آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

بخش ویژه: پاسخ آلترناتیو

پاسخ آلترناتیو
هیات تحریریۀ نشریۀ الکترونیکی آلترناتیو


س: آیا شما هوادار حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا هستید؟ آیا هوادار انترناسیونال چهارم می‌باشید؟ اصلا آیا تروتسکیست هستید؟
پ: پاسخ شما یک نه قاطعانه است. بگذارید کمی توضیح دهیم؛ ما با تروتسکی-فوبیا که گویا بیماری لاعلاج بخشی از چپ ایران و مرده‌ریگ دوران غلبۀ استالینیسم است، شدیدا مخالفیم. حتما با علائم حاد این بیماری روانی در بخشی از انتقاداتی که از سوی یکی دو نفر با گرایش مشخص به آلترناتیو وارد شد، آشنا شده اید. مخالفت از این منظر با تروتسکی در دوران کنونی را نه یک بحث و دیدگاه منطقی و قابل نقد و بحث که فی‌الواقع یکی از امراض سیاسی-روانی قدیمی می‌دانیم. نسل جدید مارکسیست باید دل‌مشغولی مقابله با پیشرفته‌ترین نظرات رایج بورژوایی را داشته باشد و نه فوبیاهای فریزشده از دهه های 1340 و 1350 و عقب‌مانده‌ترین تفکرات باقی‌مانده از این دوران. در این دهه ها نکات بسیار مفیدتر و مثبت‌تر دیگری برای رجوع و درس‌آموزی وجود دارد. وجود چنین نظراتی در بین اپوزیسیون چپ در تبعید ایران و انعکاس آن‌ها در سطح نسبتا وسیع، البته در فضای مجازی، یکی دیگر از نشانه های به سر رسیدن دوران آن است. علاوه بر این، نه تنها با این نوع برخورد شدیدا مخالفیم بلکه میراث تئوریک و پراتیک لئون تروتسکی را بخشی از منابع اصلی مارکسیسم خود می‌دانیم؛ در کنار مارکس، انگلس، لنین، رزا لوکزامبورگ و آنتونیو گرامشی که منابع و سرچشمه های اصلی مارکسیسم کلاسیک یا ارتدوکس را شکل می‌دهند. برای آشنایی با تعریف ما از مارکسیسم کلاسیک یا ارتدکس می‌توانید به مقدمۀ سری تئوری آلترناتیو که در ابتدای کتاب رئالیسم انتقادی نوشتۀ رفیق فروغ اسدپور آورده شده است، مراجعه کنید. اجمالا اشاره کنیم که پری اندرسون در کتاب درآمدی بر مارکسیسم غربی، سنت مارکسیسم کلاسیک را در تمایز با مارکسیسم غربی، را شامل اندیشه‌هایی می‌داند که دارای این مشخصه‌ها باشند: مشارکت لازم و ضروری در جنبش طبقۀ کارگر عصر و زمانۀ خود؛ و این‌که نظریۀ خود را بر سیر تکامل اقتصاد کاپیتالیستی، شکل‌های سیاسی حکومت بورژوایی و استراتژی و تاکتیک‌های مبارزۀ طبقاتی متمرکز کرده باشد. البته در مورد اندیشمندانی که در این دایره و به عنوان مصادیق این تفکر قابل برشماردن هستند، اختلاف نظرهای کوچکی وجود دارد؛ مثلا ایزاک دویچر، نظریه پرداز مارکسیست لهستانی، مارکسیسم کلاسیک را مجموعۀ تفکر به وجود آمده توسط مارکس، انگلس و معاصران آن‌ها، و سپس کائوتسکی، لنین، پلخانوف، لنین تروتسکی و رزا لوکزامبورگ می‌داند و آن را در مقابل انواع گوناگون سوسیال‌دموکراسی اروپایی، رفرمیست ها (اصلاح‌طلبان)، استالینیست‌ها و خروشچفیست‌ها قرار می‌دهد. به هر حال در تمام این تعاریف بر سر مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی و رزا لوکزامبورگ به عنوان مراجع و منابع اصلی این تفکر، اجماع وجود دارد.

اما در مورد تروتسکیسم به عنوان مجموعه آراء و اندیشه های متفکرانی که مدعی پیروی از لئون تروتسکی هستند، موضوع متفاوت است. ابتدا یادآوری کنیم که یکی از بهترین منابع موجود در زمینه تحلیل و جمع‌بندی تروتسکیسم که توسط الکس کالینیکوس به نگارش درآمده است، خوشبختانه تحت عنوان تروتسکی و تروتسکیسم و توسط محمد رفیعی مهرآبادی ترجمه شده است و انتشارات خجسته در قالب یک سری کتاب آن را در چند سال گذشته به بازار نشر عرضه کرده است. کالینیکوس به درستی اشاره می‌کند که تروتسکیسم را باید تلاشی در راستای استمرار مارکسیسم کلاسیک در شرایطی دانست که از یک سو کشورهای سرمایه داری پیشرفته توانستند از فشارهای انقلابی در حد فاصل دو جنگ جهانی جان سالم به در ببرند و از سوی دیگر، بر باد رفتن امیدهایی بود که انقلاب اکتبر به وجود آورد ولی طلوع قدرت استالین در اتحاد شوروی و گسترش آن به اروپای شرقی و چین، امیدهای مزبور را نقش بر آب کرد. تاریخ متعاقب تروتسکیسم در اثر بحران دهۀ 1940 دگرگون شد و این دگرگونی در اثر ابطال پیش بینی های تروتسکی درباره جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن تسریع شد. واکنش‌های متفاوتی که نسبت به این بحران ابراز شد، یکپارچگی جنبش تروتسکیسم را به گونه‌ای برگشت‌ناپذیر در هم شکست و سه معیار تئوریک سیاسی عمده را ارائه داد که ضمن این که تفاوت اساسی با همدیگر دارند، لیکن همگی آن‌ها نشات گرفته از تروتسکی هستند: تروتسکیسم ارتدوکس اجلاس‌های متعدد انترناسیونال چهارم و انشقاقات متعدد آن؛ بازنگری‌های صورت‌گرفته در تروتسکیسم که مایل به گسست از مارکسیسم کلاسیک مانند ماکس شاختمن و کاستوریادیس؛ و سنت سوسیالیسم بین الملل که به وسیلۀ تونی کلیف بنیان نهاده شد و انتقاد او از تروتسکیسم ارتدوکس را کالینیکوس بیشتر به عنوان یک بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تعبیر می‌کند.
نخستین دلیل این که ما خود را تروتسکیست نمی‌دانیم، به سادگی این است که خودمان را نه از نظر سازمانی و تشکیلاتی، نه فکری و نه سیاسی متعلق به هیچ‌کدام از سنت‌های یاد شده نمی‌دانیم؛ و ضمن این‌که از دستاوردهای نظری و عملی دو گرایش اول و سوم به عنوان مهم‌ترین تلاش نظری و عملی در جهت تداوم سنت مارکسیسم کلاسیک از دهۀ 1930 به این سو، حداقل در اروپا، بهره می‌بریم، با برخی از اندیشه‌ها و فعالیت‌های آن‌ها کاملا و اساسا مخالفیم؛ مثلا با عملکرد حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در رابطه با مذهب، اسلام سیاسی، تحولات خاورمیانه، نوع مقابلۀ آن‌ها با راسیسم و مسلمان‌ستیزی و … اساسا اختلاف نظر داریم. در مورد این‌که دقیقا چه بهره ای از دستاوردهای این جریانات می‌بریم، در بخش های بعدی توضیح خواهیم داد.
اما دلیل اساسی تر ما در مورد عدم تعلق به این سنت‌ها و جریانات به جای دیگری باز می‌گردد؛ به نظر ما یکی از تبعات اصلی فروپاشی اتحاد شوروی و بلوک شرق این است، بی‌اعتبار شدن تمام جریانات بین‌المللی موجود به همراه آن است. چرا که این جریانات یا هودار این اردوگاه بودند و یا خود را به مثابه آنتی‌تز و آلترناتیو آن تلقی      می کردند و هویت سیاسی آنان بر مبنای این تقابل شکل گرفته بود. با فروپاشی اردوگاه شرق، این جریانات نیز با یک بحران هویتی اساسی مواجه شدند؛
· تروتسکیسم و به ویژه تروتسکیسم ارتدوکس خود را از نیمۀ دوم دهۀ 1920 در تقابل با استالینیسم و اردوگاه شرق می دانست. به علاوه، صف بندی ها و افتراقات درونی این جریان نیز عمدتا بر مبنای تحلیل های متفاوت از ماهیت بلوک شرق شکل گرفته بود (به عنوان مثال بر سر این‌که ماهیت این بلوک، سرمایه داری دولتی است و یا دولت منحط کارگری)
· مائوئیسم دستاوردهای دوران استالین را، البته به شیوه‌ای بعضا انتقادی، قبول داشت و از دوران نیکیتا خروشچف یعنی پس از کنگرۀ بیستم حزب کمونیست شوروی در سال 1956، راه خود را از بلوک شرق جدا می‌دانست و خود را به مثابه بدیل آن در سطح بین‌المللی تعریف می‌کرد. راه این دو از اوایل دهۀ 1960 (1340) از هم جدا شد. به علاوه خود این جریان حدود یک دهه و نیم زودتر از فروپاشی بلوک شرق یعنی در نیمۀ دوم دهۀ 1970 و با تحولات درونی حزب کمونیست چین پس از مرگ مائو که منجر به روی کار آمدن خط راست دنگ شیائو پینگ شد، دچار بحران اساسی درونی شده بودند. آن جریانات مائوئیستی که بر خط انقلابی باقی مانده بودند (مثلا جریانات متعلق به جنبش انقلابی بین‌المللی (RIM) که در سال 1363/1984 تشکیل شد)، اساس هویت خود را در تقابل با چین پسامائو و شوروی پسااستالین تعریف کرده بودند که با دست‌کشیدن چین از همان ظواهر انقلابی و فروپاشی بلوک شرق، هر دو بلاموضوعیت شد.
این حکم شامل حال سایر جریانات بین المللی مانند خوجه‌ایسم، بوردیگیسم و … نیز می‌شود. ما صرفا در این جا به مهم‌ترین موارد اشاره کردیم. این بحران را می توان متوجه تمام خطوط چپ ایران (خطوط یک و دو و سه و چهار) که عمدتا بر حسب تلقی‌شان از ماهیت بلوک شرق تقسیم‌بندی شده بودند، نیز دانست. در عرصۀ سیاست داخلی بسیاری از کشورها، آن وجه هویتی معمولا بدین شکل بروز پیدا می‌کرد که این احزاب تروتسکیست و مائوئیست که چپ رادیکال یا افراطی خوانده می‌شدند و به ویژه در اروپا سازمان های کوچکی بودند، با یک حزب نیرومند طرفدار و مورد حمایت بلوک شرق در تقابل بودند (مانند حزب کمونیست فرانسه) و هویت و خط سیاسی خود را در تمایز و تقابل با آن توضیح می‌دادند و تبیین می کردند. در ایران این نقش را حزب توده ایفا می کرد که گسست از آن وجه ممیزه چپ انقلابی ایران از مقطع کودتای 28 مرداد 1332 به این سو شد.
وجه دیگر این بحران این است که در عرصۀ    بین المللی هنوز جریانات جدیدی بر مبنای پاسخگویی به مسائل جدید مبارزة طبقاتی در سطح جهان شکل نگرفته اند که بتوان با اتکاء به آنان به انسجام سیاسی و نظری دست یافت و به مسائل ریز و درشت مبارزه در هر واحد ملی پاسخ گفت. این در حالی است که فی‌المثل در دهه های 1340 و 1350، همان جریانات بین المللی فوق‌الذکر (و به ویژه کاستروییسم و مائوئیسم) از طریق حلقه های واسطه ای مانند کنفدراسیون جهانی دانشجویان به جوانان چپ و انقلابی در ایران که در پی چنگ زدن به ریسمان محکمی برای فاصله گیری از حزب توده بودند، معرفی شد و به مثابه یک کاتالیزور، شکل گیری نسل جدیدی از چپ انقلابی در تمایز با حزب توده را تسریع نمود. امروزه بر سر مسائل جدید مبارزۀ طبقاتی در سطح جهانی مانند مسالۀ جهانی‌شدن، تحولات مقولۀ امپریالیسم و سیاست های منطقه ای آن، نقش و جایگاه چین و روسیه و اروپا، ارزیابی از اسلام سیاسی، ماهیت اقتصاد سوسیالیستی در دوران جدید و دوران گذار به سوی سوسیالیسم و … جریانات جدیدی در سطح بین المللی شکل نگرفته‌اند و جریانات فی‌الحال موجود می کوشند در چارچوب های سیاسی و نظری قدیمی به آن ها پاسخ گویند. این تلاش ها بعضا منجر به نتایج عجیب، حیرت آور و غیرقابل‌باور می شود؛ مثلا حمایت چاوز و کاسترو از قذافی تحت عنوان ضد امپریالیست یا حمایت حزب کمونیست سوریه از بشار اسد تحت همین عنوان و به همین ترتیب حمایت امثال جیمز پتراس از جمهوری اسلامی. فقدان این جریانات و قطب های جهانی البته از دیدگاه مارکسیستی عاملی صد در صد منفی است که دشواری های بسیاری برای نسل های جدید مارکسیست‌ها در عرصه‌های گوناگون ایجاد می‌کند. اما از فقدان قطب‌های معتبر بین‌المللی باید به یک نتیجه گیری لازم رسید و آن این است که در شرایط کنونی، جریانات نوین کمونیست از میان نسل‌های جدید در ایران، لزوما حول پاسخ دادن به مسائل مشخص ایران شکل خواهند گرفت و پلاتفرم آنان برای پاسخگویی به مسایل مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ سیاست و اقتصاد، می‌بایست در وهلۀ نخست بر مبنای مسائل داخلی عرضه گردد؛ مسائلی مانند ماهیت رژیم جمهوری اسلامی و چشم انداز تحولات آن، ماهیت جریانات گوناگون اپوزیسیون بورژوایی، جنبش های دموکراتیک و مطالباتی جاری بر سر مسائلی مانند سبک زندگی، زنان، جوانان، قومیت ها و …. هدف از آوردن تمام این مقدمات در پاسخ به سوال شما، البته ذکر این نکتۀ مشخص بود که ما جریانات بین المللی گوناگون تروتسکیست را از زمرۀ همان جریانات قدیمی می‌دانیم که فعلا پاسخ‌های منسجمی برای مسائل جدید مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ بین المللی که قادر باشد به شکل عینی آنان را فراتر از پایگاه‌ها و هواداران قدیمی‌شان به یک جریان معتبر تبدیل کند، عرضه و ارائه نکرده اند. در نتیجه معتقدیم پیوستن به این جریانات و جریانات مشابه (مانند مائوئیست ها) نه تنها راه گشای ما در حل مسائل بغرنج پیشاروی مان در ایران نخواهد بود، بلکه ممکن است منجر به ایجاد دردسرهای جدید غیر لازم نیز بشود. به عنوان مثال ما اقدام رفقای سایت مبارزه طبقاتی را در گسست از حزب کمونیست کارگری، اقدامی مثبت و نقدهای آنان (و مشخصا رفیق بابک کسرایی) به این جریان را بسیار مفید و به‌جا ارزیابی می‌کنیم اما در عین حال بر این باوریم که پیوستن آن ها به جریان مارکسیستی بین‌المللی (IMT)، قادر به حل مشکلات اساسی پیشاروی نسل ما نخواهد بود و دردی از ما دوا نخواهد کرد. ضمن این‌که مسائلی مانند      موضع گیری در قبال انقلاب بولیواری و دولت هوگو چاوز در ونزوئلا که برای ما چندان حیاتی تلقی نمی‌شوند، ممکن است منجر به دامن زدن به بحث های غیرلازم بشود؛ آن هم در شرایطی که بهانه برای جدایی و تفرقه و سکتاریسم به اندازۀ کافی موجود هست. از یاد نبرده‌ایم که همین مساله (موضع‌گیری در قبال چاوز) منجر به جدایی بخش سابق ایران IMT (اتحادیۀ جوانان سوسیالیست انقلابی) از آن شد. پس به نظر ما در شرایط کنونی باید بر سر پاسخ به مسائل مشخص مبارزۀ طبقاتی در ایران به همگرایی و ایجاد جریانات و قطب های جدید دست زد و نه بر مبنای تقسیم بندی های بلاموضوعیت بین المللی از جمله انشعابات متعدد تروتسکیستی و مائوئیستی بر جا مانده از زمان و دورانی دیگر.
برای روشن تر شدن موضوع و با وجود تفاوت های قابل توجه، اوضاع چپ در جهان را می توان مشابه اوضاع چپ در میانه های قرن نوزدهم داست؛ در مقطع پیش از تشکیل انترناسیونال اول، جریانات و گرایش های مختلف چپ را بر حسب تعلق به واحدهای ملی تقسیم بندی می کردند؛ مثلا به مارکسیسم مدت ها عنوان کمونیسم آلمانی اطلاق می شد و یا پرودونیسم را سوسیالیسم فرانسوی می خواندند. بعدها با پیشرفت سطح مبارزه، این جریانات توانستند خود را تا ردۀ گرایش‌های معتبر بین‌المللی بالا بکشند.
به همین ترتیب و از حیث داخلی نیز با شرایطی مشابه دهۀ 1330 هستیم؛ در این دوره، حزب توده از صحنه خارج شده و اعتبار و موضوعیت خود را از دست داده است؛ اختناق کامل و فضای یاس و نومیدی حکم‌فرماست. هنوز هم نه انقلاب کوبایی رخ داده است (انقلاب کوبا در سال 1958/1337 روی داد) و نه نبرد استقلال الجزایر (62-1954) به نتیجۀ مشخصی دست یافته‌است و نه جنگ ویتنام (75-1955) اوج گرفته است که کمپین های مخالفت با آن و همبستگی با خلق ویتنام به سکوی پرتابی برای چپ انقلابی تبدیل شود. سیاست اپوزیسیونال رسمی و در فضای علنی و قابل تحمل نیز در دست اعوان و انصار جبهۀ ملی است که نهایت آمال سیاسی شان کسب کرسی کاشان در مجلس شورای ملی است. اما هنوز گرایش های جدید چپ تعین نیافته اند و در ابهام و سردرگمی ناشی از وضعیت گذار به سر می‌برند.
تا این جا دو دلیل را به شکل تفصیلی برای عدم تعلق‌مان به جریانات موجود بین المللی، و به طور مشخص تروتسکیسم بر شمردیم. از سویی دیگر با مروری بر مواضع جریاناتی مانند حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا و حزب جدید ضدسرمایه داری فرانسه (اتحادیۀ کمونیستی انقلابی سابق) در می‌یابیم که این جریانات، خود به محدودیت ها و نابسندگی های چنین خطوط و عناوینی در جهان کنونی پی برده اند و دیگر تمایلی ندارند که به طور خاص تحت عنوان تروتسکیست رده بندی شوند. البته طبیعتان تعلق خود به این سنت و برآمدن‌شان از دل را نه می توانند و نه می خواهند انکار کنند. مشخصا می توان گفت که این جریانات در شرایط کنونی تمایل دارند خود را به مثابه جریاناتی متعلق به مارکسیسم انقلابی و کلاسیک معرفی کنند تا تروتسکیسم. دیدیم که الکس کالینیکوس تلاش های تونی کلیف و حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا برای گذر از محدودیت های تروتسکیسمِ ارتدکس را به عنوان بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تلقی می کند. خود تونی کلیف در کتاب تروتسکیسم پس از تروتسکی که در سال 1999 و یک سال پیش از مرگ به نگارش درآورده، صراحتا می نویسد: صلابت نظری به معنای دگماتیسم نیست و درک واقعیت در حال دگرگونی را نبایست به حساب عدم استواری دانست. نقد ما بر تروتسکیسم ارتدکس را        می بایست به عنوان بازگشت به مارکسیسم کلاسیک تلقی کرد. رفیق اولیویه بزانسن، کاندیدای اتحادیۀ کمونیست انقلابی در انتخابات 2002 و 2007 ریاست جمهوری فرانسه و سخنگوی کنونی حزب جدید ضدسرمایه داری که به عنوان محور انترناسیونال چهارم شناخته می‌شود، در مصاحبه ای در سال 2007 می‌گوید: من نه تروتسکیست هستم و نه گواریست و نه لوکزامبورگیست؛ من یک انقلابی هستم و انقلاب نیاز به بازسازی و احیای دوباره دارد…   
 ما تا این جا سعی کردیم مواضع خود را در این مورد با تفصیل و شفافیت کافی مطرح کنیم تا جایی برای ابهام و شایعه و حرف در گوشی و گمانه‌زنی‌های بی‌پایه باقی نماند. البته کاملا منطقی و طبیعی است که این سوال پیش بیاید که علت معرفی وسیع و گسترده نظریه پردازان وابسته به احزاب مشهور به تروتسکیست مانند حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا و حزب جدید ضد سرمایه‌داری فرانسه در صفحات نشریه و به ویژه بخش ترجمه چیست؟ 
همان‌طور که پیشتر گفتیم تروتسکیسم را می‌توان مهم ترین تلاش برای تداوم مارکسیسم کلاسیک در دهۀ 1930 و به ویژه شرایط پس از جنگ جهانی دوم دانست. به همین اعتبار، این سنت درس‌ها و تجربیات فراوانی برای آموختن دارد. فکر نمی کنیم که کسی در این مطلب که پیشرفته ترین بخش جنبش کمونیستی در سطح بین المللی و در بعد تئوری مارکسیستی تاریخا در اروپای غربی شکل گرفته است، شکی داشته باشد. از سوی دیگر باید به این واقعیت نیز معترف بود که چپ انقلابی در اروپای غربی در تمایز با استالینیسم و سوسیالیسم اردوگاهی از یک سو و سوسیال دموکراسی از سوی دیگر یکسره تحت تاثیر تروتسکیسم بوده است. البته اگر چند جریان مائوئیست شکل‌گرفته در اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970 مانند چپ پرولتری در فرانسه را از این مساله مستثنی کنیم که البته اکثرشان عمر کوتاهی داشتند. به همین خاطر نمی توان این سنت را نادیده گرفت و می‌بایست بدون ایجاد وابستگی حزبی و احساسات سکتاریستی، از دستاوردهای گوناگون و وسیع عملی و نظری آن بهره جست. علاوه بر تمام این ها ما برای پاسخگوی به مسائل مشخص مبارزۀ طبقاتی در ایران هم نیازمند دانش تئوریک مارکسیستی، جمع بندی هایی از تجربۀ مبارزات پرولتاریای بین المللی در بیش از یک قرن مبارزۀ انقلابی و همین‌طور تحلیل جدی از واقعیت های بین المللی امروز هستیم. طبق بررسی های انجام گرفته توسط ما، این دو جریان و رفقای مبارز و نظریه پرداز عضو آن ها بیشتر از هر جریان و فرد دیگری در این زمینه فعالیت مفید و موثر و در سطوح عالی انجام داده اند و به همین خاطر ما پیگیرانه در معرفی آن دسته نظرات آن‌ها که به امر پیشروی ما در ایران و تعین نسل جوان مارکسیست یاری می رسانند، از راه ترجمه تلاش می کنیم. ضمن این‌که نظر ما در این زمینه قطعی و نهایی و انحصاری نیست. اگر رفقا با نظریه پردازان و جریاناتی آشنایی دارند که ضمن تعهد به سنت مارکسیستی، قادرند در سطح و با کیفیت رفقایی مانند دانیل بن‌سعید، الکس کالینیکوس، کریس هارمن و … به تحلیل مسائل بپردازند، خواهش می‌کنیم آن‌ها را به ما معرفی کنند تا از مقالات و دیدگاه های آنان در صفحات گوناگون نشریه استفاده کنیم. 
س: آیا شما وابسته به یکی از گرایش‌های چریک‌های فدایی خلق هستید و یا قصد احیای این جریان را دارید؟ چرا به شکلی اینقدر پررنگ به این تجربه می‌پردازید؟
پ: ما در نوشتاری که تحت عنوان آلترناتیو چه؟ آلترناتیو که؟ منتشر گردید، توضیحات کافی در این زمینه ارائه داده‌ایم. در این متن نوشتیم که:
مونکادا
تاکید اندکی پررنگ‌تر ما در چند شمارۀ نشریه بر تجربۀ سازمان چریک‌های فدایی خلق و چهره های برجستۀ آن، به معنای تعلق خاطر سیاسی خاص به این سازمان و مشی مشخص آن و ”جنبش فدایی“ در معنای کلی آن و    شاخه های گوناگون آن نیست. این تجربۀ درخشان البته از این رو برای ما حائز اهمیت و توجه خاص است که نمودار یک گسست رادیکال و یا به تعبیر برخی دیگر از رفقا، ”رادیکالیسم گسست“ از نسل پیشین در ابعاد گوناگون (ایدئولوژی، استراتژی، تشکیلات، فرهنگ سیاسی و …) در سخت ترین شرایط و بازگرداندن سیاست انقلابی به عرصۀ جامعه است. و این همان چیزی است که نسل ما نیز در شرایط کنونی بیش از هر چیز بدان احتیاج دارد. غیر از موارد فوق و غیر از نقدهای بنیادین بر تجربۀ رفقای چریک که تاریخا در جنبش کمونیستی مطرح و تثبیت شده است (نقدهای ضدپوپولیستی، نقد مبارزه مسلحانۀ چریکی و …)، ما در این جا بر تمایز خود از آن تجربه در دو حیطه انگشت می‌گذاریم:
پویان
نخست این‌که به اعتقاد ما و به دلایل صرفا سیاسی، جنبش کمونیستی در دوران کنونی بیشتر به یک گفتمان بقاء نیاز دارد تا گفتمان فدا و فنا. درست است که رفقای پیش گام ما در آن روزگاران از رد تئوری بقاء آغاز کردند ولی آن چه امروز مورد نیاز ماست، یک گفتمان بقاء و صد البته در معنای غیرپاسیفیستی و انقلابی آن است. این گفتمان بقاء بر تفکیک کلاسیک دوران‌های غیرانقلابی و انقلابی و جهت گیری کلی حاکم بر هر دوران یعنی تدارک و تهاجم استوار می شود و در عرصۀ استراتژی، با اندکی تسامح، متناظر با نبردهای موضعی و مانوری است. وظیفۀ انقلابیون در دوران غیرانقلابی (تدارک، نبرد موضعی) چکاندن ماشه و حرکات انفجاری و انتحاری نیست بلکه تعبیه دقیق و هدف‌مندِ مین و دینامیت در زیر سر ستون های نظم موجود است تا در شرایط مناسب با منفجر ساختن آن ها بتوان کل بنا را بر سر سازندگانش ویران ساخت.
آماده باشید!
دوم این‌که اگر رفقای ما در آن زمان با عنوان ”چریک“ مشخص و متمایز می‌شدند، ما بیشتر ترجیح می دهیم با عنوان ”بلشویک“ به خودشناسی برسیم. عنوان ”بلشویک“ را در معنای تاریخی خود و به معنای تایید هر آن چه در آن تجربۀ تاریخی گذشته است، به کار نمی‌بریم بلکه آن را به مثابه یک برچسب و نشانه و نماد برای مجموعه ای از روش ها،  جهت گیری‌ها، سبک‌کارها، اولویت‌ها، ارزش‌ها و فرهنگ انقلابی به کار می‌بریم. ما به تعبیر دقیق و صرف نظر از محاسبات صحیح تاکتیکی و یا امنیتی، نه ”فعال اجتماعی“ در معنای رایج آن هستیم و نه ”فعال حقوق بشر“ و نه فعال این یا آن جنبش مشخص اجتماعی بلکه بلشویک هستیم. در این معنا، از یک سو بلشویک بیش از هر چیز خود را در تعلق به طبقۀ خود یعنی پرولتاریا باز می شناسد و اتکاء و وفاداری به طبقۀ کارگر و آرمان رهایی آن، محتوای سیاست ها، فعالیت ها و جهت گیری های او را تشکیل می دهد و از سوی دیگر سیاست بلشویکی به معنای سیاست به مثابه استراتژی، لحظات مناسب و حلقه های ضعیف است. بلشویک از تمام شکاف های اجتماعی سر بر می آورد، به تمام مظاهر نارضایتی متوسل می‌شود و هر اعتراض ولو کوچک و جزیی را مغتنم می شمارد تا راه‌کار ارائه کند، سازمان دهد و در صف نخست مبارزات اجتماعی شرکت کند. اما همۀ این ها با کدام چشم‌انداز؟ از نظر یک بلشویک زمان سیاسی، سرشار از مبارزه، بحران‌ها و فروپاشی ها است. به باور او خصلت سیاست در مفهومی از ”بحران انقلابی“ بیان می گردد که ادامۀ منطقی ”جنبش اجتماعی“ نیست بلکه بحران عمومی روابط متقابل بین تمام طبقات جامعه است. بحران به مثابه ”بحرانی ملی“ تعریف می شود و عملکرد آن روشن ساختن خطوط نبرد است که در اثر افسون خیال پردازانه کالایی تیره و تار شده است. بر این بستر عینی است که فرود آوردن ضربت از جانب یک عامل ذهنی قاطع یعنی حزب انقلابی پرولتری، که در دوران غیر انقلابی به تدارک و تجمیع نیرو و تکثیر نفوذ خود مشغول بوده، امکان‌پذیر می‌ گردد. بنابراین، دو مولفۀ اساسی در سیاست بلشویکی عبارت است از هنر و توان اداره رویدادهای نامنتظر (بحران انقلابی) و استفاده از امکانات موثر یک مجموعۀ مصمم (حزب انقلابی پرولتری). در این نقاط است که تئوری با سیاست و استراتژی یکی می‌شود و این همان چکیدۀ تکملۀ نبوغ‌آسای لنین بر آموزه‌ها و نظریۀ مارکس است: از حصار آهنین و بردگی مناسبات کالایی و بت وارگی ناشی از آن تنها به کمک بحران انقلابی و مبارزۀ یک حزب انقلابی و پرولتری به مثابه بخش آگاه و متشکل و پیشرو طبقۀ کارگر می توان گریخت. نسل نوین کمونیست از همان آغاز با انتخاب لنین به عنوان یکی از مراجع سیاسی اصلی خود، فحاشی‌ها و دشنام‌های بسیاری را به جان خرید اما نشان داد که مسیر درست و      جهت گیری صحیح مبارزۀ سیاسی را یافته است.
راستش فکر می کنیم در این قسمت‌ها به وضوح به سوالات شما پاسخ داده ایم. اما مشکلات در این زمینه عمدتا پس از انتشار کتاب حمید اشرف؛ آمیزۀ سرود و فلز به اوج رسید:
نخست عده‌ای که خود را چریک‌های فدایی خلق می نامیدند، در آمدند که برای اعتبار بخشیدن به تروتسکی، نام او را در کنار حمید اشرف آورده ایم (؟!) و صفحاتی را در جستجوی کشف رابطۀ کریس هارمن و منصور حکمت سیاه کردند و اشتباه تایپی ما (به جای بهروز ارمغانی، بهروز دهقانی را به عنوان فرد شرکت‌کننده در مناظره با مجاهدین مارکسیست آورده بودیم) را به حساب توطئه های پیچیده گذاشتند و … و … در نهایت ما را در کنار دست تاریخ‌نویسان وزارت اطلاعات نشاندند. ما بیش از هر چیز از واکنش این افراد جدا متاثر و متاسف شدیم و بیشتر به حال خود آن‌ها؛ از این که زندگی به مدت چند دهه در تبعید افرادی که می توانستند هر کدام در پیشرفت جنبش کمونیستی مسئولیتی به عهده بگیرند، به چه ورطه‌هایی که نکشانده است. از سوی دیگر بر صحت نظرات خودمان مبنی بر بی‌ربطی کامل این نوع چپ با واقعیات امروز جامعۀ ایران و تمام شدن دوران آن مطمئن تر شدیم. تاسف ما زمانی بیشتر شد که دریافتیم این افراد در گروهی که حول یکی از رفقای زن بسیار مشهور در تاریخ سازمان چریک‌های فدایی خلق شکل گرفته است، فعالیت دارند. ما برای این رفیق احترام بسیاری قائل هستیم و او را یکی از سرمایه های تاریخی جنبش کمونیستی ایران می دانیم. از آن‌جا که او به طور مستقیم وارد این عرصه نشد، نمی توانیم غیر از دعوت به مهار و نصیحت اطرافیان و درک جایگاه خود، چیزی را به او متذکر شویم.
با وجود این‌که این افراد مقالات خود را با نام های زنانه به نگارش در آورده بودند، ما اقدامات پر سر و صدای آن‌ها نوعی باج سبیل درخواست کردن، تلقی کردیم. به نظر ما لب حرف این‌ها این بود که چرا برای نگارش کتابی در مورد حمید اشرف از آن ها، به عنوان بنکداران و متولیان رسمی صنف فدایی، کسب اجازه نکرده ایم و به آثار آن‌ها ارجاع نداده ایم. راستش ما خیلی علاقه داشتیم چنین کاری انجام دهیم اما نه تنها وب سایت ها و   وبلاگ های متعدد آنان بلکه تمام شاخه‌های فدایی را زیر و رو کردیم اما غیر از مطالب چند خطی یا حداکثر چند پاراگرافی و پراکنده و تکراری چیزی در رابطه با حمید اشرف نیافتیم. این عزیزان از سال 8 تیر 1355 تا کنون یعنی به مدت 45 سال و چهار ماه فرصت داشته‌اند که اثری مستقل و شایستۀ جایگاه و مقام رفیق اشرف به نگارش درآوردند و به هر دلیلی تا حال چنین نکرده‌اند. حتی خاطرات شان از این رفیق هم کامل نیست و چیز به درد بخوری ارائه نمی‌دهد. همین واقعیات ما را مجبور کرد که برای شناختن بیشتر رفیق حمید اشرف به کتاب وزارت اطلاعات که از بین خطوط و نقل قول‌ها و خاطرات آن می‌شد به نکات تازه‌تری دست یافت، و نیز گفته های فرخ نگهدار مراجعه کنیم. در این واقعیت طنز تلخی نهفته است که اگر این گرامیان از اندکی فراست سیاسی برخوردار بودند، تلخی اش می‌بایست بیش از هر کس، کام آن‌ها را در هم بکشاند. در پشت وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها سنگر گرفتن و از مبارزۀ مسلحانه دم‌زدن و کیو‌کیو بنگ‌بنگ کردن به هر کسی که قصد ورود به قُرُق کوچکی که آنان از تاریخ سازمان چریک های فدایی برای خود فراهم آورده‌اند، دارد، نه آن‌ها را به جایی می‌رساند و نه باعث ارعاب و وحشت ما می شود. نسل جدید مارکسیست در ایران به طور عام و نشریۀ آلترناتیو به عنوان بخش کوچکی از این نسل حق دارد خوانش و روایت خود را از فراز موقعیتی که در آن ایستاده است، از تاریخ جنبش کمونیستی ایران ارائه دهد. بر خلاف میل برخی، عرصۀ خوانش تاریخی گود زورخانه نیست که پیش‌کسوت و نوچه و نوخاسته داشته باشد و برای ورود به آن طلب رخصت لازم باشد. ما برای مقابله در حد توان‌مان با موج ضدکمونیستی به راه افتاده در عرصۀ تاریخ که به طور خاص چریک‌های فدایی خلق (البته در معنای واقعی و تاریخی کلمه) و باز به طور خاص‌تر رفیق حمید اشرف را نشانه گرفته است، تصمیم به تهیه و تدوین این کتاب اینترنتی گرفتیم. در مقدمۀ سری تاریخ ما می توانید در این مورد بیشتر بخوانید. علاوه بر این، همان‌طور که بارها گفته‌ایم، از حیث خلاقیت نظری و سیاسی، اعتماد به نفس، ارادۀ انقلابی، نظم و تعهد و صداقت به بهای فدا کردن جان و … و … در تاریخ جنبش کمونیستی ایران، جایگاه ویژه و یگانه‌ای برای نسل نخستین چریک‌های فدایی خلق ایران قائل هستیم. این انگیزه‌ها ما را به نگارش آن کتاب واداشت. در آینده آثار بیشتری از ما در این زمینه خواهید دید.
س:  برخی می‌گویند شما می‌خواهید قطب های متضادی مثل بیژن جزنی و منصور حکمت را با هم تلفیق کنید. به نظر شما آیا این کار ممکن است؟
پ: نه کارهای تاریخی آلترناتیو آش شله قلم کار است و نه ما آشپز که بخواهیم تمام رفقایی که در نشریۀ ما از آن‌ها تجلیل و یا به آن‌ها ارجاع داده می‌شود را در یک معجون تاریخی بجوشانیم و هم بزنیم تا از آن خوراکی برای امروزمان فراهم کنیم. اما این ابهام ایجاد شده برای شما را به سبب تازگی موضع‌مان دور از ذهن نمی‌دانیم. وضعیت ما، تا حدودی منعکس‌کنندۀ همان دوران گذری است که در پاسخ به سوال قبل از آن صحبت کردیم. ما نظرات حاضر و آمده‌ای که به واسطۀ تعلق خاطر به یک حزب و جریان داخلی یا بین‌المللی، آن‌ها را از بَر کرده باشیم، نداریم. البته قطعا نسبت به مسائل خالی الذهن نیستیم و دیدگاه های مشخصی در خصوص مسائل مختلف داریم که به تدریج آن ها را انتشار خواهیم داد؛ اما اعتقاد داریم نظرات نهایی و قطعی و یا ویرایش نهایی و قطعی نظرات باید در بطن یک مباحثه و پراتیک مشترک با رفقای دیگر در نسل جدید مارکسیست به دست آید. این واقعیت در کنار ارجاع ما به منابع و فکری سیاسی، ممکن است شائبۀ اکلکتیسیست و یا التقاطی بودن ما، گل‌چینی و فقدان انسجام نظری و سیاسی را در ذهن خوانندگان و مخاطبان ایجاد کند. به این نکته نیز آگاهیم که رفع این ابهام هم به شکل قطعی صرفا با توضیحات ما در اینجا میسر نمی شود و امری زمان‌بَر و تدریجی است. اما سعی می‌کنیم تا آن‌جا که ممکن است، با ارائه توضیحاتی از ابهام ایجاد شده بکاهیم.
ما از در متن آلترناتیو چه؟ آلترناتیو که؟ از یک رابطۀ دیالکتیکی پیوستگی و گسستگی با تاریخ جنبش کمونیستی در ایران صحبت کردیم. از یک سو، احزاب موجود در اپوزیسیون چپ در تبعید ایران را متعلق به دوران سپری شده می‌دانیم و لذا از ناتوان از پاسخگویی به مسائل و اقتضائات جدید در جامعۀ ایران، و از سوی دیگر نسل جدید مارکسیست را در امتداد این تاریخ پرافتخار و مراحل گوناگون آن دانستیم و لزوم استفاده از تمام دستاوردهای تاریخی این جنبش و  نیز دفاع از آن‌ها را یادآوری کردیم. شاید سنتز این بحث را بتوان این‌چنین فرمول‌بندی کرد که هدف ما باید، بهره‌گیری از گذشته در نبردهای امروز باشد و نه تلاش در جهت حل مسائل امروز در قالب های گذشته. سعی می کنیم با توضیح برخی مسائل مشخص‌تر در این زمینه، دیدگاه خود را روشن‌تر سازیم.
اپوزیسیون چپ در تبعید ایران از چپ حاضر در قیام بهمن 1357 برآمده است و صف بندی ها، دغدغه‌ها، بحث‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌ها و … و … آن در نهایت ریشه در همان آرایش قدیمی دارد. این، یکی از نشانه های بحران و به اتمام رسیدن دوران این چپ است. برخورد آن ها با تاریخ نیز ریشه در همین رویکردشان دارد. آن‌ها احزاب دیگر چپ و کمونیست را در عرض و کنار دست و پهلوی خود و به عنوان رقیب می بینند و نه مانند نسل جدید مارکسیست، پشت سر خود و به عنوان تاریخ. به همین‌خاطر جدال‌ها و کشمکش‌هایی که ما به عنوان تاریخ و با هدف درس آموزی و تجربه‌اندوزی به آن ها نگاه می کنیم، برای آن ها هنوز جنبۀ زنده و امروزی دارد. آن ها سعی      می کنند دغدغه‌های امروز ما را با کشاندن مستقیم ما به بحث‌های فدایی و مجاهد م.ل، اقلیتی و اکثریتی، کومله ای و کمونیست کارگری و … پاسخ بگویند یا با استفاده از چارچوب ها و قالب های و اصطلاحات و استدلا‌های متعلق به آن دوران. آن‌ها هنوز این تقابل و تقسیم بندی ها را زنده و دارای موضوعیت جاری می دانند اما به نظر اگر این مجادلات موضوعیت هم داشته باشند، موضوعیتی تاریخی و نه جاری و مربوط به امروز است. برخی از منتقدان آلترناتیو وضعیت واقعا وخیم‌تری دارند چرا که سعی می‌کنند شرایط امروز با ارجاع به بحث‌ها و اختلافات دو جناح چریک‌های فدایی خلق پیش از تاسیس این سازمان یعنی جناح احمدزاده-پویان و جزنی-ضیاءظریفی توضیح دهند. رفیق دیگری ارجاع ما به فردی دارای گرایش اکثریتی در یکی از مقالات ما را به حساب چراغ سبز دادن به اکثریت و گرایش های مشکوک و انحرافی دانسته بود! برای او تضاد با اکثریت در شکل و شمایل سالیان نخست پس از انقلاب یعنی بحث‌های درونی چپ ها زنده است در حالی‌که به نظر ما اکثریت از همان بدو تاسیس از قطار جنبش کمونیستی پیاده شد و لزومی به یادآوری مکرر این مرزبندی نیست. ما از زمانی که کمونیست شدیم، اکثریت را در اردوی مقابل دیدیم. به علاوه صرف ارجاع به یک نفر، لزوما نمایان‌گر تایید مواضع او نیست بلکه ممکن است با هدف اثبات استدلال خودمان از زبان خصم باشد. ما در همین شماره نقدی از یکی از رفقای عزیز را در مورد کتاب حمید اشرف منتشر ساخته‌ایم که کاملا رنگ و بوی رقابت‌های قدیمی چریک‌های فدایی و مجاهدین م.ل را دارد.
نسل جدید مارکسیست نباید صف بندی‌ و دعواهای قدیمی را  به امروز بیاورد. باید به هر آن‌چه در ذیل عنوان تاریخ جنبش کمونیستی در ایران می گنجد، بدون حب و بغض فرقه‌ای بنگرد و از هر آن‌چه در آن تاریخ  به کار نبرد امروز او می‌آید، بهره جوید و به علاوه پای دفاع از کلیت این تاریخ بایستد. این تاریخ مراحلی دارد و نسل هایی. در هر مرحلۀ تاریخی ما با جریانات بالنده ای مواجه هستیم که توش و توان و گاه جان خود را بر سر یک گام به جلوتر برداشتن و تکامل این جنبش نهاده اند. ممکن است دستاوردهای آنان از جایگاه امروزی ما خرد و بی‌اهمیت و یا حتی مساله‌دار جلوه کند اما آن فرد و آن جریان در دورۀ تاریخی خودشان با همین نظرات به شکل عینی باعث پیشروی این جنبش شده‌اند. بنابراین هر فرد و هر جریان را باید در جایگاه تاریخی آن دید. رفیق جان‌باخته بیژن جزنی نقش سترگی در شکل گیری چریک های فدایی خلق و یک نسل از چپ انقلابی ایران و گسست از اندیشه‌های رفرمیستی حزب توده داشت. در بسیاری کشورهای عربی که چپ انقلابی آن ها قادر به ایجاد گسستی موثر با احزاب رفرمیست اردوگاهی دهه‌های 1950 و 1960 نشده است، سطح تکامل عمومی چپ در حد همان احزاب اردوگاهی مشابه حزب تودۀ ایران متوقف مانده است و از چپ موجودی کوتوله و عقب‌افتاده بارآورده است. به چپ سوریه و حزب کمونیست آن نگاه کنید که چطور کارناوال حمایت از بشار اسد به راه می‌اندازد. گسست از این مرحله در تاریخ جنبش چپ در ایران به لطف تلاش های عملی و نظری رفقایی مانند بیژن جزنی ممکن شد که با فدای جان خود، این تکامل را ممکن ساختند. از سوی دیگر رفیق زنده‌یاد حکمت نقش انکارناپذیری در گسست جنبش کمونیستی از انگاره های پوپولیستی، حل تناقضات و مسائل ایجاد شده در سال های پس از قیام بهمن 1357، حرکت برای بازگرداندن کمونیسم به جایگاه واقعی خود یعنی بیان اعتراض طبقۀ کارگر بر ضد سرمایه داری و … و … داشت؛ دستاوردهایی که با تاثیرگذاری بر روند تاسیس حزب کمونیست ایران (شهریور 1362) باعث برداشتن یک گام اساسی به جلو شد.
خلاصه و نتیجه‌گیری کنیم؛
تناقض اساسی بین بیژن جزنی و منصور حکمت زمانی پیش می‌آید که ما آن‌ها را در عرض همدیگر ببینیم و بخواهیم برای پاسخگویی به مسائل امروزمان یکی از آن‌ها برگزینیم و یا مواضع آن ها را به شکل مکانیکی تلفیق و ترکیب کنیم؛ که بخواهیم آنان را از دوران تاریخی خودشان مستقیما به امروز بکشانیم و جواب هایمان به مسائل امروزمان را از پاسخ های آنان به مسائل زمان خودشان استخراج کنیم. به عبارت دیگر، زمانی که بخواهیم برای پاسخگویی به مسائل امروزمان یا فدایی باشیم و یا کمونیست کارگری. در چنین حالتی مطمئنا مجبوریم از بین آن‌ها دست به انتخاب بزنیم و به این معنی، ترکیب آن‌ها یا نشانۀ فرصت‌طلبی ماست و یا ساده‌اندیشی‌مان.
اما ما آن ها نه در عرض هم دیگر که در طول همدیگر می دانیم؛ به همان شکلی که در تاریخ ایستاده اند. ما آن ها را به شکل سرمایه های تاریخی‌مان می‌بینیم و پذیرفته‌ایم که دوران آن ها به سر آمده است به این معنا که پاسخ به مسائل امروز جنبش کمونیستی را نمی توان صرفا با تکیه به یکی از آن ها استخراج کرد. به عبارت دیگر فدایی بودن و یا کمونیست کارگری بودن پاسخگوی نیازهای امروز ما نیست. ما کمونیست‌هایی هستیم که در قرن بیست و یکم و در شرایط کشوری مانند ایران در ابتدای دهۀ 1390 زندگی می کنیم. با مسائلی مواجه هستیم که در زمان هیچ‌کدام از این دو رفیق حتی قابل تصور هم نبود و جریانات فدایی و یا کمونیست کارگری هم در پاسخ به آن ها شکل نگرفته اند و همان‌طور که امروز آشکار شده است، پاسخی برای آن ندارند. ما می توانیم با روایت و خوانش تاریخی‌مان، از هر بخشی از این تاریخ که به کار نیازهای امروزی بیاید، استفاده کنیم، بیاموزیم و تجربه بیاندوزیم. بدین ترتیب این دو رفیق نه به شکل مکانیکی و مستقیم که در وجود ما و پاسخ‌های یگانه مان به شرایط امروز مبارزۀ طبقاتی در سطوح داخلی و بین‌المللی و در ایستادن ما در امتداد این تاریخ خونبار است که می‌توانند با هم به سازش و هماهنگی برسند. پس طی دو حرکت تخست باید پذیرفت که پاسخ‌هایی که رفقا جزنی و حکمت به مسائل دوران خود داده اند، و به تبع  آن ها فداییسم و کمونیسم کارگری، نمی تواند پاسخگوی مسائل پیچیده و نو به نوی دوران ما باشند و سپس در حرکت بعدی و در مسیر پاسخگویی نو، مستقل و منسجم عملی و نظری به این مسائل، به بازخوانی و استفاده از آن تجارب دست زد.
س: در کتاب حمید اشرف، شما او را در کنار      نام هایی مثل تروتسکی و چه‌گوارا و مائو و … قرار داده بودید در دیگر بخش‌های کتاب نیز انتقادی از او ذکر نکرده و یکسره به تعریف و تمجید از او پرداخته بودید. آیا این کار به معنای بت‌سازی از او نیست؟ آیا این کار با معیارهای کمونیستی سازگار است؟
پ: قرار دادن نام حمید اشرف در کنار آن نام ها دلیل مشخصی داشت؛ همۀ این نام ها در زمرۀ فرماندهان نظامی انقلابی برجسته در دورۀ خود بوده‌اند: لازارکارنو و سن ژوست در دوران انقلاب کبیر فرانسه، شارل دلکلوز در کمون پاریس، تروتسکی به عنوان فرماندۀ ارتش سرخ پس از انقلاب کبیر اکتبر در 1917، چوته و مائو به عنوان فرماندهان اصلی ارتش سرخ چین، مانوکیان به عنوان یکی از فرماندهان کمونیست نهضت مقاومت فرانسه در مقابل فاشیست ها و چه گوارا هم به عنوان اسطورۀ جنبش چریکی. راستش ما فکر  می کردیم و می‌کنیم که رفیق اشرف حداقل به مثابه یک فرمانده جنگ چریکی شهری و از بعد نظامی می تواند در کنار این نام ها قرار بگیرد. در زمانی که عمر متوسط چریک شش ماه ارزیابی می شد، او توانست حدود شش سال به زندگی مخفی در مقام فرماندهی ادامه دهد. فعالیت‌های او در تناسب با ابعاد و مقیاس های جنگ چریکی در ایران، از او یک چهرۀ افسانه‌ای ساخت.
اما از یک جنبۀ دیگر که بخواهیم به این انتقاد پاسخ بدهیم، باید بگوییم که بخش بزرگی از چپ قدیمی ایران را دچار عارضه ای که می توان آن را وحشت و یا شرم پسااستالینی و پسافروپاشی (بلوک شرق) می‌دانیم. این عارضه معمولا در قالب کمبود شدید اعتماد به نفس سیاسی و بدین شکل بروز پیدا می کند که یک نویسنده و یا سخنران کمونیست در ابتدای هر مقاله و یا نطق خود، حال با هر موضوعی، نخست لازم می‌بیند که تعهد و پایبندی خود را به دموکراسی و حقوق بشر اعلام کند، صراحتا مرزبندی خود را با اعمال برخی کمونیست ها در گذشته اعلام کند و آن‌ها را محکوم نماید، انتقاد مفصلی از پیشینۀ جنبش کمونیستی به عمل بیاورد، تمام مرزبندی‌های دقیق و ظریف لازم را انجام دهد تا نکند خواننده یا شنوندۀ محترم دچار سوء تفاهم شود و … و … . در نهایت آن چه از چنین نطق و نوشتاری باقی خواهد ماند، تفالۀ بی‌بو و بی‌خاصیتی است که تمام زهر و تیزی آن گرفته شده است و نه چُرت کسی را پاره می کند و نه موجی در برکه‌ای ایجاد می نماید.
ما به شکلی کاملا آگاهانه و عامدانه با چنین روشی مخالفیم. به بسیاری از موضوعات مانند مبانی تئوری و پراتیک جنبش چریکی و در نتیجه اندیشه و عملکرد رفیق حمید اشرف انتقادات اساسی داریم. اما هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. جای شستن رخت‌های چرک خودمان و رفیقی که اصولا کتابی را با هدف دفاع از حیثیت سیاسی او به نگارش در آورده ایم، در وسط یک بحث جدلی داغ با ضدکمونیست ها نیست. این بحث می تواند موضوع یک جزوه یا کتاب انتقادی مثلا در خصوص مراحل مختلف تاریخ جنبش چپ باشد. قرار نیست ما در هر نوشته و اثری، ابتدا فهرستی از انتقاد از خودها و اعتراف به اشتباهات را ردیف کنیم. طرح این‌ها در جای خود البته مفید و بالاتر از آن لازم و حیاتی است. به همین خاطر ما از روش طرح مطالب در کتاب حمید اشرف آمیزۀ سرود و فلز کاملا دفاع می کنیم. کمونیست ها، شخصیت ها و قهرمانان جنبش خود را که در تمام دنیا چند سر و گردن از شخصیت‌های متعلق به طبقات دیگر بالاتر هستند، بزرگ می دارند و تکریم می کنند و به عنوان سرمایۀ معنوی خود به کار می گیرند. ما وقتی تصویر رفقای خود را در یک اجتماع عظیم بالا می بریم، نقدهایمان را به پوستر او الصاق   نمی کنیم چرا که همان‌طور که گفتیم، هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.
از سویی دیگر ما این انتقادها را بیشتر از سنخ اشکال‌تراشی می‌دانیم تا یک نقد جدی،صحیح و اصولی. و گرنه بزرگ کردن یک اشتباه تایپی مانند آوردن نام  بهروز دهقانی به جای بهروز ارمغانی و یا پیکار اندیشه به جای اندیشه و پیکار و تبدیل آن به یکی از محورهای نقد مکتوب، اگر از سنخ اشکال تراشی نباشد، پس چیست؟ در این اشکال‌تراشی می‌توان رد پای همان دسته‌بندی‌های فرقه ای قدیمی را مشاهده کرد. کار جدیدی در مورد یک چهرۀ تاریخی جنبش کمونیستی ارائه شده است. آن‌هایی که خود را به جریان متبوع او منتسب می‌دانند، ایراد گرفته‌اند که چرا بدون اذن و اجازۀ بزرگان و پیش‌کسوتان دست به چنین کاری زده اید و رقبای سازمانی قدیمی هم ناراحت هستند که چرا از رقیب چهل سال پیش‌شان چنین تصویر جذاب و به نظر آن ها دور از واقعیتی ارائه شده است.
واقعیت اینجاست که این رفقای عزیز سه دهه است که در تبعید به سر می‌برند و دست‌کم از آسایش و فراغتی محدود به دور از تهدیدهای امنیتی برخوردار هستند که بتوانند وب سایت ها و    وبلاگ های گوناگون را اداره کنند. حدود دو دهه است که تاخت و تاز لیبرال‌ها و اسلامیست به تاریخ و فرهنگ چپ آغاز شده است و غیر از چند مورد انگشت‌شمار، این رفقا، به عنوان بازماندگان آن تاریخ، یا التفاتی به این موضوع نداشته‌اند و یا کاری جدی و موثر در این زمینه انجام نداده‌اند. تا این‌که ورود مستقیم وزارت اطلاعات به این عرصه، تلنگری به برخی از آن‌ها وارد آورد. بعد از این‌که لیبرال ها و امنیتی ها، دو دهه است که به عرصۀ تاریخ جنبش کمونیستی،آمده اند و کشته اند و سوخته اند و برده‌اند و رفته‌اند، و ما سعی کرده ایم در این زمینه کار کوچکی در حد توان‌ محدودمان انجام بدهیم، سریع ذره‌بین‌ها را در آورده‌اند تا مو را از ماست بکشند و اشتباهات ریز و درشت ما را فورا فهرست کنند و جلوی چشمان‌مان بگیرند. آیا واقعا به این چپ می توان امیدی بست؟ لطفا این سوال ما را شما پاسخ بدهید.
س: آیا فکر نمی‌کنید دفاع از حمید اشرف، دفاع از اندیشه های استالینیستی و خط مشی خرده‌بورژوایی و غیرکارگری چریک‌های فدایی خلق باشد؟
پ: این سوال هم بیان‌کنندۀ انتقاد دیگری است بر کار ما در مورد زندگی‌نامة حمید اشرف وارد شده است.
نخست باید روشن کنیم که به نظر ما هم   چریک های فدایی خلق در آن دوران هم اندیشه‌های استالینیستی داشتند و هم استراتژی آن‌ها یعنی مبارزۀ چریکی جدا از توده‌ها، نمایانگر یک مشی خرده‌بورژوایی، غیرپرولتری و پوپولیستی بود. به نظر ما هر کمونیستی که بخواهد مطابق با نیازهای روز و سطح تکامل فی‌الحال موجود جنبش کمونیستی بیاندیشد، نمی تواند دیدگاه دیگری غیر از این داشته باشد. نقد این انحرافات در جنبش کمونیستی، از همان نیمۀ دوم دهۀ 1350 آغاز شد و به ویژه در سالیان پس از قیام 1357 و در بازۀ 62-1358 به فرجام نهایی خود رسید. نسل جدید مارکسیست نمی تواند بدون در نظر گرفتن این پیشروی ها و هضم و جذب دستاوردهای هر مرحله، دیدگاه‌های متناسب با زمانه و دوران خود را ارائه کند.
اما تفاوت ما با منتقدانی از این دست چیست؟
به نظر ما این رفقای منتقد، منطقی سیاه و سفید و صفر و یکی دارند. آن ها در بررسی تاریخ جنبش کمونیستی در هر مقطع و قضاوت در مورد جریانات گوناگون، بلافاصله به جستجوی این مطلب بر می‌آیند که آیا این جریان کارگری بوده است و یا غیرکارگری؟ و یا از بدتر، استالینیست بوده است یا تروتسکیست؟ این دیدگاه و نگرش، جزیی نگر و بخشی (sectoral) است. نتیجۀ این دیدگاه، نوعی تنزه‌گرایی و خلوص طلبی و ناب گرایی است که اطلاق لفظ کمونیست و کارگری را فقط به تجربۀ کمون پاریس، انقلاب اکتبر و حزب و جریان متبوع خودشان مجاز می داند!  ایجاد تثلیث هایی مانند مارکس، لنین و X  یا Y نیز ماحصل چنین نگرش‌هایی است. و نتیجۀ نهایی نیز این می شود که گویی جنبش کمونیستی در سراسر جهان با آن ابعاد فعالیت و مبارزه و تمام احزاب و مبارزان و اندیشمندان وابسته به آن، در فاصلۀ بین این وقایع یعنی در مدت زمانی در حدود یک قرن و نیم، عامدانه و آگاهانه مشغول غاز چراندن در مسیری غیرکارگری بوده‌ است! که ناگاه افرادی مانند قارچ از زیر زمین روییده اند و یا مانند سوپرمن از آسمان آمده اند و جنبش را به مسیر درست آن   برگردانده اند! کاربست این منطق به این نتیجه منجر خواهد شد که منتقد قادر به تمایز بین سطوح و اولویت‌های موضوع و مباحثات پیرامون آن نمی شود و گاه در حمله به تاریخ جنبش کمونیستی گوی سبقت را از تمام لیبرال ها، اسلامیست ها و آکادمیسین‌های بورژوایی می رباید. نتیجۀ اتخاذ چنین مواضعی در بستر تهاجمات ضدکمونیستی گستردۀ کنونی روشن است. به نظر ما این دیدگاه قادر به تبیین تاریخ و تحولات جنبش کمونیستی در سطوح بین‌المللی و داخلی نیست و از نظر سیاسی نیز نتایج مخرب و خطرناکی را به دنبال دارد.
در مقابل، ما هر جریان و هر پدیده را نه در یک مقطع مشخص که در سیر تکاملی خود و نقشی که در آن ایفا کرده است ملاحظه می کنیم. در مقاطع و مناطق گوناگون افرادی به عنوان کمونیست وارد صحنۀ مبارزه شده اند و با تمام ضعف ها و نقص ها، اشتباهات و انحرافات، کمبودها و محدودیت ها و … بر ذهنیت و عینیت جامعۀ خود تاثیراتی    گذاشته اند. البته نباید مهر تایید بر عملکرد هر فردی و جریانی به صرف این‌که خود را کمونیست می‌داند، گذاشت. اما همۀ تلاش‌ها و مبارزات و جان‌فشانی‌ها را هم با چوب غیرکارگری بودن راندن، خطایی مهلک است. به نظر ما می‌بایست به نقش عینی هر فرد یا گروه در هر مرحله و تاثیر آن در تکامل جنبش و غلبه بر اشتباهات، ضعف ها و کمبودها توجه کرد. در مقاطعی از تاریخ جنبش کمونیستی بین المللی، مانند دهه های 1940 و 1950، به دلایل گوناگون و به خاطر اوضاع و شرایط مشخص، استالینیست نبودن امر دشوار و بعضا غیر ممکنی بود و کسانی که در آن دوران کمونیست می شدند، آن را قالب و تعریف بدیهی برای کمونیست بودن می دانستند. در مورد     دهه های 1960 و 1970 و گرایش به مائوئیسم، مشی چریکی و تجربیات انقلاب کوبا و … هم همین قضیه صادق است. باید دید که هر فرد و یا جریان در غلبه بر محدودیت ها و اشتباهات هر دوره و در امر تکامل و پیشروی جنبش کمونیستی و در نتیجه یک گام برداشتن آن به جلو، نقش عینی مثبت و مفیدی را ایفا کرده است و با این ملاک به قضاوت نشست. ما این دست جریانات را جریانات بالندۀ هر دوره و مرحله می نامیم. اگر ما امروز می‌توانیم از منظر مارکسیستی صحیح‌تر به نقد این رفقا و احزاب بنشینیم، نتیجۀ همین تکامل و پیشرفت مبارزات است که در نتیجۀ همۀ مبارزات و مجادلات، مباحثات و جان‌فشانی‌ها در دشوارترین شرایط و با سنگین‌ترین هزینه‌ها حاصل شده است. می توان با معیارهای پیشرفته تر امروز به نقد تجربیات دیروز نشست اما محکوم کردن رفقا و جریانات قبلی به این‌که چرا دیدگاهی مانند دیدگاه های امروز ما نداشته اند و آنان را از عداد کمونیست ها و انقلابیون خارج دانستن،  خام‌اندیشی و برخوردی ذهنی و غیرمنصفانه است.
مثالی در این مورد بزنیم؛ غلبه بر محدودیت های پوپولیسم و خلق گرایی در جنبش کمونیستی در ایران، عمدتا از خلال تحولات درون خطی که به خط سه شهرت داشت، صورت گرفت و عمدۀ نیروهای خود را نیز از این خط جذب نمود.   شکل گیری بخش بزرگ و موثری از خط سه محصول بازاندیشی بخشی از جنبش چریکی در دهۀ 1350 در مفروضات و اندیشه‌های پیشین خود بود. خود کومله که نقش بزرگی در جنبش ضد پوپولیستی در داخل چپ ایران ایفا کرد و یک پایۀ اصلی تشکیل حزب کمونیست ایران شد، اگر چه تاریخچه ای متفاوت و متمایز از جنبش چریکی داشت، اما پیش از آن بعضا به راست‌ترین انحرافات و اندیشه های پوپولیستی موجود گرفتار بود. کلیت خط سه تردیدی در استالینیست بودن نداشت و خود بر آمده از تجربۀ جنبش چریکی و متکی به آن بود. اما با وجود همۀ این محدودیت های ذهنی توانست در بطن مبارزه و مسائل ناشی از آن بر بسیاری از نقائص خود فائق آید و  نقش عینی مفیدی در تکامل و پیشروی جنبش ایفا کند. رفیق زنده‌یاد حکمت که نقش بسیار برجسته ای در این مرحله از طریق اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) ایفا کرد، خود در مدرسۀ مارکسیست های انگلستان در دهۀ 1970 و از متفکرینی مانند دیوید یفه و گروه کمونیستی انقلابی (RCG) درس آموخته و کسب تجربه کرده بود. خود RCG محصول انشعاب کوچکی در حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا (SWP) در همین دهه بود. می بینیم که افراد و جریانات   نمی توانند منقطع و منتزع از تجربیات و مبارزات نظری و عملی پیشین در سطوح ملی و بین‌المللی، به یکباره پیام وحی پرولتری را دریافت و آن را به جماعتی غافل و بی‌خبر ابلاغ کنند.
با چنین منطقی ما معتقدیم که سازمان چریک های فدایی خلق ایران در یک دورۀ مشخص تاریخی یعنی در دهۀ 1340 و نیمۀ نخست 1350 و به مثابه یک جریان بالنده در دورۀ خود توانست نقش کاملا مثبتی در تکامل مبارزات کمونیستی ایفا کند. این جریان توانست با گسست از حزب توده و رفرمیسم و اپورتونیسم آن، نسل جدیدی از چپ انقلابی را به صحنه بیاورد و اعتبار چپ را، که به واسطۀ عملکرد حزب توده در سال 1332 (البته با یاوه های طرفداران مصدق در این مورد نباید اشتباه شود) از کف رفته بود، به بهای خون و جان خود به او بازگرداند. در این مسیر این جریان توانست چنان هژمونی را برای چپ در عرصۀ اجتماعی تعیین کند که بعد از چند دهه تکرار آن به رویایی برای همگان تبدیل شده است. به علاوه نقش واسطه برای تکامل چپ در مرحله و زمانی دیگر را ایفا کرد. به چنین دلایلی ما از تجربۀ جریان     چریک های فدایی خلق ایران به مثابه یک جریان بالندۀ چپ در مقطع مشخصی از تاریخ معاصران بهره می بریم، چهر‌ه های شاخص آن ها را گرامی می داریم و از کلیت عملکرد و کارنامۀ آنان در مقابل هجوم جریانات راست و ضد کمونییست و قلم به دستان وابسته به دستگاه‌های امنیتی دفاع می‌کنیم.
اشاره کردیم که جریانات موسوم به خط سه با وجود اعتقاد به استالینیسم توانستند نقش عینی مثبتی در مقطعی از تاریخ چپ ایفا کنند. نکتۀ جالب توجه اینجاست که تقریبا در همان زمان، حزب کارگران سوسیالیست به عنوان تنها جریان مهم تروتسکیست تاریخ معاصر ایران، بر سر حمایت یا عدم حمایت از ابوالحسن بنی‌صدر دچار انشقاق شد و شاخص ترین چهره و سخنگوی معروف آن یعنی بابک زهرایی هم جانب خط طرفدار بنی‌صدر را گرفت. این مثال یادآوری خوبی است برای اجتناب از قضاوتی که صرفا بر مبانی ایدئولوژیک و بدون در نظر گرفتن نقش عینی جریانات بنا نهاده شود.
با یک مثال دیگر از دوران کنونی پاسخ خود را به پایان می‌بریم. همان‌طور که همگان می دانند چند ماه قبل در کشور تونس انقلابی به راه افتاد. در این انقلاب حزب سابقا طرفدار اردوگاه شرق آنان یعنی حزب تجدد جانب کابینۀ انتقالی ضدانقلابی را گرفت و در آن شرکت کرد. تنها جریان مهم و نسبتا موثر چپ رادیکال این کشور، حزب کمونیست کارگران (PCOIT) نام دارد که در انترناسیونال احزاب مارکسیست-لنینیست (اتحاد و مبارزه) عضویت دارد که متشکل از احزاب   خوجه ایست، به عنوان یکی از عقب مانده ترین جریانات چپ، و استالینیست تمام عیار است. این حزب، به عنوان نماد کمونیسم در این کشور،  سال ها به مبارزۀ مخفیانه علیه دیکتاتوری بن‌علی مشغول بود، دبیرکل آن، حمه الهمامی، ده سال را در زندان به سر برد و … و در این مسیر توانست اعتباری اجتماعی برای خود به دست بیاورد. علاوه بر آن، این حزب امروز و در قیاس با احزاب طرفدار بن‌علی، احزاب چپ میانه (حزب کنگره)، اسلامیست ها (النهضه) و … و با وجود    محدودیت های ایدئولوژیک خود مانند باور به انقلاب مرحله ای و …. رادیکال‌ترین و انقلابی ترین دیدگاه‌ها را اتخاذ کرده است و مردم را به تداوم انقلاب فرا می خواند. حال در مقام برخورد با این جریان چه موضعی باید اتخاذ کنیم؟ این یک سوال جدی است و می تواند موضوع خوبی برای بحث باشد. بگوییم استالینیست و در نتیجه غیرکارگری و بورژوایی است و در نتیجه فرقی با سایر احزاب بورژوایی ندارد؟ و یا حتی از آن بالاتر با استفاده از روشی شبیه به متد تئوریسه جهان که در اواخر دوران مائو در چین باب شد، بگوییم که چون اتفاقا از رنگ و لعاب کمونیستی برای شعارهای خود استفاده می کند، از جریانات بورژوایی دیگر خطرناک‌تر است؟ و یا چه؟ این سوال را می‌توان در مورد بسیاری از جریانات و تجارب دیگر نیز تکرار کرد.
س: مواضع پراکنده و رنگارنگی در آلترناتیو به چشم می‌خورد و به نظر می‌رسد  خود نشریه در مقایسه با نشریات خط منسجمی ندارد. دلیل آن چیست؟
پ: در پاسخ به سوالات قبلی تا حدودی به این مسائل اشاره کردیم. به نظر ما وجود این آشفتگی، عدم تعین و سیالیت در مرحلۀ کنونی تا حدودی طبیعی است. به نظر ما دوران شبه‌احزاب اپوزیسیون چپ در تبعید به سر آمده است. به همین خاطر ما مانند رفقای دیگر فعلا جواب های حاضر و آماده ای برای برخی از مسائل نداریم و جواب‌های‌و دیدگاه های مان در خصوص مسائل دیگر را نیز نمی توانیم یک‌جا در یک شمارۀ نشریه بیاوریم. این، طبیعتا امری تدریجی و زمان‌بر خواهد بود. ما در مرحلۀ کنونی بنای آماده ای نداریم که دست مخاطبان را بگیریم و به آن‌جا ببریم. البته به نظر ما بناهای موجود نیز سی سال از ساخت‌شان گذاشته است و به علت عدم تعمیر و نوسازی، اماکن مناسب و مطمئنی برای سکونت نیستند. ما در مرحلۀ نصب داربست هستیم؛ برخی مصالح را خودمان فراهم آورده ایم و انتظار داریم برخی مصالح نیز با فعالیت در ابعاد جمعی تر و مشارکتی‌تر فراهم گردد.
علاوه بر این، ما با محدودیت نیرو مواجه هستیم و همین، باعث می‌شود که نیروی محدودمان به امور مختلفی از قبیل ترجمه، تهیه مطالب مناسب برای باز-انتشار و … اختصاص یابد و نه صرفا به تالیف و تدوین دیدگاه های خاص خودمان. این محدودیت بعضا به چربیدن رنگ بخش ترجمه و باز-انتشار بر تالیف می انجامد که در تشدید آشفتگی ظاهری نشریه بسیار موثر است. البته ما خطای خود را در این زمینه پذیرا هستیم و این انتقاد را بر خودمان وارد می دانیم که برخی اوقات اهتمام به انتشار نشریه در موعد مقرر با خوانندگان، منجر به توجه بیشتر به بخش های ترجمه و باز-انتشار بر تالیف شده است. امیدواریم که با کمک و یاری رفقای همراه و مشتاق، بتوانیم بر این محدودیت غلبه کنیم.
البته ما استارت اولیه در رابطه با انتشار      دیدگاه هایمان را با تهیه متن آلترناتیو چه؟، آلترناتیو که؟ زده ایم و پس از توضیح و تفصیل نظراتی که در این متن ارائه داده‌اییم و بنا بر ضرورت به صورت تیتروار و بسیار خلاصه ارائه شده بود، مرحلۀ دیگری را در این مسیر آغاز خواهیم کرد.
به این نکته نیز باید توجه داشت که هر سخن نویی که داعیه و قصد بر هم زدن قالب ها و اوزان و قافیه‌های قدیمی را دارد، به هر حال تا حدودی به سردرگمی و آشفتگی در بین خوانندگانی که به قوالب موجود و مالوف عادت کرده اند، منجر خواهد شد. به هر حال است مدتی طولانی است که جنبش چپ زایشی جدید و اساسی را از بطن خود تجربه نکرده است و گوشش به اصوات ثابتی عادت کرده است. البته ما اصلا ادعا نداریم که قصد داریم به تنهایی چنین زایشی را به سرانجام برسانیم اما بر ضرورت آن اصرار داریم و در آن قاطعانه مشارکت خواهیم داشت. یک مثال در این زمینه روشنگر است؛ بسیاری از رفقا و دوستان از نفس مقایسه بین امیر پرویز پویان و منصور حکمت به حیرت آمده بودند. در حالی که ما در ابتدا واقعا متوجه نشدیم که مقایسه بین دو شخصیت، هر چند متضاد و متقابل، چرا باید موجب این همه حیرت و حتی ناراحتی و عصبانیت گردد. اما بعدا به این نتیجه رسیدیم که برخی رفقا سی سال است خط ثابت و مشخصی را پیش گرفته اند و در آن حرکت می کنند و آن‌قدر به این کار عادت کرده اند که به ذهنشان خطور نمی کند که به نفر بغل‌دستی‌شان نگاهی بیاندازند. وقتی یک نفر پیدا می شود و از فراز این صحنه، مقایسه ای صورت  می دهد و از منظری متفاوت به قضایا نگاه می کند، از وجود افرادی دیگر در بغل گوش شان حیرت می‌کنند.
برخی رفقا تنوع مطالب آلترناتیو را که ظاهرا و طبق منطق قدیمی و مالوف ربط چندانی به هم ندارند را به سیاست همه را داشتن و همه با هم ما نسبت داده اند که خود به خود تا حدی با چاشنی اپورتونیستی همراه خواهد بود. راستش ما اتفاقا و برعکس، از این همۀ واقعا موجود یعنی همۀ گروه‌های اپوزیسیون چپ در تبعید گریزان هستیم و ابدا تمایلی نداریم آن ها را به شکل موجود در کنار هم جمع کنیم چرا که مشکلات‌مان میلیون‌ها برابر خواهد شد. ما در پی قانع کردن رفقای هم‌فکر برای به راه انداختن یک پروژه سیاسی جدید هستیم که یک موجودیت سیاسی نوین و متمایز از این همه را خلق کند.
س: شما در داخل کشور هستید و یا خارج از کشور؟ برخی معتقدند شما افرادی خارج کشوری هستید و به همین خاطر از اسامی مستعار استفاده می‌کنید و می‌خواهید رهبری را در دست بگیرید.
 نخست این‌که سوالاتی نظیر یک فرد یا یک گروه خارج است و یا داخل و یا چرا از اسامی مستعار استفاده می‌کند و اسامی واقعی چیست و … ممکن است برای برخی افراد پیش بیاید اما نکتۀ مهم اینجاست که قضاوت در مورد یک خط یا جریان سیاسی نباید بر مبنای این مسائل باشد بلکه یک قضاوت صحیح سیاسی بیش از هر چیز باید بر مبنای مواضع سیاسی یک فرد یا جریان و نیز عملکرد آن باشد. به نظر ما این سوالات، زادۀ شرایط بدبینی و عدم اعتمادی هستند که به ویژه در سال‌های اخیر در جنبش چپ شکل گرفته است و تغییر آن به این راحتی ممکن نیست.
دیکر این‌که رفقا نباید از ما انتظار داشته باشند که سعی کنیم این بدبینی را با اعلام اسامی واقعی و مشخصات‌و موقعیت‌مان رفع کنیم و به دستگاه های امنیتی هدیه کنیم. مثل این‌که برخی رفقا به جملۀ النجات فی الصدق در سربرگ اوراق بازجویی باور پیدا کرده‌اند!
در مورد این‌که ما می خواهیم رهبری را تصاحب کنیم، باید بگوییم که متاسفانه در وضعیت کنونی جنبش چپ، عملا چیزی که بشود و بتوان رهبری آن را تصاحب کرد، وجود ندارد و علاوه بر این قبل از ما، لیست طویلی از رهبران پروازی برای این کار نام‌نویسی کرده و جا رزرو کرده اند. ما پروژه ای و ایده‌هایی داریم و سعی می کنیم آن را با صداقت و شفافیت هر چه تمام تر با رفقای خودمان در میان بگذاریم و افراد هم‌فکر و همراهمان را به همراهی با این پروژه قانع کنیم. البته اگر بعدا در جایی مسالۀ رهبری باز و مطرح بود و مهم‌تر از آن، ما نیرو و شایستگی کافی داشتیم، در تلاش برای به دست‌گرفتن آن، ذره‌ای تردید به خود راه نخواهیم داد.
به نکته ای دیگر در مورد مسالۀ داخل-خارج باید اشاره کرد. موقعیت مشخص چپ ایران در مقطع کنونی بدین ترتیب است که تعدادی از شبه‌احزاب چپ سی سال است که محکوم به فعالیت در تبعید شده‌اند. دوران این چپ به دلایل گوناگونی، که تنها یکی از آن‌ها استقرار طولانی مدت در خارج از کشور است، به سر آمده است. از آن‌جا که این احزاب طبیعتا همواره تلاش کرده اند سررشتۀ فعالیت‌های داخل را به دست بگیرند که در غالب اوقات به بهای تضعیف حرکات داخل، ناکامی و حتی فاجعه (مانند مورد آذر 1386) تمام شده است، نوعی بدبینی، البته به حق و به جا، در این مورد شکل گرفته است. اما منطقا می‌توان حالتی را تصور نمود که فعالیت در خارج از کشور به عنوان جزء مکمل و در هم تنیده با فعالیت و مبارزۀ مستحکم در داخل عمل کند؛ لنین مدت های طولانی در تبعید زندگی می کرد اما نبض جنبش کارگری و انقلابی روسیه را به لطف تشکیلات قدرتمند سوسیال دموکراتیک و بعد بلشویکی در دست داشت.
یک اصل بدیهی در این میان که گاه عامدانه به فراموشی سپرده می‌شود، این است که مبارزۀ اصلی و تعیین‌کننده همواره در داخل کشور جریان دارد و صورت مسائل از داخل تعیین می‌شود. این اصل در دهه‌های 1340 و 1350 در چپ ایران کاملا جا افتاده بود و رهبران سازمانی، بعضا حتی به بهای جان خود، حاضر به ترک کشور و رها کردن مسئولیت نمی‌شدند. این اصل بدیهی را همواره باید به خود و دیگران یادآوری کرد و به ذهن سپرد. البته توجه به این مساله نباید منجر به دست کم گرفتن و رها کردن مبارزه در عرصۀ خارج از کشور شود. باید در تمام اشکال گوناگون در خارج از کشور با تمام توان مبارزه کرد اما خصلت     تعیین کنندگی داخل را از یاد نبرد. دیدیم که جنبش سیز به لطف تحرک داخلی بی سابقه خود توانست با گسیل داشتن چند شخصیت به خارج از کشور، این عرصه را از دست احزاب و افراد متعدد و گوناگونی که چند دهه در آن جا ساکن بودند، به راحتی و در عرض چند ماه به درآورد. تاکید بر اهمیت مبارزۀ خارج از کشور و لزوم مشارکت در تمام جنبه های آن نباید به کش آمدن از جانب دیگر و در افتادن به موضعی بغلتد که اصولا مبارزۀ داخل و خارج را هم‌سنگ و دارای اهمیت یکسان می داند. این همان موضعی است که توسط حزب کمونیست کارگری ابداع و تبلیغ شد و توسط جریانات منشعب از آن نیز دنبال می شود. پس مبارزۀ خارج از کشور را به عنوان یک عرصۀ مستقل و دارای قانون مندی های خاص خود باید جدی گرفت و با تمام توان در آن مشارکت کرد اما نباید آن را مهم ترین عرصه دانست و ضعف و ناتوانی خود را از این طریق تئوریزه نمود. در این‌جا لازم است از تمام رفقای قدیمی و زنان و مردان مبارز و شریفی که با وجود مشکلات بسیار، پرچم مبارزۀ کمونیستی را در این عرصه، به هر صورت، برافراشته نگاه داشته‌اند، یادی کنیم. ذکر این نکات را از آن رو لازم دانستیم که بنا بر دلایل گوناگون بخش مهم و بزرگی از رفقای نسل جدید مارکسیست هم‌اکنون به زندگی و فعالیت در خارج از کشور مشغول هستند.
س: برخی شما را از حامیان سابق جنبش سبز  می دانند که اکنون جامه عوض کرده و به رنگ دیگری درآمده اید و به همین خاطر از اسامی مستعار استفاده می کنید. نظر شما دربارۀ این جنبش چیست؟
پ: راستش در مورد بخش نخست، نمی‌دانیم چه بگوییم. شاید در پاسخ به سوال قبلی، نکاتی مرتبط با این مورد ذکر شده باشد. واقعا نمی دانیم که برخی از افراد این قصۀ سوزناک که ما پیشتر وابسته به جنبش سبز بوده‌ایم و اکنون رادیکالیزه شده‌ایم را از کجای مطالبِ تا کنونی آلترناتیو بیرون کشیده اند. ما همۀ این ها را از نتایج همان فضای بدبینی، تخطئه، تهمت‌زنی و باند بازی و سکتاریسمِ همزادِ آن می‌دانیم. بگذریم.
در مورد جنبشی که به نام سبز شهرت یافت، گفتنی بسیار است. ما قصد داریم در شماره های بعدی آلترناتیو و در چارچوب توضیح و تشریح مواضع پایه ای و نقاط عزیمت‌مان، بخش مستقل و مفصلی را به این موضوع اختصاص دهیم. اما نظر به این‌که گویا این مساله دغدغه تعدادی از رفقا و خوانندگان نشریه بوده است، توضیح سریع و مختصری در مورد دیدگاه مان در این زمینه ارائه می‌دهیم. بحث‌مان در این خصوص در این مجال کوتاه را به سه قسمت تقسیم می‌کنیم:
نخست در مورد ماهیت این جنبش؛ این جنبش را باید یک تجربۀ متراکم دانست؛ عالی‌ترین تجربۀ جنبش اصلاحات بورژوایی در ایران که تمام ظرفیت و توان این جنبش در راه تحقق اهداف مورد نظر خود را بیرون ریخت و به همان نسبت، ضعف‌ها و تناقضات اساسی آن را آشکار ساخت. این جنبش را از آن روی تجربۀ متراکم می‌نامیم که تمام دارایی های تئوریک، استراتژیک، تاکتیکی، تبلیغاتی و اجتماعی جنبش اصلاحات بورژوایی را که از سال 1368 و به طور دقیق‌تر از انتخابات دورۀ پنجم مجلس شورای اسلامی در زمستان 1374 تا انتخابات ریاست جمهوری دهم در سال 1388 یعنی به مدت دو دهه  آزموده و اندوخته شده بود را در عرض 8 ماه بر روی دایرۀ سیاست ریخت و به بوتۀ آزمایش در کوران تحولات سیاسی نهاد.
اگر دو پایۀ اصلی روند اصلاحات بورژوایی در ایران را تلاش بخش‌هایی از حاکمیت جمهوری اسلامی و دنبالچه های آن در اپوزیسیون برای تبدیل آن به یک دولت متعارف بورژوایی از یک ‌سو و تلاش طبقۀ متوسط (که با تسامح بسیار آن را در این‌جا معادل اصطلاح مارکسیستی خرده‌بورژوازی مدرن فرض می‌کنیم) و بخش‌هایی از بورژوازی ایران برای تبدیل جمهوری اسلامی به حکومت مطلوب و کسب نمایندگی سیاسی در آن بدانیم و وضعیت این دو مولفه را در آستانۀ این انتخابات بررسی کنیم، به گستردگی و تنوع این جنبش پی می‌بریم؛ از یک سو در این انتخابات و در ماه‌های پس از آن، گسترده‌ترین ائنلاف نیروهای بورژوایی در ایران را شاید در تاریخ معاصر شاهد هستیم. از      محافظه کارترین بخش‌های حاکمیت جمهوری اسلامی مانند ناطق‌نوری و جاسپی تا بخش های مهمی از اپوزیسیون سلطنت طلب که از حمایت کامل و همه جانبۀ تمامی دول غربی برخوردار بودند. از سوی دیگر شاهد گسترده ترین بسیج طبقۀ متوسط و بورژوازی ایران در این انتخابات بودیم. بسیجی که از ماه های قبل از انتخابات در قالب کارناوال (به معنای دقیق و باختینی کلمه) و با استفاده از روش‌های کاملا پوپولیستی و با هدف بهره‌گیری از تمام ظرفیت‌های بسیج نیرو در مقابل احمدی نژاد آغاز شد و پس از انتخابات با دمونستراسیون‌های اعتراضی ادامه یافت. با در پیش گرفتن تاکتیک مقابلۀ همه‌جانبه و خشونت حداکثری و عدم عقب نشینی حتی به اندازۀ یک وجب از سوی حاکمیت، جنبش شوکه شد و پا به شرایطی گذاشت که ابدا آن را پیش‌بینی نکرده بود؛ تکرار یک نوع تاکتیک یعنی تظاهرات مسالمت‌آمیز و سکوت و سیاست‌های کژدار و مریز و عقب‌نشینی تدریجی اصلاح‌طلبان حکومتی در راس جنبش، ابتکار عمل را از آن سلب کرد و سر سیاسی آن را قطع نمود. ضمن این‌که سر سیاسی دیگری که سایزی متناسب با این جنبش داشته باشد، در بازار نیروهای اپوزیسیون یافت نمی شد. جنبش مانند پیکر بی سر و با صرف هزینه‌های بسیار و برای ادامۀ حیات خود به ناچار عملا به تاکتیک هایی غریزی نظیر مقاومت ها و تظاهرات موضعی، دفاع از خودهای اتفاقی و غیرسازماندهی شده و غیر سیستماتیک و تحرکات خودانگیخته ای از این دست روی آورد که امکان همۀ آن‌ها با تظاهرات هواداران رژیم در 9 دی ماه و متعاقب آن تظاهرات 22 بهمن سلب شد و جنبش یکسره در محاق رفت. بافت طبقاتی این جنبش در طول هشت ماه تغییر یافت و گسترش پیدا کرد اما باعث تغییر اساسی خصلت و ماهیت بورژوا-دموکراتیک آن نشد. شرکت طبقات فرودست و کارگران در آن به شکل فردی و تابع حرکتی بود که از آغاز توسط بورژوازی سازماندهی شده بود. خلاصه این‌که در طول این مدت از ماه های پیش از انتخابات تا روز عاشورا (6 دی) بورژوازی ایران کل هستی، حیثیت و توانایی خود را در کف دست گرفت و به خیابان آورد و بخش هایی از آن (به ویژه زنان) واقعا شجاعانه جنگیدند. اما همان‌طور که پیشتر گفته شد، در تناسب با عظمت حرکت، ضعف ها و تناقضات عظیم و اساسی آن نیز آشکار شدند. نخست این‌که آشکار شد که تاکتیکی مانند تظاهرات توده ای مسالمت‌آمیز حتی در ابعاد چند میلیون نفره و با پیشتازی طبقۀ متوسط، که تقریبا تنها تاکتیک فکر و برنامه‌ریزی شدۀ جنبش بود، برخلاف تجربۀ موفق انقلاب های مخملی در شرق اروپا و آسیای میانه، به عنوان رادیکال ترین تحرک بورژوازی در دوران ما و رویای لایه‌های رادیکال‌تر بورژوازی ایرانی، قادر به جاکن کردن که هیچ، تکان دادن رژیمی مثل جمهوری اسلامی نیست و ورود عوامل دیگری را نیز طلب می کند. عاملی که به نظر ما مارکسیست ها تنها می تواند گام به جلو برداشتن طبقۀ کارگر و پیوستن آن به جنبش‌ اعتراضی در قالب تحرکاتی نظیر اعتصابات عمومی  و محور قرار گرفتن مبارزه طبقاتی برای اتحاد بلوک انقلابی باشد. نکتۀ مهم دیگر این‌که مشخص شد نمایندگان سیاسی اصلی بورژوازی یعنی اصلاح طلبان دوم خردادی، به سبب خصائل و خاستگاه هایشان، در میانۀ راه می بُرند و قادر به همراهی با جنبش طبقۀ خود حتی تا میانۀ راه هم نیستند. در نتیجه منطق تکامل عینی جنبش بر اساس درس‌آموزی توده ها در جریان حوادث با سه مانع اساسی برخورد می کند: نخست ناپیگیری شدید اصلاح‌طلبان که نه تنها به هیچ‌وجه قادر به راه‌بری جنبش تا پایان نیستند بلکه در میانۀ راه و با جدایی از آن و با استفاده از ابزارهایی نظیر رسانه ها تلاش می کنند سد راه منطق تکامل عینی جنبش شوند و آن را دوباره به مسیر و البته به عبارت دقیق‌تر به سیکل معیوب بسیج اجتماعی-مشارکت در انتخابات که جلوه ای از همان سیاست مشهور فشار از پایین، چانه‌زنی از بالاست، بکشانند. عامل دوم سبعیت و توحش بیش از حد رژیم دیکتاتوری جمهوری اسلامی و قدرت سرکوب بسیار بالای آن است که استفاده از روش های پیچیده در مقابل آن و ترکیب بالاترین سطح خودجوشی توده ای و بالاترین سطح سازماندهی سیاسی را طلب می کند. و سوم، فقدان مطلق هر گونه آلترناتیو رادیکال و انقلابی قدرتمند که توان این را داشته باشد که پس از آشکار شدن ضعف رهبری بورژوایی جنبش، آن را به مسیری دیگر هدایت کند. نکتۀ آموزندۀ دیگر در همین رابطه  این بود که هیچ‌کدام از نیروهای سیاسی بورژوازی ایران نیز ابتکار عمل و هویت سیاسی مستقلی از اصلاح‌طلبان حکومتی ندارند و علی‌رغم تمام جار و جنجال‌ها و خط و نشان‌ها، آن‌ها را باید تابعی از اصلاح‌طلبان داخل کشور منظور کرد و نه یک عامل مستقل.
محور و مسالۀ قابل طرح دوم، مسالۀ سیاست چپ در قبال این جنبش بود. شاید تنش‌زا ترین نتیجۀ جنبش سبز برای چپ را بتوان همین موضوع دانست. پس از به راه افتادن این جنبش، دو موضع آنتاگونیستی در داخل چپ شکل گرفت: گروهی مشتاقانه فراخوان به شرکت در اعتراضات مردمی را دادند و برخی از آن‌ها حتی از رهبری انقلاب توسط خودشان سخن گفتند. گروهی دیگر با ارجاع به خصلت بورژوایی و به نظر آن‌ها ارتجاعی جنبش، شرکت در آن را دنباله‌روی از بورژوازی و افتادن در همان دام 1357 دانستند. البته در منظر ما از حیث متد و موضع کلاسیک مارکسیستی در چنین مواقعی، ابهامی وجود نداشت و ندارد. خصلت غیرکارگری یک اعتراض و جنبش در مراحل آغازین حرکت خود، لزوما نباید منجر به صدور حکم تحریم شرکت در آن شود که هیچ بلکه سیاست بلشویکی به تعبیر دانیل بن‌سعید اقتضاء می‌کند که از تمام شکاف‌های اجتماعی سر بر آورد، به تمام مظاهر نارضایتی متوسل شد و هر اعتراض ولو کوچک و جزیی را برای ارائه راهکار، سازماندهی و شرکت در صف نخست اعتراضات اجتماعی مغتنم شمرد و به همین خاطر همیشه باید آماده بود چرا که معلوم نیست کدام جرقه شعله را برخواهد افروخت. اما مساله در مورد ایران 1388 دقیقا این بود که چپ به هیچ وجه آماده نبود و اصولا پیش‌نیازهای عینی، مادی و سازمانی برای ورود به چنین بحثی را نداشت. دو موضع متقابل چپ در آن مقطع مباحثاتی اسکولاستیک و بی‌فایده و از سنخ بحث بر سر تعداد دندان های اسب بودند؛ غافل از این‌که اسب بیچاره حتی یک دندان هم در دهان ندارد. واقعیت تلخ و دردناک این جاست که نه تحریم و نه مشارکت چپ ابدا کوچکترین تاثیری بر سرنوشت واقعی جنبش نمی گذاشت. برای داشتن تصویر و ارزیابی دقیق تری از این مساله وضعیت چپ ایران در جنبش سال 1388 با مثلا وضعیت حزب کمونیست فرانسه در قبال جنبش می 1968 مقایسه کنید. مشارکت و یا عدم مشارکت حزب کمونیست فرانسه در جنبش می 68، برای این جنبش حیاتی بود و سرنوشت کاملا متفاوتی را برای آن رقم می زد؛ در حالی‌که بحث های چپ ایران از سنخ دعواهای ادواری رفقای سابق در تبعید بود که انگار هر از گاهی لازم می بینند حساب های قدیمی را با هم تصفیه کنند. بنابراین تنها واقعیت موجود نه دو موضع آنتاگونیستیک موجود در چپ که واقعیت ضعیف و بی‌تاثیر آن بود. بر این اساس آن دو موضع را نیز می‌توان دو روی یک سکه و دو وجه و جلوۀ همین واقعیت یگانه تلقی کرد؛ با این تفاوت که موضع بایکوت، وجه ترس و ضعف این موجودیت سیاسی ناتوان را بازتاب می داد و موضع شرکت و ادعای رهبری انقلاب، وجه خیال‌پردازی و رویابافی او را. ما در شمارۀ قبل مصاحبه‌ای از اعجاز احمد، مارکسیست برجستۀ پاکستانی، منتشر ساختیم که حاوی نکتۀ بسیار جالی بود که با بحث کنونی ما کاملا مرتبط است؛ مصاحبه‌کننده چپ از اعجاز احمد می پرسد که در شرایط کنونی پاکستان باید جانب آمریکا را گرفت یا طالبان؟ و اعجاز احمد در پاسخ جوابی به این مضمون می‌دهد که شما به جای درگیر شدن در چنین مباحث بی موضوعیت و بی نتیجه ای که تنها نتیجۀ آن شوراندن و برانگیختن یکی از دو طرف بر علیه خودتان است، بهتر است اول سر خودتان را بدزدید تا گلوله های هیچ‌کدام از این دو طرف به شما برخورد نکند و سپس به دنبال کارهای اساسی و سازماندهی و جذب نیرو بروید و آن‌قدر قدرتمند شوید تا چنین مباحثی برای شما موضوعیت پیدا کند.
یکی دیگر از تاثیرات جنبش سبز بر چپ،     شکل گیری طیف جدیدی از نیروهایی است که شاید بتوان آن‌ها را چپ پساکمونیست یا چپ سبز نامید که از استحاله و دگردیسی و رادیکالیزاسیون برخی روشنفکران سکولار طرفدار جنبش اصلاحات بورژوایی پدید آمده است و در ماهیت خود بازتاب‌دهندۀ نوعی رفرمیسم نوین در اشکال رادیکال‌شدۀ آن است. قضاوت در مورد این طیف و فرصت ها و تهدیدهای ناشی از آن، فرصت مستقلی را می طلبد. اما در ماه های اخیر و شاید تحت تاثیر دغدغه های این گروه، برخی رفقای جوان به مباحثه پیرامون این موضوع پرداخته اند که در شرایط کنونی جنبش سبز زنده است یا نه؟ به نظر ما این سوالی مناسب موقعیت و جایگاه ما کمونیست ها نیست و بیشتر منعکس‌کنندۀ دغدغه‌های نیروهای سیاسی فعال در سطح رهبری و نمایندگی جنبش سبز است. سوالی که ما باید از خود بپرسیم و با یکدیگر در میان بگذاریم، این است که در صورتی که یک بار دیگر شرایطی مشابه جنبش و اعتراضات سال 1388 پیش بیاید، ما کجای کار هستیم و چه کاری می توانیم انجام بدهیم؟ توانایی واقعی ما چه حد است؟ تا چه اندازه آمادگی نظری و عملی، ذهنی، مادی و سازمانی برای دخالت گری موثر در جنبش و اعتراضات کسب کرده‌ایم؟
تمام بحث امروز بر سر شدت بخشیدن به فعالیت روتین و روزمره برای تامین تمام پیش‌نیازهای لازم (سیاسی،راهبردی،سازمانی، اخلاقی و …) برای چنین دخالت‌گری موثری است. اتفاقا خود آلترناتیو نیز از دل چنین ضرورت‌هایی زاده شده است.
محور سوم بحث، اهمیت این جنبش است که ما آن را به خلاصه‌ترین شکل بیان می‌کنیم: اعتراضات سال 1388 با جنبش کمونیستی در ایران همان کرد که به نوعی دیگر با نیروهای بورژوایی در ایران کرده بود؛ تمام نقص ها، محدودیت ها، کاستی ها، تنبلی ها، بی سوادی ها و … که از سال 1368 و با گسستن بند چپ در تبعید از جامعۀ ایران و واقعیت‌های نو به نوی آن روی هم تلنبار شده بود را یک‌جا روی سر آن آوار کرد. و تمام ناتوانی هایی را که زیر آکسیون‌ها و کنگره‌ها و جلسات پر سر و صدا و ادعاهای تصرف قدرت و رهبری انقلاب پنهان شده بود را به یک باره بر ملا ساخت. بعد از آن، ما به دورۀ جدیدی پا گذاشته‌ایم که حکم به شکل گیری نیروهای کاملا جدیدی در جنبش کمونیستی ایران می دهد؛ و این داو بزرگ چپ در دوران کنونی است. خود ما از دل این دوران و به موجب این حکم تاریخی پا به صحنه گذاشته‌ایم.
س: اگر بخواهید جوهر موضع و خط و برنامه سیاسی خود را به شکلی کاملا خلاصه بیان و نام‌گذاری کنید، چه خواهید گفت؟
به خلاصه‌ترین شکل، خط و موضع کنونی خود را در سه سطح بیان می‌کنیم:
الف) توجه دادن نسل جدید مارکسیست در ایران به موضوعات و مسائل جدید مبارزه طبقاتی در ایران و جهان، به پایان رسیدن دوران اپوزیسیون شبه‌متحزب چپ در تبعید ایران و سازمان های گوناگون آن و لزوم شکل گیری نیروها و خطوط جدید سیاسی با توجه به آن موضوعات جدید و از میان این نسل. و ایجاد همگرایی و سازماندهی های گسترده و جبهه‌ای در این راستا.
ب) تبلیغ و ترویج دیدگاه های خاص خودمان در خصوص تمام موضوعاتی که در محور نخست می‌گنجند و جذب رفقای هم‌فکر و همراه.
ج) تلاش در جهت تبدیل برآیند مجموعه فعالیت‌های دو محور قبلی به جنبشی گسترده در مسیر تشکیل حزب نوین کمونیست طبقۀ کارگر ایران در معنای واقعی کلمه.
اما در خصوص نام‌گذاری، هر چند دقیقا به آن نیاندیشیده‌ایم اما شاید نوبلشویسم یا بلشویسم نوین و متناسب با قرن بیست و یکم بتواند منظور ما را در این زمینه مشخص سازد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در نوامبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: