آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

تضادهای نظریه‌ی معاصر

تضادهای نظریه‌ی معاصر
جان ریز
برگردان: اکبر معصوم‌بیگی

توضیح آلترناتیو:
جان ریز (1957)، از اعضای سابق کمیتۀ مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا است. او در سال 2010 در پی پاره ای اختلافات از عضویت در این حزب استعفاء داد و هم اکنون وب‌سایت سازمانده آتش متقابل (Counterfire) را اداره می‌کند.
این متن، فصل آخر کتاب بسیار با ارزش جبر انقلاب نوشتۀ جان ریز است که توسط رفیق گران قدر اکبر معصوم‌بیگی به فارسی ترجمه شده و نشر دیگر آن را به بازار نشر عرضه نموده است.
*****
برای ارزیابی کامل شرحی از دیالکتیک که در این کتاب عرضه شد لازم است چکیده ی مختصری از زمینه ای که این روش در بستر آن ارائه شد به دست داده شود. ناتوانی چپ معاصر در هم سازی با تکامل سرمایه داری در اواخر قرن بیستم از تاریخ این جنبش سرچشمه می گیرد و در نهایت امر به تقسیم بندی میان استالینیسم و مارکسیسم انقلابی اصیل دراواخر دهه ی 1920 بر می گردد. اما برای مقصودی که ما در نظر داریم داستان می تواند از 1956 با نخستین ترک ها در تک سنگ استالینیستی آغاز گردد.
در آن سال دو رویداد ضربه های سهمناک بر استالینیسم وارد آورد. سخنرانی سری خروشچف کیش شخصیت استالین را به محاکمه کشید، و سرکوب انقلاب مجارستان به دست نیروهای روسی، خروج جمعی وتوده وار از احزاب کمونیست را در سطح بین المللی شتاب بخشید. فقط حدود هفت هزار نفر حزب کمونیست نسبتاً کوچک بریتانیا را ترک گفتند. بسیاری از این کسان کارگر بودند، اما این خروج ها شامل تقریباً همه ی    چهره های تابناک گروه مورخان حزب کمونیست نیز می شد که از آن میان می توان از ادوارد و دوروتی تامپسون، جان سویل و کریستوفر هیل نام برد.
نامه ای که تامپسون پیش از سرکوب قیام مجارستان به سویل نوشته است می تواند دریافتی از حال و هوای حاکم بر بسیاری از اعضای حزب کمونیست در آن زمان به دست دهد:
یاد ندارم که هرگز تا به حال چنین سیلی     آب داری به گوش مان خورده باشد که بیست و چهارمین {کنگره حزب کمونیست بریتانیا}ی مان بر صورت همه نواخت… دریغ از یک امتیاز کوفتی به احساسات و صداقت ما: نه عذرخواهی از اعضای ساده ، نه انتقاد از خود، نه پوزش خواهی از مردم بریتانیا، نه ذکری از نکته هایی از نظریه ی مارکسیستی که حالا به ارزیابی مجدد نیاز دارد، نه قیول این نکته که حزب ما کار فکری وایدئولوژیک را دست کم گرفته است، نه قول و قراری از این بابت که دمکراسی درونی حزب گسترده تر و بازتر می شود، و نه حتی خبری از تاسیس فلان مجله ی مخصوص بحث و نظر که دست کم بشود در مورد این قضایا در صفوف خودمان با هم دست و پنجه نرم کنیم.

در ژوئیه ی 1956، تامپسون و سویل نشریه ی مخصوص بحث و نظر خود را به نام دی ریزنر (The Reasoner) تاسیس کردند و در سخن سردبیر مجله توضیح دادند:
هیچ یک از رویدادهای ماه های گذشته تزلزلی در این اعتقاد ما پدید نیاورده است که روش ها و دیدگاه ماتریالیسم تاریخی که کار مارکس و انگلس آن را پرورده و کمال بخشیده است کلیدی برای پیش رفت نظری ما به دست می دهد… گو که این نکته را نیز باید گفت که مقدار زیادی از آن چه با عنوان ”مارکسیسم“ و ”مارکسیسم- لنینیسم“ انجام گرفته است خود به بازبینی نیاز دارد.
تاریخ فرصتی را فراهم آورده است تا بازبینی انجام بگیرد، و نیز برای این که روش های علمی مارکسیسم با زیباترین سنت های خرد و روح بشری که می توانیم به بهترین وجه آن ر ا اومانیسم بخوانیم پیوند بگیرد.
این به معنای تولد چپ نو بود. پس از گسستن از حزب کمونیست، کوشش های کوتاه مدتی به کار رفت، و گه گاه نیز احیا شد، که به چپ نو به نوعی شکل تشکیلاتی پایدار ببخشند. اما خانه و مامن واقعی چپ نو جنبش های اجتماعی جدید بود، که البته این نام بعدها بر این جنبش ها نهاده شد. چنان که دوروتی تامپسون به یاد می آورد، جنبش ضد هسته ای هم از آغاز جزء اصلی و بنیادی چپ نو بود.“ بعدها جنبش ضد جنگ ویتنام و جنبش زنان به همین اندازه اهمیت می یابد.
هم چنان که چپ نو پیش می رفت، به جست و جوی منابع تازه ی الهام نظری برآمد تا بر پایه ی آن بتواند مبارزه با جبر باوری کهنه ی ارتدوکسی استالینیسی را سامان دهد. چپ نو این منابع را در آثار به تازگی انتشار یافته‌ی مارکس جوان و ترجمه هایی از لوکاچ و کرش که چندی بعد منتشر شد، و در نوشته های دهه های 1920 گرامشی و تا حد بسیار اندکی در سنت تروتسکیستی اصیل و راستین به عمل آورد که سرانجام به پدید آوردن سنتی از تحلیل و بحث و نظر انجامید که فراتر از نازایی و سترونی استالینیسم می رفت. مبارزات دهه ی 1960 که در رویدادهای ماه مه در فرانسه و بهار پراگ به اوج رسید و به مبارزات صنعتی دراوایل دهه ی 1970، به ویژه در ایتالیا و بریتانیا راه کشید اعتبار عظیمی برای این احیای مارکسیسم فراهم آورد. و شخصیت های اصلی چپ نو هم چنان به پدید آوردن مجموعه ی سترگی از تحلیل تاریخی مارکسیستی ادامه دادند. این جا می توانیم علاوه بر شکل گیری طبقه کارگر انگلستان تامپسون و ویگ ها و شکارچیان هم او، مجموعه ی کارهای حیرت انگیز کریستوفر هیل درباره ی انقلاب انگلستان، و نوشته های جان سویل درباره ی چارتیسم و حزب کارگر؛ و سلسله پژوهش های تاریخی گسترده و تاثیر گذار ویکتور کیزنن را نیز اضافه کنیم.
اعضاب حزب کمونیست نیزدر برابر طغیان نظری و عملی به ضد حمله ای نظری دست زدند. این ضد حمله به ویژه با نام یک نظریه پرداز پیوند یافته است و او کسی نیست جز روشنفکر حزب کمونیست فرانسه لویی آلتوسر.
طرح و برنامه ی آلتوسر پایداری در برابر موج چپ نو و اومانیسم مارکسیستی و همه ی آن چیزی بود که او آن را با افول و تضعیف ماتریالیسم تاریخی ارتدوکس مرتبط می پنداشت. در این طرح او از دو منبع فکری بهره گرفت.
آلتوسر در بخش آغازین فعالیت خود، تا میانه ی دهه ی 1960، بر وارد کردن مفاهیم ساختارگرایانه به مارکسیسم تکیه داشت؛ در آن هنگام مفاهیم ساختارگرایانه سخت در محافل دانشگاهی رایج بود. بعدها آلتوسر این روی کرد را با اتکای سیاسی و فکری بر نهادی که ظاهراً از هر گونه کوششی برای بازنگری در ارتدوکسی کمونیستی بر کنار مانده بود، یعنی حزب کمونیست چین، تکمیل کرد.
آلتوسر در نخستین مرحله ی تحول خود فقط چیزهایی از یک مد روشنفکری در آن زمان نوظهور، یعنی ساختارگرایی، وام می گرفت. این گرایش سر مخالفت با سنت هگلی فرانسه داشت که در فلسفه ی سارتر و در برخی تفسیرها از مارکسیسم جزء اصلی و سازنده ی صحنه ی فکری پس از جنگ جهانی دوم بود.
میشل فوکو، یکی از شخصیت های اصلی این جنبش و از اعضای پیشین حزب کمونیست فرانسه (پی.سی.اف) به یاد می آورد که: هگلیانیسم… بهترین چیزی بود که دانشگاه های فرانسه       می توانستند عرضه کنند؛ هگلیانیسم گسترده ترین شکل شناخت ممکن برای فهم جهان معاصر بود که از فاجعه ی جنگ جهانی دوم و طغیان هایی که پس از آن آمده بود- انقلاب روسیه، نازیسم و جز آن سر برآورده بود.
نکته ی اصلی که ساختارگرایی به آن اعتراض داشت این اندیشه بود که تاریخ از نظرگاه ذهن با فاعل انسانی قابل فهم است، خواه این فاعل به صورت افراد دریافته می شد یا به صورت طبقه، و یا این که چنین فاعلی می تواند فرآیند تاریخی را شکل دهد. چنان که فوکو توضیح می‌دهد:
یک نکته در همه ی کسانی که در پانزده سال گذشته ”ساختارگرایان“ خوانده شده اند مشترک است… این نکته تردید کردن در مضمون ذهن یا فاعل بود… {در روان شناسی} لاکان نتیجه گرفت که دقیقاً فلسفه ی فاعل است که می بایست متروک بماند.. لوی استروس نیز به نوبه ی خود کوشید نظریه ی فاعل را از طریق تحلیل های ساختاری که می توانست بر پایه ی یافته های زبان شناسی هدایت گردد مورد تردید قرار دهد؛ این نیز در نتیجه ی تجربه های ادبی دست داد، چنان که مورد بلانشو و باتای شاهد این سخن  است. آلتوسر با پی گرفتن راهی دیگر، هنگامی که نقد خود را از مارکسیسم فرانسوی شرح و بسط داد مارکسیسمی که آکنده از پدیدار شناسی و اومانیسم بود و نظریه ی از خود بیگانگی را با لحن وسبکی ذهنی گرایانه به بنیادی نظری برای تبدیل تحلیل های اقتصادی و سیاسی مارکس به اصطلاحات فلسفی مبدل کرده بود- وظیفه ای مشابه انجام داد. آلتوسر این نظرگاه را وارونه کرد.
اما اساساً حزب کمونیست فرانسه یعنی یکی از استالینی مشرب ترین همه ی احزاب کمونیست نبود که آکنده از اومانیسم بود؛ بلکه منتقدان این حزب بودند که از این شیوه ی تفسیر مارکسیسم به عنوان خط مشی بهره می گرفتند. بسیاری از چپ ضد استالینیستی ساختارگرایی را رد می کرد. فوکو به یاد می آورد که در 1968 آن روشنفکران نئومارکسیست که شکل بندی نظری خود را تکمیل می کردند و به طور کلی مخالف روشنفکران سنتی حزب کمونیست فرانسه بودند… مرا برای خاطر  آن چه نوشته بودند نمی بخشیدند.“ اما آلتوسر دیرگاهی پیش از 1968 مد ساختارگرایی را با آغوش باز پذیرفته بود و حال در پی آن بود که با آمیختن آن با یک جهت گیری سیاسی مائوئیستی ظاهری چپ به آن ببخشد.
انشعاب چین و شوری این امکان را فراهم آورد که اعتباری به مانور آلتوسر داده شود: در 1963 چینی ها که به عنوان مدافعات و هواخواهان ارتدوکسی لنیینیستی پا به صحنه گذاشته بودند به دفاع نئو استالینیستی از استالین دست یازیدند.“ آلتوسر ”در انقلاب چین به چشم نقد مشخص استالینیسم نگاه می کرد و به مین سان در پس نظریه بندی آن بود.“ گسترش فضای رادیکال  دهه ی 1960 چنان بود که آلتوسر ناگزیر بود نظریه ی خود را به عنوان نقد چپ گرایانه ی استالینیسم طرح کند.
در واقع نیز آلتوسر در یک نمایش بزرگ که از لحاظ نظری همان سان سنت تروتسکیستی را به تمامی از صحنه‌ی زمین محو کرد که استالین، بنیادگذار آن را از میان برداشته بود، اعلام کرد که نظریه ی او نخستین نقد چپ از استالینیسم است.“ با این حال هنگامی که ”نقد چپ گرایانه ی آلتوسر سرانجام انتشار یافت، حاوی رویداد شگفت و خیره کننده ی دفاع از استالین در برابر منتقدان چپ او بود.“ در همه ی این‌ها،
 نحوه ی برخورد آلتوسر با دیگر اعضای سنت مارکسیستی غربی خام و ناشیانه و حاکی از      بی دقتی بود؛ سنخ شناسی او از انواع مارکسیسم نادقیق و بازسازی و ترمیم اش از ماتریالیسم تاریخی معیوب و ناقص بود. وانگهی او عناصر رمزگذاری استالینیستی مارکسیسم … و… مضحکه کردن تروتسکیسم را پذیرفته بود.
این ملغمه ی در هم جوش متزلزل ساختارگرایی و نسخه ی مائوئیستی استالینیسم نمی توانست چندان بپاید، چنان که نمی توانست ضربه های پیاپی ای را پیش بینی کند که تحولات تاریخی پس از 1968 بر سر آن فرو بارید. رویدادهای 1968 که حزب کمونیست فرانسه همه ی همت خود را به کار برد تا آن را محدود کند، و سرکوب تداوم یافته در اروپای شرقی و روسیه، جذابیت استالینیسم مسکونگر را باز هم بیشتر فروکاهید. استالینیسم پکن نگر را فروپاشی و شکست انقلاب فرهنگی و بحرانی که از پی آن آمد از جلوه و جلا انداخت. و هم چنان که سطح مبارزه دردهه ی 1970 رو به افول نهاد، اندیشه ی اجتماعی راست گرا همراه با همه ی رنگ سایه های گوناگون اش رویزیونیسم تاریخی،    پول گرایی، زیست شناسی اجتماعی، و مابعد ساختارگراییمخالفان چپ خود را، دست کم در عرصه ی دانشگاه ها، از پا درآورد. چنان که گریگوری الیوت شرح می دهد:
در 1977 ماتریالیسم تاریخی هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ سیاسی در فرانسه از اعتبار افتاده بود. مقاومت و رویارویی با این پدیده بسیار دیر دست داد. اگر می شد انتظار داشت یک مارکسیست بزرگ فرانسوی بتواند بار این وظیفه را به دوش بکشد، آن نامزد آشکارا آلتوسر بود.
آلتوسر در موقعیتی نبود که اجرای این طرح را به عهده بگیرد. آلتوسر از دو سو مورد سوء ظن بود. او که عملاً اخرین نظریه پرداز استالینیست به شمار می آمد در معرض این سوء ظن بود که می کوشد از مارکسیسم دفاع کند. به عنوان کسی که کوشیده بود ساختارگرایی و مارکسیسم را به هم جوش بدهد اکنون آماج حمله ی ما بعد ساختارگرایی قرار گرفته بود که از درِ گَردان مد روشنفکری سر بر می آوردند.
اتحادی که آلتوسر دراوایل دهه ی 1960 میان مارکسیسم و نظریه ی پیشتاز فرانسوی می جست پس از 1968 هنگامی که فلسفه های میل و قدرت … ساختارگرایی پیش رفته را از اتاق سمینار بیرون راندند شرحه شرحه شد و از هم پاشید.“
از این جا است که آلتوسر کمتر می تواند معارضان اش را در رویارویی مستقیم شکست دهد و بیشتر، گو که نادانسته و از سر غیبت واعتزال، برخی از اظهارات آن ها را تضمین و تائید می کند.. در نیمه ی دهه 1970 آلتوسر ثابت کرد که از رویارویی با هم آورد خواهی مابعدساختارگرایی عاجز و ناتوان است.“
اما دست کم یک اومانیست سوسیالیست به هم آوردی برخاست و هم زمینه ی نقدی محکم و قانع کننده را از آلتوسر فراهم آورد و هم با توسع بیشتر ما بعد ساختارگرایانی را مورد انتقاد قرار داد که به پلی که آلتوسر ساخته بود، سرازیر شده بودند. فقر نظریه‌ی ای .پی . تامپسون عاری از ضعف و نقص نبود، با این حال بسیار برتر از همه ی چیزهایی بود که آلتوسرمشربی پدید آورده بود.
تامپسون براین نکته تاکید می ورزید که رویکرد آلتوسر مشتق از یک نوع محدود فرآیند یادگیری آکادمیک است“ که برای او ”هیچ مقوله (یا شیوه ی وارسی) ”تجربه“ (یاتاثیرگذاری وجود اجتماعی بر آگاهی اجتماعی) باقی نمی گذارد“؛ از این جاست که آلتوسر ”گفت و شنود“ را با شاهد تجربی نهفته و ذاتی تولید شناخت و دانش و نیز ذاتی عمل خود مارکس خلط می کند، و بدین ترتیب دائماً به دامن شیوه هایی از اندیشه می آویزد که در سنت مارکسیستی بر آن نام شیوه های ”ایدئالیستی“ نهاده اند. گذشته از این تامپسون استدلال می کند که ”ساختار گرایی آلتوسر نوعی ساختارگرایی ایستا است“ که ”دارای مقوله های کافی و درخور نیست تا تضاد یا دگرگونی را توضیح دهد. و تامپسون به همین گونه به درستی طرحی از نزدیک ترین و  بی واسطه ترین محیط اجتماعی آلتوسرمشربی به دست می دهد.
تامپسون می گوید که حامیان آلتوسر،
لومپن روشنفکران بورژوا هستند: روشنفکران تشنه و آرزومندی که زاد توشه ی فکری تنک  مایه شان آن ها را در برابر یاوگی های عیان و  اشتباه های فاحش ابتدایی و ساده ی فلسفی خلع سلاح می کند… و بورژوایی اند زیرا در حالی که بسیاری از آن ها می خواهند که ”انقلابی“ باشند خود زاییده ی ”بحرانی“ خاص اند که مدارهای میان روشنفکری گری و تجربه ی عملی را در هم شکسته است (هم در جنبش های سیاسی واقعی و هم در جدایی و افتراق واقعی که ساختارهای نهادی معاصر تحمیل می کنند)، و بدین سان این امکان را دارند که درام های روانی انقلابی خیالی اجرا کنند(درام هایی که در آن هر شخصیت با گرفتن  ژست های لفظی و شفاهی سبعانه و مهیب روی دست آن یکی بلند می شود) اما در عین حال در واقع به همان سنت بسیار دیرینه ی نخبه گرایی بورژوایی برمی گردد که نظریه ی آلتوسری دقیقاً بر قامت آن دوخته شده است.
تامپسون تاثیر عینی طرح و برنامه ی آلتوسر را به وضوح می بیند: در حالی که نیاکان این جماعت مداخله گرایان و فعالان سیاسی بودند، خود این ها اغلب به کژرفتاری و تباه کاری گرایش دارند… و نیز به از هم پاشیدن گفتمان فکری سازنده و سودمند و راه گشای چپ، و… به باز تولید مداوم تقسیم بندی و شکاف نخبه گرایانه میان نظریه و عمل تمایل دارند.“
بنیاد گذاران چپ نو و پیروان بعدی شان با همه ی برتری و تفوق آشکاری که بر آلتوسرمشربان داشتند، دارای ضعف ها و نقصان های مهم بودند؛ زیرا اگر چه خود را از استالینیسم واپس کشیده بودند، هنوز متاثر از این تجربه بودند. نخست آن که گرایش به این داشتند که هر سازمان حزبی را هم سنگ شکل استالینیستی حزب بشمارند که خود آن را رد کرده بودند. به ویژه آن که میان برداشت لنین از حزب و تباهی و فساد استالینستی این الگو قائل به تمایز روشنی نبودند. نتیجه، آن که سازمان حزب منضبط را به نفع محافل بحث و گفت و گوی سست پیوندی که گرد نشریه ها و مجله ها فراهم می آمدند، رد می کردند. دوم آن که چپ‌های نو هم چنان تحت تاثیر آن چیزی ماندند که به زعم آن ها عنصر غیرسکتاریستی تجربه ی استالینیستی بود؛ یعنی جبهه ی خلق گرایی (popular frontism).  این خط مشی بر زمینه‌ی به ظاهر مشترکی تاکید می ورزید که بر بستر آن کارگران، بخشی از طبقه‌ی متوسط و حتی برخی از سرمایه داران می توانستند با هم گامی یکدیگر با فاشیسم مبارزه کنند. همین فکر است که بعدها به خوبی با تجربه‌ی کارزار برای خلع سلاح هسته ای (سی.ان. دی.) سازگار در می‌آید اما هیچ سازگاری با هیچ گونه جهت گیری منسجم به سوی طبقه ی کارگر به عنوان عنصر اصلی و کلیدی چنین راهبردی ندارد.
سرانجام آن که چپ های نو در سطح نظریه به درجات مختلف گرایش به این داشتند که طبقه را بدون هیچ گونه ارجاع نیرومند به ساختار  اقتصادی اش تعریف کنند. کتاب بسیار پرآوازه ی تامپسون، شکل گیری طبقه ی کارگر انگلستان (1963) بر آن است که طبقه و آگاهی طبقاتی یک چیزاند، به این معنی که فقط وقتی به راستی   می توان گفت که طبقه‌ای وجود دارد که این طبقه آگاهی در خور و مناسبی پرورده باشد. اما مارکس بر آن رفته بود که طبقه با جایگاه عینی اش در فرآیند تولید مشخص و تعریف می شود، ولو  آگاهی اش هنوز این موقعیت را منعکس نکند یا به تمامی منعکس نکند. مارکس به تمایز میان طبقه‌ی ”درخود“ و طبقه ی ”برای خود“ می پردازد تا مجرا و گذرگاه میان منافع طبقاتی، که می توان آن را موضع طبقاتی استنباط کرد، و آگاهی طبقاتی را روشن تر تبیین کند. عقب نشینی تامپسون از این رویکرد ریشخند او را در باب ”ماتریالیسم جنون آسا و اهریمنی“ در کتاب فقر نظریه توجیه و روشن می‌کند.
هم‌چنین نظریه‌پردازان اصلی چپ نو برخلاف    آن چه تامپسون مایل بود وانمود کند، در برابر جدایی وافتراقی که ساختارهای نهادی تحمیل می کردند“ و ”مدارهای میان روشنفکری گری و تجربه را در هم می‌شکستند“، کاملاً مصون و در امان نبودند. خود تامپسون همواره فعالی سیاسی باقی ماند اما هر دم که می‌گذشت شخصیت او نه قاعده که به صورت استثناء در می‌آمد.
این مسائل این امکان را فراهم آورد که مورخان حرفه ای از تاثیر و فشار تهاجم راست گرایان در حیطه های مورد انتخاب آن ها بکاهند. در این زمینه به ویژه کریستوفر هیل دست به حمله ای جانانه بر ضد تاریخ‌دانان رویزیونیست انقلاب انگلستان زد؛ اما پس از فقر نظریه دیگر هیچ ابطال و ردیه ی عمومی در سطح فلسفی انجام نپذیرفت و هیچ ساختار تشیکلاتی پدید نیامد که بتوان از رهگذر آن چنین دریافتی از مارکسیسم را تعمیم و گسترش بخشید.
این ها گریوه‌ها و گذرگاه‌هایی است که ارتش پست مدرنیستی پیش از آن که دشت پهناور  فکری را در دهه ی 1980 به اشغال خود در آورد در آن جاها بیتوته کرده بود. پیروزی سریع پست مدرنیسم بر شکست هایی مبتنی بود که جنبش طبقه ی کارگر در سطح بین المللی در میانه و اواخر دهه ی 1970 متحمل شده بود. از لحاظ فکری پست مدرنیسم بر زمینه ای تکیه داشت که آلتوسرمشربی تامین و آماده کرده بود، گرچه پست مدرنیسم این مواضع را تا چنان حد افراطی به پیش راند که حامی خود را نیز از میان برداشت.
در حالی که آلتوسر بر خودمختاری نسبی نظریه تاکید ورزیده بود، پست مدرنیست‌ها گامی به پیش نهادند و استقلال کامل آن را جار زدند. آلتوسر می گوید: موضوع شناخت… فی نفسه مطلقاً از موضوع یا شیءواقعی متمایز و مجزا است… ایده ی دایره را، که موضوع شناخت است نمی بایست با دایره، که موضوع واقعی است، خلط کرد. آیا اصرار و تاکید پست مدرن ها بر گسست بنیادبرانداز و رادیکال میان اندیشه و جهان واقعی، آن هم تا حد اصرار بر این که هیچ جهان واقعی جز جهان اندیشه وجود ندارد، بر چه چیزی دیگری جز این گونه تمایز گذاری تکیه دارد؟
عقب نشینی طولانی از 1968
بن‌بستی را که این تحولات اکنون به آن رسیده است، می توان از روی اظهارنظرهای برخی از نمایندگان برجسته‌ی انواع پست مدرنیسم تخمین زد و داوری کرد. از لحاظ ژان فرانسوا لیوتار هیچ پیوند ضروری میان اندیشه و واقعیت وجود ندارد. به علاوه خطر همیشگی در تاریخ بشر در این‌جا است که مردم به این باور می رسند که       اندیشه هاشان می تواند به پیش رفت اجتماعی بیانجامد:
می توان به نوعی زوال و افول در اعتمادی اشاره کرد که طی دو سده ی گذشته به اندیشه ی پیشرفت ابراز شده است. این اندیشه‌ی پیشرفت به عنوان امری ممکن، محتمل یا ضروری از این یقین سرچشمه می گیرد که تکامل هنرها، فن آوری و آزادی و اختیار برای نوع بشر به طور کلی سودمند خواهد بود… پس از دو سده ما به مراتب نسبت به نشانه هایی که بر عکس این قضیه دلالت دارد، حساس‌تریم. نه لیبرالیسم اقتصادی و نه لیبرالسیم سیاسی، نه انواع مختلف مارکسیسم از دل خون آشامی دو قرن گذشته بر کنار از ظن جنایت علیه بشریت سر بر نیاورده‌اند.“
این بدبینی ژرف بر شکاف مطلقی استوار است که گفته می شود میان شناخت ما از جهان و خود جهان وجود دارد. هر کوششی برای عمل کردن، به نحوی که گویی چنین شناختی واقعاً می تواند این امکان را به ما بدهد که جهان را دگرگون کنیم، اشتباهی است که می تواند فقط به فاجعه و مصیبت بیانجامد:
من از نام آشویتس استفاده می‌کنم تا به بی ربطی مواد و مصالح تجربی؛ این یاوه ی تاریخ گذشته ی اخیر، آن هم با مدعای کمک به بشریت برای رهانیدن خود، اشاره کنم… از این جاست که یک جور اندوه در {روح عصر} وجود دارد.  این می‌تواند خود را با نگرش های واکنشی یا ارتجاعی یا با اتوپیاها نشان دهد، اما هرگز نمی‌تواند این کار را با جهت‌گیری مثبتی نشان دهد که چشم‌اندازی تازه عرضه کند.
طبعاً چنین چشم اندازی خود-رهایی طبقه‌ی کارگر را نفی می‌کند. در نزد لیوتار طبقه‌ی کارگر چون به صورت طبقه ای دریافته شود که می تواند خود را برهاند، صرفاً اندیشه‌ای است که مارکسیست‌ها عَلَم کرده اند. ما حتی نمی توانیم مطمئن باشیم که چنین طبقه‌ای واقعاً وجود دارد.
تا کنون هیچ کس پرولتاریایی ندیده است… محال است بتوان استدلال کرد که این بخش از جامعه مظهر و تجسم پرولتاریا است زیرا که یک ایده به طور کلی هیچ بازنمودی ندارد.. می‌بایست بگوییم که مساله‌ی پرولتاریا عبارت است از مساله‌ی فهمیدن این که آیا این کلمه را باید با توجه به دیالکتیک هگل دریافت (یعنی در سرانجام کار با توجه به علم)، انتظار داشت که چیزی تجربی یافت که با این مفهوم منطبق درآید، و شاید هم اصلاً خود مفهوم باشد، یا آن که اصطلاح ”پرولتاریا“ نام فلان ایده‌ی عقل است… در مورد دوم البته ما از تظاهر به عرضه ی چیزی در تجربه که منطبق با این اصطلاح باشد، دست بر می‌داریم.
در نظر میشل فوکو مشکل فقط بر سر مطمئن بودن از بابت ارتباط میان اندیشه و واقعیت نیست. از لحاظ او صرف بسط و گسترش یک دستگاه فکری در حکم شکلی از زورگویی واعمال فشار است، اعمال قدرتی است که بر دیگران ستم روا می‌دارد:
من مطلقاً نقش کسی را بازی نخواهم کرد که راه حل تجویز می کند. من برآنم که امروزه نقش روشنفکر وضع کردن قانون یا پیشنهاد راه حل یا پیش گویی نیست، چرا که با این کار فقط به کار کردن فلان وضعیت معین و قطعی قدرت یاری می‌رساند.
در این جهانِ در هم بر همِ واژگونه‌گفتار، فلان سوسیالیستی که همکاران کارگرش را در برابر  فلان کودتای نظامی قریب الوقوع تشویق به اعتصاب می کند، همان اندازه اعمال قدرت می کند و همان قدر تمامت خواهانه و توتالیتر عمل    می کند که ژنرال و تیمساری که دستورش تانک‌ها و مسلسل‌ها را به جان مردم بی‌سلاح و بی‌دفاع می اندازد. فوکو برای پرهیز از خطر یاری رساندن به وضعیت قدرت“، خود را محدود می کند به ”تعیین کردن مسائل، برانگیختن این مسائل، آشکار ساختن این مسائل در چارچوب یک چنین پیچیدگی و هم تافتگی تا به این ترتیب دهان پیش گویان و غیب گویان و قانون گذاران را بسته شود: دهان همه‌ی آن کسانی که به جای دیگران و بر فراز سر دیگران سخن می گویند.“ فوکو حتی از یک قانون گذار نام نمی برد که بر اثر این سیل جاری انتقادِ انتقادی دهانش بسته شده باشد. بعد از این سوء ظن قوت می گیرد که نکند موضع او فقط حکم توجیه احیا شده ای را داشته باشد برای ”اندکی پیش رفتن در مدتی معلوم برای ارائه ی حک و اصلاح هایی که گرچه نتواند راه حل پیدا کند، دست کم داده های  یک مساله را تغییر دهد.“  طرح آشنای رفرمیسم از لابلای مه نظریه سرک می‌کشد؛ و البته این نیز فقط در سطح محلی ”عالم  صغیر قدرت“ است.
با این همه نه لیوتار و نه فوکو نمی‌توانند مدعی عنوان تامین کننده ی پاره ای از ابلهانه ترین تصوراتی باشند که هنوز هم میان حواریان و هواخواهان مد روشن فکری فرانسه گوش شنوا پیدا می‌کند.“ این افتخار نصیب ژان بودریار و این گفته اش می‌شود که جنگ خلیج (فارس) در 1991 اتفاق نیافتاده است. ”معنای“ استدلال بودریار این است که بیش تر چیزهایی که مردم از جنگ     می دانند چیزهایی است که از طریق رسانه های گروهی فرا گرفته‌اند. پس برای مردم این بازنمود رسانه ها یگانه واقعیتی است که می دانند. هیچ ”واقعیتی“  ورای این تصویر وجود ندارد تا بتواند آن را به طرز معناداری با این تصویر مقایسه کنند. تصویر، حقیقت است.
چنان که کریستوفر نوریس خاطر نشان می کند این که این سخن یاوه ی محض است برای هر کسی که سراسر مفتون هوا و هوس های مد جاری روشن فکری نشده باشد روشن است. این سخن به ویژه و آشکارا برای کسانی حرف مفت و یاوه است که تربیت شده‌اند که خطوط خطا واشتباه را در ایدئولوژی طبقه ی حاکم بجویند، ایدئولوژی ای که حاصل ضروری شکاف و تقسیم واحدهای متضاد  سرمایه (از جمله دولت های ملی) است و نیز تربیت شده اند که به جست و جوی تضادها و تناقض هایی در تجربه ی طبقه ی کارگر برآیند، تجربه ای که به آن ها امکان می دهد تا نظرها و آرایی را تعمیم بخشند که مخالف آراء حاکمان  آن هاست. این تحلیل در فصل های پیشین دنبال شد و لازم نیست در این جا مکرر شود. غرض این‌جا، توضیح این نکته است که جدی گرفتن آراء امثال بودریار چه منافع و چه زیان‌هایی در بر دارد.
ریشه‌ی اجتماعی این آراء را در عقب‌نشینی طبقه‌ی متوسط جدی از ارزش های دهه‌ی 1960 تشخیص داده‌اند. اما سر منشاء فکری محدودتر آرای بودریار آن فضای فکری ای است که در آن مفاهیم پست مدرنیستی ای چون این تصور که واقعیت پدیده ای صرفاً گفتمانی و فرآورده ی رمزگان و کدها، قرار دادها و بازی های زبانی مختلف یا دستگاه های دلالت گری است که فقط ابزار تفسیر تجربه را فراهم می‌آورند“ ، به مدت بیش از یک دهه رواج داشته است. آن چه اغلب از این همه حاصل می شود ”آمیزه‌ی نیم پخته‌ای است از افکاری که از آخرین منابع برچیده می‌شود یا یک رشته شعار است با این مفهوم کلی که ”حقیقت“ و ”واقعیت“ افکاری منسوخ و کهنه‌اند، این که شناخت همیشه و همه جا کارکردی از ارده‌ی قدرت شناختی است، و این که تاریخ چیزی جز یک ساخت‌بندی داستانی از میان ”گفتمان‌ها“ی  گوناگونی نیست که از این دوره به آن دوره برای برتری و سیادت با هم رقابت می‌کنند.
پی‌آمدهای چنین رویکردی خط بطلان کشیدن بر هر گونه امکان فهم و دریافت  تضادهای     سرمایه داری معاصر و لذا نفی هر گونه امکان دگرگون ساختن جامعه است. بی جهت نیست که هابرماس پست مدرنیست ها را محافظه کاران جوان“ وصف می‌کند.
اما پست مدرنیست‌ها یگانه نظریه پردازانی نیستند که با دعاوی رادیکال آغاز می کنند و کار را با  رقت انگیزترین نوع سازشکاری و هم رنگی به پایان می‌برند. بیش از پانزده سال پیش سنت مارکسیسم تحلیلی مانند ساختارگرایان سفر خود را از رد میراث هگلی مارکسیسم آغاز کرد. در واقع آلتوسر همان اندازه زمینه ساز ظهور مارکسیسم تحلیلی بود که طلایه دار مابعد ساختارگرایی بود. الکس کالینیکوس سه طریق تشخیص می دهد که به موجب آن آلتوسر راه را برای مارکسیسم تحلیلی هموار می کند: نخست ناسازگاری ماتریالیسم تاریخی را با شیوه‌های هگلی اندیشه که پیش از آن فیلسوفان مارکسیست از آن پیروی کرده بودند به اثبات می رساند. دوم آن که آلتوسر مُدی از بابت بازپژوهی و شرح و توضیح مفهوم‌های اساسی به راه می اندازد. سوم آن که ناکامی نهایی آلتوسر ”به عنوان نوعی برهان  و گواه منفی عمل می‌کند که این فیلسوفان را در این نظر تشویق و تقویت و ترغیب می‌کند که هیچ چیز متمایز و نمایان و مشخصی در روش مارکسیستی وجود ندارد.
حاصل کار،  نظرگاهی آمپریستی که در آن مفهوم طبقه ی کارگر به عنوان فاعل یا سوژه‌ی تاریخ جای خود را به فردگرایی روش شناختی می‌دهد.  افراد که از روی محاسبه ی عقلانی بر مبنای الگوی مصرف در اقتصاد بازار آزاد عمل می کنند، تخته‌سنگ های ساختمانی بنیادی نظریه ی اجتماعی اند. اما مارکسیسم تحلیلی به رغم نخستین جلوه هایی که از خود بروز داد به جای آن که فرآیند تاریخی را با فلان نوع ذهنیت گرایی بیاراید، کار را با نفی و طرد عنصر ذهنی در فرآیند تاریخی به پایان برد. برهان مارکسیست های تحلیلی این است که هدف های متقاطع افرادی که به شیوه های گوناگون برانگیخته می شوند نتیجه ای به بار می آورد که یک سره متفاوت با نتیجه ای است که هر فرد یا هر گروه به طور جداگانه در نظر داشته است.
بر پایه ی این قرائت، یکی از مارکسیست های تحلیلی برجسته به نام جان الستر می گوید که مهم ترین یافته‌ی مارکس این است که تاریخ حاصل پی آمدهای ناخواسته ی کنش های فردی متعارض است. در واقع این نظریه بیشتر وام‌دار دست پنهان آدام اسمیت، مکر عقل هگل و جبرباوری بین الملل دوم است تا مارکس. واقعیت هم این است که یکی از متن های نخستین سنت مارکسیستی تحلیلی یعنی دفاع از نظریه‌ی تاریخ کارل مارکس نوشته ی جی.ای. کوئن بسیاری از خصیصه های کاهش گرایی مارکسیسم بین الملل دوم را واگو می‌کند.
مارکسیست‌های تحلیلی مدت زمان اندکی را صرف دیالکتیک بر مبنایی جز این الگو کرده‌اند. جان الستر در مقدمه ای بر کارل مارکس در این باره به بحث می پردازد که چه چیز در دیالکتیک زنده و چه چیز مرده است. به نظر می رسد آن چه زنده است چیزی جز سازو کار نامعقول و انحراف آمیزی نباشد که به موجب آن رفتار عقلانی فردی پی‌آمدها و نتایج مصیبت‌بار جمعی پدید می‌آورد.
حاصل ویرانگر این فرایند چیزی است که رویکرد مارکس را از ره یافت آدام اسمیت متمایز می سازد: درمقابل این نظر آدام اسمیت که نفع شخصی فرد و نفع جمعی جامعه تخاصم را لازم نمی آورد… مارکس بیشتر متاثر از پی آمدهای ناخواسته ی منفی است. به نظر می رسد آن چه در دیالکتیک مرده است فهرست نسبتاً بلندتری را در بر می‌گیرد، هیچ مفهوم منسجم و جالب توجهی وجود ندارد که در آن هیچ یک از آراء و نظرهای اصلی مارکسیسم ماتریالیستی باشند و هیچ فیلسوف مارکسیستی هیچ بینش سودمندی درباره ی مسائل ماتریالیسم فلسفی عرضه نکرده است. الستر جای دیگر این تحلیل را به این مدعا پیوند می زند که هنگامی که مارکس صریحاً به دیالکتیک ارجاع می دهد، این ارجاع را عموماً با چنان الفاظ کلی و چه بسا ملال آوری بیان می کند که دشوار می توان دریافت که این الفاظ چه استلزاماتی برای تحلیل های ویژه‌تر در بردارند.
شاید اگر دمی تامل کنیم و یکی از تحلیل‌های ویژه‌ای را که جان الستر به یاری نسخه‌ی ویژه‌ی روش مارکسیستی خود به انجام رسانیده است، وارسی کنیم برهان به نفع تحلیل دیالکتیکی آسان‌تر دریافته شود. الستر اندکی پس از فروپاشی دولت‌های استالینیستی در اروپای شرقی مقاله ای نوشت که در آن کوشید از دقت و موشکافی فردگرایی روش شناختی بهره گیرد تا این رویداد اصلی پایان قرن بیستم را توضیح دهد. هنگامی که کمونیسم محو می شود آغازی نوید بخش به دست نمی‌دهد:
ما احتمالاً هرگز نخواهیم توانست پویایی دقیق دگرگونی هایی را دریابیم که طی یک دو سال گذشته در کشورهای کمونیستی انجام پذیرفته است . ترکیب آن انگیزانده‌ها- انگیزاننده‌های عقلی و غیر عقلی، خودخواهانه و فداکارانه، که درمواردی موفقیت و در موارد دیگر ناکامی به بار می‌آورد تقریباً به یقین پیچیده‌تر و بغرنج تر از آن است که بتواند به تمامی شکافته و روشن شود.
با این حال الستر به سخن خود ادامه می‌دهد: ما دست کم می توانیم به برخی اجزاء و عناصر سازنده ی این آمیزه اشاره کنیم، و برخی از استراتژی هایی را که در برابر شرکت کنندگان گشوده است تشخیص دهیم. الستر نخست چهارگزینه ای را که وارسی می کند که رهبران اقتدار طلب و تمامت خواه یک کشور که بر اثر ناکارایی و نارضایی مردمی مثل آب کش سوراخ سوراخ شده اند می بایست که از آن میان یکی را انتخاب کنند. این چهار جریان عمل عبارت اند از: اصلاح، سرکوب، بی عملی و پیش گیری سپس رفتار و کردار حکام مختلف از چائوشسکو بگیر تا گورباچف بر طبق جایگاه شان با همین طرح و شاکله‌ی سراسر غیرتاریخی و مصنوعی مورد تحلیل قرار می‌گیرد. در واقعیت امر حکام اروپای شرقی از همه‌ی این گزینه‌ها و گزینه‌های متفاوت بر حسب فشارهای اقتصادی و اجتماعی که بر آن ها وارد می شد بهره گرفتند و بر خلاف نظر الستر شامل میل و رغبت طبقه ی کارگر و دیگر قشرهای مخالف خوان برای جنگیدن با آن ها نیز می شد.
اما ناکارآمدی روی کرد الستر تا وقتی می کوشد خیزش آن دسته از جنبش های مردمی را توضیح دهد که در 1989 رو در روی رژیم های استالینیستی درآمدند، به تمامی آشکار نمی شود. الستر شرح می دهد که چگونه ما از لایپزیک تا بوخارست شاهد حالت گوله برفی بودیم که به موجب آن جمعیت مردم از تظاهراتی به تظاهرات بعدی انبوه تر می شد. آن گاه پویایی درونی این مفهوم دقیقاً تحلیلی حالت گوله برفی با وارسی انگیزاننده های کسانی تبیین می شود که در این تظاهرات شرکت می جستند:
برخی احتمالاً هیچ چیز برای از دست دادن نداشتند؛ برخی دیگر شاید بر طبق چیزی دستور مطلق عمل می کردند، برخی هم شاید با زیرکی دریافته بودند که با شرکت در آن چه احتمالاً رویدادی کوچک بود می توانند تاثیری در اندازه و ابعاد تظاهرات و گردهم آیی های بعدی بگذارند؛ برخی هم شاید محض کیف و لذت به تظاهرات پیوسته بودند؛ و برخی از روی غرابت صاف و ساده.
سپس این بینش به توضیحی دربارهی انقلاب های اروپایی شرقی تعمیم می یابد:
زیرا هر واقعه ای که اعلام می شد انتظار عمومی این بود که شماره ی شرکت کنندگان دست کم به بزرگی موقعیت پیشین باشد. به دلایلی که گفته شد… تردید برخی شرکت کنندگان دیگر رفع    می شد؛ و با پیوستن اشان انتظارات به مراتب  بزرگ تری را پدید می آوردند نو از این رو مردم بیشتری را ترغیب به شرکت در واقعه ی بعدی  می کردند تا آن که سرانجام شماره ی شرکت کنندگان به حد شش رقمی رسید و رژیم سقوط کرد.
الستر کوششی به کار نمی برد تا توضیح دهد که چگونه ایدئولوژی جنبش های توده ای ممکن است با مجموع آراء و اندیشه های شرکت کنندگان منفرد متفاوت باشد، زیرا که پیش فرض هایش وجود هر فاعل جمعی از این دست را نادیده می‌ گیرد. هم چنان که نمی تواند ارتباط میان این عوامل ذهنی و آن پیش شرط های اقتصادی و اجتماعی را توضیح دهد که این عوامل بر آن ها اتکا دارند، و انجام این وظیفه ناممکن می شود زیرا که الستر هر گونه مفهومی از ارتباط میان این نیروها و مناسبات تولیدی را رد و طرد می کند.
از این رو الستر فردگرایی روش شناختی خود را متروک می گذارد. فقط برای آن که مشهورات و تزهای ژورنالیستی را به دیمی ترین و اختیاری ترین شیوه ی ممکن طرح کند. به نظر نمی رسد که الستر بر این نکته وقوف داشته باشد که ممکن است توضیحی درباره ی پیوند میان بحران اقتصادی و آگاهی توده ای لازم آید یا ممکن است بتوان پیوندی میان انحطاط اروپای شرقی، وضع اقتصاد روسیه و بی میلی ناگهانی حکام این کشورها به درگیر شدن در هیچ عملیات پلیسی دیگری در اروپای شرقی قائل شد.
بنابراین گرچه پست مدرنیست ها و مارکسیست های تحلیل از دیدگاه های بسیار متفاوتی آغاز کرده اند، در خصوص پاره ای از مسائل اساسی با یکدیگر هم داستان و هم عقیده اند؛ که سنت مارکسیستی هگلی منسوخ و از رسم افتاده است؛ دیالکتیک یا اصلاً فایده ای ندارد یا فایده ی بسیار اندکی دارد؛ طبقه‌ی کارگر فاعل تاریخ نیست؛ و تفسیر فردی رویدادها کلید راه یابی به نظریه ی اجتماعی است. و از آن جا که هر گونه گفت و گو از تضاد میان نیروها و روابط تولیدی نامشروع است، توضیح    دگرگونی های اجتماعی بسیار گسترده تقریباً محال است. در واقع وظیفه ی نظریه ی اجتماعی این است که هم نوا با فوکو خرده فیزیک های قدرت یا هم سخن با الستر ”خرده بنیادها“ ی جامعه را وارسی کند. اصلاح پذیری چنین آراء و اندیشه هایی برای سیاست اصلاح طلبانه و رفرمیستی به رغم رادیکالیسم ظاهری آغازین شان، رفته رفته طی دهه ی گذشته هر چه بیشتر روشن شده است.
با این حال هر قدر آسودگی خاطر این        نظریه پردازان در سال های پس از دوره ی ریگانتاچر تزلزل یافته است- و این همه بر اثر سقوط استالینیسم، جنگ خلیج {فارس}، فروپاشی آپارتاید، جنگ های داخلی در یوگسلاوی و اتحاد شوروی پیشین، ظهور نئوفاشیسم اروپایی، بحران اقتصادی دوباره، و بی ثباتی سیاسی- به همان اندازه نیز بین بست جاری اندیشه ی رادیکال بیشتر آشکار شده است.
برای بیرون آمدن از این بن بست بازگشت به سنت مارکسیستی کلاسیک ضروی است. و بخشی از چنین بازگشتی به ویژه با توجه به این واقعیت که مقدار فراوانی از بحث و نظر در چهل سال گذشته در قلمرو فلسفه درگرفته است- بازگشت به برداشت مارکس و انگلس از دیالکتیک خواهد بود، برداشتی که بعدها لوکزامبورگ، لنین، لوکاچ، گرامشی و تروتسکی آن را پروراندند و گسترش بخشیدند.
از نظریه تا عمل
چیزی که از این برداشت از دیالکتیک جدایی‌ناپذیر است و در واقع جزء سازنده‌ی آن است، درک و ارزیابی امکان بالقوه واستعداد انقلابی طبقه‌ی کارگر است. مقاومت در برابر این نتیجه‌گیری سیاسی، به همان شدت و میزان اعتراض های صرفاً نظری است که بر سر راه نوسازی و احیای مارکسیسم در هر سطح قرار دارد. چنان که جوزف مک کارنی     می نویسد بحران در نهایت امر نه بحرانی در فلسفه ی مارکسیستی که بحرانی در نظریه ی اجتماعی مارکسیستی است. با این حال به رغم نقد ارزشمندی که از نظریه های ضد مارکسیستی به عمل آمده است دقیقاً در مورد همین مساله است که مک کارنی مانند بسیاری کسان دیگر در طیف چپ، تردیدهای بزرگ داشته است، به ویژه آن که بسیاری از سوسیالیست ها شک کرده اند که آیا طبقه ی کارگر دیگر می تواند معیار و ملاکی برای فاعل انقلابی باشد.
از این رو به نظر می رسد حتی منتقدان نظریه ی اجتماعی راست گرای اخیر نیز شکست ها و ناکامی‌های دهه ی 1980 را چیزی بیش از صرف نبردهای باخته و از دست رفته می‌دانند. این کسان در این شکست ها به چشم پایان کار طبقه ای می‌نگرند که دیگر نمی تواند دوباره به پا خیزد و پایداری کند. جای آن نیست که برهان هایی را مکرر کنیم که بر ضد این نظریه اقامه شده است. اما صرف وجود چنین بدبینی ای نشان می دهد که هر گونه احیا و بازسازی فلسفه ی مارکسیستی فقط می تواند به عنوان جزئی از نبرد برای وارونه کردن و واگرداندن شکست های دهه ی 1980، و بازسازی جنبش طبقه ی کارگر سر برآورد و بدین سان باید در عمل ثابت کرد که فاعل انقلابی هنوز از کشورهایی سر بر می آورد که در دل نظام جهانی جای دارند.
در نظر همه ی مارکسیست های کلاسیک مساله ی امکان و استعداد بالقوه‌ی انقلابی طبقه‌ی کارگر به طور جدانشدنی با نیاز به برپا ساختن تشکیلات انقلابی پیوند دارد. در واقع در نظر لنین، لوکزامبورگ، لوکاچ، گرامشی وتروتسکی استعداد بالقوه ی انقلابی طبقه ی کارگر فقط وابسته به مساله ی تشکیلات انقلابی به طور کلی نیست بلکه به نیاز به بنا کردن یک حزب طراز نو بر پایه ی الگوی تجربه ی بلشویکی نیز بستگی دارد. این انقلابیان این بینش را به آسانی فراچنگ نیاوردند، و لذا آسان از دست دادن آن خطاست. تشکیلات انقلابی برای فائق آمدن بر ناموزونی و ناهم گونی در آگاهی طبقه ی کارگر، به حداکثر رساندن کارآیی مبارزه ی طبقه ی کارگر، به یادآوردن پندها و عبرت های پیروزی ها و شکست های گذشته، و پرورش و تربیت و رهبری کارگران در عرصه ی مبارزه به صورت امری ضروری و اجتناب ناپذیر باقی خواهد ماند. تشکیلات انقلابی که از میان طبقه ی کارگر به دست مردم طبقه‌ی کارگر شکل می گیرد تا به تعمیم و گسترش و سازمان دهی مبارزه‌ی کل طبقه یاری رساند، خود اندام واره و ارگانیسمی دیالکتیکی است. بدون مبارزه برای بنا کردن چنین تشکیلاتی این خطر هم چنان برجاست که دیالکتیک تکامل سرمایه داری هم چنان کور و ویران گر بر جا بماند، اما اگر مبارزه برای برپا داشتن چنین تشکیلاتی موفقیت آمیز باشد، ما فرصتی داریم- نه بیش و نه کم که از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی جهش کنیم.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در نوامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: