آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

مائو، کاسترو، چه گوارا و جنبش های ملی

مائو، کاسترو، چه گوارا و جنبش های ملی
تونی کلیف


سه مفهوم انقلاب
تروتسکی تئوریش را در بستر انقلاب 1905 بسط داد. تمام مارکسیست های آن زمان، از کائوتسکی گرفته تا پلخانوف و لنین عملاً اعتقاد داشتند که تنها، کشورهای پیشرفته صنعتی آماده انقلاب سوسیالیستی هستند. آن ها به شکل ناپخته ای استدلال می کردند که [احتمال] شکل گیری قدرت کارگری در هر کشور، رابطه ی مستقیمی با سطح پیشرفت تکنولوژیکِ آن کشور دارد. کشورهای عقب مانده می توانند تصویر آینده خود را در آینه کشورهای پیشرفته مشاهده کنند. تنها پس از یک فرایند توسعه صنعتی طولانی مدت و گذار به یک رژیم بورژوایی پارلمانی، طبقه کارگر می تواند به آن سطح از رشد یافتگی و بلوغ برسد که مسأله انقلاب سوسیالیستی را در دستور کار قرار دهد.
همه سوسیال دموکرات های روس، اعم از  منشویک ها و بلشویک ها این مطلب را بدیهی   می انگاشتند که روسیه به سمت یک انقلاب بورژوایی در حرکت است که نتیجه تضاد بین نیروهای تولیدی سرمایه داری از یک سو و حکومت مطلقه، زمین داری و سایر ساختارهای فئودالی باقی مانده از سویی دیگر است. جمع بندیِ منشویک ها این گونه بود که بورژوازی لزوماً انقلاب را رهبری خواهد کرد و قدرت سیاسی را در دست خواهد گرفت. آن ها تصور می کردند که سوسیال دموکرات ها می توانند در جریان انقلاب از بورژوازی لیبرال حمایت کنند و هم زمان از منافع ویژه کارگران در چارچوب سرمایه داری از طریق مبارزه برای 8 ساعت کار روزانه و سایر اصلاحات اجتماعی دفاع کنند.
استدلال لنین و بلشویک ها این بود که خصلت انقلاب پیشاروی، بورژوایی است و [این انقلاب] قادر نخواهد بود از مرزهای انقلاب بورژوایی عبور کند: لنین در سال 1905 نوشت: ”انقلاب دموکراتیک از محدوده روابط اقتصادی-اجتماعی بورژوایی فراتر نخواهد رفت…“ و در جایی دیگر: ”انقلاب دموکراتیک روسیه باعث تضعیف سلطه بورژوازی بر روسیه نخواهد شد بلکه آن را تقویت خواهد کرد.“ او بارها و بارها به این مضمون بازگشت.
تا انقلاب فوریه 1917، لنین دیدگاهش را تغییر نداد. برای مثال در سپتامبر 1914، او همچنین در این باره می نوشت که انقلاب روسیه می بایست خود را به انجام سه وظیفه اساسی محدود کند: ”برقراری جمهوری دموکراتیک (که در آن برابری کامل حقوق و آزادی کامل در تعیین سرنوشت برای ملیت ها منظور شود)، مصادره املاک زمین داران بزرگ و اجرای قانون 8 ساعت کار در روز.“
تمایز اساسی لنین از منشویک ها در تأکید او بر استقلال جنبش کارگری از بورژوازی لیبرال به منظور به پیروزی رساندن انقلاب بورژوایی علی رغم مقاومت بورژوازی بود.

تروتسکی نیز مانند لنین متقاعد شده بود که بورژوازی لیبرال قادر به انجام پیگیرانه هیچ وظیفه انقلابی به ویژه انقلاب ارضی -که عنصری کلیدی در انقلاب بورژوایی بود-  نیست و این مهم تنها به واسطه اتحاد طبقه کارگر و دهقانان متحقق خواهد شد. اما او با لنین در رابطه با امکان شکل گیری یک حزب مستقل دهقانی مستقل موافق نبود و استدلالش بود این بود که دهقانانی که بین اقشار فقیر و غنی در درون خودشان تقسیم بندی عمیقی شکل گرفته است، قادر به ایجاد یک حزب مستقل و متحد خودشان نمی باشند.
تروتسکی نوشت: ”تمام تجربیات تاریخی نشان می دهند که دهقانان ظرفیت ایفای نقش مستقل را ندارند.“ اگر در تمامی انقلاب ها از زمان رفورماسیون در آلمان، دهقانان از این یا آن شاخه بورژوازی حمایت کرده اند، در روسیه قدرت طبقه کارگر و محافظه کاری بورژوازی آنان را به حمایت از پرولتاریای انقلابی وادار خواهد ساخت. خود انقلاب به انجام وظایف دموکراتیک بورژوایی محدود نخواهد ماند و بلافاصله معیارهای انقلاب سوسیالیستی را در پیش خواهد گرفت. تروتسکی نوشت:
”…پرولتاریا همزمان با رشد بورژوازی رشد   می کند و قدرت می گیرد. بدین ترتیب، رشد کاپیتالیسم حکایت از پیشروی پرولتاریا به سوی دیکتاتوری دارد.
اما روز و ساعتی که قدرت به دست پرولتاریا می افتد، مستقیماً نه در ارتباط با وضعیت نیروهای تولیدی که در پیوند با شرایط مبارزه طبقاتی تعیین می شود که به اوضاع بین المللی و در نهایت یک رشته عوامل ذهنی بستگی دارد: سنت [مبارزه طبقاتی در هر کشور]، ابتکار عمل، آمادگی برای مبارزه و…
در کشورهای از نظر اقتصادی عقب مانده، پرولتاریا زودتر از کشورهای پیشرفته به قدرت می رسد. در سال 1871 پرولتاریا آگاهانه اداره امور اجتماعی در پاریس خرده بورژوایی را به دست گرفت -در حقیقت به مدت دو ماه- اما به مدت یک ساعت هم در مراکز عظیم صنعتی در انگلستان و آمریکا موفق به انجام این کار نشد. مفهوم وابستگی خودبه خودیِ دیکتاتوری پرولتاریا به نیروهای صنعتی و منابع کشور، پیش داوری ای است که ریشه در نوعی ماتریالیسم ”اقتصادی“ به شدت ساده انگارانه دارد. این دیدگاه کوچک ترین شباهتی به مارکسیزم ندارد…
به اعتقاد ما انقلاب روسیه آن چنان شرایطی را پدید خواهد آورد که در آن قدرت می تواند به پرولتاریا (که البته می بایست همراه با یک انقلاب پیروزمند باشد) منتقل شود حتی پیش از آن که سیاست لیبرالیسم بورژوایی این امکان را به دست آورد که نبوغ حکومتداری اش را به معنای واقعی جلوه گر کند…
عامل مهم دیگر در تئوری، خصلت بین المللی انقلاب آتی روسیه است که در بعدی ملی آغاز  می شود اما تنها با پیروزی انقلاب در چند کشور پیشرفته دیگر کامل خواهد شد…
تا چه حد و تا کجا سیاست اقتصادی پرولتاریا  می تواند در میدان وضعیت اقتصادی روسیه قدم بگذارد؟ تنها چیزی که می توانیم با اطمینان بگوییم این است که: این مسأله پیش از آن که درگیر محدودیت های ناشی از عقب ماندگی اقتصادی شود، با موانع سیاسی مواجه خواهد شد. بدون کمک دولتی مستقیم از جانب اروپای پرولتاریا، طبقه کارگر روسیه قادر به باقی ماندن در قدرت نخواهد بود و نمی تواند نقش موقتی خود را به یک دیکتاتوری سوسیالیستی ادامه دار مبدل سازد…“
مؤلفه های اصلی تئوری تروتسکی را می توان در شش نکته خلاصه کرد:
1. بورژوازی ای که دیر به صحنه گام می گذارد اساساً متفاوت با نیاکان یک یا دو قرن پیش خود است. این بورژوازی ظرفیت تدارک یک راه حل پیگیرانه، دموکراتیک و انقلابی برای مشکلات به وجود آمده توسط فئودالیسم و امپریالیسم را ندارد و فاقد توانایی انجام وظیفه امحای کامل فئودالیسم و رسیدن به استقلال واقعی ملی و دموکراسی سیاسی است. این بورژوازی چه در کشورهای عقب مانده و چه در کشورهای پیشرفته نمی تواند انقلابی باشد و یک نیروی کاملاً محافظه کار است.
2. [ایفای] نقش قاطع انقلابی به عهده پرولتاریا می افتد اگر چه بسیار جوان و کم شمار باشد.
3. دهقانان، ناتوان از انجام یک عمل مستقل، از شهرها تبعیت خواهند کرد و می بایست از رهبری پرولتاریای صنعتی پیروی کنند.
4. یک راه حل پیگیرانه برای مسأله ارضی، مسأله ملی و گذر از محدودیت های اجتماعی و سلطنتی ایجاد شده بر سر راه پیشرفت اقتصادی سریع، نیاز به عبور از مرزهای مالکیت خصوصی بورژوایی دارد. انقلاب دمکراتیک فوراً به یک انقلاب سوسیالیستی فرا می روید و بدین ترتیب تبدیل به یک انقلاب مداوم خواهد شد.
5. تکمیل انقلاب سوسیالیستی در چارچوب مرزهای ملی غیر قابل تصور است و به همین دلیل انقلاب سوسیالیستی تبدیل به انقلاب مداوم در یک معنای جدید و وسیعتر خواهد شد: [انقلاب سوسیالیستی] تنها با پیروزی نهایی جامعه نوین در سراسر جهان تکمیل  می شود. کوشیدن برای رسیدن به ”سوسیالیسم در یک کشور“ ارتجاعی و بزدلانه است.
6. در نتیجه، انقلاب در کشورهای عقب مانده منجر به ایجاد تلاطم در کشورهای پیشرفته خواهد شد.

به قدرت رسیدن مائو

طبقه کارگر صنعتی هیچ نقشی در پیروزی مائو نداشت. حتی ترکیب اجتماعی حزب کمونیست چین کاملاً غیر کارگری بود. صعود مائو در حزب با غیر کارگری شدن حزب مصادف شد. در اواخر 1926 حداقل 66 درصد اعضای حزب کارگر بودند، 22 درصد روشنفکر و تنها 5 درصد دهقان. در نوامبر 1928 درصد کارگران عضو تا حدود 4 یا 5 درصد سقوط کرد و یک گزارش رسمی حزبی تأیید کرد که حزب ”حتی یک سلول حزبی کارآمد در بین کارگران صنعتی ندارد.“ حزب می پذیرفت که کارگران حدود 10 درصد از اعضا  در سال 1928، 3 درصد در 1929، 5/2 درصد در مارس 1930، 6/1 درصد در سپتامبر همان سال و تقریباً صفر درصد در پایان 1930 را تشکیل می داده اند. از آن موقع تا پیروزی نهایی مائو حزب اعضای کارگر قابل ملاحظه ای نداشت.
کارگران آن چنان اهمیت خود را در حزب کمونیست چین از دست داده بودند که حزب به مدت نوزده سال نه نیازی به برگزاری کنگره ملی اتحادیه های کارگری -که قبل از آن در 1929 تشکیل شده بود- می دید و نه به خود زحمت جلب حمایت کارگران را می داد. آن گونه که از اعلامیه ها بر می آید، حزب درسال های تعیین کننده 45-1937 تمایل نداشت که در مناطق تحت نفوذِ کومین تانگ هیچ گونه تشکیلاتی راه بیاندازد. هنگامی که در دسامبر 1937 حکومت کومین تانگ برای کارگرانی که دست به اعتصاب می زدند و یا محرک اعتصاب در زمان جنگ [با ژاپن] بودند، مجازات مرگ تعیین نمود، سخنگوی حزب در مصاحبه ای گفت که حزب از نحوه هدایت جنگ توسط کومین تانگ ”کاملاً راضی“ است. حتی پس از آغاز جنگ داخلی بین حزب کمونیست چین و کومین تانگ، در مناطق تحت نفوذ کومین تانگ که تمام مراکز صنعتی کشور را در بر می گرفت، به ندرت تشکیلاتی وابسته به حزب کمونیست وجود داشت.
فتح شهرها توسط مائو بیش از هرچیز دیگری جدایی کامل حزب کمونیست از طبقه کارگر صنعتی را آشکار ساخت. رهبران حزب نهایت تلاش خود را انجام دادند تا از وقوع خیزش های کارگری در شهرهای در آستانه تصرف جلوگیری کنند. مثلاً قبل از تصرف تینتسین و پکن ژنرال لین پیائو فرمانده جبهه اعلامیه ای صادر کرد:
”(خطاب به مردم) به منظور حفظ نظم محل استقرار خود را ترک نکنید. مقامات کومین تانگ یا کادر پلیس یا مقامات استان، حومه شهر یا سایر رده های حکومتی در منطقه، شهر، دهکده یا کادرهای پیو چیا [( یک گروه پلیس محلی)]، باعث خوشحالی خواهد بود که در پست های خود باقی بمانید…“
در هنگام عبور از رودخانه یانگ تسه و قبل از آن که شهرهای بزرگ مرکز و جنوب چین (شانگهای، هانکو و کانتون) به دست آن ها بیافتد، مائو و چوته یک بار دیگر اعلامیه ای به این مضمون صادر کردند:
” امیدواریم کارگران و شاغلین در هر صنفی به کار خود ادامه دهند و کسب و کار مانند سابق ادامه داشته باشد… مقامات مرکزی، استانی، شهری کومین تانگ در رده های مختلف، نمایندگانِ ”مجمع ملی“، اعضای قانون گذار و یا اجرایی یوآن، اعضای شوراهای سیاسی، کادرهای پلیس و روسای سازمان های پائو چیا… باید بر سر پست های خود باقی بمانند و از فرامین ارتش آزادی بخش خلق و حکومت خلق پیروی کنند.“
طبقه کارگر اطاعت کرد و حرکتی از خود نشان نداد. گزارشی از نانکن در تاریخ 22 آوریل 1949 یعنی دو روز قبل از آن که ارتش آزادی بخش خلق آن را تصرف کند، وضعیت شهر را این گونه توصیف می کند:
”مردم نانکن هیچ نشانی از هیجان بروز  نمی دهند. مردم کنجکاو امروز در کنار رودخانه گرد هم آمده اند تا دوئل مسلحانه از دو سوی رودخانه را تماشا کنند… کسب و کار مانند سابق ادامه دارد. بعضی مغازه ها تعطیل هستند که البته دلیل آن نداشتن مشتری است… خانه های فیلم هنوز فیلم نمایش می دهند و بسیار شلوغ هستند…“
یک ماه بعد یک خبرنگار نیویورک تایمز از شانگهای می نویسد:
”سربازان سرخ شروع به چسباندن پوسترهایی بر دیوارها نموده اند که مردم را به آرامش دعوت  می کند و به آن ها اطمینان می دهد که دلیلی برای ترس وجود ندارد…“
در کانتون:
”کمونیست ها بعد از ورودشان با ایستگاه پلیس تماس گرفتند و به آن ها دستور دادند که در   پست های خود بمانند و نظم را حفظ کنند…“

انقلاب کاسترو

موردی که در آن نه کارگران نقش قابل ملاحظه ای ایفا کردند و نه دهقانان اما روشنفکران طبقه متوسط کل صحنه نبرد را اشغال کرده بودند، به قدرت رسیدن فیدل کاسترو در کوبا بود.
کتاب گوش کن یانکی! رایت میلز که در آن    تک گویی های کم و بیش موثقی از رهبران انقلاب کوبا آورده شده است، اول از همه به این می پردازد که انقلاب چه نبود:
”… خودِ انقلاب نبردی بین کارگران مزدبگیر و سرمایه داران نبود… انقلاب ما انقلابی نبود که توسط اتحادیه های کارگری یا کارگران مزدبگیر در شهر یا توسط احزاب کارگری یا شبیه این ها به راه افتاده باشد. کارگران مزدبگیر در شهر از آگاهی انقلابی برخوردار نبودند…“
دهقانان به ندرت وارد ارتش کاسترو می شدند. تا آوریل 1958 کل اعضای مسلح تحت فرمان کاسترو 180 نفر را شامل می شد که در هنگام سقوط باتیستا تنها به 803 نفر رسید.
جنبش کاسترو به طبقه متوسط تعلق داشت. 82 نفری که در دسامبر 1956 تحت فرمان کاسترو از مکزیک به کوبا حمله کردند و 12 نفری که جان سالم به در بردند تا در سیرا مائسترا بجنگند، همگی از این طبقه آمده بودند.
از همان آغاز برنامه کاسترو از افق اصلاحات گسترده لیبرالی که متناسب با [مطالبات] طبقه متوسط بود فراتر نمی رفت. در مقاله ای در مجله کورونت در فوریه 1958، کاسترو اعلام کرد که برنامه ای برای مصادره یا ملی کردن صنایع خارجی ندارد.
”شخصاً به این احساس رسیده ام که ملی کردن در بهترین حالت یک ابزار پر دردسر است. به نظر می رسد که دولت را قوی تر و در عین حال بنگاه های خصوصی را تضعیف  می کند. مهم تر از این ها هر گونه تلاش در جهت ملی کردن گسترده در مهم ترین قسمت برنامه اقتصادی ما ایجاد اختلال   می کند: صنعتی شدن با سریع ترین آهنگِ ممکن. بدین منظور، از سرمایه گذاری خارجی همواره در این جا استقبال خواهد شد و امنیت آن تأمین خواهد بود…“
در می 1958 او به زندگی نامه نویس خود دوبویس اطمینان داد که:
”جنبش 26 ژوییه هیچ گاه در مورد ملی کردن یا سوسیالیستی کردن صنایع حرفی نزده است. این یک ترس احمقانه از انقلاب ماست. ما از همان اول اعلام کرده ایم که برای اجرای کامل قانون اساسی 1940 مبارزه می کنیم که قواعد آن تضمین ها، حقوق و تعهدات لازم برای تمامی عناصری که در تولید نقش دارند را فراهم می کند. در آن جا فعالیت اقتصادی آزاد و سرمایه گذاری در کنار بسیاری از حقوق اقتصادی و سیاسی دیگر تنظیم شده است.“
در تاریخ 2 می 1959 کاسترو به شورای اقتصادی سازمان دولت های آمریکایی در بوئنس آیرس گفت:
”ما با سرمایه گذاری خصوصی مخالف نیستیم… ما به کارآمدی اعتقاد داریم، به تجربه و اشتیاق سرمایه گذاران خصوصی… کمپانی های دارای سرمایه گذاری های بین-المللی به اندازه موسسات ملی از تضمین ها و حقوق مشابه برخوردار خواهند بود…“
اهمیت جدال طبقات اجتماعی، کارگران و  سرمایه داران، دهقانان و زمین داران، ضعف تاریخی و ذاتی طبقه متوسط و قدرت فائقه الیت جدید کاسترو که به مجموعه ای منافع سازمان یافته و منسجم متعهد نبودند، توضیح دهنده این خواهند بود که چگونه برنامه میانه روانه سالهای 58-1953 کاسترو که بر مبنای بنگاه های اقتصادی خصوصی استوار بود به آسانی به کنار افکنده شد و با یک برنامه رادیکال مالکیت دولتی و برنامه ریزی جایگزین گشت. تا قبل 16 آوریل 1961 کاسترو اعلام نکرده بود که انقلاب سوسیالیستی بوده است.
به تعبیر رئیس جمهور دکتر اسوالدو درتیکوس تورادو مردم ”یک روز خوب می فهمند یا می پذیرند که آن چه تحسین می کرده اند و به نفع مردم بوده، یک انقلاب سوسیالیستی بوده است…“: یک  فرمول بندی عالی از آلت دست قرار دادن مردم به شیوه بناپارتیستی و به عنوان مقهورینِ چشم و گوش بسته تاریخ و نه بمثابه فاعلان آگاه آن!

عیب تئوری کجا بود؟

به همان میزان که جبون و محافظه کار بودنِ ذاتی بورژوازی متأخر (نکته اول تروتسکی) یک حکم قطعی است، خصلت انقلابی طبقه کارگر جوان (نکته دوم) نه قطعی است و نه اجتناب ناپذیر. درک دلایل این مسأله کار دشواری نیست. ایدئولوژی حاکم بر جامعه [این گونه تبلیغ می کند] که طبقه کارگر بخشی از طبقه حاکمه است. در بسیاری موارد وجود اکثریت بی شکل و سیالی از کارگران که یک پا در روستا دارند، دشواری هایی برای سازمان های کارگری مستقل پدید می آورد. فقدان تجربه و بی سوادی هم به این ضعف اضافه می شود. خود این باز هم به ضعف دیگری منجر می شود: وابستگی به افراد غیر کارگر برای رهبری.   اتحادیه های کارگری در کشورهای عقب مانده تقریباً همیشه توسط ”بیگانه“ها رهبری می شود. مثل این گزارش از هند:
”عملاً تمام اتحادیه های کارگری در هند توسط افرادی رهبری می شود که هیچ سابقه ای در صنعت ندارند یعنی همان ”بیگانه ها“… بیشتر آن ها با بیش از یک اتحادیه همکاری می کنند. یک رهبر ملی که مقام بالایی دارد اظهار داشت که او رییس حدود 30 اتحادیه کارگری بوده است اما اضافه کرد که بدیهی بود که او نمی توانست هیچ کمکی به آن ها در کارهایشان بنماید…“
ضعف و وابستگی به بیگانگان منجر به شکل گیری کیش شخصیت می شود. بسیاری از اتحادیه های کارگری، هنوز به روال سابق، حول شخصیت ها تشکیل می شوند. یک شخصیت قدرتمند بر اتحادیه تسلط پیدا می کند. او تمام سیاست ها و فعالیت های آن را تعیین می کند. اتحادیه به نام او شناخته  می شود. کارگران برای حل کردن تمام مشکلاتشان و برآورده ساختن تمامی خواسته هایشان به او مراجعه می کنند. آن ها به او بمثابه قهرمان و مدافعشان تکیه می کنند و آماده اند که از او تبعیت کنند و این منش تا حدود زیادی به قهرمان پرستی منجر می شود. همیشه تعداد زیادی از این قهرمانان در جنبش پیدا می شوند. آنان کمک هایی به کارگران برای تحقق مطالباتشان انجام می دهند اما کمکی به گسترش سازمان های کارگری به خود متکی نمی کنند. این نوع سازمان ها تا زمانی که کارگران یاد نگیرند که روی پای خود بایستند و به شکل رقت انگیزی به شخصیت های والامقام برای حل مشکلاتشان رجوع نکنند، رشد نخواهند کرد.
ضعف دیگر جنبش کارگری در بسیاری از کشورهای عقب مانده، وابستگی آن به دولت است. این گزارش باز از هندوستان رسیده است:
”دولت بسیاری از کارکردهایی را که در جوامع آزاد معمولاً توسط اتحادیه های کارگری انجام می شود، خود به عهده گرفته است. با جریان یافتن کارها بدین شکل، این دولت است که نقش اصلی را در تعیین دستمزدها و سایر شرایط کار ایفا می کند و نه چانه زنی و مذاکره جمعی بین کارگران و کارفرمایان. این به خاطر عقب ماندگی اقتصاد کشور و ضعف کارگران و اتحادیه هایشان تا حدودی اجتناب ناپذیر است…“ 
و گزارشی دیگر از غرب آفریقای فرانسوی:
”تلاش های مستقیم اتحادیه های کارگری علیه کارفرمایان به ندرت منجر به افزایش دستمزدها برای کارگران آفریقایی شده است. این قانون گذاریِ اجتماعی و تأثیر سیاسی طبقه کارگر بوده که تقریباً باعث بیشتر افزایش دستمزدها در سال های اخیر بوده است…“
و از آمریکای لاتین:
”نمایندگان اتحادیه ها به دنبال رسیدن به خواسته هایشان از طریق دخالت و اوامر دولت هستند…“
مهم ترین عاملی که تعیین می کند آیا کارگران کشورهای عقب مانده واقعاً انقلابی هستند یا نه، عمدتاً فعالیت احزاب و به ویژه احزاب کمونیست است. با توجه به مباحث قبل لازم نیست مجدداً در این جا در مورد نقش ضد انقلابی استالینیسم در کشورهای عقب مانده صحبت کنیم.
پیوستگی شرایط ملی و بین المللی چاره ای جز شکستن موانع فئودالی و امپریالیستی توسط نیروهای تولیدی باقی نمی گذارد. دهقانانِ شورشی، نقش عمیق تر و گسترده تری را در این رابطه ایفا می کنند. شورشیان ملی که بر علیه تباهی اقتصادی ایجاد شده توسط امپریالیسم و برای دستیابی به استانداردهای بالاتر زندگی مبارزه می کنند نیز در همین شورش های دهقانی ریشه  می کنند.
نیاز نیروهای تولیدی به علاوه طغیان دهقانان به تنهایی برای شکستن یوغ زمین داری و امپریالیسم کافی نیستند. سه فاکتور دیگر نیز در این زمینه کمک کرد:
1. ضعف امپریالیسم جهانی به عنوان نتیجه افزایش تناقضات بین قدرت ها و رخوتی که در تجاوزگری های متقابلشان به خاطر وجود بمب هیدروژنی پیش آمد.
2. اهمیت فزاینده دولت در کشورهای عقب مانده. این از شعبده بازی های تاریخ است که هنگامی که یک وظیفه تاریخی در مقابل جامعه قرار می گیرد و طبقه ای که سنتاً انجام آن را به عهده می گرفت از صحنه غایب بود، گروه دیگری از افراد و در اغلب موارد یک قدرت دولتی اجرای آن را به عهده می گیرد. در چنین شرایطی قدرت دولتی نقش بسیار مهمی ایفا می کند. دولت در این جا اساساً بازتاب دهنده پایه اقتصاد ملی است که از آن برخاسته است.
3. اهمیت فزاینده روشنفکران به عنوان رهبران و متحد کنندگان و فراتر از این ها به عنوان فریب دهندگان توده ها. این نکته، وارد شدن به جزئیات خاصی را طلب می کند.

روشنفکران

روشنفکری انقلابی نقش خود را به عنوان یکی از مهم ترین عوامل انسجام بخش در شکل گیری ملت ها در دنیای امروز بسیار بیشتر از روسیه تزاری ثابت کرده است. کاملاً قابل فهم است که [وقتی] مالکیت خصوصی بورژوازی ورشکسته و امپریالیسم غیرقابل تحمل است؛ سرمایه داری دولتی در دوره ضعف امپریالیسم و اهمیت فزاینده برنامه ریزی دولتی با داشتن نمونه روسیه و کار با دیسیپلین و سازمان یافته احزاب کمونیست، معنای نوینی از یکپارچگی ارائه می کند. روشنفکران به مثابه تنها بخش غیر تخصصی جامعه، منبع طبیعی ”نخبه انقلابی حرفه ای“ محسوب می شوند که به عنوان نماینده منافع ملت در تضاد با منافع بخشی و طبقاتی ظهور می کند. این الیت، آن بخشی از جامعه است که بیشتر از همه ملهم از فرهنگ ملی است چرا که کارگران و دهقانان نه فرصت و نه آموزش لازم برای پرداختن به این مسائل را دارند.
روشنفکران همین طور به عقب ماندگی اقتصادی کشور خود حساس هستند. آن ها با وجود این که در عرصه های علمی و فنی جهان در قرن بیستم مشارکت دارند، در کشور خودشان به دلیل        عقب ماندگی، از بروز استعدادهای خود ناتوان هستند. این احساس در کنار ”بیکاری فکری“ رایج در این گونه کشورها، برجستگی ویژه ای می یابد. با توجه به عقب ماندگی اقتصادی عمومی، تنها امید برای بیشتر دانشجویان شغل دولتی است که به میزان کافی برای همگان وجود ندارد.
آن ها اعتقاد زیادی به کارایی دارند از جمله کاراییِ مهندسی اجتماعی. آن ها به اصلاحات از بالا امید می بندند و شیفته ی بخشیدن حیاتی نوین به مردمی قدرشناس هستند بدون این که طاقت دیدن مبارزات آزادی بخش مردمی خودآگاه و آزادانه اتحاد یافته را داشته باشند که جهانی نوین را برای خودشان به ارمغان می آورند. آن ها تمهیدات بسیاری برای بیرون کشیدن ملت خویش از انحطاط تدارک می بینند اما توجه اندکی به دموکراسی دارند. آن ها تجسم علاقه به صنعتی شدن، به انباشت سرمایه به منظور تجدید حیات ملی می باشند. قدرت آن ها تناسب مستقیمی با ضعف طبقات دیگر و تهی مایگی سیاسی خودشان دارد.
همه این عوامل، سرمایه داری دولتی تمامیت طلب را به آماج جذابی برای روشنفکران مبدل می سازد و در واقع آن ها پرچم داران اصلی کمونیسم در کشورهای نوظهور بوده اند. یک متخصص مسائل آمریکای لاتین می نویسد: ”در آمریکای لاتین، کمونیسم بیشترین مقبولیت را در میان دانشجویان و طبقات متوسط یافت.“ در کنگره حزب کمونیست هند در آرمیستار ( مارس-آوریل 1958) ”تقریباً 67 درصد هیأت های نمایندگی از طبقاتی غیر از کارگران و دهقانان بودند (طبقه متوسط،      زمین داران و تجار خرده پا)؛ 72 درصد تحصیلات دانشگاهی داشتند.“

انقلاب مداوم منحرف شده

آن نیروهایی که طبق تئوری تروتسکی منجر به شکل گیری انقلاب کارگری سوسیالیستی می شدند، در غیاب سوژه انقلابی یعنی پرولتاریا می توانند به جهت مخالف یعنی سرمایه داری دولتی سوق پیدا کنند. با بهره برداری از اعتبار جهانی تئوری و آن چه محتمل است (بسته به فعالیت ذهنی پرولتاریا) می توان به شق دیگری رسید که در نبود یک عنوان بهتر می تواند ”انقلاب مداوم سرمایه دارانه دولتی یا انقلابِ مداوم منحرف شده“ نامیده شود.
فروپاشی رژیم های استالینیست در روسیه و اروپای شرقی، افتادن چینِ مائو در ریل سرمایه داری بازار، از هم پاشیدن جنبش های استالینیستی و مائوئیستی در سطح بین المللی، می تواند مسیری برای گسترش انقلاب مداوم به معنایی که مد نظر تروتسکی بود بگشاید.
ما در میانه راه بیداری طولانی و آرام طبقه کارگر در جهان سوم قرار داریم.
ما در ایران شاهد این بودیم که طبقه کارگر در حالی که در قالب شوراها سازمان یافته بود، وارد یک اعتصاب توده ای شد که منجر به سرنگونی شاه گشت. ما دیدیم که طبقه کارگر آفریقای جنوبی رژیم آپارتاید را در هم کوبید. ما شکل گیری یک جنبش کارگری رزمنده در کره جنوبی را مشاهده کردیم. ما همین طور شاهد بزرگترین اعتصاب عمومی توده ای در برزیل بودیم.
مدت زمان زیادی به طول خواهد انجامید تا یأسی که دهه های [رواج] ارتجاع، استالینیسم و فاشیزم باعث آن شدند برطرف شود. اما راه برای این که ارزش واقعی انقلاب مداوم مشخص شود باز شده است.

 

 * منابع برای مطالعه بیشتر:

* برای آشنایی با نظریه انقلاب مداوم:
تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات خجسته، چاپ اول 1381، صص 9-41 (” انقلاب مداوم ”)
* برای آشنایی با چکیده نظریه تونی کلیف در مورد ”انقلاب مداوم منحرف شده“:
تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات خجسته، چاپ اول 1381، ص 175

* منابع برای مطالعه گسترده تر:

”انقلاب مداوم (بی وقفه)“ یک مقوله بسیار پر اهمیت تئوریک و استراتژیک برای مارکسیست ها به ویژه در کشورهایی است که بحث نوع رابطه مطالبات دموکراتیک و مطالبات سوسیالیستی زنده است و موضوعیت دارد (مانند ایران). یکی از ابعاد مهم انقلاب مداوم این است که در مقابل درک مرحله ای از انقلاب (خصلت نمای منشویسم و استالینیسم) قرار می گیرد که در چپ ایران بسیار ریشه دار و جان سخت بوده است.
* میشل لووی (نظریه پرداز مارکسیست نزدیک به انترناسیونال چهارم) در این مقاله، ریشه دار بودن نظریه انقلاب مداوم در آرای مارکس و انگلس را مستدل می کند:
طرح های مارکس و انگلس از انقلاب، میشل لووی، ترجمه ناصر سعیدی
– برای آگاهی از مباحث استراتژیک بین مارکسیست های اروپایی در سال های نخستین قرن بیستم که کلیف مطالب این فصل خود را با اشاره به آن آغاز می کند، می توانید به منابع زیر مراجعه کنید:
* تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات خجسته، چاپ اول 1381، صص 9-41 (” انقلاب مداوم ”)
* پیامبر مسلح (جلد اول از زندگینامه سه جلدی تروتسکی)، آیزاک دویچر، ترجمه محمد وزیر، انتشارات خوارزمی، چاپ اول بهمن 1378، صص 188-174
–  میشل لووی (نظریه پرداز نزدیک به انترناسیونال چهارم) کارهای متعدی در تبیین محتوا و ابعاد گوناگون نظریه انقلاب مداوم انجام داده است که مطالعه آن ها برای کسب یک دیدگاه روزآمد در مورد این نظریه لازم است:
* مارکسیزم تروتسکی در کتاب ”نتایج و چشم اندازها ” (در این کتاب برای نخستین بار نظریه ”انقلاب مداوم“ به شکل سیستماتیک مطرح گردید.)
* پیدایش نظریه عام انقلاب مداوم
* فعلیت انقلاب مداوم که لووی در آن بر موضوعیت داشتن انقلاب مداوم در جهان کنونی تأکید می کند. صفحات گوناگون این مقاله در لینک های زیر در دسترس هستند (از نشریه ”راه کارگر“، شماره 167)
– کسانی که تمایل دارند که مستقیماً به متن آثار تروتسکی که در رابطه با انقلاب مداوم نگاشته شده است مراجعه کنند، می توانند از این لینک ها استفاده نمایند:
* نتایج و چشم اندازها
* انقلاب مداوم
– برای آشنایی با جنبه هایی از انقلاب چین، این تحلیل مارکسیستی به زبان فارسی در دسترس است:
* طبقه کارگر و انقلاب دوم چین، الیزابت میل وارد، ترجمه سارا قاضی
– در مورد انقلاب کوبا نگاه کنید به:
* تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، نشر نگاه، 1386، صص 7-682 (انقلاب کوبا)

* توضیحات:

* تئوری های تونی کلیف درباره سرمایه داری دولتی و اقتصاد جنگی مداوم، شالوده و بنیانی برای درک تحولات در جهان سوم را نیز فراهم ساخت. مایکل کیدرون و نیگل هریس برخی از عناصر تئوری لنین درباره امپریالیسم به ویژه این اندیشه که مستعمرات نقش اساسی را برای کشورهای پیشرفته به عنوان بازارها، منابع مواد خام و   مکان های سرمایه گذاری ایفا می کنند، زیر سوال بردند. هریس تلاش کرد تا به تفصیل نشان دهد که در نتیجه سوق داده شدن برخی قدرت های بزرگ در دهه 1930 به سمت ”سیاست خودکفایی“ و نیز در اثر اقتصاد تسلیحاتی پس از جنگ، روندهای عمده تجارت و سرمایه گذاری در بازار جهانی عمدتاً در میان خود کشورهای پیشرفته صورت گرفت و جهان سوم اهمیت اقتصادی خود را برای سرزمین مادری غرب به طور کلی از دست می داد. این تغییر که در مرکز ثقل اقتصاد جهانی صورت گرفت، زمینه ساز تجربه نسبتاً مسالمت آمیز فروپاشی امپراتوری های استعماری پس از 1945 شد. ولی در عین حال نشان دهنده یک آینده تیره و تار برای کشورهای نو استقلال بود. این کشورها یک برنامه توسعه اقتصادی را دنبال می کردند در حالی که محروم از دسترسی به منابع مولد (تکنولوژی و ماشین آلات) متمرکز در غرب بودند.
تأثیر سیاسی و استراتژیک اصلاح تئوری لنین در باب امپریالیسم، به آنان امکان داد تا این باور را که از سال 1950 به آن سو در میان جناح چپ غرب هواداران زیادی داشت و مبنی بر این بود که جنبش های آزادی بخش ملی در جهان سوم، مظهر چالش بزرگ در برابر امپریالیسم هستند، زیر سوال ببرد. کلیف به نظریه لنین در مورد ”کار اشرافی“ خرده گرفت. این نظریه می گفت که چون کارگران کشورهای غربی سهمی از منافع استعماری کشورهای خود دریافت می کنند لذا به لحاظ سیاست، در امر استعمار سهیم هستند. کلیف و کیدرون تأیید کردند تقسیم عمده قدرت در جهان، صرف نظر از رزمگاه هایشان، بین سرمایه بین المللی و کار بین المللی است. لذا سوسیالیست ها در غرب، بهترین کاری که می توانند بکنند به تعبیر مایکل کیدرون این است که: ”به دامن زدن به آتش های داخلی کمک کنیم.“
(نک به تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، صص 5-173)
جامع ترین بیان دیدگاهی که تونی کلیف، مایکل کیدرون و نیگل هریس به نقد آن پرداختند، ”تئوری وابستگی“ است که در دهه های 40 و 50 شمسی بر تفکر چپ در جهان سوم سیطره داشت و آثار و تبعات خاص سیاسی خود را بر جای می گذاشت.
برای آشنایی با دو نمونه دیگر از نقد مارکسیستی بر نظریه وابستگی، نگاه کنید به:
* علل عقب ماندگی و توسعه ناموزون سرمایه داری/ جان ویکس،  الیزابت دور، 1977
که شرحی نیز بر نظریه توسعه مرکب و ناموزون سرمایه داری ارائه می کند که یک دیدگاه مارکسیستی در مورد انکشاف سرمایه داری در سطح جهانی است.
و
* اسطوره بورژوازی ملی و مترقی، منصور حکمت
* الکس کالینیکوس عضو کمیته مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در کتاب تروتسکی و تروتسکیزم (ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، انتشارات خجسته، چاپ اول 1381) به خوبی و روشنی بسترهای شکل گیری نظریه ”انقلاب مداوم منحرف شده“ تونی کلیف را ترسیم می کند. خلاصه ای از جمع بندی الکس کالینیکوس در این جا نقل می شود. پس از جنگ جهانی دوم و بر خلاف    پیش بینی تروتسکی، جهان شاهد پیروزی های استالینیستی بود:
–  از یک سو ”رژیم استالین که طبق پیش بینی تروتسکی نمی توانست از جنگ جان سالم به در برد، بر عکس، با قدرت بیشتری ظاهر شد… با بهره گیری از حضور ارتش هایش در اروپای شرقی و تأسیس تدریجی رژیم های کمونیستی تک حزبی در لهستان، چکسلواکی و سایر کشورهای تحت اشغال شوروی، به سرعت خود را به عنوان یک قدرت چیره و مسلط در این ناحیه نشان داد.“ ”بقا و گسترش استالینیسم یک مشکل حادتر را برای وارثان تروتسکی مطرح کرد. رژیم های اروپای شرقی پس از سال 1945 فرایندی را تجربه کردند که ارنست مندل آن را ”همانندی ساختاری“ (Structural Assimilation) با روسیه استالینیستی می نامید. به خصوص پس از جنگ سرد در سالهای 7-1946، انحصار قدرت در دست کمونیست ها قرار گرفت و ملی کردن های گسترده ای صورت گرفت. نتیجه آن ساختارهای اجتماعی-اقتصادی بود که اساساً مشابه ساختارهای ”اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی“ بود.“ پس از اتمام این فرایند ”همانندی ساختاری“، سوالی که مطرح می شد این بود که آیا دولت ها در زمره ”دولت های کارگری“ -حال از نوع منحط- آن بودند، همان طور که تروتسکی روسیه استالینیستی را یک دولت کارگری نامیده بود؟ آیا می شد حکمی را که تروتسکی در مورد روسیه (که به هر حال پس از طی فرایندی انقلابی به آن مرحله رسیده بود)  صادر کرده بود به اقمار آن پس از جنگ (که توسط عامل خارجی و نه با طی یک فرایند انقلابی به این نقطه رسیده بودند) نیز تسری داد؟
– از سوی دیگر در چین و یوگسلاوی، استالینیست ها بدون دخالت نظامی شوروی و در رأس جنبش های توده ای به قدرت رسیدند و شروع به اجرای برنامه هایی مشابه روسیه استالینیستی و کشورهای اقمارش نمودند. در مورد این رژیمها چه حکمی می بایست صادر کرد؟
هر دو گونه پیروزی استالینیستی چالش های جدی را در مقابل تروتسکیست هایی که روسیه استالینیستی را به عنوان ”دولت منحط کارگری“ توصیف می کردند، به وجود آورده بود:
–  در حالت اول ”دگرگونی های صورت گرفته در اروپای شرقی پس از 1945 ”انقلاب هایی از بالا“ بودند که در آن نقش کارساز را احزاب کمونیست استالینیست با حمایت نیروهای اشغالگر روسی ایفا می کردند. ارتش سرخ در طول پیشروی خود به سمت مرزهای غربی شوروی در 45-1944 کوشید تا جنبش های متعددی را که در راستای یک ”انقلاب اجتماعی از پایین“ تلاش می کردند و شوراهای کارگران و میلیشیای مردمی را منحل کند.“ ”روشی که شوروی در اروپای شرقی در پیش گرفت اساساً در تعارض یا مفهوم  انقلاب سوسیالیستی بود که توسط مارکس و با الهام از کمون پاریس (1871) قاعده بندی شده و لنین در جزوه دولت و انقلاب بر آن مهر تأیید مجدد زده بود. طبقه کارگر می بایست بساط دستگاه دیوان سالاری قدرت دولت و از جمله ارتش و پلیس را برچیده و نهادهایی (نظیر شوراها در انقلابهای 1905 و 1917) که مبتنی بر مشارکت و نظارت مستقیم مردم باشد، جایگزین آن ها سازد.
در حالت دوم: ”پیروزی های استالینیستی که بدون مداخله نظامی شوروی صورت پذیرفت، به خصوص در چین و یوگسلاوی، نیز هیچ گونه سازگاری با نظریه مارکسیزم کلاسیک در زمینه انقلاب نداشت. در کشورهای چین و یوگسلاوی نقش کارساز را ارتش های دهقانی به رهبری کمونیست ها که یک استراتژی جنگ چریکی را دنبال می کردند و مقدر بود که مقلدان بسیاری در جهان سوم بیابند، ایفا می کردند. تروتسکی نیز مانند مارکس همواره احتمال اقدام دهقانی به عنوان نماینده انقلاب سوسیالیستی را رد کرده بود. تروتسکی حتی پیش بینی کرد که در صورت احیای جنبش کارگران چین در شهرها به رهبری تروتسکیست ها، یک جنگ داخلی میان ارتش دهقانی به رهبری استالینیست ها و پرولتاریای پیشتاز به رهبری لنینیست ها درگیر خواهد شد.“
در نتیجه چالش هایی که این تجارب برای مارکسیزم انقلابی به شکل عام و تروتسکیزم به شکل ویژه بر می انگیخت از این قرار بود:
– ”اگر رژیم های اروپای شرقی و چین ”دولت کارگری“ (حال از نوع ”منحط“ آن) به حساب آورده می شدند، در این صورت مارکس و انگلس هنگامی که اعلام کردند ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است“، دچار اشتباه شده بودند.“
– خود تروتسکی در تحلیل هایش بوروکراسی استالینیستی را یک نیروی محافظه کار و مانع انقلاب سوسیالیستی محسوب داشت هر چند که بر شالوده های اجتماعی متکی باشد که توسط انقلاب اکتبر پی ریزی شده بود. ”پس به نظر تروتسکی، استالینیسم که در روسیه بمثابه یک نیروی ارتجاعی عمل می کرد، قادر به ایفای نقش انقلابی در سطح جهانی نبود و نمی توانست محرک انقلاب باشد.“ اما اگر احزاب استالینیستی موفق شده بودند کاپیتالیسم را در چین و اروپای شرقی سرنگون سازند، پس استالینیسم ثابت کرده بود که یک نیروی عمیقاً انقلابی است.“
–  حال اگر استالینیسم به این شکل بتواند  انقلاب های سوسیالیستی بر پا کند، ”پس نقش بین الملل چهارم یا به اصطلاح ”حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی“ چه صیغه ای است؟“
واکنش اولیه بین الملل چهارم (در سال 1946) این بود که حاضر نشد اقمار جدید مسکو را به عنوان دولت های کارگری به حساب آورد و ماهیت اقتصاد و دولت در این کشورها را بورژوایی دانست. اما پس از حوادث یوگسلاوی و تکمیل تحولات اقتصادی و سیاسی در این کشورها بر مبنای الگوی روسیه، کنگره سوم بین الملل چهارم (اوت 1951) اعلام کرد که ”همانندی ساختاری این کشورها با اتحاد جماهیر شوروی را باید اساساً یک امر انجام شده تلقی کرد و این کشورها دیگر در شمار کشورهای سرمایه داری محسوب نمی شوند.“ پیدایش جریان تروتسکیزم مکتبی و ارتدوکس به همین نقطه باز می گردد یعنی زمانی که ”پیروان تروتسکی      می خواستند تحلیل او درباره اتحاد شوروی به عنوان یک دولت کارگری منحط و شمول آن به چین و اروپای شرقی را حفظ و حراست نمایند.“ ”تناقض بزرگ تروتسکیزم ارتدوکس این بود که ضمن تلاش برای حفظ عین کلمات تروتسکی این نظریه را از قسمت اعظم جوهر و اساس آن محروم نمود… تروتسکی بر مبنای تعهد عمومی و کلی اش به مارکسیزم کلاسیک، سوسیالیزم را به عنوان خود-رهاییِ طبقه کارگر درک می کرد. ”اما اگر از دیدگاه تروتسکیست ها کشورهای اروپای شرقی، دولت های کارگری ناقص و معیوب بودند، در این صورت نیروهایی غیر از پرولتاریا نیز قادر بودند انقلابات سوسیالیستی را به انجام رسانند.
”بزرگترین وسوسه آن ها در مورد انقلاب هایی بود که اینک ”انقلاب های جهان سوم“ نامیده      می شدند یعنی جایی که جریانات استالینیستی توانستند ارتش های دهقانی را با یک برنامه ملی و نه یک برنامه رهایی بخش اجتماعی به پیروزی برسانند… در ظاهر امر می شد این انقلاب ها را به عنوان موردی از ابطال نظریه ”انقلاب مداوم“ به شمار آورد که بر طبق آن کشورهای عقب مانده فقط قادرند امپریالیزم را در جایی شکست دهند که طبقه کارگر رهبری پیکار ملی را بر عهده داشته باشد و از کاپیتالیسم گسسته باشد. ”واکنش تروتسکیست های ارتدوکس دقیقاً در جهت عکس بود چرا که مدعی شدند این انقلاب ها از جمیع جهات موید انقلاب مداوم هستند. حکمی که آن ها را به تناقضات جدیدتری در مورد جایگاه پرولتاریا در این انقلابات، نقش انقلابی/ ضد انقلابی استالینیسم، فلسفه وجودی بین الملل چهارم و… دچار می ساخت. مثلاً در مورد اول، در این     مثال های تاریخی (چین، یوگسلاوی، ویتنام و کوبا و…) نه تنها پرولتاریا عامل مستقیم انقلاب نبود بلکه حزب انقلابی نیز مظهر و تجسم مستقیم و   تشکل یافته پرولتاریا به شمار نمی رفت. این تناقض توسط تروتسکیست های ارتدوکس بدین نحو توجیه شد که احزاب کمونیست استالینیست در این مثال ها، ”تجلی سیاسی و برنامه سازی شده پرولتاریا“ به حساب می آمدند چون ”به منافع تاریخی طبقه کارگر پایبند بودند. ”بدین طریق جریانی می توانست پرولتاریایی به حساب آید حتی اگر کارگران معدودی در میان اعضایش باشد و هیچ گونه مشارکتی در حیات روزمره و مبارزات پرولتاریا نداشته باشد.
در حقییقت ”تحولی که“ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ”در اروپای شرقی به لحاظ ”همانندی ساختاری با شوروی“ ایجاد کرد، وارثان تروتسکی را بر سر یک دو راهی قرار داد: رها کردن اندیشه همانندی سرنگونی کاپیتالیسم با رژیم مبتنی بر مالکیت دولتی وسایل تولیدی (طبق باور تروتسکی) و یا بازنگری در مفهوم مارکسیزم کلاسیک در زمینه انقلاب سوسیالیستی به عنوان ”یک جنبش خودآگانه و مستقل اکثریت عظیم جامعه و به سود اکثریت عظیم آن“. این جا نقطه ای بود که راه تونی کلیف و جریان سوسیالیسم بین الملل (IS -حزب کارگران سوسیالیست بریتانیای بعدی) از انترناسیونال چهارم و تروتسکیزم ارتدوکس جدا شد. کلیف راه نخست و تروتسکیست های ارتدوکس راه دوم را برگزیدند.
(برای آشنایی کامل تر با دیدگاه ها و تحلیل های انترناسیونال چهارم در این زمینه که در فصلی از آن به تحولات مربوط به انقلاب ایران هم پرداخته است،  نک به
* انقلاب مداوم در کشورهای عقب مانده، ارنست مندل، هوشنگ سپهر
تونی کلیف با طرح نظریه ”کاپیتالیزم دولتی“ در مقابل ”دولت منحط کارگری“ و سایر دیدگاه های دیگر، میدان بحث را از اساس و پایه تغییر داد. تز کاپیتالیزم دولتی به او امکان داد تا ایده سوسیالیزم را به عنوان خود رهایی طبقه کارگر مجدداً بازسازی نماید. اگر طبق تحلیل و تز کلیف، علاوه بر اتحاد شوروی، اروپای شرقی و چین و ویتنام و کوبا شکلی از کاپیتالیسم به شمار می آمدند، در این صورت مسأله ای وجود نداشت که سوسیالیزم بتواند بدون تلاش طبقه کارگر برای خود رهایی به وجود آید همچنین عرصه و امکانات برای دفاع از مارکسیزم کلاسیک فراهم می گشت.
”ولی انقلاب های بزرگ جهان سوم (چین، ویتنام، کوبا و…) چگونه با تحلیل مزبور هماهنگی داشت؟  کلیف نظر انترناسیونال چهارم در مورد انطباق این موارد با نظریه انقلاب مداوم را رد کرد چرا که متضمن آن بود که سوسیالیزم می تواند بدون فعالیت مستقیم طبقه کارگر به وجود بیاید. این حرکت کلیف به درستی به گسست از تروتسکیزم (عملاً موجود یعنی نوع ارتدوکس آن) و بازگشت به مارکسیزم کلاسیک تعبیر شد. از سوی دیگر نظریه انقلاب مداوم فرض کرده بود که چون بورژوازی مستعمراتی به سرمایه خارجی متکی است و از طبقه کارگر خود در هراس است، مبارزه علیه امپریالیزم را رهبری نخواهد کرد. از این رو پرولتاریا وظایف دموراتیک طبقه بورژوا و انقلاب های پرولتاریایی را یک جا عهده دار خواهد شد. اما چه اتفاقی می افتاد اگر طبقه کارگر نیز    جنبش های مزبور را برای نجات ملی رهبری نمی کرد؟“ کلیف در این حالت، وضعییت های متعددی را ترسیم نمود که از فرمان برداری سیاسی طبقه کارگر در کشورهای عقب مانده، تسلط سیاست همکاری طبقاتی و معمولاً از طریق نمایندگی های استالینیستی تا رخوت پرولتاریا در جهان سوم در نوسان بود. خلایی که به هر حال نتیجه این وضعیت بود به وسیله یک یک نیروی اجتماعی دیگر یعنی روشنفکران شهرنشین به عنوان نمایندگان طبقه متوسط و خرده بورژوازی مدرن پر می شد. این گروه از روشنفکران از محرومیت ها و تحقیرهای سلطه استعماری گریزان بودند و تحت تأثیر قوی موفقیت آشکار روسیه استالینیستی در امر صنعتی شدن بر اساس خودکفایی اقتصادی قرار داشتند. این جنبش ها که معمولاً زیر پرچم مارکسیزم-لنینیزم گام بر می داشتند و موجد انواع سوسیالیزم غیر کارگری بودند، به جنگ های دهقانی دست یازیدند و توانستند در شرایط مساعد و مطلوب جهانی و داخلی به سلطه خارجی بر کشورهایشان پایان دهند. این رژیم های جدید، نظام های کاپیتالیزم دولتی دیوان سالار جدیدی بودند که از الگوی استالینیزم تقلید می کردند. کلیف این فرایند را به عنوان ”انقلاب مداوم منحرف شده“توصیف کرد. پویایی اجتماعی که توسط تروتسکی در نظریه انقلاب مداوم تشریح شده بود به علت وجود نداشتن جنبش های طبقه کارگر و نیز هدایت نشدن کارگران توسط احزاب کمونیست منتهی به شکل عجیب و غریب انقلاب بورژوایی شد.
(کلیه نقل قول ها و جملات بین گیومه ها از همان کتاب تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس… نقل شده است.)
* ژیلبر آشکار از نظریه پردازان نزدیک به انترناسیونال چهارم (در لبنان به دنیا آمده است) که در مسائل خاورمیانه و جنبش های اسلامی تخصص دارد، در نوشته ای تحت عنوان 11 تز در مورد تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، روند اتفاقات پس از انقلاب بهمن 57 در ایران را نوعی انقلاب مداوم ”واژگونه“، ”معکوس“، ”رو به عقب“ و قهقرایی ارزیابی می کند. وی در تز دهم این نوشته می نویسد (توضیح این که این تزها در سال 1981 (1360 شمسی) نگاشته شده اند):
”در ایران، جنبش بنیادگرا که عموماً توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی می شود در مبارزه ای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملی گرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناخته شده تر از آن است که در این جا وصف شود. به دلیل این آمیزه ی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفه ی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.
این موقعیت به این دلیل بیشتر امکان پذیر شد که این دو وظیفه ی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامه ی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. در نتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطه ی ایجاد پیش شرط های سرنگونی انقلابی شاه، همزمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی می شد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آماده ی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.
می توان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریباً شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که می توانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خرده بورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه 1979 به طرز حیرت آوری مشابه فوریه 1917 بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملاً مخالفی گشوده شدند. در حالی که اکتبر 1917 انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجه ی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.
بلشویک های روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملاً دموکراتیک سوویت ها جایگزین کردند. اما آیت الله ها مجلس مؤسسان، که آن ها نیز آن را در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیت های متضاد رهبری در این دو انقلاب و در نتیجه  جهت های مخالفی که در پیش گرفتند را نشان می دهد.
هم چنان که شکل های دموکراتیکی که در دوره ی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آن ها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویت ها بودند. در باب مسأله ملی، در حالی که انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیت های تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیت الله ها به بهانه ی پارسایانه ای برای سرکوب خونین ملیت های تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامه ی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوه ی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه امپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی، بچه را نیز با آب حمام بیرون ریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمامی دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی) محصول تمدن صنعتی (غربی) می دانست، به غرب منفور نسبت داد.
او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماری ها فراخواند در حالی که پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده می گرفت؛ یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسأله ی سفارت آمریکا، شیوه ای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. درتحلیل نهایی برای بانک های آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهم ترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.
بعلاوه، تکامل آن بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربه ی با یک رژیم بنیادگرا، خرده بورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین می نماید. اما با چه هزینه ای و تا چه زمانی؟ کارنامه ی موازنه ی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سال های قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر، ناهمخوانی  برنامه ی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با آن مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر می کنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آن ها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.“
تزهای آشکار، نوشته بسیار ارزشمندی در تحلیل مسایل انقلاب در کشورهای خاورمیانه، نقش و جایگاه اسلامیست ها در این انقلابات، وظایف نیروهای چپ در این رابطه، دستورکارهای استراتژیک این انقلابات و… است. خوشبتانه این تزها توسط وحید ولی زاده به فارسی ترجمه شده اند و در وبلاگ او یعنی ”مطالعات فرهنگی رادیکال“ از طریق لینک های زیر در دسترس است:
* یازده تز در مورد تجدید حیات بنیاد گرایی اسلامی، ژیلبر آشکار، وحید ولی زاده
تزهای اول تا هفتم در این لینک:
و تزهای هشتم تا یازدهم در این جا:
– از ژیلبر آشکار همچنین این کتاب به فارسی ترجمه شده است: جدال دو توحش: 11 سپتامبر و بی نظمی نوین جهانی، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران، 1384
* همان گونه که در مقدمه کتاب اشاره شد، تاکتیک های حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در قبال جریانات اسلامی، به حق و به درستی مورد انتقاد طیف وسیعی از روشنفکران مارکسیست در خود اروپا و خاورمیانه قرار گرفته است. بسیاری از منتقدین اذعان می کنند که مبانی تئوریک چنین تاکتیک هایی عمدتاً در رساله ی پیغمبر و پرولتاریا (1994) اثر کریس هارمن فرموله شده است. این متن حاوی بخش هایی با عناوین ”اسلام، دین و ایدئولوژی“، ”پایه طبقاتی اسلامیسم“، ”اسلام رادیکال بمثابه یک جنبش اجتماعی“، ”جدا شدن دو مسیر“ و سه بخش شامل بررسی تجربه اسلامیسم در مصر، ایران و الجزایر و سرانجام جمع بندی نهایی است. این رساله حاوی مطالب ارزشمندی در زمینه تحلیل جنبش های اسلامی از منظر مارکسیستی است اما در سطح استنتاجات عملی بحث هایی را مطرح می کند که انتقادات بسیاری را برانگیخته است.
در این جا برای آشنایی اجمالی با دیدگاه های هارمن در این زمینه، خلاصه ای از مطالبی که هارمن در بخش ”جمع بندی“ کتاب بیان کرده است، ارائه می شود. هارمن مطلب خود را با اشاره به این واقعیت آغاز می کند که ”سیاست در خاورمیانه دست کم از انقلاب 9-1978 در ایران، تحت سیطره جریانات اسلامی بوده است.“ او سه واکنش نسبت به این واقعیت و سه موضع نادرست نسبت به این واقعیت را از هم تفکیک می کند:
عروج جنبش های اسلامی، شوک بزرگی به روشنفکران لیبرال وارد کرد که اعتقاد داشتند که فرایند مدرنیزاسیون که در اثر پیروزی های ضد استعماری دهه های 1950 و 1960 حاصل آمده است، به طور اجتناب ناپذیری به جامعه ای بیشتر روشنفکر و کمتر سرکوبگر خواهد انجامید. آن ها در اسلامیسم، غلیان سنت گرایی و بازگشت قرون وسطی در تقابل با مدرنیزاسیون را می بینند. آن ها قادر به درک این مطلب نیستند که اسلامیسم یک جریان اجتماعی مدرن است که از دل تناقضات اقتصاد کاپیتالیستی در این مناطق سر بر آورده است و ریشه در طبقاتی دارد که در عین حال که مولود انکشاف کاپیتالیسم هستند، به علت وضعیت فرودستی و فلاکت زدگیشان در این مناسبات، به آن اعتراض دارند. این روشنفکران در امر سرکوب اسلامیست ها کاملاً از دولت حمایت می کنند.
در چپ نیز دو موضع گیری متضاد را شاهد هستیم:
برخی جنبش اسلامی را بمثابه جنبشی فاشیستی توصیف می کنند. این مثلاً موضع گیری فرد هالیدی و بسیاری از دیگر از فعالان چپ بوده است. چنین موضعگیری هایی عمدتاً به این استنتاج عملی ختم می شوند که می بایست ائتلاف ها و اتحادهای سیاسی با نیروهای بورژوایی برای متوقف کردن فاشیزم تشکیل داد. مثلاً هالیدی چپ های ایران را به خاطر عدم ائتلاف با بورژوازی لیبرال در مقابل ”سیاست ها و اندیشه های ارتجاعی خمینی“ سرزنش می کند. او فراموش می کند که همین نیروهای ”بورژوازی لیبرال“ متحدین خمینی در سرکوب نیروهای چپ در ایران بودند. چپ هایی که چنین موضعی را دارند، مانند بسیاری از بخشهای چپ در مصر، در جنگ دولت بر علیه  اسلامیست ها، از دولت حمایت می کنند.
رویکرد نادرست دیگر، توصیف اسلامیست ها بمثابه جنبش های ”ترقی خواه“ و ”ضد امپریالیست“ است. موضعی که توسط حزب توده و فداییان اکثریت و مجاهدین خلق اتخاذ شده بود و نیروهای حامی خمینی را به عنوان ”خرده بورژوازی مترقی“ توصیف می کردند و به شکل یکجانبه ای از خود خمینی حمایت می نمودند. بیست و پنج سال قبل از آن کمونیست های مصری چنین موضعی را در مقابل اخوان المسلمین داشتند و از آن بر علیه سیاست های جمال عبدالناصر حمایت می کردند.
هارمن عقیده دارد این که سوسیالیست ها جنبش های اسلامیستی را به طور اتوماتیک فاشیست و ارتجاعی و یا ضد امپریالیست و ترقی خواه بدانند، موضع نادرستی است. به نظر او ”اسلامیسم رادیکال که پروژه بازسازی جامعه بر اساس مدل محمد در قرن هفتم میلادی در عربستان را مطرح می کند، در حقیقت ”اتوپیا“یی است که از جانب بخش فلاکت زده طبقه متوسط جدید ابداع شده است.“ هواداران این جنبش در عمل در مقابل یک دو راهی قرار می گیرند: دست زدن به تلاش های قهرمانانه ولی پوچ و عبث برای تحمیل این امر بر اداره کنندگان جامعه و یا سازش و همراهی کردن با حاکمین و ایجاد یک روکش ایدئولوژیک برای سرکوب و استثمار. اینجاست که اسلامیسم به دو جناح تروریست و رفرمیست تقسیم می شود. منشاء این که عده ای از اسلامیست ها از سلاح و ترور برای ایجاد جامعه ای بدون ”مستضعفین“ و تحمیل اشکال اسلامی زندگی بر افراد استفاده می کنند، در همین جاست. هارمن در زیرنویس این بخش اشاره می کند که ” ”اتوپیای خرده بورژوایی“ توصیف کاملاً درستی بود که از سوی بخش منشعب سازمان مجاهدین خلق (مجاهدین م.ل) که بعداً پیکار نامیده شد، ارائه گشت. متأسفانه سازمان (مجاهدین منشعب) به جای پشتوانه قرار دادن یک مارکسیزم حقیقی انقلابی، به اتکاء بر چریکیسم و مائوئیسم ادامه داد.“
حال موضع کمونیست ها در مقابل این ”اتوپیای خرده بورژوایی“ چه می تواند باشد؟ هارمن می گوید که سوسیالیست ها نمی توانند اتوپیست های خرده بورژوا را به عنوان دشمنان اصلی خود تلقی کنند. آن ها مسئول نظام جهانی سرمایه داری، تبعیت هزاران میلیون از افراد از قوانین کور انباشت سرمایه، غارت تمام جهان توسط بانک ها، جنگ افروزی طرفداران ”نظم نوین جهانی“ و… نیستند. فقر و بدبختی، آزار و سرکوب حقوق انسانها و…، حتی اگر تمام اسلامیست ها همین امروز نابود شوند، در جوامعی مانند مصر و الجزایر وجود خواهد داشت.
هارمن می گوید که به این دلایل، سوسیالیست ها نمی توانند از دولت در مقابل اسلامیست ها حمایت کنند اما در مقابل نمی توانند از اسلامیست ها نیز پشتیبانی کنند. پشتیبانی از اسلامیست ها ”به معنای فراخوان با جایگزین کردن یک ستم با نوع دیگر آن و واکنش نشان دادن به خشونت دولت با اجتناب از دفاع کردن از اقلیت های ملی و دینی، زنان و همجنس گرایان، است“ که به تبانی کردن با دولتی منجر می شود که به استثمار لجام گسیخته در اشکال اسلامی ادامه خواهد داد. همچنین این موضع  به معنای دست کشیدن از سیاست مستقل سوسیالیستی متکی بر طبقه کارگر به عنوان متحد کننده تمام ستم دیدگان و استثمارشدگان و جایگزین کردن آن با دنباله روی از مدینه فاضله خرده بورژوایی است که به هیچ عنوان موفقیت آمیز نخواهد بود.
هارمن تأکید می کند که اسلامیست ها متحدین ما نیستند. آن ها نماینده طبقه ای هستند که به دنبال تأثیرگذاری بر طبقه کارگر (و در صورت موفقیت)، کشاندن کارگران به مسیر یک آوانتوریسم پوچ و فاجعه بار و یا تسلیم شدن به نظم موجود به شیوه ای ارتجاعی اند که در اکثر اوقات اولی به دومی منجر می شود.
اما به نظر هارمن این به معنای اتخاذ یک موضع تنزه طلبانه از سوی ما در مقابل اسلامیست ها نیست. به عقیده او اسلامیست ها در خاک گروه های اجتماعیِ بسیار بزرگی رشد می کنند که از وضع موجود رنج می برند و در صورت اوج گیری مبارزات طبقه کارگر، احساس نیاز آن ها به انقلاب می تواند در یک مسیر ترقی خواهانه هدایت شود. بسیاری از افرادی که جذب انواع افراطی اسلامیسم می شوند، در چنان شرایطی می توانند تحت تأثیر سوسیالیست ها قرار بگیرند و این در صورتی میسر است که اولاً سوسیالیست ها بتوانند استقلال سیاسی کامل خود را از تمامی اشکال اسلامیسم با تمایلشان برای استفاده از فرصت برای جذب افراد اسلام گرا به سمت اشکال واقعاً رادیکال مبارزه در کنار سوسیالیست ها، ترکیب کنند.
اسلامیسمِ رادیکال سرشار از تناقض است. خرده بورژوازی همواره بر سر دو راهیِ طغیان رادیکال در مقابل جامعه موجود و یا سازش با آن قرار داشته است. در داخل جنبش اسلامی این تناقض خود را به شکل مبارزه برای احیای یک جامعه اسلامی از یکسو و سازش با نظم موجود به منظور تحمیل رفرم های اسلامی نشان می دهد. این تناقضات به شکل اجتناب ناپذیری خود را به صورت شدیدترین اشکال اختلاف بین گروه های اسلامی که در اغلب اوقات به خشونت می گراید، نشان می دهد.
هارمن از این واقعیت این گونه نتیجه می گیرد که سوسیالیست ها می توانند از این تناقضات برای قطع وفاداری اسلامیست ها به اندیشه ها و سازمان هایشان استفاده کنند اما باز تأکید می کند این تنها در صورتی میسر است که ما سازمان مستقل خودمان را که مرزبندی کامل خود را با تمام گروه های اسلامیست و دولت حفظ کند، بنا نهاده باشیم.
این مقدمات منجر به این استنتاج تاکتیکی می شود که: در برخی موارد ما می توانیم خود را در همان جبهه ای بر علیه امپریالیسم و دولت ببینیم که اسلامیست ها هم در آن قرار گرفته اند. این برای نمونه در بسیاری از کشورها در خلال جنگ جهانی دوم روی داد و می تواند در کشورهایی مانند فرانسه و انگلستان در مبارزه بر علیه راسیسم صادق باشد. وقتی اسلامیست ها در موضع مخالف دولت و امپریالیسم قرار می گیرند، نقش ما را می توان در این جمله خلاصه کرد که: ”با دولت هرگز، بعضی اوقات با اسلامیست ها“.
هارمن در عین حال بر تأکید بر این نکته ادامه می دهد که ”ما همچنان به مخالفت با اسلامیست ها در موضوعات پایه ای ادامه خواهیم داد. ما طرفدار نقد مذهب و در عین حال [آزادی] اعمال مذهبی هستیم. ما هم طرفدار آزادی بی حجابی و هم طرفدار حق پوشیدن حجاب برای زنان و دختران مسلمان در کشورهایی مانند فرانسه در صورت تمایل خود آن ها هستیم. ما مخالف تبعیض نژادی بر علیه اعراب از سوی بنگاه های اقتصادی بزرگ در کشورهایی مانند الجزایر و در همان حال مخالف تبعیض علیه بربر زبان ها و بخش های پایین طبقه کارگر و طبقه متوسط هستیم که به زبان فرانسه صحبت می کنند. و از همه مهمتر ما مخالف هر نوع عملی هستیم که یک بخش از استثمارشدگان را بر مبنای مذهب یا قومیت در مقابل بخش دیگر قرار می دهد. این به معنای آن خواهد بود که ما از اسلامیست ها در مقابل دولت حمایت می کنیم و در عین حال به دفاع از زنان، همجنس گرایان، بربرها و مسیحیان در مقابل برخی اسلامیست ها          می پردازیم.“ هارمن می گوید که وقتی ما و اسلامیست ها در جبهه مشابهی قرار می گیریم، وظیفه ما مباحثه و به چالش کشیدن روش های سیاسی و سازمانی آن ها و برخوردشان با زنان و اقلیت ها و بحث بر سر این مسأله است که آیا ما باید به اقدامات خیریه از جانب ثروتمندان بسنده کنیم و یا روابط طبقاتی موجود را سرنگون سازیم؟
به نظر می رسد تمام نقدهایی که متوجه    سیاست های حزب کارگران سوسیالیست می شود دقیقاً به این نقطه و این قسمت از استنتاجات مربوط می شود. می بینیم که هارمن علی رغم ترسیم مبانی تئوریک صحیح و جالب توجه در تحلیل جنبش های اسلامی در این رساله و نیز نقد درست و بجای موضع لیبرالها، چپ های طرفدار اتحاد با دولت و بورژوازی در مقابل اسلامیست ها و     چپ هایی که اسلامیست ها را به عنوان ”ضد امپریالیست“ و ”ترقی خواه“ توصیف می کنند، در مرحله استنتاجات عملی و تاکتیکی راه صحیحی را نمی پیماید. قصد ما در این جا ارائه خلاصه ای از مواضع هارمن است و نه نقد آن ها. اما به نظر    می رسد، این استنتاج نادرست می تواند به دلیل این باشد که هارمن بین مسلمانان مورد حمله دولت و راسیست ها در اروپا و اسلامیست ها و طرفداران اسلام سیاسی و بین اسلامیسم بمثابه یک جنبش اجتماعی خرده بورژوایی مخالف دولت و امپریالیسم و وضع موجود و اسلامیسم در قدرت و حکومت (مانند ایران) که از پایه اجتماعی به آن معنا تهی است، قائل به تفکیک نمی شود و با خلط این تفاوت ها، در مورد تمام آن ها موضع یکسانی را اتخاذ می کند. به علاوه او در عین این که بر ”استقلال کامل سازمانی و سیاسی“ از اسلامیست ها به شکل اصولی تأکید دارد اما متوجه تفاوت سطح عملی فعالیت سوسیالیست ها و اسلامیست ها در شرایط کنونی فی المثل در اروپا نیست. وقتی اسلامیست ها از جانب یک امپراطوری مالی و رسانه ای قدرتمند حمایت می شوند و بعد    فعالیت های آنان از اندونزی تا مراکش را در نوردیده، چگونه حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا که در ایجاد یک حزب مستقل توده ای متکی بر طبقه کارگر در بریتانیا با موانع عدیده ای مواجه است، می تواند با تکیه بر تناقضات موجود در جریانات اسلامی، به جذب هواداران و کادرهایش از طریق تبلیغ و بحث در جلسات اکسیون مشترک و… بپردازد؟ آیا حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا واقعاً می تواند قطب جاذبه ای در مقابل این افراد ایجاد کند و با فعال کردن تناقضات و به پرسش و چالش کشیدنشان آن ها را به صفوف خود جذب نماید؟ یا این که جریان بر عکس می شود و به دلیل تفاوت سطح مبارزات و ابعاد جنبشی و سازمانی، اینSWP است که علی رغم تمام تأکیدات تئوریک صحیحش بر ”استقلال سیاسی و سازمانی“، در عمل دنباله رو و حامی اسلامیست ها به نظر      می رسد؟
به هر روی، هارمن در پایان جمع بندی خود بار دیگر به بحث مواضع نادرست چپ در گذشته باز می گردد. به نظر او چپ در گذشته با فاشیست خواندن اسلامیست ها و با ترقی خواه و ضد امپریالیست خواندشان و حمایت از آن ها، دو اشتباه مرتکب شد. به عقیده هارمن این اشتباهات یکی از دلایل رشد اسلامیست ها به ضرر چپ در بسیاری از نقاط خاورمیانه گردید. فی المثل او در مورد ”تجربه ایران“ در این زمینه اعتقاد دارد که: ”پیروزی خمینی در ایران اجتناب ناپذیر نبود و در عین حال ثابت نمی کرد که اسلامیسم تنها نیروی ارتجاعی بود که چپ می بایست بر علیه آن با امپریالیست و متحدین محلی اش ائتلاف کند. پیروزی خمینی این نکته را کاملاً تأیید کرد که خیزش های انقلابی در غیاب یک رهبری مستقل کارگری می تواند منجر به برقراری مجدد نظم بورژوایی تحت سیطره یک دولت سرکوبگر، اقتدارگرا و تک حزبی گردد. حلقه مفقوده در این فرایند، خصلت ”قرون وسطایی“ اسلام نبود بلکه خلایی بود که به واسطه شکست سازمان های سوسیالیست در امر تأمین رهبری برای یک طبقه کارگر بی تجربه اما بسیار مبارز ایجاد شد“. به نظر هارمن حال نیاز به رویکرد متفاوتی هست که اسلامیسم را بمثابه محصول بحران های اجتماعی عمیق می بیند که توانایی ارائه هیچ راه حلی ندارد و در جهت جلب حمایت جوانان حامی آن به سمت یک افق سوسیالیستی انقلابی مستقل کاملاً متفاوت مبارزه می کند.
شناسنامه مطلب هارمن:
Prophet and the proletariat, Chris Harman, International Socialism Journal 64, Autumn 1994
Advertisements

1 دیدگاه برای “مائو، کاسترو، چه گوارا و جنبش های ملی

  1. Anonymous
    نوامبر 25, 2011

    سلام. چرا در هیچ یک از نوشته های تونی کلیف، بر خلاف مطالب دیگر، نام مترجم را ذکر نکرده اید؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در نوامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: