی جدید در حال اجرا شدن بودند و ضدانقلاب استالینیستی قدرت خویش را کاملا تثبیت کرده بود و کشور، در آستانۀ جنگ جهانی دوم قرار داشت. اما سی و سه سال پس از انقلاب 1357، سازمان‌های چپ نسل انقلاب به نوعی و به نسبت مدت زمان سپری‌شده، به تعبیر عامیانه ”آکبَند“ باقی مانده اند! در این مدت این تحولات بر چپ انقلاب 1357 گذشت:
الف)سرکوب خونین و وحشیانه به مثابه  مهم ترین عامل ولی نه تنها عامل
سرکوب خونین و اختناق فوق‌تصور رژیم و تبعید فعالین و استقرار سازمان ها در داخل کشور، پیوندهای چپ با جامعه را قطع کرد. اصولا یکی از کارکردهای اصلی اختناق، قطع ارتباط انقلابیون و تودۀ مردم است. با پیش‌آمدن این وضعیت، دو فاکتور حیاتی ادامه‌کاری و دسترسی (دسترسی مردم به احزاب و برعکس) از بین رفت. البته این عامل به تنهایی نمی تواند توضیح‌دهنده این قطع ارتباط باشد. درست است که اختناق و سرکوبی که توسط رژیم جمهوری اسلامی اعمال شود، از ابعاد رژیم های مشهور تاریخی مانند آلمان نازی و ایتالیای موسولینی و … بسیار فراتر می رود اما با وجود چنین شرایطی نیز سرکوب و اختناق را نمی توان تنها عامل به حساب آورد. حزب کمونیست پرتغال در چند دهه اختناق خونین رژیم سالازار هم‌چنان قدرتمندترین سازمان مخفی کشور به شمار می آمد و نسل های جدید انقلابیون را جذب می کرد و در طبقۀ کارگر پرتغال نفوذ قابل توجهی داشت. حزب کمونیست یونان با وجود این‌که در جنگ داخلی این کشور (49-1946) شکست خورد و مدت ها غیرقانونی بود و سپس با دیکتاتوری خوفناک سرهنگ ها مواجه شد، توانست ادامۀ کاری خود را به نحو مطلوبی حفظ کند. حزب کمونیست اسپانیا از بازندگان جنگ داخلی اسپانیا بود (39-1936) اما توانست پس از آن حدود یک دهه به مبارزۀ مسلحانه با رژیم فرانکو ادامه دهد و در طول سی سال دیکتاتوری، موجودیت خود را به عنوان حزب اصلی اپوزیسیون و ذی نفوذ در طبقۀ کارگر اسپانیا (از طریق ”کمیسیون های کارگری“) حفظ کند. تاکید بر عامل سرکوب رژیم به عنوان تنها عامل جدا افتادن چپ، بستر را برای      شکل گیری دیدگاهی انحرافی آماده می کند که ما آن را ”معجزۀ شرایط انقلابی“ می نامیم. این دیدگاه، دیدگاهی ساده و جبرگرایانه مبتنی بر این انگاره است که کافی است تنها دیوار سرکوب فرو ریخته شود و چپ، آزادی عمل و تبلیغ سیاسی را بیابد، آن گاه همین چپ واقعا موجود در بطن یک بحران انقلابی قادر به جذب میلیونی توده های مردم و رهبری پیروزمندانۀ انقلاب خواهد بود. ما این انگاره را بدون توجه به یک دوران طولانی و دشوار تدارک که وضعیت کنونی چپ موجود بر ما تحمیل می‌کند، نادرست و فریبنده می‌دانیم.
ب) شرایط پیش و پس از تبعید
الف) چپ ایران در مقطع برخورد سرنوشت ساز با جمهوری اسلامی (1360)، بحرانی ایدئولوژیک و سازمانی و به عبارتی ”بحران بلوغ“ را از سر می‌گذراند و نتوانست مقاومتی جدی را در مقابل رژیم سازمان دهد و به سرعت زیر فشار و ضربات سرکوب فروپاشید. حزب کمونیست ایران به عنوان یک قطب قابل توجه چپ انقلابی به تعبیری خیلی دیر و در شهریور 1362 و در بدترین شرایط ممکن یعنی عقب‌نشستن کومله به آن سوی مرز و از دست دادن کلیه مناطق آزاد شده تاسیس شد. البته همان مقاومت توده‌ای و مسلحانه‌ای که کومله به مدت قریب به یک دهه در مقابل رژیم سازمان داد، چنان اوضاع متفاوتی در کردستان ایجاد کرده است که تاثیر آن تا به امروز به قوت خود باقی مانده است و معیاری برای مقایسه به دست می‌دهد. بنا بر این چپ در شرایط ضعف ناشی از مرحلۀ گذار با سرکوب و سلاخی روبرو شد؛ در شرایطی که به دنبال پاسخ سوالات برآمده از انقلاب بود و از آشفتگی محتوم ناشی از چنین وضعیتی رنج می‌برد. شاید مواجهه در تعادل قوایی مناسب تر با رژیم، می‌توانست بر وضعیت امروز نیز تاثیرگذار باشد.
 ب) تبعید سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی ایرانی به خارج، در بدترین دورۀ ممکن یعنی دهۀ 1980 صورت گرفت و تا کنون به مدتی بسیار طولانی یعنی حدود سی سال ادامه یافته است. برخلاف دورۀ قبلی فعالیت مبارزین ایرانی در خارج کشور در قالب کنفدراسیون دانشجویان (دهه‌های 1960 و اوایل دهۀ 1970) که مصادف با اوج گیری رادیکالیسم جوانان و دانشجویان در اروپا، دوران دولت رفاه، محوریت داشتن و محترم بودن قشر دانشجو و تحصیلکرده چه در خارج و چه در ایران و خلاصه عصر ”رونق“ و هم برای سرمایه‌داری و هم برای انقلاب در همۀ ابعاد بود، دهۀ 1980 به عصر ریگان و تاچر، محافظه کاری و چرخش به راست، تهاجم شدید نیروهای حامی سرمایه داری و بازپس گیری حقوق اجتماعی تبدیل شد. حقوق مهاجرین نیز توسط دولت های راست گرا مورد تهاجم قرار می‌گرفت. غالب تبعیدیان ایرانی در حالی که زخم شکست و آوارگی را بر بدن داشتند، در حاشیۀ جوامع اروپایی مستقر شدند و نوع خاصی از سبک زندگی بر آن ها تحمیل شد. جوامع میزبان در آن دوران سیاه، آغوش گرمی برای التیام دردهای تبعیدیان نبودند که هیچ، بر سردی و گزندگی شکست و تبعید می‌افزود.
ج) آن‌چه ما در تحلیل خود بر آن تاکید داریم سبک و نوع زندگی‌ای است که بر تبعیدیان تحمیل می شود که تعیین‌کنندۀ شیوۀ برخورد آنان با سیاست و مسائل سیاسی است. اسامی، عناوین و تابلوهای خاطره انگیز و بعضا غرورآفرین گروه ها، لیست طویل جان‌باختگان هر گروه و سوابق انقلابی و درخشان اعضا و رهبری گروه ها در دوران های گذشته و … که اکنون در فضای مجازی بازتاب می‌یابد، مانع از دیدن واقعیت و ویژگی‌های زندگی در تبعید و ضعف ها و محدودیت های ناشی از آن می گردد. طبق تحلیلی که نادر وهابی دربارۀ تبعیدیان سیاسی منتشر نموده است (11)، تعدادی از پناهندگان سیاسی پس از اقامت 10 الی 15 ساله در کشور میزبان، یا به موقعیت اجتماعی بالاتر صعود می کنند و یا از لحاظ اجتماعی آهنگ نزولی را طی می کنند و به سمت طبقات فقیرتر کشیده می شوند. در مورد تبعیدیان چپ و با توجه به خاستگاه و بافت اجتماعی آنان، عمدتا شق دوم صادق است. از خیل بریده‌ها که بگذریم، در چنین وضعیتی، فرد تبعیدی در شرایطی که بدوا ارتباطش با جامعۀ مادر قطع شده است و خود برقرار کردن ارتباط با داخل ایران با اختصاص وقت 24 ساعته نیز امر دشواری است، مجبور به کار و تلاش بسیار برای تامین معاش و ادامۀ زندگی به ویژه در شرایط پس از دهۀ 1980 در اروپا است. این واقعیت، جبرا سیاست و موضوعات مربوط به آن را از متن و بستر اصلی زندگی خارج می‌کند و به گوشه ای از حیات شخصی می راند. گروه ها و سازمان ها نیز به دلیل مشکلات مالی هولناک قادر به تامین زندگی اعضایشان برای اختصاص وقت بیشتر برای کار و انرژی سیاسی نیستند. در حزب کمونیست کارگری که در دهۀ نخست فعالیتش، می توان آن را بزرگ ترین سازمان چپ رادیکال نامید، تعداد اعضایی که به فعالیت حرفه ای سیاسی می پرداختند، به تعداد انگشتان یک دست      نمی رسید و حتی لیدر و شخصیت محوری آن یعنی منصور حکمت با تضاد ناشی از تامین معاش شخصی و خانوادگی-کار سیاسی مواجه بود (12). مقایسه این وضعیت با تعداد کادرهای حرفه ای احزاب کمونیست و انقلابی مدعی قدرت در سایر نقاط جهان، عمق بحران و تفاوت سطح و ابعاد فعالیت و مبارزه را به نمایش می گذارد. در این حالت، مطمئنا این فعالیت سیاسی است که     می بایست خود را با وضعیت زندگی افراد تطبیق دهد. نتیجه، علی رغم شرافت و نیت های صادقانه و انقلابی این رفقای تبعیدی، تبدیل سیاست، کار حزبی، تشکیلات و … به بخشی از سبک زندگی شخصی و افت بسیار شدید سطح و کیفیت آن است. به تعبیر همان نادر وهابی، ”این عقیده برای آنان به مثابه یک راهنمای اخلاقی محسوب     می شود که تداوم یک نوع برداشت از زندگی و وفاداری به آن را متبلور می سازد“. در جریان مباحثات چپ دانشجویی در سال 1387، نامه‌ای از لیدر یکی از احزاب درگیر در مباحث منتشر شد که کادرهای حزب را از صمیمی‌شدن با جوانان تازه به تبعید وارد شده منع می کرد چرا که آن ها با تصور ورود به ”سازمانی بلشویکی“ به میان آن ها قدم می گذارند و واقعیت مجالس و محافل حزبی آن ها را شوکه و مایوس خواهد کرد. این نامه، چه راست و چه دروغ، بیانگر و عصارۀ واقعیت تلخ گروه ها و جریانات چپ انقلاب 1357 و اعضا و هواداران آن در تبعید بود. سیاست، تشکیلات و کار حزبی و تمام واژه های مشابه نام و پوستۀ خود را حفظ می کنند اما در محتوا و عمل، به پاتوق های دوستانه، مهمانی‌های دوره ای، جلسات خاطره گویی و مجموعه ای از فعالیت های آماتور و حاشیه ای و دعواها و مشاجرات از نوع کت فایت (catfight) … تبدیل می شوند که در قالب همان واژه ها بروز   می یابند. مباحثات سیاسی هیچ‌گونه ما به‌ازای بیرونی و در نتیجه بازخوردی ندارند و به همهمۀ سرگیجه آور تکرار اصطلاحات و واژه های مقدس برای هر فرقه تبدیل می شوند. حزب کمونیست کارگری در سال های 81-1377 تبلیغات پر هیاهویی برای تبدیل شدن سریع به یک حزب مدعی قدرت به راه انداخت اما در عمل و با سیاست هایی نظیر ”درهای باز تشکیلات“، ”عدم تفاوت بین کار داخل و خارج کشور“، ”نفی و تحقیر اخلاقیات و فرهنگ انقلابی“، ”تعریف فعالیت سیاسی، آن هم از نوع کمونیستی و انقلابی، به مثابه یک کار عادی روزمره!“ و … به تئوریزه‌کردن وضعیت تبعیدیان سیاسی و اعضای خود در تبعید پرداخت و در نهایت، انحطاط چنین نگرش و شیوۀ کاری را در سرنوشت خویش به نمایش گذاشت. بر عکس نسل های قبلی مهاجر ایران، این نسل عمدتا در حاشیۀ زندگی و جامعه در محل تبعید قرار گرفت و نه توانست ارتباط وثیقی با جامعۀ میزبان برقرار کند و نه حتی با نسل های بعدی تبعیدیان یعنی فرزندان خودشان.
مهرداد درویش‌پور، جامعه شناس که خود یک تبعیدی سیاسی لیبرال در سوئد (محل تجمع بخش بزرگی از تبعیدیان سیاسی چپ) است، در مورد این دسته از پناهندگان می‌گوید:
”گروه دیگر افرادی هستند که در گذشته به سر می برند و نگاهی نوستالژیک به زندگی دارند. بسیاری از افراد عضو گروه های سیاسی این ویژگی را دارند. مثلا هنوز فکر می کنند که در شرایط سال های نخست پس از انقلاب به سر می برند. زندگی این گروه در سوئد یا دیگر کشورهای اروپایی مثل زندگی در جزیره است. شناخت چندانی هم از جامعه ]میزبان[ ندارند و نسبت به آن احساس تعلق خاطر نمی‌کنند… به یک معنی حتی اگر از لحاظ جغرافیایی هم در یک گتو نباشند، در یک گتوی ذهنی به سر می‌برند. درجۀ بالایی از آرمان گرایی، شکست تلخ آرزوهای انسانی در یک انقلاب و ویرانه هایی که برجا گذاشت و افسردگی‌های ناشی از آن، پناه‌گرفتن در یک سرزمین امن برای دوری از تجربۀ تلخ پیشین و همه و همه دنیای پناهندگان سیاسی را تاریک‌تر از آن چیزی کرد که می‌بایست باشد…“ (13)
البته خود تبعیدیان چپ، بعضا نظرات بسیار خوش بینانه تری در مورد فعالیت‌های خود در تبعید دارند؛ لیلا دانش، یکی از فعالین مارکسیست در سوئد، در مورد فعالیت چپ متشکل در تبعید می‌نویسد:
”دورۀ تبعید چپ متشکل را می توان دورۀ طرح مطالبات و ترسیم سیمای اجتماعی چپ نامید. امروز به جرات می توان گفت که بخش بزرگی از مطالبات عدالت جویانه و برابری طلبانه ای که در اعتراضات عمومی در ایران مطرح می‌شوند، متاثر از کاری است که در این دوره توسط سنت سوسیالیسم ایران صورت گرفته است. هیچ‌کدام دیگر از  بخش های اپوزیسیون جمهوری اسلامی نتوانستند چنین تاثیری بر بالا بردن سطح توقعات، فرموله‌کردن خواست ها و آرزوها و بالابردن آگاهی عمومی جامعه داشته باشند….“ (14)
به باور ما علی‌رغم این‌که فعالیت رفقای در تبعید، به هر حال نوعی از اعلام موجودیت و تداوم فعالیت چپ را به نمایش گذاشت، چنین قضاوت خوش‌بینانه‌ای در مورد ”چپ متشکل در تبعید“، خیلی خوش‌بینانه است. (البته خود رفیق لیلا دانش تا کنون دو انشعاب را از سر گذرانده است و فعلا با هیچ‌کدام از اجزای این ”چپ متشکل“ کار نمی‌کند!) برون‌دادهای فعالیت سیاسی نسل انقلاب 1357 و تعقیب فعالیت ها، دغدغه ها و مجادلات آنان چیز دیگری را به ما می‌گوید.
با توجه به این‌که بخش مهمی از نسل جوان مارکسیست در ایران نیز چند سالی است که عازم تبعید شده است، یادآوری نکاتی را در این زمینه مفید می دانیم. لنین سال های طولانی از زندگی سیاسی خود را در تبعید گذراند اما هیچ گاه گرفتار فضای سیاسی ناشی از تبعید نشد. نادژدا کروپسکایا، همسر لنین، در خاطرات خود می‌نویسد:
”شب سال نو ما به مینو سینسک، جایی که همۀ سوسیال دموکرات های تبعیدی گرد آمده بودند رفتیم… همۀ آن ها انزوا گزیده بودند. سوسیال دموکرات های قدیمی نسبت به جوانان دموکرات بدبین بودند و باور      نمی کردند که آن ها انقلابی های واقعی باشند… نارودوولتسی های قدیمی سوسیال ‌دموکرات ها را متهم می کردند که از خیال فرار یکی از اعضای خود خبر داشته‌اند ولی به آن‌ها چیزی نگفته اند که آن ها هم بتوانند خود را برای جستجوی پلیس آمادگی داشته و خود را ”تمیز“ کنند. مساله خیلی بالا گرفته بود. وقتی من رسیدم ولادیمیر ایلیچ (لنین) جریان را تعریف کرد و گفت: هیچ چیز بدتر از این رسوایی های در تبعید نیست. این مردان مسن پس از آن چیزها که به سرشان آمده و زندان‌های مختلفی که از سر گذرانده‌اند، اعصاب شان به اندازۀ کافی خراب شده است. ما نباید خود را در گیر این رسوایی ها بکنیم. کارهای زیادی در پیش روی‌مان قرار گرفته و نباید با درگیر شدن در چنین مسائلی، خود را بدنام کنیم. او عقیده داشت که باید با این پیرمردها قطع رابطه کنیم… ما این رابطه را گسستیم. به خاطر این که مجبور بودیم. ولی آن را نه با بدخواهی و کینه توزی که با تاسف انجام دادیم. بعد از آن، دیگر جدایی را حفظ کردیم.“ (15)
در جایی دیگر کروپسکایا می‌نویسد:
”ما هیچ‌گاه شرایطی را که گروه آزادی کار (نسل قبلی سوسیال دموکرات ها) در تبعید گذرانده بود، تجربه نکردیم. ما دائما از نزدیک با روسیه در تماس بودیم و همیشه افرادی را که از آن جا برای دیدن‌مان می‌آمدند ملاقات می کردیم. در خارج، ما در مورد آن‌چه در روسیه می‌گذشت اطلاعات دقیق‌تری داشتیم تا چنان‌چه در یک شهر کوچک در خود روسیه زندگی می کردیم. ما فکر و ذکری خارج از آن‌چه مربوط به روسیه می شد، نداشتیم…“ (16)
لنین در تبعید خود را در هیچ گتوی ذهنی و عینی محبوس نمی کرد. کروپسکایا در مورد سطح اطلاعات او در مورد جامعۀ انگلیس می‌نویسد:
”این آقای ریموند، که تقریبا به همۀ نقاط اروپا سفر کرده، در استرالیا و جاهای دیگر زندگی نموده و بیشتر عمرش را در لندن گذرانده بود، نیمی از آن چه را ولادیمیر در مدت یک سال اقامتش در لندن دیده بود، مشاهده نکرده بود. یک روز ایلیچ با اصرار بسیار او را به جلسه ای در وایت چاپل برد. مثل بقیۀ انگلیسی ها، آقای ریموند هیچ گاه آن قسمت لندن را که بیشتر یهودی های روس به شیوۀ مخصوص خود زندگی      می کردند، ندیده بود و از آن‌چه می دید، متحیر شده بود.“ (17)
لنین، آن‌گونه که ایزاک دویچر گزارش می‌دهد، ”به ندرت در گردهمایی های تبعیدیان دیده می شد، هم چنان که به ندرت در مباحث بی پایان و اغلب بی ثمر آنان شرکت می‌جست. به بحث ارج می‌نهاد و آن را به معنای آمادگی برای عمل، اما نه به خاطر خود بحث دوست می‌داشت.“ (18) در عوض، در ارتباط مداوم با شبکۀ حزبی و کادرهای حزب در داخل کشور، نبض فعالیت ها و مبارزات را در دست داشت:
”برای آن‌که رهبری مرکزی همواره بتواند نه فقط اندرز بدهد، اقناع کند و به استدلال بپردازد…. بلکه ارکستر را نیز به راستی رهبری کند، لازم است دانسته شود که چه کسی کدام ویولون را می‌نوازد، کجا و چگونه این کار را می کند، شخص در کجا نواختن ساز را آموخته است، و این ساز چه سازی است؛ کیست که خارج می زند -کجا و چرا؟…؛ چه کسی باید تغییر داده شود و این کار چگونه باید انجام بگیرد تا نوای ناساز از بین برود..“ (19)
رزا لوکزامبورگ در سال 1911 در مورد مجادلات سیاسی اتمام‌ناپذیر تبعیدیان روس گفته بود:
”مردم روسیه تنها نیرویی هستند که      می توانند این خروس جنگی های خارج‌نشین را سر عقل بیاورند.“ (20)
و در نامۀ منتسب به استالین، که به مثابه یک انقلابی حرفه‌ای، تمام دوران زندگی سیاسی خود را در داخل کشور گذراند، آمده است:
”اما کارگران عموما نگاهی سرزنش آمیز به تبعیدیان دارند: بگذارد آن قدر که دل شان می خواهد کش و قوس بیایند اما برای ما هر کس به فکر منافع جنبش باشد، کار می کند و بقیه اوضاع خودش درست می‌شود!“ (21)
ج) آوار دیوار برلین
چپ انقلاب 1357 هنگامی که پا به تبعید گذاشت، هنوز در گیر و دار سوالات برآمده از انقلاب بود و برای بسیاری از آن‌ها نظیر ماهیت رژیم، تحلیل دولت جمهوری اسلامی، چرایی تشبثات ضدامپریالیستی رژیم و …. به جمع بندی نهایی نرسیده بود. اما مجبور شد با همان پیکر زخمی و نحیف با بهمن هولناک دیگری یعنی فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق، آن هم در شرایط زندگی در تبعید، مواجه شود که برای بسیاری، آخرین جرقه های امید و انگیزه های مقاومت را به خاموشی کشاند. شرایطی که پس از این واقعه برای جنبش سوسیالیستی در سطح بین المللی پیش آمد، چنان صعب و فشارهای وارده چنان خردکننده بود که بسیاری از احزاب کمونیست دائر و مستقر در کشورهای مختلف را نیز با بحران مواجه ساخت؛ دیگر چه برسد به تبعیدیانی که خود، پیش از آن با بحران های گوناگونی دست و پنجه نرم می کردند. افزایش تصاعدی افراد بریده و وازده، چرخش به راست بسیاری جریانات، تنگ شدن فضا برای فعالیت کمونیستی و … برخی از کوچک ترین تبعات این واقعۀ دوران‌ساز بودند.
منصور حکمت، خود به نحو گویایی وضعیت پس از فروپاشی بلوک شرق را در همان زمان در قالب این عبارات به تصویر می‌کشد:
”چند سال اخير بي گمان يک دوره بسيار تعيين کننده در تاريخ قرن بيستم بوده است. شايد براى بسيارى از اين نسل که ناظر اين تحولات است، مانند انسان هايى که در دوره انقلاب ١٩١٧، عروج فاشيسم و يا دو جنگ جهانى زيستند و لابلاى آن تحولات زندگى روزمره اجتناب ناپذير خود را گذراندند و به چرخش هاى عظيم پيرامون خود به عنوان ”اخبار“ نگاه کردند، اهميت تاريخ ساز اين دوره هنوز آن طور که بايد درک نشود. دنياى فردا نشان خواهد داد که چگونه جامعه بشرى در اين دوره پا به مسير جديدى گذاشت. چهره اقتصادى، سياسى و معنوى جهان تغيير کرد. چگونه نگاه انسان به خود و سرنوشت و آينده خود عوض شد.
ما در يک گسست تاريخى اساسى زندگى مي‌کنيم. از هرجا آمده باشيم و به هر کارى مشغول بوده باشيم، وقايع سال هاى اخير شرايط زندگى و چهارچوب تلاش اجتماعى ما و نسل هاى بعد از ما را باز تعريف مي کند. جنگ هايى که در ٥٠ سال آينده به وقوع خواهد پيوست، مشقات و محروميت هايى که بشر خواهد کشيد، جدال هاى اجتماعى و سياسى و فکرى که ميليونها نفر زندگى خود را با آن معنى خواهند کرد، تصويرى که انسان در هنر و فرهنگ و ادبياتش از خود بدست خواهد داد، روان شناسى فردى و اجتماعى انسان، بيم و اميدهاى اقتصادى و سياسى و پندارهاى اخلاقى و جهان نگرى فلسفى اش همه مهر آن چه امروز جلوى چشمان ما مي گذرد را بر خود خواهد داشت. همان قدر که شرايط سياسى و اقتصادى و فکرى حاصل جنگ دوم جهانى حيات مادى و معنوى دو نسل اخير را، از اروپا و آمريکاى صنعتى تا پرت ترين مناطق عقب افتاده و تحت سلطه، قالب زد، شرايط حاصل از تحولات امروز زندگى نسل هاى بعد را در تمام شئون تحت تاثير قرار مي دهد. مفسران غربى مي گويند که ”جنگ سوم جهانى با پيروزى غرب به پايان رسيده است بى آن که گلوله‌اى شليک شود“. تاريخ زنده کشمکش چند ده ساله طرفين اين ”جنگ سوم“ و همين مرحله آخر آن در چند سال اخير جز مرگ و فقر و بي حقوقى و مشقات ميلياردها انسان نبوده است. اين خود تکليف اين ادعا که ”گلوله اى شليک نشد را به اندازه کافى روشن مي کند. به هر حال اين جا بايد از اين گذشت. آن چه در اين روايت صحيح است و بايد مورد توجه جدى قرار بگيرد اين است که آن چه در جريان است چيزى در حد پايان جنگ سوم جهانى است و بايد تاثير آن را در تاريخ معاصر شناخت.“ (22)
د) پایان جنگ با عراق و سیمای جدید جامعۀ ایران
اما ”آغاز جُداسری“ تنها از سمت چپ انقلاب 1357 در تبعید نبود. چپ در طول جنگ با ایران و عراق به نوعی امید خود را به نحوۀ پایان این جنگ گره زده بود. هر جریانی با تحلیل خاص خود اعتقاد داشت که ”بالاخره در پایان جنگ، اتفاقی می‌افتد.“ اما جنگ با اتفاقی هولناک تمام شد اما آن اتفاق نه بر هم خوردن ثبات رژیم که قتل‌عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 به عنوان مقدمۀ آغاز دوران جدیدی در حیات رژیم بود که چپ تبعیدی هیچ‌گونه تصور و تحلیلی از آن نداشت. آخرین گردان های چپ انقلاب 1357 نیز در این دوره از کردستان عراق روانۀ اروپا شدند. سیاست‌های جدید رژیم در دورۀ رفسنجانی و چرخش آن به سمت بازار آزاد، جامعه را چنان دگرگون ساخت و شخم زد که با آخرین تصویری که تبعیدیان از جامعۀ ایران داشتند، به شدت بیگانه بود. تحولات دوران رفسنجانی مقدمۀ رویداد دوم خرداد، تغییرات عرصۀ سیاسی، عروج لیبرال-اسلامیسم و چنگ انداختن آن بر تمام شئون سیاسی و فکری جامعه بود. تحولات پس از جنگ با عراق، فروپاشی شوروی و دوم خرداد، ضرباتی بود که پشت سر هم بر چپ در تبعید وارد می‌شد و آن را در امواج طوفندۀ سیاست، سرگشته و بی‌نقطۀ اتکاء  می‌ساخت. همان‌طور که لیلا دانش می‌نویسد:
”… ”سازندگی“ از یک طرف ناظر بود بر وانهادن خط مشی اقتصاد دولتی در ایران، که اکنون با نشانه‌های آشکار بحران در بلوک شرق، دوران احتضارش می‌رسید و از سوی دیگر بر هموار کردن راه شیفت به خط مشی بازار آزاد و پیوستن به برنامه های توسعۀ اقتصادی، که از جانب نئولیبرالیسم دهۀ 1980 مورد حمایت بود. رویکرد جمهوری اسلامی به بازسازی، برای طبقۀ کارگر حاصلی جز تشدید بیکاری ها و آشکارتر شدن فاصلۀ طبقاتی نداشت. اما در مجموع توجه کل طبقۀ بورژوازی در ایران را به خود جلب کرد برای اولین بار بعد از انقلاب، کل این طبقه دریافت که جمهوری اسلامی ظرفیت هموار کردن راه تحقق آمال بورژوازی در ایران را دارد… ریشه های جنبش اصلاحات در واقع در همان دورۀ سازندگی است که بخش هایی از طبقۀ حاکمۀ ایران به تدوین موازین سیاسی و ایدئولوژیک و اخلاقی خود پرداختند… در حقیقت دورۀ سازندگی و دورۀ اصلاحات هر دو در یک سطح بنیادی‌تر در وحدت کامل با همان راهی بودند که شاه در دهۀ 1340 و 1350 شمسی آن را هموار کرده و آن را مسیر رساندن ایران به شاه راه تمدن نامیده بود… چهرۀ سرکوبگر جمهوری اسلامی در هدایت ایران به چنین ”شاه‌راهی“، از قساوت حکومت شاه هیچ کم نداشت.“(23)
ه) اثرات بمب پُرزایی دهۀ 1360 بر بافت جامعه
در این دوره نه فقط ساختارهای سیاسی و اقتصادی داخلی و بین‌المللی که بافت جمعیتی کشور نیز به شدت در حال تغییر بود. دهۀ 1360 در ایران با انفجار جمعیتی همراه بود. نتایج سرشماری سال 1385 نشان می دهد که با پاگذاشتن متولدین این دوره به دوران جوانی، جمعیت جوان کشور نسبت به سال 1375 با 6.5 میلیون نفر افزایش از 18 میلیون به 24.5 میلیون نفر رسیده است و طبق این آمار، ایران جوان ترین جمعیت دنیا را دارا بود. (24) نسلی که این‌چنین جامعه را از درون دگرگون و متحول می کرد، همان نسل 5 مد نظر ما (70-1354) ، نسلی است که:
– کودکی اش را در دوران جنگ، اختناق، اعدام و هراس‌های ناشی از آن گذراند و در مدارس شلوغ چند شیفته در دوران ابتدایی به تحصیل مشغول شد. زمخت ترین و خشن ترین آموزه های ایدئولوژیک رژیم و نتایج سرکوبگرانه و هراس آفرین ”تربیتی“ آن را تجریه کرد. اسلامیست های     تازه نفس از آن جا که ”آموزش“ را حوزه طبیعی فعالیت های دینی به شمار می آوردند، از همان اولین ماه های پس از انقلاب 1357 آستین ها را برای ”اسلامی“ کردن نظام آموزشی بالا زدند. خمینی شخصا بر لزوم دگرگونی های دامنه دار در نظام آموزشی تأکید داشت، از جمله در همان اولین ماه های انقلاب گفته بود ”یکی از مسائل بسیار مهم در تمام دستگاه ها خصوصا دانشگاه ها و دبیرستان ها تغییرات بنیادی در برنامه ها و خصوصا برنامه های تحصیلی و روش های آموزش و پرورش است که دستگاه فرهنگ ما از غربزدگی و از آموزش استعماری نجات یابد“.(25)
– نخستین اشکال اعتراض را در نیمۀ نخست دهۀ 1370 و در قالب ”سبک زندگی متفاوت“ با پوشیدن پیراهن آستین کوتاه و مدهای مثل رپ و پانک، گوش‌دادن به موزیک های لوس آنجلسی، استفادۀ مخفیانه از ویدئو و … به ویژه در میان اقشار متوسط نشان داد. در میان اقشار فرودست، این دوره با برداشته‌شدن تدریجی حمایت دولتی و سیاست های بازار آزاد، دوران فقر فزاینده و شورش‌های کور حاشیه‌نشین‌ها بود.
– نوجوانی و جوانی این نسل با ”حماسۀ“ توخالی دوم خرداد توام شد. مشاهده فروپاشی بلوک شرق، خاطرات تلخ دوران اعدام و سرکوب، اخطارها و تحذیرهای والدین و … این نسل را بدوا نسبت به سیاست رادیکال و انقلابی بدبین کرده بود و بخشی از آن که پا به سیاست گذاشت، در بستر آمادۀ دوم خرداد و تئوری های لیبرال-اسلامیستی بود که در مراحل آغازین، اوج رادیکالیسم را در امثال ابراهیم یزدی و عزت الله سحابی و جماعت ملی-مذهبی جستجو می کرد. در تجربۀ زیستۀ این نسل و محیط کار و زندگی آن، نه اثری از کمونیسم بود و نه انقلاب اکتبر و نه نبرد استالین گراد و نه جنگ ویتنام و جنبش های انقلابی دهه های 1960 و 1970. آن‌چه از کمونیسم به این نسل رسیده بود، تجربۀ فروپاشی بلوک شرق بود و نفرت ضد-کمونیستی لیبرال-اسلامیست های غالب و احیانا خاطرات محو و خونین دوران کودکی. ”در این دوره، بر متن شکست های بزرگ تر سوسیالیسم معاصر و مشخصا فروپاشی شوروی، ایدئولوگ های بورژوا و روشنفکران و فرهنگ پرورانشان با  گفتمان های اصلاح طلبی یکه تاز میدان شدند. شکست سوسیالیسم و عروج لیبرالیسم عنان‌گسیختۀ دهۀ 1980 موجی از پس رفت سیاسی، فرهنگی و ایدئولوژیک در سطح جهانی با خود همراه داشت که بازنمایی آن را به صراحت  می شد، نه فقط در میان روشنفکران و     ایدئولوگ های نواندیش دینی که حتی در میان چپ های سابق دید که اکنون یا به بررسی امکان دموکراتیک شدن جمهوری اسلامی نشسته بودند و با در پناه پسامدرنیسم مشغول کشف مزیت های فرهنگ و سنت وطنی در عرفان شرق بودند.“ آمیزه ای از چنین زباله هایی شکل‌دهندۀ فرهنگ سیاسی مسلط در زمانه ای شد که این نسل در آن می‌بالید. و همین واقعیت است که گسست کامل از این فرهنگ منحط سیاسی و آثار و تبعات آن را با اتکاء به اخلاق و فرهنگ انقلابی و منطق مبارزۀ کمونیستی، در خود و در جامعه به یک ضرورت اساسی برای نسل جدید مارکسیست تبدیل کرده است.“ (26)
– موج ورود این نسل به بازار کار، منجر به تشدید بحران بیکاری توده ای و اشتغال شد. وقتی صحبت از جوانان این نسل می‌شود، غالبا جوانان طبقۀ ”متوسط“ متعلق به این نسل در اذهان تداعی  می شود. در حالی‌که این نسل در عین حال و در شرایط کنونی، تشکیل‌دهندۀ بخش عمدۀ نیروی کار و طبقۀ کارگر ایران است. طبق تحلیل سهراب بهداد و فرهاد نعمانی در ”طبقه و کار در ایران“:
”…مسن تر شدن جمعیت حاکی از این است که فرزندان دورۀ پُرزایی دهۀ 1360 اکنون وارد بازار کار شده اند و قدم به بزرگ‌سالی نهاده‌اند. تا سال 1385، بیش از 18 میلیون ایرانی در گروه سنی 24-15 سال به جمعیت در سن کار ایران خواهند پیوست. آنان جایگزین چهار میلیون سالمند ایرانی می‌شوند که احتمالا در شصت سالگی، نیروی کار بالقوه را بین سال های 1375 و 1385 ترک خواهند کرد.“ (27)
– مجموعۀ این رویدادها از این نسل، یک ”واحد نسلی“ با تجارب و خاطرات مشترک می سازد که در بعد فرهنگی نیز با قالب هایی نظیر موسیقی امثال شاهین نجفی و محسن نامجو، نمایش نامه هایی با همین عنوان (متولد 1361) و یا برچسب‌هایی نظیر دهه شصتی ها، واقعیت های اقتصادی مثل درجۀ بالای بیکاری، معضلات ادامه تحصیل به خاطر ظرفیت محدود دانشگاه‌ها و …  جلوه‌گر می‌شود.
و) انقلاب اطلاعات و دگرگونی جهان ها و جوان‌ها
رویداد جهانی دیگر در این فاصله، انقلاب جهانی اطلاعات بود که تنها یکی از نتایج آن در تغییر شیوه‌ها و تکنیک‌های مبارزۀ سیاسی بروز می یافت. این انقلاب در سراسر جهان فاصله ای شگرف میان دو نسل Y و Z (نسل 5 و 6 جامعۀ معاصر ایران) و نسل‌های پیش از آنان به وجود آورد و نگاه و روش برخورد این نسل ها را با پدیده های گوناگون، عمیقا دگرگون ساخت. همان‌گونه که اِلِن مک سینزوود، مارکسیست آمریکایی، اشاره می کند، همۀ  توصیف ها از دوران جهانی نوین، در یک نکته اشتراک دارند و آن، اشتغال خاطر یکسان آنان به فناوری جدید، اشکال تازۀ ارتباطات، اینترنت و اَبَر بزرگراه‌های اطلاعاتی است. (28) این عصر نوین هر چه باشد، ”عصر اطلاعات“ است که با دنیای آنان که دوران جوانی خود را پیش از آن گذرانده اند، بسیار متفاوت است. به نظر مک سینزوود، صرف‌نظر از همۀ عواملی که در این تغییر دوران‌ساز موثر پنداشته شوند، تکنولوژی جدید شرط لازم آن بوده است. (29)
در دهۀ قبل شاهد انفجاری در جهان در زمینۀ دستیابی به اینترنت بوده ایم. طبق آمار سایت IWS (Internet World Stats) تعداد افرادی که در فاصلۀ سال‌های 2000 تا 2010 به اینترنت دسترسی داشته‌اند، 448.8 درصد افزایش داشته است یعنی از حدود 361 میلیون نفر به یک میلیارد و 966 میلیون نفر رسیده است. (30) تعداد کاربران اینترنت در ایران در سال 2010، 33 میلیون و 200 هزار نفر (در حدود نیمی از جمعیت) بوده است و در سال 2011 نسبت به سال قبل با افزایش سه میلیون و سیصد هزار نفری مواجه شده و به 36 میلیون و 500 هزار نفر رسیده است (بیش از نیمی از جمعیت ایران).(31) نکتۀ جالب توجه این‌جاست که این اعداد علاوه بر بیش از نیمی از جمعیت ایران، در برگیرنده بیش از نیمی از کاربران اینترنت در کل خاورمیانه است. این در حالی است که متوسط مطالعۀ غیردرسی یک ایرانی امروز، برای کتاب روزانه تنها 18 دقیقه، روزنامه 44 دقیقه و نشریات 9 دقیقه است (خبرگزاری مهر، 17/2/1388)
این تغییرات هنگامی که در فاصله و تفاوت‌ نسل ها ضرب می شوند، دگرگونی هایی متراکم و بسیار پرشتاب را نشان می دهند که غیر قابل تصور است. مثلا در چهار نسل قبل و در آستانۀ انقلاب مشروطه، عموما و در بین تودۀ مردم، فرهنگ شفاهی (در قالب قصه و روایت) که در اماکنی مانند قهوه خانه، مجالس وعظ و روضه، پای منابر و … رد و بدل می‌شد، محصول عمدۀ فرهنگی بود. تعداد حکایات و روایاتی که یک زن و مرد می‌توانست به خاطر بسپارد، معمولا از انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد. در نسل بعد و با وقوع تحولات پس از انقلاب و سپس حکومت رضاشاه، سطح سواد مردم بالاتر رفت و ترجمۀ برخی   رمان های خارجی وارد بازار گردید. افراد متعلق به این نسل، با توجه به میانگین سطح مطالعه، شاید قادر به مطالعۀ صد جلد رمان در طول عمر خود بودند. اما نسل بعد از آن مثلا به جای مطالعۀ کتاب حجیم و دوجلدی بینوایان ویکتور هوگو، می‌توانست آن را در قالب یک فیلم سینمایی دو ساعته تماشا کند (البته قصد ما شبیه سازی تجربه مطالعه با دیدن فیلم نیست). با ورود عنصر سینما، اگر فردی از آن نسل، به طور میانگین هفته ای دو فیلم تماشا می‌کرد، می‌توانست در هر سال به شکل متوسط صد فیلم سینمایی ببیند. مقایسه مطالعه صد جلد رمان در یک عمر مثلا شصت ساله در یک نسل با دیدن صد فیلم در عرض یک سال در نسل دیگر، حکایت از ورود مفهومی به نام ضریب نفوذ پیام با توجه به پیشرفت ابزارهای تکنولوژیک دارد. اما نسل‌های جوان کنونی یعنی نسل‌های Y و Z با توجه به جهش های خارق العادۀ تکنولوژیک و انقلاب اطلاعات، با پدیده ای به نام انبوه پیام و سرازیر شدن آن از منابع و مخازن گوناگون روبروست. همین مساله، اشتها و ظرفیت فرهنگی این نسل‌ها و طبیعتا سطح انتظارات و توقعات آن ها را به شدت دگرگون کرده است. از حیث افزایش ضریب نفوذ می‌توان گفت که مثلا یک جوان بیست سالۀ امروزی در ایران، خوراک فرهنگی حجیمی به اندازۀ 10 نفر از نسل پدر خود، صد نفر از نسل پدربزرگ خود و هزار نفر از نسل پدر پدربزرگ خود تنها در طول یک سال دارد.
تمام این تحولات و ارقام به شکلی ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر بر عرصۀ سیاست، مبارزۀ سیاسی، تبلیغات سیاسی، سرکوب و اختناق سیاسی و سایر جوانب مرتبط با آن ها تاثیرگذار است. اثرات آن بر تئوری مارکسیستی بعد دیگر مساله است. در سالیان اخیر رویدادهای سیاسی مانند تظاهرات آوریل 2009 در لندن بر علیه G20، کمپین تبلیغاتی باراک اوباما در عرصۀ اینترنت و به ویژه وقایع سال 1388 در ایران و انقلاب های جهان عرب، بحث های بسیاری را در زمینۀ تاثیرات انقلاب اطلاعاتی و محصولات آن بر عرصۀ سیاست برانگیخته است. بر همین مبنا مسائلی مانند قدرت نرم، جنگ سایبری و … در عرصۀ سیاست بین‌الملل پدید آمده‌ است و ابدا محدود به دولت ها نیست بلکه تمام بازیگران سیاسی اعم از احزاب و اتحادیه‌ها و …. را نیز در بر می گیرد. به عنوان مثال خود ژوزف نای، مبدع بحث قدرت نرم، معتقد است که هزینۀ پایین ورود، گم‌نامی و نامتقارن بودن در آسیب پذیری، فضای سایبری را برای اعمال قدرت بازیگران کوچک‌تر (غیردولتی) چه در بعد نرم و چه در بعد سخت، بسیار مهیاتر ساخته است. برای آشنا شدن با مثالی مشخص در این زمینه به گروه القاعده بنگرید که چگونه با آیۀ ”قاتلوهم حتی لاتکونوا فتنه“ و اوراد مربوط به هزار و چهار صد سال پیش، قدرت غرب در عرصۀ سایبری را به چالش می کشد. ممکن است خوانندۀ منتقد به اقتضائات مالی و اقتصادی برای دستیابی به چنین امکاناتی اشاره کند که کاملا درست است اما در دنیای واقعی سیاست، کسی به خاطر بی‌پولی به ما رحم نخواهد کرد.
فردریک انگلس در مقدمه اش در سال 1895 بر ”مبارزۀ طبقاتی در فرانسه“ اثر مارکس (32)، با تیزبینی و هوشیاری بسیار خاطر نشان می‌سازد که ”تکنیک های مبارزۀ طبقاتی به همان سرعت تکنیک‌های جنگ‌افزارهای جهانی تحول می‌یابند“؛ ”شرایط پس از سال 1848، برای جنگ‌های داخلی و غیرنظامی بسیار نامساعد شده اند و برای ارتش بسیار مساعد.“ وی ادامه می دهد که ”تفنگ  پاشنه ای لوله صاف سرپُر“ جای خود را به تفنگ کالیبر کوچک ته پر داده است که ”بردی چهار برابر تفنگ قبلی دارد، ده برابر دقیق تر است و ده برابر سریع تر“؛ ”توپ های پاشنه‌ای با برد زیاد و دقیق“ جای ”توپ‌خانۀ با برد کم و غیرموثر“ را گرفته است؛ دینامیت، ”کلنگ دو سر نقب زنی برای شکافتن دیوارها“ را تنها برای موزه‌ها مناسب کرده است؛ ”به وسیلۀ راه‌آهن می‌توان در عرض بیست و چهار ساعت پادگان‌ها را دو برابر کرد“؛ ”خیابان‌های عریض، مستقیم و طویل جدید، استفاده    موفقیت آمیز از توپ خانه را علی رغم سنگرهای خیابانی که ممکن است بر پا شود، امکان پذیر   می سازد.“ تمامی این پیشرفت های تکنیکی در عرض سی سال در آن دوران، به نظر انگلس توسل به اشکال جدید مبارزه و حتی تغییر در استراتژی را الزامی نموده است.
حال این را در نظر داشته باشید که تمام این پیشرفت ها که انگلس را وادار به درنگ در برخی یافته‌های قبلی نموده بود، نسبت به تحولات پس از سال 1895 تا کنون، در حد پرش یک ملخ بوده است. دو یا سه موج انقلاب صنعتی، انقلاب اطلاعات و … . گفتن ندارد که توجه به این مسائل برای نیرویی انقلابی که می خواهد خلاف جریان مسلط بر نظام بین‌الملل حرکت کند و در جهان واقعی واقعا انقلاب را به سر انجام برساند، بسیار بسیار حیاتی است. حال در این‌جا می توان پرسید که این تحولات چه تاثیری بر تئوری و پراتیک کمونیستی می‌گذارد؟ و یا از آن مشخص‌تر، جایگاه کمونیسم در پهنۀ قدرت نرم کجاست و در عرصۀ سایبر چه می‌تواند بکند؟، این تغییرات چه تاثیری بر سه پایۀ مهم مبارزۀ کمونیستی یعنی تبلیغ (آژیتاسیون)، ترویج (پروپاگاند) و سازماندهی دارد؟ بر طبقۀ کارگر، شرایط و اشکال گوناگون مبارزۀ او؟ بر قدرت دستگاه های سرکوبگر رژیم حاکم و جریانات راست برای مقابله با کمونیست ها؟ چه سوالاتی را پیشاروی تئوری مارکسیستی می‌نهد و چه جریانات جدیدی را در مقابل آن عَلَم می کند؟ و از سویی دیگر، چنین مباحثی جه حجمی از مشغله‌ها و مباحث جاری جریانات کمونیست واقعا و فی‌الحال موجود در ایران و جهان را به خود اختصاص داده است؟
***
2)
بر پایۀ شش مولفۀ بالا و بر مبنای مشاهدات ملموس و قابل سنجش زیر اعتقاد داریم که اپوزیسیون شبه-متحزب چپ در تبعید ایران دچار معضلی فراتر از شکاف نسلی و چیزی شبیه یک بُکس‌و باد تاریخی شده است که گل و لای پرتاب شده به واسطۀ آن را در قالب بسیاری از مباحثات، فعالیت‌ها، مشغله‌ها، انشعابات، و سبک کار این شبه-احزاب می بینیم. اپوزیسیون شبه-متحزب چپ ایران مصداق بارز این گفتۀ مارکس در مورد خاندان سلطنتی تبعیدی فرانسه است که ”از جهان جدید چیزی نیاموخت و از جهان قدیم نیز چیزی را فراموش نکرد.“ اپوزیسیون شبه-متحزب چپ در تبعید ایران در سطح انقلاب 1357 تقریبا فریز شده، در حالی که جامعه و جهان پیرامون او به شدت دگرگون گشته است. به همین خاطر این شبه-احزاب و جهان ”مبارزاتی“ آنان، اکسید‌شده و زنگ زده است و خصلت کهن‌سالی یافته است که این خصائل را در قالب تبدیل این گروه‌ها به کالت یا سکت‌ها و باندهای تو در تو و مشاجرات بی‌پایان و بی‌فایدۀ آنان مشاهده می‌کنیم. کلیۀ برون‌دادهای چنین فضایی با هر رنگ و لعابی، ناگزیر به همین خصائل دچار می شوند. هدف ما از تذکار این واقعیات، به هیچ وجه دامن زدن به جدال بین نسلی نیست بلکه تمرکز بر معضلات ساختاری اپوزیسیون شبه-متشکل چپ در تبعید ایران، به مثابه نوک کوه یخ و فعلا قابل مشاهده ترین بخش جنبش کمونیستی در ایران است؛ معضلاتی که تنها به دست نسل جوان مارکسیست قابل حل شدن نیست بلکه مشارکت و مداخلۀ عناصر سالم نسل پیشین و از آن جمله بسیاری از رفقای منفرد و مستقل یا متشکل‌شده در قالب محافل و حلقه‌ها و حتی بسیاری از رفقای حزبی که به این معضلات واقف شده اند و برای برون رفت از این وضعیت چاره ای می جویند، می طلبد. تذکر این نکته نیز حتما لازم است که رفقای نسل جوان و جدید مارکسیست نیز صرفا به واسطۀ تعلق به نسل جوان و بالنده از جنس و خمیره‌ای دیگر نیستند. در بین آن‌ها نیز مشکلاتی مربوط به نسل خودشان و یا حتی معضلاتی اخذ شده از نسل پیشین و تکرار همان‌ اشتباهات، و حتی بعضا به نحوی پررنگ و در بعضی موارد ظاهرا مایوس‌کننده وجود دارد. به تعبیر لئون تروتسکی:
”گاه پیش می آید که هنگام تعویض نسل، نسلی که در حال فناست، دست خود را به گردن نسلی که زندگی را آغاز کرده است، حلقه می زند. حالت آن نسل انقلابی روسیه که جوانیش در زیر فشار فضای دهۀ 1880 گذشت، چنین بود. با وجود دورنماهایی که تعالیم تازه گشاده بود، مارکسیست‌ها خود را اسیر گرایش های محافظه کارانۀ سال های آن دهه می‌دیدند…“ (33)
اما در نهایت باید پذیرفت که خوب یا بد، این نسل جوان و رو به رشد هر گرایش سیاسی و هر  جامعه ای است که نهایتا به مثابه نزدیک ترین و در دسترس ترین اهرم، به ناگزیر بر آیندۀ آن گرایش تاثیر می گذارد و برنامه ریزی و تدارک برای دوران‌های آتی را به ناگزیر و به جبر زندگی باید از همین لایه آغاز کرد. خوب یا بد، هر چه که هست، این نسل جوان و جدید است که آینده را شکل خواهد داد. بر این اساس، ما برای نقد موثر و زندۀ وضعیت جاری اپوزیسیون چپ شبه-متحزب در تبعید ایران، نقد از دیدگاه نسلی را مفیدتر یافتیم. لحن تیز و گزندۀ ما نافی شرافت و صداقت این رفقا نیست بلکه هشدار لزوم تحول وضعیتی است که روز به روز وخیم تر می‌شود و دست چپ را برای تاثیرگذاری در تحولات آیندۀ ایران می بندد. ما با این رفقا نه پدرکشتگی داریم و نه به آن ها بدهکاریم، اگر جایگاه و موقعیت خودشان را نیز درست تشخیص بدهند، مشتاقیم که از تجارب  آن ها بیاموزیم اما ابدا حاضر نیستیم با آن ها به جهنم فرقه گرایی و باتلاق قطع ارتباط با جامعه پا بگذاریم. 
وقایع سال 1388 برای نخستین بار به شکل جدی واقعیت‌های انباشته و متراکم شده در دهه های پیشین را چون پتک بر سر اپوزیسیون چپ کوفت. شاید برای نخستین بار در تاریخ معاصر، نه تنها چپ در اعتراضات داخل کشور که به مدت 8 ماه به طول انجامید، نقشی ایفا نکرد بلکه عرصۀ مبارزات خارج از کشور، یعنی عرصه ای که بیش از دو دهه بر آن خیمه زده بود و کار ”متشکل“ کرده بود، را در عرض چند هفته به نوآمدگان آخوند و مکلای جنبش سبز واگذار کرد. معلوم شد اعتراضات اقشار گوناگون جوانان در ایران نه در داخل و نه در خارج از کشور، با چپ ارتباطی برقرار نکرده است؛    علی رغم این‌که منطقا و تحلیلا ظاهرا چپ  مناسب ترین آلترناتیو سیاسی برای نمایندگی مطالبات آزادی خواهانه و برابری طلبانه این اعتراضات بود. اپوزیسیون چپ در تبعید به این شوک، به شیوۀ خاص خود پاسخ داد؛ گروهی آن با ”دوم‌خردادی“ و ”ملی-اسلامی“ و ”بورژوایی“ خواندن اعتراضات و لزوم بایکوت همه جانبۀ آن، مشکل را به نحوی اساسی با پاک کردن صورت مساله حل کردند؛ گروهی دیگر اعتراضات جاری را انقلاب خواندند و از آن عجیب‌تر، خود را رهبر این انقلاب! جریانات سانتر نیز طبق معمول لزوم    هم گرایی گروه های موجود چپ و تشکیل قطب چپ را یادآوری کردند و جلسات بی فایده و بی‌سرانجامی در این رابطه برگزار شد و سر و ته کار با صدور یکی دو بیانیۀ مشترک، که آن هم به بروز اختلافت جدید انجامید!، هم آمد. تا شوک بعدی کی از راه برسد!
معدود افرادی بودند که پیام های عمیق تر و معناهایی که در لایه‌های زیرین این اتفاقات جریان داشت را درک کردند. رفقا امیر حسن‌پور و شهرزاد مجاب در 26 ژوئن2009 (خرداد 1388) در گزارشی از گردهمایی پیرامون انتخابات ایران در کانادا نوشتند:
”نسل جوان و از آن جمله دانشجویان در این گردهمایی حضور داشتند و علاقۀ خودشان را به شرکت در این انتخابات بیان کردند. در این پروسه، شکاف سیاسی و فکری بین نسلی که در انقلاب شکست خورده بود و نسلی که انقلاب را تجربه نکرده و در کانادا بزرگ شده بود، آشکار شد. این شکاف یا تضاد دلایل گوناگون و نتیج سیاسی مهمی در بر دارد… جوانان از تحجر سیاسی نسل ما بیزارند و گویی که دو نسل با دو زبان متفاوت صحبت می‌کنند.“ (34)
شهرزاد مجاب در مصاحبه ای دیگر ضمن رد قاطعانه ”گفتمان شکاف نسلی“ که توسط لیبرال-اسلامیست ها به مثابه ابزاری برای توجیه رفرمیسم و رد سیاست های انقلابی ترویج می شود (و ما در قسمت‌های نخست به آن اشاره کردیم)، به جنبۀ دیگری از واقعیت اشاره می‌کند (تاکید از ماست):
”در عین حال گروه‌های چپ در دو دهۀ اخیر به جای رشد و شکوفایی بسیاری از فعالان و هواخواهان خود را از دست داده‌اند و این تنها به خاطر انشعاب‌های متعدد نیست. این‌که به ندرت جوانی در میان گروه های چپ دیده می شود، مساله ای سیاسی است نه سنی. فعالین این گروه ها با وجود علاقه ای که برقراری ارتباط با نسل جدید و ایرانیان غیرفعال دارند، در جریان این مبارزات موفق نشده‌اند این سدها را بشکنند.“ (35)
در اینجاست که طنین رعدآسای صدای لنین در گوش ما می‌پیچد که:
”در موارد این چنینی، آخرین چیزی که احتیاج داریم، طرح‌ها، بحث و صحبت دربارۀ اعمال کمیتۀ جنگی و حقوق آن است.آن‌چه که ما نیاز داریم، انرژی خروشان و باز انرژی بیشتر است. من وحشت‌زده ام. کاملا وحشت‌زده، از این که بیشتر از شش ماه است همه در مورد بمب صحبت می کنند ولی بمبی ساخته نشده است… به سوی جوان ها روی آور شوید، آقایان، این تنها راه چاره است؛ و گر نه، حرف مرا بشنوید، دیگر دیر خواهد بود. و شما خود را با مذاکرات، نقشه‌ها رسم‌ها، طرح‌ها و دستورات عالی ”علمی“ ولی بدون تشکیلات تنها خواهید یافت. بدون هیچ کاری برای انجام دادن… به خاطر خدا، تمام فورمالیته و طرح ها را، تمام آن اعمال، حقوق و امتیازات را به شیطان بسپارید!“ (36)
مشاهدات و استدلالات خود در این رابطه را در این قسمت ارائه می‌دهیم:
الف) تبعات تبعید
ترکیبی از عواملی نظیر سرکوب و اختناق غیرقابل تصور، انتقال به تبعید و گسسته‌شدن پیوندها با جامعه و نوع زندگی ای که به اجبار و ناگزیر بر تبعیدیان، آن هم پس از شکست و در حال    عقب نشینی و با در نظر گرفتن تبعات روانی و مادی ناشی از آن، تحمیل می‌شود، به تدریج دو فاکتور حیاتی را از تبعیدیان دهۀ 1360 گرفت:
· تکامل و پیشروی موزون و هماهنگ با تحولات جامعۀ ایران و جهان پیرامون و اُفت شدید و غیر قابل باور سطح دانش و توانایی در معنای عام کلمه؛ از دانش و توانایی در ابعاد علمی و فنی و تکنولوژیک گرفته تا دانش و توانایی تئوریک، سیاسی، مبارزاتی و سازمان دهی به نحوی پیشرفته و به‌روز. در فاصلۀ دهۀ 1360 تا کنون، جامعۀ ایران و جامعۀ جهانی به شدت و با شتابی فزاینده دگرگون شده است. در حالی که دانش و توان چپ نسل انقلاب 1357 در تبعید حتی در بعضی جهات نسبت به همان سالیان نخست پس از انقلاب 1357 و با فرض محال ثابت ماندن شرایط نیز، اُفت و نزول شدید پیدا کرده است. شاید افراد معدودی از این نسل که به جای درگیر شدن در بازی های مثلا ”حزبی“، ضمن حفظ عقاید و اصول انقلابی، اقدام به مطالعه و کسب دانش و تخصص در حیطه ای مشخص و محدود نمودند، اکنون بتوانند به حال نسل های جدید چپ مفیدتر باشند.
·  از دست دادن کامل یک ستون فقرات و اسکلت کادری زبده، مسلط، به‌روز و بخشا حرفه ای کمونیست به عنوان ضامن اصلی حفظ خصلت و هویت کمونیستی، تداوم مبارزه و تربیت نسل‌های جدیدتر مبارزین و انقلابیون و دچار شدن به نرم‌تنی سیاسی که مبارزۀ این تبعیدیان را مهیای تطبیق با همان شیوۀ زندگی در تبعید نموده است و آن را به نوع و بخشی از سبک زندگی و مشغولیت در غربت و ناگزیر فعالیتی آماتور و بعضا تفننی و غیرجدی تنزل داده است.
این در حالی است که حفظ هویت و خصلت کمونیستی و تربیت نسل‌های جدید برای تداوم بخشیدن به مبارزه، امری فوق‌العاده صعب و دشوار است که خود، توجه و دقت دائم، مبارزه و فداکاری و طرح و برنامه می طلبد. در حالی که به نظر می‌رسد چپ در تبعید ایران، این هویت را با استناد به سابقۀ مبارزاتی خویش، پیش‌فرضی لایتغیر و ثابت و دائم انگاشته است. پیشتر به مثال حزب کمونیست اسپانیا به عنوان حزبی که علی‌رغم شرایط فوق‌العاده مختنق و نامساعد دیکتاتوری فرانکویی، موقعیت خود را به عنوان حزب اصلی طبقۀ کارگر و اپوزیسیون در طول چهار دهه حفظ کرد، اشاره کردیم. البته ما در این جا ایدئولوژی و استراتژی این جریان را مد نظر نداریم و بیشتر به سبک کار و اولویت‌های ذهنی و هوشیاری سیاسی این حزب توجه می‌کنیم. رژی دبره در اوایل دهۀ 1970 و حین تغییرات نظام سیاسی در اسپانیا، مصاحبه ای طولانی با سانتیاگو کاریو، دبیرکل وقت حزب، ترتیب داد و به مروز فعالیت ها و مبارزات حزب در طول چهار دهه پرداخت. ترجمۀ فارسی این مصاحبه در سال 1359 منتشر شده است. (37) کاریو روایت می‌کند که حزب با وجود شکست در جنگ داخلی اسپانیا (39-1936)، ناامید نشد و به مبارزۀ خود ادامه داد؛ نخست در نهضت مقاومت ضدفاشیستی در فرانسه مشارکت داشت و سپس حدود یک دهه به مبارزۀ مسلحانۀ چریکی با حکومت فرانکو پرداخت که ظاهرا موفقیتی در پی نداشت. در دهۀ 1950، حزب برای اولین بار با اعتراض نسلی در قالب جنبش‌ دانشجویی و اعتراضات کارگری مواجه می شد که تجربۀ جنگ داخلی را به عنوان یک مبارز از سر نگذرانده بود. حزب با اتکاء به سرمایۀ معنوی فوق‌العاده‌ای که از مبارزات پیشین کسب کرده بود، تکامل مرحلۀ بعدی مبارزات خویش را با رشد و پیشروی این نسل متقارن ساخت. حزب سیاست فعالیت توده‌ای در جنبش‌های دانشجویی و کارگری جدید را به جای مبارزۀ چریکی در پیش گرفت و نخست به مطالعۀ دقیق این جنبش‌ها پرداخت. به گفتۀ کاریو، این امر به لطف کار بسیار صبورانۀ تدریجی و طولانی شبکۀ کادری حزب در شرایط اختناق آور ممکن شد. کاریو می گوید که در پیش گرفتن مبارزۀ مسلحانه و فعالیت کاملا مخفی به مدت یک دهه، با وجود این‌که در داخل خود اسپانیا پیش برده می‌شد، حزب را از واقعیت‌های جدید جامعه بیگانه کرده بود و انطباق مجدد با این واقعیت‌ها پس از یک دوره فعالیت مجدد در سازمان‌های توده‌ای و در شرایط جدید صورت گرفت. او این مساله را با مثال جالبی توضیح می‌دهد:
”در 52-1950 ما هنوز فکر می کردیم که دهقانان از صبح بسیار زود تا غروب آفتاب جان می‌کنند و همان وضع پیش از جمهوری اسپانیا در دهۀ 1930 را دارند. وقتی با آنان نخستین جلسات رو در رو را برگزار کردیم، در همان یک روز بیش از همۀ سال های گذشته چیز یاد گرفتیم. بعضی‌هاشان بیش از شش ساعت در روز کار نمی کردند و سایرین بیش از هشت ساعت. دیدیم آن ها ساعت مچی دارند! (خود من وقتی در دهۀ 1930 در اسپانیا بودم ساعت مچی نداشتم و کارگران کشاورزی در آن زمان فقیرتر از من بودند). فهمیدیم دگرگونی‌هایی واقع شده که ما از آن‌ها بی‌خبر بوده‌ایم….“ (38)
و در مورد دلایل این مساله می‌گوید:
”کادرهای ما پیش از آن در شرایط غیرقانونی چنان دست و پا گیری زندگی می کردند که تماس واقعی و از نزدیک با مردم نداشتند. آن وقت‌ها یک کادر حزب با این خطر روبرو بود که پس از شش یا هفت ماه فعالیت، زندانی یا تیرباران شود. تغییر تاکتیک‌های‌مان بود که ما را واداشت نگاه و طرز تفکرمان را نسبت به اوضاع و احوال اسپانیا تماما عوض کنیم…“ (39)
اما ارزش و تاثیر دوران مبارزۀ مسلحانه به مثابه حلقه ای در تداوم مبارزۀ حزب، بر جای خود محفوظ بود:
”ما آن افتخارها را داشتیم؛ افتخار مبارزۀ مسلحانه، افتخار شجاعت در زیر شکنجه و در برابر گلوله های جوخه های اعدام. بر همین اساس بود که برای جوانان، در آن روزها، تنها راه ضد فرانکو بودن، عبارت بود از کمونیست بودن… اگر تجربۀ حزب کمونیست اسپانیا این‌قدر غیر معمول بوده است، اگر در کشوری که وحشیانه ترین سرکوب ها به کار رفته، سرکوب هایی که به مرگ صدها هزار انسان منجر گردیده، آن حزب توانسته است سی سال به مبارزه ادامه دهد و در شرایطی دشوار، با نسل های جدید انقلابی پیوند برقرار سازد، اگر علی رغم همۀ آن سرکوب ها، ما حزب را بی هیچ وقفه روی پاهایش نگاه داشته ایم، بدان علت است که دورۀ مبارزۀ مسلحانه ما را قادر ساخت که نسلی از اعضاء و کادرها تربیت کنیم که دارای شجاعتی استثنایی و روحیه‌ای مبارز بودند، کادرهایی که با مرگ روبرو شده بودند و نه فقط در اسپانیا که در نهضت مقاومت فرانسه و اتحاد شوروی به مبارزه پرداخته بودند… تربیت‌کنندۀ ما، بیش از هر چیز مبارزۀ مخفی و مبارزۀ مسلحانه در سخت ترین شرایط بوده است… کمیتۀ مرکزی ما متشکل از کسانی است که آموزش مارکسیستی دیده‌اند و قادرند حزب را به این اسلوب رهبری کنند؛ که همواره برای یک حزب انقلابی یک ضرورت به شمار می‌رود.“(40)
بسیاری از اعضای رهبری این حزب در مقاطع گوناگون مبارزه در مسیر سازماندهی مبارزات واقعی در داخل کشور، دستگیر و اعدام شدند؛ در حالی که مثلا در ایران همواره مسیر نهایی حرکت کادرها و فعالین بسیار معمولی از داخل به خارج بوده است و نه بر عکس. کاریو نمونه هایی از این نوع رهبران کمونیست را مثال می‌زند:
”…نمونۀ دیگر سانچس مونترو است. او در سال 1959 بازداشت شد و تا آن وقت هم چندین سال را در زندان گذرانده بود. او   بی رحمانه شکنجه شد ولی تنها حرفی که زد، مربوط به خودش بود: ”من سانچس مونترو هستم و در فلان تاریخ متولد شده‌ام. عضو هیات اجرایی حزب کمونیست اسپانیا هستم. اعلام می کنم که مسئولیت همۀ فعالیت های حزب بر عهدۀ من است.     نمی توانم هیچ اطلاعاتی را با شما در میان بگذارم چون قوانین حزب من، من را از این کار منع کرده است.“ و این الگوی حرف‌هایی شد که همۀ رهبران حزب باید می زدند. همین حرف ها را اوراسیو فرناندز اینگوانسو، رومرو مارین، لوباتو و بسیاری دیگر نیز زدند…“ (41)
این‌ها از آن دسته کادرها و مبارزان کمونیستی هستند که لنین در چه باید کرد در مورد آن‌ها می‌گوید:
”او به طور خستگی‌ناپذیر کار می کند و کار می کند و برای همه چیز از دفاع از شرافت و حیثیت و پیوستگی حزب از دوره‌های سکون و رکود گرفته تا آمادگی برای تعیین موقعیت مناسب و هدایت یک قیام مسلحانۀ سراسری آماده است.“ (42)
بنابراین تداوم بخشیدن به مبارزه و جذب نسل‌های جدید انقلابیون، امری صعب و بسیار دشوار است اما ناممکن نیست. چپ شبه-متحزب در تبعید ایران به دلایل فوق‌الذکر، کلا در همان تبعید و خارج از کشور به ریل و مسیر دیگری افتاد و اولویت هایش را مسائل و مباحث دیگری شکل داد. لزوم جذب نسل های جدید مبارزان جوان طبقۀ کارگر یا دانشجویان، شریک شدن در تجربۀ زیستۀ آنان و در آمیختن با محیط کار و زندگی آنان است. آن‌چنان‌که جان ریز در تفسیری از مقولۀ ”روشنفکران ارگانیک“ آنتونیو گرامشی شرح می‌دهد(43)، بر مارکسیست‌ها است که در مبارزۀ طبقاتی هم به نحو ایدئولوژیک و هم به نحو عملی، دخالت جویند و در ضابطه بندی آگاهی طبقاتی منسجم تر و هم بسته تر یاری کنند. چنین کاری فقط در صورتی می تواند موفقیت آمیز باشد که طبقۀ کارگر و حزبش بتوانند روشنفکران ارگانیک یا اندام‌واری پدید آورند که ریشه در خاک توده ها دارند، به زبان آن‌ها سخن می گویند و قادرند از هر گردش روزگار برای برکشیدن آگاهی آنان      بهره برداری کنند. به باور ریز، خلق چنین گروه زبده‌ای اغلب کاری پُرزحمت و دراز دامن است.
   
ب) فقر تئوریک، ضعف تکنولوژیک
انقلاب اطلاعاتی و عصر پیام انبوه، آن چنان‌که در بالا بیان شد، در فضای مبارزاتی چپ شبه-متشکل در تبعید ایران تبدیل شد به تکثیر و در معرض دید عموم قرار دادن تمام ضعف ها و ناتوانی ها، تولید انبوهِ حزب، سازمان، شخصیت و رهبر سیاسی. اگر قبلا لازمۀ تشکیل یک گروه، داشتن حداقل نیرو و پذیرش ریسک پخش اعلامیه در چند نقطه بود، اکنون به لطف تکنولوژی این ریسک و این حداقل‌ها از بین رفته است. اگر قبلا در هر نشریه ای به هر حال هیات تحریریه و شورای سردبیری وجود داشت که حداقل نظارتی بر محتوای مطالب حداقل از حیث فرم و شکل اعمال می‌کرد، اکنون و به لطف پیشرفت تکنولوژی، سایت ها و وبلاگ های شخصی و گروهی چپ پر است از مطالبی مشحون از غلط های املایی، اشتباهات تایپی، جملات ناقص و بی معنی، اصطلاحات من در آوردی، مطالب ویرایش‌نشده، نمایش اشکال کاملی از ناتوانی‌ در استفاده از امکانات کامپیوتری، مقالات چند خطی و    تحقیق هایی بدون حتی یک منبع و ادامۀ و کش‌دادن به بحث‌های شخصی و گروهی و فرقه‌ای تا حد جنون؛ فقط کافی است پشت کامپیوتر بنشینی، صفحۀ ورد را باز کنی، چند خطی تایپ کنی و به نام حزب و گروه دسته سه، دو و یا حتی یک نفره ات برای سایت ها و وبلاگ های دوست و آشنا بفرستی. فقر و ناتوانی شدید از حیث دانش تئوریک در کنار سطح نازل دانش تکنولوژیک تبدیل به آن چیزی می‌شود که امروز در غالب سایت‌ها و وبلاگ‌های چپ شاهد هستیم و حتی خود افراد درگیر در آن به ظاهر ”پلمیک“‌ها را از مطالعه بیزار می کند. امروز با ”رهبران“ و ”شخصیت“‌های سیاسی و مردان و زنان پرافتخاری در نسل قدیم چپ مواجه هستیم که از باز کردن یک ای میل برای خود و یا وارد شدن به یاهو مسنجر ناتوان و یا ادارۀ یک وبلاگ ساده ناتوان هستند و داعیۀ تصرف قدرت سیاسی را دارند. دستاوردهای انقلاب اطلاعاتی و جهش تکنولوژیک در خدمت یک موجودیت ضعیف، کم دان، عقب‌مانده اما پرگو و پرمدعا تبدیل به وضعیتی می شود که اکنون در غالب وب سایت ها و     وبلاگ های منتسب به شبه-احزاب چپ در تبعید حاکم است و پیدا کردن یک مطلب واقعا مفید در آن ها برای مطالعه توسط فردی که تازه به آن ها علاقه دارد و احترام می گذارد، از پیدا کردن سوزن در انبار کاه به مراتب دشوارتر است؛ بماند تودۀ جوانان و کاربران اینترنتی که علاقۀ خاصی به کمونیسم ندارند و ظاهرا قرار است با مشاهدۀ این وب سایت ها و خواندن مطالب وبلاگ ها جذب احزاب و گروه های چپ شوند و به مبارزۀ کمونیستی بپیوندند. این است تصویری که این چپ شبه-متشکل در تبعید از خود در فضای مجازی یعنی عرصۀ شکل‌گیری قدرت نرم و جنگ سایبری و …. از خود ارائه می دهد و تازه به این دل خوش است که در حال انجام مبارزه و جذب خیل مشتاق جوانان به حزب و جریان متبوع خود است و ظاهرا از فرط تکرار و تلقین، به تمام این ها کاملا باور و ”ایمان“ پیدا کرده است و نقدهای مشفقانه و بیدارباش‌های دلسوزانۀ دیگران را طعن حسودان و حیلۀ دشمنان می پندارد. از بررسی وضعیت حاکم بر دو سه رسانۀ دیداری موجود چپ می‌گذریم که پیشتر دو تن از رفقا در مقاله‌ای به آن پرداخته‌اند و تکرار آن در این جا، تلخی قصه را صد چندان می کند. این است سهم چپ از قدرت نرم در فضای سایبری؛ در زمانه ای که در عرصۀ جهانی که هیچ، در بین همین رسانه های فارسی‌زبان، امثال بی‌بی‌سی فارسی و من و تو در ابعاد میلیونی مخاطب جذب می کنند و حتی شبکه ای مانند سیمای آزادی، اوراد و اعتقادات فرقه‌ای و مذهبی سازمان مجاهدین را با شکل و شمایلی بسیار جذاب تر از تصویر کمونیسم در رسانه های اینترنتی و دیداری چپ، به مخاطبان عرضه می کند. در دهۀ 1350 سطح پیشرفت فنی و تکنولوژیک گروه‌های مبارز و انقلابی نظیر فداییان و مجاهدین تا به حدی بود که اقدام به ساختن دستگاه های شنود می‌نمودند و با آن به مکالمات تیم‌های ساواک دسترسی پیدا می‌کردند. ساواک تا سال 1352 از وجود چنین وسیله‌ای بی خبر بود و به این معنا، انقلابیون تا آن زمان از حیث تکنولوژیک و فنی یک گام اساسی از دستگاه های امنیتی جلوتر بودند. آن‌وقت در زمان ما  دستگیری های گسترده‌ای روی می‌دهد و ده‌ها نفر بازداشت می‌شود و حزب مربوطه به راحتی بیانیه می دهد که رژیم از کشورهایی مانند چین دستگاه‌های کنترل اینترنت وارد کرده و ما بی‌خبر بوده‌ایم و کل اطلاعات سری‌مان را در ای میل ها و چت‌ها به راحتی رد و بدل نموده‌ایم و رژیم به کل آن ها دست یافته است، شرمنده! در کنگرۀ بعدی این حزب نه بررسی جامعی از این حادثه می‌شود و نه توضیحی به افکار عمومی ارائه می‌گردد و همه چیز همان است که بود: سیکل بستۀ شعارها و اوراد و لعن و نفرین دشمنان.
ج) حدیث بی‌پایان انشعاب
یکی دیگر از نمودها و نشانه‌های بحران اپوزیسیون شبه-متحزب چپ در تبعید ایران، وقوع انشعابات و شاخه شاخه شدن های مکرر و لاینقطع در آن از همان دوران 62-1360 تا کنون است. نکتۀ مهم این‌جاست که این انشقاقات و شاخه شاخه شدن ها تنها در افزایش کمی گروه‌ها و سازمان‌های چپ در تبعید موثر بوده اند و هیچ‌کدام به هیچ جهش و تحول جدی کیفی در اوضاع و احوال این چپ منجر نشده‌اند. بدین ترتیب این چپ در انشعاباتش نیز به نوعی انعکاس‌دهندۀ همان بکس‌و باد تاریخی است. فرایند وقوع انشعابات مکرر این چپ، نه مانند یک تحول شیمیایی که مشابه یک تغییر فیزیکی مانند پرتاب تخت سنگی از بالای کوتاه است که تا به پایین برسد به ده‌ها تکه تقسیم می شود اما هر تکه از آن، از جنس همان تخته سنگ اول، در ایعاد خردتر و کوچک‌تر و کم‌وزن‌تر است و نه چیز دیگر. برای یک ناظر بیرونی، دلیل این همه انشعاب و شقه شقه شدن آن هم با ارجاع همۀ این شاخه‌ها به باورها و برنامه های مشترک و مشابه، حیرت آور است. در این‌جا برای روشن شدن موضوع، چند مثال از گروه های مختلف چپ انقلاب 1357 و نتایج انشعابات متعدد در آن‌ها ذکر می‌کنیم:
سازمان چریک های فدایی‌ خلق ایران-اقلیت (تاسیس:1359): سازمان فداییان اقلیت، هستۀ اقلیت، سازمان چریک های فدایی خلق ایران، سازمان فداییان کمونیست و ….
حزب کمونیست ایران-کومله (تاسیس 1362): حزب کمونیست کارگری (که بررسی انشعابات آن داستان مفصلی است)، سازمان زحمتکشان که خود به دو شاخۀ هوادار رفرم (ایلخانی‌زاده) و مخالف رفرم (مهتدی) تقسیم شد و شاخۀ هوادار رفرم نیز باز به دو جناح تقسیم شد که بخشی از آن (بهرام رضایی) به شاخۀ مخالف رفرم پیوست!، جریان سوسیالیستی کومله که قصد تاسیس حزب سوسیال دموکرات کردستان را دارد!
حزب کمونیست کارگری (تاسیس :1373)؛ این حزب فداییان خلق را به خاطر انشعابات متعددش مسخره می‌کرد اما امروز وضعیت آن اگر از وضعیت فداییان بدتر نباشد، بهتر نیست. انشعابات این حزب از این قرار است: منشعبین سال 1377 که از دل آن اتحادیۀ سوسیالیستی کارگری و حلقه‌ها و محافلی نظیر نگاه، امید و تعدادی از منفردین شکل گرفتند، حزب کمونیست کارگری-حکمتیست که خود به دو گرایش اقلیت و اکثریت منشعب شده است، حزب اتحاد کمونیسم کارگری.
راه کارگر: در این سازمان بعد از برخی پیوستن‌ها و گسستن‌ها در همان دهۀ 1360 انشعاب دیگری رخ داد تا این‌که در تیر ماه 1388 یک انشعاب اساسی در آن رخ داد و سازمان را تقریبا دو شقه کرد: راه کارگر(هیات اجرایی) و راه کارگر (کمیتۀ مرکزی)
یکی دیگر از اشکال انشقاق، در قالب جدا شدن افراد در قالب فرد از احزاب و گروه‌ها و شکل‌گیری طیف وسیعی از منفردین فعالین مستقل بروز پیدا کرده است. البته قاعدتا و طبق تعریف، یک کمونیست را نمی‌توان از کار متحزب و متشکل کاملا جدا دانست، اما شکل گیری این طیف وسیع منفرد و مستقل که بعضا هر کدام از آن ها،  فعالیت هایی بسیار مفیدتر از تمام احزاب و با ادعایی بسیار کمتر انجام می دهند، یکی از   ویژگی های چپ در تبعید ایران در دورۀ کنونی است.
***
3)
اپوزیسیون چپ در تبعید و جوانان مارکسیست
در جریان یکی از مباحثات درون-فرقه‌ای جاری، سرکردۀ باندی سه نفری، اشاره‌ای کرده بود به این که نسل جوان چپ، نسلی ”بی‌ریشه“ است. این گفتۀ او البته بیشتر از سر طعن و کین بود اما حقیقتی در آن وجود داشت. نسل جوان مارکسیست بر کشتزاری بالید که خیش خفقان و دیکتاتوری جمهوری اسلامی آن را شخم زده و ”نواندیشی“ دینی و بورژوازی جهانی آبیاریش کرده بودند. بر این زمین، هر چه رُستنی بود، ریشه‌کن شده بود و نه از باغ پیشین اثری مانده بود و نه از باغبانان. این نسل، مولود چنین جامعه‌ای است و لاجرم بازتاب‌دهندۀ تناقضات و تضادهای برآمده از آن؛ و باز ناگزیر باید محکم و مسلط چشم به واقعیت وجودی خود بدوزد و در کوران مبارزه خود را از آن‌چه از میراث جمهوری اسلامی و شبه-اپوزیسیون مکمل آن به ارث برده است، بپالاید.
اما نسل جوان مارکسیست غیر از بی ریشگی، خصلت دیگری هم داشت و آن هم ”یتیمی“ بود. این نسل بیشتر زادۀ کُشتگان نسل پیش از خود بود تا زندگان آن. این نسل در بدو امر نه از ارتباط با چپ واقعا موجود دهۀ 1370 که از بذرهایی برآمد که از خون کشتگان و جان‌باختگان بار و بر می گرفت؛ درست همان‌طور که سعید سلطان‌پور سروده بود که ”این بذرها به خاک نمی‌ماند، خون است و ماندگار است.“ درست است که این نسل، بر بستری ناشی از بن بست و ناکامی اصلاحات بورژوایی-حکومتی دوم خرداد پا گرفت اما ”یاد“ کمونیسم نقش چشمگیری در شکل گیری آن داشت تا حال کمونیسم. این را گفتیم تا میزان و چگونگی تاثیر نسل پیشین در شکل گیری نسل جدید اندکی روشن تر شده باشد؛ هر چند که در شکست و ناکامی این نسل در همان ابتدای راه، نقش آن به حدی پررنگ و چشمگیر است که بحث و استدلال نمی‌خواهد.
چپ رادیکال واقعا موجود دهۀ 1370، آشفته تر و سردرگریبان‌تر از آن بود که به فکر کاری پایه ای تربیت نسل های بعدی باشد. نکتۀ جالب و عمدتا پنهان مانده این‌جاست که بحثی مانند حزب و قدرت سیاسی، که هویت همۀ احزاب خوشۀ کمونیسم کارگری به آن مستند می‌شود، علی رغم ظاهر پرهیاهو و خوش‌بینانۀ آن متکی به یک بدبینی شدید به تربیت نسل‌های پس از خود و کار پایه‌ای در این زمینه است. منصور حکمت در این سخنرانی می‌گوید:
”اما من مي‌خواهم اين جا يک سئوال کفرآلود ديگر مطرح بکنم: اگر اين پروسه بيش از ٢٠ سال طول بکشد، و ما شروع کنيم به سازمان دهى در ميان کارگران مثلا کارگرانى که الان ٢٠ و ٢٢ ساله هستند و اين ها را سازمان دهى کنيم. در اين صورت بعد از ١٠ تا ١٥ سال يک عده از آن ها بچه‌دار مي‌شوند، تعدادى مريض مي‌شوند و يک عده از آن ها از کار سياسى کنار مي‌کشند. در آخر مي‌بينيم که بعد از اين سال ها ما ظاهرا از يک طرف آدم ها را کمونيست مي کنيم و از طرف ديگر آن ها بازنشسته مي شوند و از کار سياسى کناره گيرى مي کنند. مگر آموزش سوسياليستى، کمونيسم، سازمان يابى طبقه و رابطه حزب و طبقه، از نسلى به نسل ديگر منتقل مي شود؟ که ما مثلا بيائيم روى کارگران دهه ٤٠ و ٥٠ ايران کار و فعاليت بکنيم و اميدوار باشيم با کارگران دهه ٧٠ و ٨٠ ايران به قدرت برسيم؟ براى من به عنوان يک عابر بى گناه در جامعه چنين انتظارى ممکن نيست، به خاطر اين که اين ميراث تشکيلاتى، اين تعهد ايدئولوژيکى، اين آگاهى طبقاتى و اين رابطه حزب و طبقه به همين سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل     نمي شود. ما داريم اين را مي‌بينيم! شما فعاليت ميکنيد و براى مثال ٢٠ درصد نفوذ در ميان کارگران پيدا مي کنيد و اين ها بعد از مدتى حوصله شان سر مي رود. مگر چه قدر مي‌شود آمد و رفت؟ ما در زندگى سياسى خودمان باقى مي مانيم، در حالى که آن کارگرانى را که با آن ها کار و فعاليت کرده‌ايم، مي‌روند. و ما اين را در تجربه زندگى سياسى خودمان مي‌بينيم. اين حزبى بود که در اول ماه مه هاى سنندج دخالت داشت، با محافل کارگرى مختلف که راديو گوش مي کردند، برنامه هاى حزب و راديو را توزيع و تکثير مي کردند، به خارج سفر مي کردند، مرتبط بود و الان از خودمان مي‌پرسيم و ديگران از ما مي پرسند که پس چه شد آن نفوذى که ما داشتيم؟ جالب اين است که ما آن نفوذ کارگرى و ارتباط ها را در دل و پس از سرکوب هاى خونين ٣٠ خرداد ٦٠ پيدا کرديم، بافت و پايه کارگرى داشتيم و الان نداريم. چه شدند؟ معلوم است، حوصله همه سر رفت، همه که منتظر نمي شوند تا انقلاب بيايد و آن ها را با خودش ببرد. بعد از مدتى تصميم ديگرى در زندگي شان مي گيرند و کار ديگرى مي کنند و يا اصلا مي گويند اين کار نتيجه و فايده اى ندارد. محافل کارگر و فعال کارگرى که در آن دوره ها با ما بودند، الان مي شنويم که دارند کار ديگرى مي کنند. اين قدرت سياسى، اين قدرت حزبى از نسلى به نسل ديگر منتقل نمي شود. نفوذ کارگرى احزاب پس انداز نمي شود. مثل يک صندوق پس‌انداز نيست که شما آن قدر به آن پرداخت مي کنيد تا وقتي که مَبلغ قابل توجهى پس‌انداز داشته باشيد…“ (44)
لب کلام حکمت این بود که کار پایه ای و روتین کمونیستی و از آن جمله تربیت نسل های بعدی بی‌فایده است. با اصلاحات دوم خرداد، فرجه ای باز شده و رژیم رو به سقوط و سرنگونی و بر پلۀ آخر است. از تکنولوژی جدید نه برای ارتباط با جامعه و نسل های بعد که باید به عنوان یک میان‌بر برای دور زدن جامعه و خلق سلبریتی های سیاسی استفاده کرد که تا این فرصت به سر نیامده، بزنند و بگیرند و ببرند و قدرت را تصاحب کنند. در این‌جا قصد نداریم وارد بحث نقد تئوری و پراتیک احزاب کمونیست کارگری بشویم. البته این امر بسیار لازمی است که فرصت مستقل خود را می طلبد. مقصود این‌که چپ رادیکال نسل قبل برای    نسل های بعد مارکسیست نه تنها طرح و برنامه‌ای نداشت بلکه اصولا ظهور آن ها را پیش بینی     نمی کرد. این موجود یتیم و مولود ناخواسته بود که در جستجوی انسجام و پاسخ سوالاتش درب چپ رادیکال نسل قبل را کوبید و زرنگ ترین و گوش‌به‌‌زنگ ترین آن ها درب را گشود؛ غافل از این‌که بین این سو و آن سوی در شکافی به اندازۀ دو نسل با تمام تفاوت‌ها و تحولات دوران‌ساز نهفته است. خیز چپ رادیکال نسل قبل برای پریدن از این شکاف نه با قدرت و ورزیدگی اندامش تناسب نباشد و نه با عرض دهنۀ شکاف. نتیجه را در آذرماه 1386 همه به چشم دیدند؛ واقعیت آن موجودیتی که جوانان تصویر مجازی آن را از سایت های اینترنتی می‌دیدند و کیف می‌کردند، در یک تماس کوچک با واقعیات جامعه یکسره دود شد و دودش نه به هوا که به چشم همان جوانان مارکسیست رفت. جمع‌بندی حوادث آذر ماه 1386 نیز از موضوعات مهمی است که فرصت مستقل خود را طلب می کند اما مرور خشک و خالی همان حوادثی که در آن دوران و پس از آن رخ داد، بی هیچ تحلیل و تفسیری، درس های بسیاری برای دیدگان بینا و گوش‌های شنوا دارد.
اما نتیجه‌گیری از بحث کوتاه آخر در کنار مباحث دیگر این‌که اپوزیسیون شبه-متحزب چپ در تبعید ایران قادر به کار پایه ای در رابطه با تربیت     نسل های جدید انقلابی نیست. صحبت نه بر سر ”نخواستن“ که بر سر ”نتوانستن“ است.  محدودیت هایی ساختاری در این بخش اپوزیسیون وجود دارد که امکان رشد و بالیدن و شکوفایی آن را در شکل کنونی یکسره سلب نموده است. البته از آن رو که به هر حال هر موجودیت سیاسی برای ادامۀ حیات و تضمین بقای خود، دست به  واکنش هایی غریزی می‌زند، در میان این بخش از اپوزیسیون هم اشکالی نادرست و غیرسازنده از برخورد با نسل های جدیدتر می بینیم که می توان آن ر در قالب سه مدل مشخص کرد:
الف) مدل آکواریومی: این مدل را بیشتر می‌توان در فعالیت حزب کمونیست کارگری مشاهده کرد. جذب جوانانی معدود و محدود و به شکل سمبلیک و قرار دادن آن ها در تریبون های عمومی حزب مانند نشریات و تلویزیون و نه در پست‌های کلیدی. جذب این جوانان به روشی مشابه جذب کارگران توسط سازمان های چریکی و سپس ادعای ”کارگری بودن“ کردن توسط آن‌ها انجام می‌گیرد؛ یعنی جذب آن ها به مثابه اتم های مجزا و دور از تجربۀ زیسته و بسترهای زندگی و مبارزۀ این نسل. بی ربط نیست که بسیاری از این اعضا معمولا از کمپ های پناهندگی و به منظور رهایی از شرایط فلاکت‌بار موجود در آن ها به فعالیت ”حزبی“ روی آورده اند. این جوانان وقتی در این تریبون های عمومی قرار می گیرند، باید در ظاهر و باطن، نمایندۀ خط تبلیغی اصلی حزب یعنی ”مدرنیسم“ و ”خلاصی فرهنگی“ باشند. سبک کار غالب در این تریبون ها، تهییج بدون وقفه، آن‌هم در اشکال ابتدایی و کاملا بی‌تاثیر است. از جنبۀ محتوایی نیز این نوع فعالیت در پیوستگی با فرهنگ سیاسی مسلط بورژوایی قرار دارد که جذب جوانان طبقۀ ”متوسط“ را نشانه گرفته است و جوانان کمونیست بدوا و اساسا می‌بایست در گسست و تمایز با چنین فرهنگ سیاسی به خود هویت مستقل و تمایز ببخشند. از آن‌جا که آن دسته از جوانان طبقۀ متوسط که صرفا به دنبال مطالباتی نظیر مدرنیسم و خلاصی فرهنگی می باشند، با گزینه های بسیار مناسب تری در این زمینه در اردوگاه نمایندگان سیاسی بورژوازی مواجه هستند، این روش از هر جهت ناکارا و بی‌تاثیر است.
ب) مدل اردوگاهی؛ این مدل توسط کومله به واسطه استقرار اردوگاه سیاسی-نظامی آن ها در کردستان عراق انجام می گیرد. البته کومله از یک تفاوت مهم با دیگر گروه‌ها برخوردار است و آن این است که به لطف حفظ ارتباطات با داخل توانسته است شبکۀ تشکیلاتی خود را، حداقل در کردستان، حفظ کند. اما بحثی که در مورد جذب جوانان توسط این جریان از طریق خروج آن ها از ایران و استقرار در اردوگاه مطرح می شود، این نکته است که گفته می شود بسیاری از جوانان از سر     انگیزه های غیر-سیاسی و غیر-تشکیلاتی پا به اردوگاه می‌گذارند. این مساله در صورت صحت، بر وضعیت داخل اردوگاه و وضعیت لایه های جوان این جریان بسیار موثر است. در مدت استقرار آن‌ها در اردوگاه نیز آموزش‌های سیاسی و تئوریک جدی نیز به آن ها منتقل نمی شود. چون از یک سو نه آموزگار شایسته‌ای برای چنین امر حساسی وجود دارد و نه از سوی دیگر انگیزۀ خاصی در سمت مقابل برای جذب این آموزه ها به کار بستن آن ها. این وضعیت، تفاوت بسیار مهمی بین کومله کنونی و کومله دهۀ 1360، در کوران مبارزه انقلابی در کردستان، ایجاد می‌کند. به علاوه، به همین دلیل و دلایل دیگر، ما شاهد رشد تشکیلاتی هیچ‌کدام از جوانانی که در طول ‌سال های دهۀ 1370 به این سو به کومله پیوسته‌اند، نبوده ایم و مقدرات کومله به طور کامل هنوز در دست نسل اول و اکنون کهن سال آن قرار دارد. این جوانان پس از چند سال اقامت در اردوگاه، به اروپا منتقل می شوند و در چارچوب بوروکراسی سانتریست حزبی مستحیل می‌گردند.
ج) مدل انتحاری؛ این مدل سابقا توسط کلیت حزب حکمتیست و اکنون توسط جناح اقلیت دفتر سیاسی این حزب دنبال می‌شود و مجادله پیرامون آن به دو شقه شدن کنونی حزب انجامیده است. این مدل، به دنبال سنگ‌فرش کردن راه به سوی جهنم با نیات کاملا حسنه است. حرف آن ها در اساس حرف نادرست و نابه جایی نیست؛ حزب و رهبری آن باید به داخل کشور و ”کف‌ کارخانه‌ها“ و … منتقل شود. اما اجرای این فرمول برای حزبی که رهبری آن سی سال از جامعه و جهان و جوان و کارگر عقب‌ مانده است و درکی کاملا تجریدی و کلیشه‌ای از آنان در ذهن دارد و نه تحلیل درستی از جامعۀ ایران دارد و نه طبقۀ کارگر واقعا موجود در ایران را می‌شناسد و هزار اما و اگر دیگر، در حکم انتحار است. این حزب توان و پیش‌شرط‌های لازم برای هدایت یک مبارزۀ سالم سیاسی در داخل خود را ندارد چه برسد به توان انتقال حزب و رهبری به داخل ایران! در چنین مواردی و بنابر سوابق، ورود حزب به چنین عرصه‌هایی، سریعا به فروپاشی و زیر ضربه رفتن مبارزین داخل مرتبط با آن می انجامد و خیلی از آنان را از عرصۀ کار و مبارزۀ واقعی خارج می‌کند و به عنوان ”شخصیت و چهرۀ سیاسی“ به خارج از کشور صادر می‌کند.
بنا بر بحث‌هایی که در این بخش (3) و بخش‌های قبلی (1و2) ارائه شد، باور ما بر این است که شبه-احزاب حاضر در اپوزیسیون چپ در تبعید ایران به علت محدودیت های ساختاری، که به تفصل پیرامون دلایل آن در قسمت‌های بالا بحث شد، توان ارتباط گیری اصولی و در ابعاد کلان با اقشار جوان جامعۀ ایران (اعم از کارگر و غیرکارگر) ندارند. بحث ما اساسا بر توضیح مبانی این شکاف نسلی ساختاری و دلایل ایجاد آن استوار شده بود و عرصۀ چه باید کرد را می‌باید به فرصتی دیگر واگذار کنیم اما از آن‌جا که بحث در این زمینه را بدون اشاره‌ای به سرخط‌های مورد نظرمان در جنبۀ اثباتی ناقص می‌دانیم، در بخش بعد مروری بسیار سریع و گذرا بر این قسمت خواهیم داشت.
سخن آخر
مشکل نسل جوان مارکسیست از سنخ مشکلات جریان ضدپوپولیستی در چپ ایران در سالیان نخست پس از انقلاب 1357 نیست؛ مشکل ما از سنخ مشکل دیدگاه مارکسیسم انقلابی در آن دوره با مثلا دیدگاهی که ایران را نیمه‌فئودال- نیمه‌مستعمره و یا بورژوازی می‌دانست، نیست. همۀ این احزاب مارکسیسم آن هم از نوع انقلابی آن را راهنمای عمل می دانند، با رفرمیسم شدیدا مرزبندی دارند، طبقۀ کارگر را عامل اصلی انقلاب در جامعۀ بورژوایی می دانند، بر امر انقلاب سوسیالیستی و تحقق سوسیالیسم و … در جهان کنونی تاکید دارند و …. مشکل ما، فقدان این واژه‌ها و ایده‌ها نیست؛ مشکل ما، نشخوار بی‌پایان و مسخ و توخالی ساختن این واژه‌ها و ایده‌ها با تکرار و فقط تکرار آنان و تبدیل آن ها به تفاله هایی بی‌ارزش و بی‌خاصیت است که از فرط تکرار دیگر حتی در میان بسیاری از معتقدان به آن شوقی بر نمی‌انگیزد: حزب، پرولتاریا، سوسیالیسم، انقلاب، طبقۀ کارگر متشکل، تشکل، سازماندهی و … و …. مشکل، فاصله‌ای است که بین تکرار ایده‌ها و واژه‌ها و طرح‌های من‌درآوردی در محافل فرقه ای با واقعیات سرسخت و سرد جامعه وجود دارد؛ فاصله از تجرید تا انضمام. پس مشکل ما با وضعیت کنونی و اپوزیسیون چپ در تبعید بدوا در سطح ایدئولوژیک نیست.
پس مشکل را باید در سطح دیگر یعنی مبارزۀ انقلابی در جهان واقعی و استراتژی مرتیط با آن جست. این جاست که خطوط شباهت نسل ما با نسل فدایی آشکارتر می‌شود. ولی آیا به این معنا است که باید مستقیم و با ره‌توشۀ فدا و فنا مستقیما به داخل دریای پرتلاطم مبارزه شیرجه برویم؟ در متن ”آلترناتیو چه؟ آلترناتیو که؟“ تاکید کردیم که ما در شرایط کنونی به یک تئوری بقا نیاز داریم تا فدا. راهکار ما تبدیل توان و ذخیرۀ انرژی بالقوۀ کمونیسم به توان و انرژی بالفعل از طریق فعال ساختن همۀ بخش های جنبش کمونیستی مانند منفردین و محافل داخل و خارج از کشور، دانشجویان و کارگران جوان سوسیالیست در داخل و خارج و بخش های سالم و مسئول اپوزیسیون چپ شبه-متحزب با محوریت جوانان انقلابی کمونیست در داخل و خارج کشور است. اما این کار از طریق فعالیت درجا میسر نیست بلکه با گام نهادن در مسیر مبارزۀ واقعی میسر است. اما مسیر مبارزۀ واقعی عرصۀ تب‌های تند و عرق‌های زودرس نیست بلکه مراحل و فازهای خود را با توجه به شرایط هر مرحله دارد. در فاز کنونی ما بحث‌هایی نظیر ”اجتماعی‌شدن“ و ”کارگری‌شدن“ و لزوم انتخاب بین یکی از این دو گزینه را دارای موضوعیت نمی‌دانیم. چرا که از یک سو بین این دو مسیر تضاد و تناقضی نمی‌بینیم و از سوی دیگر اعتقاد داریم که بلافاصله پس از طرح مساله ”کارگری شدن“ یا ”اجتماعی شدن“، طبیعتا سوال ”کارگری شدن که؟“ و ”اجتماعی شدن که؟“ پیش می‌آید. آن ”که‌“ای که در حال حاضر وجود خارجی منسجم و متعینی ندارد. پس شکل‌دادن به حداقلی از انسجام و هم گرایی در چپ انقلابی که با این تحلیل‌ها توافق دارد، ضروری است. گام او در این زمینه، گذاشتن خشت های اولیه‌ای نظیر هم یابی، توان افزایی، خودآموزی و … و نهایتا هم افزایی (سینرژی) در قالب هسته‌ها و سلول‌های انقلابی در داخل و خارج از کشور است که به عنوان مبنایی برای مبارزه در فازهای بالاتر و مراحل جدی‌تر عمل کند. شکل‌گیری این هسته‌ها هم در میان مبارزین خارج و هم در میان جوانان و دانشجویان هم پیشروان کارگری به ویژه پیشروان کارگری جوان الزامی است. در مورد مراحل بعدی حرکت نمی‌توان نظر قاطع و دقیق داد ولی هم گرایی کلیت حرکت با قرار نهادن افق تاسیس حزب تراز نوین (به معنای واقعی) انقلابی طبقۀ کارگر به عنوان چشم‌انداز اصلی این مرحله از حرکت میسر خواهد شد. اولویت های مسائل تئوریک نیز از دل اقتضائات مبارزۀ واقعی بیرون می‌آید و پرداختن به آن به ویژه از جنبۀ آموزشی از هم ضروریات است. پس قرار گرفتن در مسیر مبارزه با افق تشکیل حزب انقلابی تراز نوین طبقۀ کارگر و در گام اول با تشکیل هسته‌ها و سلول‌های انقلابی از دل محافل و روابط بی‌شکل و نامنظم امروز چکیدۀ نظر ما در مورد اقتضائات این مرحله است. در مورد جزییات هر کدام از این مسائل، مسلما در آینده بیشتر خواهیم نوشت. 
منابع
1. آزاد ارمکی، تقی و غفاری، غلام‌رضا، جامعه‌شناسی نسلی در ایران، پژوهشکدۀ علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی، 1386، ص10
2. Howe,Nei&Strauss,Wiliiam, Generations: The History of Americas Future (1584-2069), NewYork, William Morrow & Company, p.14
 .3Ibid, p.27
 .4Ibid,p.39
5. محمدی، علی‌رضا، انقلاب اسلامی و نسل سوم، سایت حوزه علمیۀ قم، 17/2/1388
6. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمۀ احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی، نشر نی، 1377، ص 165
7. همان، ص 196.
8. Tessler,Mark, Konold,Carrie, Reif Megan, Political Generationd in Developing Countries,(Evidence and Insights from Algeria), Crdiff University Publication, 1998
9. تروتسکی، لئون، استالینیزم و بلشویزم، سایت جهانی مارکسیست‌ها (www.marxists.org) ، بخش فارسی
10. همان.
11. وهابی، نادر، پژوهشی در جامعه‌شناسی تبعیدیان سیاسی، سایت دیدگاه (www.didgah.net) ، 12 اردیبهشت 1387
12. حکمت، منصور، آیا باید کمک مالی را پذیرفت؟ (کسب تکلیف از هیات دبیران)، منتخب آثار منصور حکمت، ضمیمه 1، انتشارات حزب کمونیست کارگری-حکمتیست، ژوییه 2006، صص 2-351
در این نامه آمده است که: چند ماه پیش یکی از دوستان نزدیک حزب پس از صحبت مقدماتی‌ای با رفیق علی جوادی با من تماس گرفت و چنین اظهار داشت که همراه جمعی از دوستانش مایلند بخشی از هزینۀ زندگی من را تامین کنند….خواست رفقا این است که کمک کنند منصور حکمت بتواند به طور تمام وقت و بدون دغدغۀ شغلی کار سیاسی کند. و آیا من این بار (با توجه به عدم موافقت چند سال قبل با پیشنهاد مشابهی از این رفقا) حاضرم یا نه. پس از گفتگویی در مورد چند و چون علل تصمیم این رفقا، روشن‌بودن مبانی آن به عنوان کمک دوستانۀ بی قید و شرط، و این‌که آیا کمک‌کنندگان دارند بار مالی سنگینی بر خود و خانواده‌شان تحمیل می‌کنند یا خیر، من با این پیشنهاد مخالفت کردم. (در این سال‌ها نمونه‌های بیشتری از این دل‌سوزی‌ها و پیشنهادها از ناحیۀ رفقای دیگر هم بوده است که با تشکر از گذشته‌ام.)
13. درویش‌پور، مهرداد، جستجو یا گریز ایرانیان خارج از کشور از یکدیگر؟، سایت انتگراسیون (ایرانیان مقیم آلمان)
14. دانش، لیلا، چپ، پیش و پس از انقلاب 1357، مجلۀ اینترنتی نگاه (www.negah1.com)، ش 23، ص 183
15. کروپسکایا، نادژدا، خاطرات من از لنین، ترجمه ز.اسعد، انتشارات پژواک، پاییز 1359، صص3-42
16. همان، ص 57.
17. همان، ص 74.
18. دویچر، آیزاک، پیامبر مسلح، ترجمه محمد وزیر، انتشارات خوارزمی، 1378، ص 80.
19. همان، ص 78.
20. تروتسکی، لئون، زندگی من، ترجمۀ هوشنگ وزیر، انتشارات خوارزمی، 1358، ص 154.
21. همان، ص 234.
22. حکمت، منصور، مصاف‌های کمونیسم امروز (دربارۀ علل جدایی از حزب کمونیست ایران)، کمونیست، ارگان مرکزی حزب کمونیست ایران، ش 63، مهر ماه 1370.
23. دانش، لیلا، پیشین، ص 190.
24. آزاد ارمکی، تقی؛ غفاری، غلام‌رضا، پیشین، صفحۀ هشت.
25. خمینی، روح‌الله، صحیفۀ نور، 1370، جلد پنجم، ص 75.
26. دانش، لیلا، پیشین، ص 187.
27. بهداد، سهراب؛ نعمانی، فرهاد، طبقه و کار در ایران، نشر آگاه، 1387، ترجمه محمود متحد، ص 125.
28. مک سینزوود، الن؛ مدرنیته، پسامدرنیته یا سرمایه‌داری، به نقل از جامعه انفورماتیک و سرمایه‌داری؛ واقعیت و اسطوره؛ گزینش ویرایش خسرو پارسا، نشر آگاه، 1379، ص 53.
29. همان.
30. خبرگزاری مهر، 12/2/1390
31. همان
32. دبره، رژی، تجربۀ شیلی، ترجمۀ سهراب معینی، انتشارات دنیای امروز، 1358، ص 34.
33. تروتسکی، لئون، پیشین، ص 113.
34. حسن‌پور، امیر؛ مجاب، شهرزاد، گزارشی از گردهمایی ایرانیان در کانادا، سایت عصر نو، 29 ژوئن 2009.
35. مجاب، شهرزاد، مصاحبه با نشریۀ بذر، ش 18، ص 12.
36. کروپسکایا، نادژدا، پیشین، ص 116.
37. کاریو، سانتیاگو؛ دبره، رژی، گایو، ماکس؛ اسپانیا؛ تجربۀ دیروز و مسائل امروز، ترجمۀ ناصر ایرانی، نشر گستره، 1359
38. همان، ص 85
39. همان، ص 112.
40. همان، ص 202.
41. همان، ص 125.
42. همان، ص 98
43. ریز، جان، جبر انقلاب، ترجمه اکبر معصوم‌بیگی، نشر دیگر، 1380، ص 394.
44. حکمت، منصور، حزب و قدرت سیاسی (سخنرانی در کنگرۀ دوم حزب کمونیست کارگری ایران، آوریل 1998)، منتخب آثار، انتشارات حزب کمونیست کارگری-حکمتیست، خرداد 1384
*****
        
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در دسامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: