آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

چرا حق با مارکس بود؟
بخش اول: می گویند مارکسیسم دورانش گذشته است…
تری ایگلتون
برگردان: مائده اعطا

آلترناتیو: تری ایگلتون نظریه پرداز و منتقد ادبی تأثیرگذار، استاد پیشین دانشگاه آکسفورد و یکی از مارکسیست های شهیر انگلیسی است. وی در خانواده کارگری ایرلندی در سالفورد انگلستان در سال 1943 به دنیا آمده و تا کنون نزدیک به 40 عنوان کتاب منتشر نموده است. ایگلتون از نظر سیاسی به حزب کارگران سوسیالیست (SWP) نزدیک بوده و گاهی در مجلات آن ها قلم می زند.
شهرت ایگلتون در ایران به دلیل انتشار برخی  از کتاب هایش است. به جز کتاب های ”ایده ی فرهنگ“، ”اهمیت نظریه“، ”مارکس و آزادی“، ”مارکسیسم و نقد ادبی“، دو کتاب بسیار تأثیرگذار دیگر از وی به فارسی برگردانده شده اند. ”نظریه ادبی“ به ترجمه شیوای آقای عباس مخبر و ”درآمدی بر ایدئولوژی“ به ترجمه رفیق گرامی و پرتلاش ما، اکبر معصوم بیگی. البته باید اضافه نمود که اخیرا کتابی دیگر از این نویسنده تأثیرگذار به نام ”معنای زندگی“ توسط آقای عباس مخبر ترجمه شده که در نوع خود خواندنی است.

نگاه ایگلتون به نظریه با وجود آن که خودش در فضای آکادمیک تنفس می کند بسیار جالب و آموزنده است. وی در اهمیت نظریه می نویسد:
”هنگامی که یک نظریه ی رهایی بخش موفق شد وظیفه ی خود را به انجام برساند، دیگر کاری برای آن باقی نمی ماند….به عبارت دیگر این اشتباه است که تصور کنیم نظریه پردازان رهایی بخش مانند بوداییان و گیاه خواران همیشه به باورهای خود وفادار می مانند. گروه دوم امیدوارند بتوانند تا وقتی زنده هستند به باورهای خود وفادار بمانند؛ اما گروه اول آرزو دارد هر چه زودتر از شرشان خلاص شود. هدف آن ها کمک به ایجاد وضعیتی مادی است که در آن نظریه های آن ها دیگر ضرورتی نداشته باشد، یا پس از مدتی، اصلا قابل درک نباشد.“ 
متن زیر از کتاب اخیر ایگلتون با نام ”چرا حق با مارکس بود“ که در سال 2011 منتشر شده انتخاب شده که شامل 10 بخش مختلف است که در هر کدام به یکی از یاوه هایی که در مورد مارکس و مارکسیسم می گویند پاسخ می دهد. وی در هر بخش و در پاراگراف ابتدایی، جملات تکراری و معمولی را که در یک حوزه و امر مشترک در مورد مارکسیسم می گویند را مطرح نموده و سپس آن را بررسی و رد می کند. آلترناتیو از این پس در هر شماره یکی از بخش ها را ترجمه کرده و در اختیار رفقا خواهد گذاشت. لازم به ذکر است که در ترجمه این متن ها سعی شده بیشتر به انتقال مفهوم توجه شود. امیدواریم که راهگشا باشد.
*****
مارکسیم تمام شده است. مارکسیسم شاید  با دورانی سرشار از کارخانه ها و شورش های گرسنگان، معدن های ذغال سنگ و بخاری پاک کن ها، فقر جهانی و توده های طبقه ی کارگر احتمالا ارتباطی داشت. اما به طور قطع هیچ تناسبی با جوامع غربیِ به طور افزاینده طبقه زدایی شده، با تحرک اجتماعی زیاد و فراصنعتی امروز ندارد. مارکسیسم، کیش و آئیین آن آدم هایی است که بیش از حد لجباز، بیمناک و یا فریب خورده اند که بپذیرند جهان به سمت کمال (و البته کالا) تغییر نموده است.
این که مارکسیم دورانش تمام شده، هم چون آهنگی آشنا در همه جا به گوش مارکسیست ها خوانده می شود. گویی حالا مارکسیست ها می توانند کاسه کوزه ی تظاهرات و راهپیمایی های خود را جمع کنند و به ملالِ آغوش خانواده های خود بازگردند و از عصری دلپذیر در کنار آن ها بهره مند شوند به جای آن که باز درگیر یک جلسه‌ی کسل کننده ی کمیته ی حزبی باشند. مارکسیست ها هیچ چیز را بیش از این نمی خواهند که دیگر مارکسیست نباشند! با این تلقی، مارکسیست بودن هیچ شباهتی به بودائی بودن و یا ملیونر بودن ندارد. بیشتر شبیهِ پزشک بودن است. پزشکان موجوداتی غیر معمول و خود-مانعِ کسبِ خود هستند که با درمان بیماران که پس از آن دیگر نیازی به آن ها ندارند خودشان نان خود را آجر می کنند. وظیفه ی رادیکال های سیاسی هم، مانند پزشکان، این است که به نقطه ای برسند که دیگر نیازی به آن ها نباشد زیرا تمام اهداف آن ها محقق شده اند. آن ها سپس از کار خود آزاد شده و فرصت می کنند پوسترهای چه‌گورای خود را سوزانده، ویولون سلِ سال ها فراموش شده را بار دیگر به دست بگیرند و در مورد چیزی جذاب تر و   هیجان انگیزتر از شیوه ی تولید آسیایی گفتگو کنند. این منظره ای تأسف برانگیز است اگر هنوز تا بیست سال آینده مارکسیست ها و فمنیست ها این حوالی باشند. مارکسیسم قرار است که کاملا امری موقتی باشد و به همین دلیل است که هر که بخواهد تا آخر عمر مارکسیست باشد نکته ی اساسی را از دست داده است. این که زندگی پس از مارکسیسم وجود دارد، نکته ی اصلی مارکسیسم است.
تنها یک مسأله در مورد این تصویر دلفریب وجود دارد. مارکسیسم نقد سرمایه داری است سخت ترین، جدی ترین و کامل ترین نقد در نوع خودش که تا کنون اتفاق افتاده است. هم چنین، تنها این نوع نقد است که توانسته بخش های زیادی از جهان را به حرکت وادارد. پس در نتیجه، تا زمانی که سرمایه داری در جریان است، مارکسیسم هم    این گونه باید باشد.  تنها با بازنشسته شدن حریف است که مارکسیم خود را بازنشسته خواهد کرد. و در بازدیدهای اخیر، سرمایه داری به چابکیِ همیشه اش است.
بیشتر آن هایی که به مارکسیسم نقد دارند به این نکته توجه ندارند. به جای آن، ادعای آن ها این است که سیستم (سرمایه داری) از زمان مارکس تا کنون تغییراتی کرده که دیگر شباهتی به دوران مارکس ندارد و به همین دلیل ایده های او دیگر محلی از اعراب ندارند. پیش از آن که این ادعا را با جزئیات بیشتر بررسی کنیم، بد نیست ذکر کنیم که خود مارکس کاملا از طبیعت متغیر سیستمی که با آن سر و کار داشت آگاه بود. اساسا ما ایده ی فرم های تاریخی متفاوت سرمایه: سوداگرایانه، زمین دارانه، صنعتی، مالی، امپریالیستی و … را به خود مارکسیسم مدیونیم. پس چرا این واقعیت که شکل سرمایه داری در دهه های اخیر تغییر نموده، باید تئوری ای که تغییر کردن را جز ذات    سرمایه داری می داند بی اعتبار سازد؟ از طرف دیگر، خود مارکس کاهش کمی طبقه کارگر و افزایش شدید کار یقه سفید را پیش‌بینی نمود. او هم چنین آن چه را که جهانی شدن {در واقع جهانی سازی} می نامند پیشاپیش دیده بود امری که برای مردی که قرار است افکارش کهنه و قدیمی باشد عجیب است. اگر چه شاید همین ویژگی کهنه بودن، دلیل این باشد که وی هم چنان با امروز ما تناسب دارد. او متهم به تاریخ مصرف گذشته بودن است از سوی کسانی که پشتیبان سرمایه داری ای هستند که به سرعت به سوی درجه ای از نابرابری اجتماعی مانند عصر ویکتوریا بازگشت کرده است.
در 1976، جمع چشمگیری از مردم در غرب   می اندیشیدند که مارکسیسم امری قابل بررسی است. در 1986، بیشتر آن ها دیگر چنین نظری نداشتند. واقعاً چه اتفاقی در این میانه افتاده بود؟ آیا به سادگی آن مردم در زیر ستونی از کودکان نسل نو دفن شده بودند؟ آیا جعلی بودن تئوری مارکسیسیتی با پژوهش هایی که جهان را تکان داده آشکار شده بود؟ آیا ما به طور اتفاقی به دست نوشته ای از مارکس دست یافته بودیم که این همه سال گم شده بود و وی در آن اعتراف می کرد که کل ماجرا یک شوخی بوده است؟ این هم نبود که ما با بی میلی دریافته باشیم که مارکس حقوق بگیر سرمایه داری بود. زیرا ما این را از ابتدا می دانستیم. بدون وجود کارخانه ارمان و انگلس در سالفورد که در مالکیت پدر نساجی دارِ فردریش انگلس بود، مارکس با آن فقر مزمنش دوام نمی آورد تا به جدل با نساجی داران بپردازد.
در واقع چیزی در این دوره ی مورد بحث اتفاق افتاد. از اواسط دهه ی هفتاد میلادی به بعد، سیستم غربی شاهد برخی تغییرات حیاتی بود. (البته برخی مارکسیست ها در میزان حیاتی بودن آن ها شک دارند مانند الکس کالینیکوس در کتاب علیه پسامدرنیسم) حرکتی از تولید صنعتی سنتی به فرهنگ پساصنعتی مصرف گرایی، ارتباطات، فناوری اطلاعاتی و صنایع خدماتی اتفاق افتاد. شرکت های کوچک، غیر متمرکز، متحرک و غیر سلسله مراتبی، بر زمانه حاکم شدند. بازارها آزاد شدند و جنبش طبقه کارگر مورد حمله وحشیانه ی حقوقی و سیاسی قرار گرفت. پیوندهای سنتی طبقاتی تضعیف شد و در همان حال، هویت های محلی، جنسیتی و قومی رشد پیگیرانه ی بیشتری یافتند. سیاست به طور فزاینده ای مدیریت شده و دستکاری شده گشت.
فناوری اطلاعاتی جدید نقشی اساسی در جهانی سازی سیستم ایفا نمود در حالی که مشتی چند از شرکت های بین المللی، محصولات و سرمایه گذاری ها را در تمام جهان در راستای پیگیری در دسترس ترین سود توزیع کرد. بخش عمده ای از کارخانه ها به سرزمین هایی با دستمزد کمتر یعنی ”کشورهای توسعه نیافته“ انتقال یافت که منجر به این شد که برخی غربی های کوته‌نگر به این نتیجه برسند که صنایع سنگین به طور کل از روی سیاره زمین ناپدید شده اند. مهاجرت های توده ای      بین المللی که در نتیجه ظهور این تحرک جهانی اتفاق افتاد مهاجران فقیر را به سوی اقتصادهای توسعه یافته تر سرازیر نمود که تجدید حیات راسیسم و فاشیسم را در پی داشت. در حالی که کشورهای ”حاشیه ای“ محکوم به کار عرق ریز، خصوصی سازی خدمات، رفاه کمتر و شرایط سورئال نابرابری تجاری بودند، مدیران صورت نتراشیده ملت های مرکزی، کراوات های خود را باز نموده و دکمه های یقه ی خود را می گشودند و در مورد سلامت معنوی کارمندان خود یاوه سرایی می کردند.
هیچ کدام از این ها به دلیل این که سیستم سرمایه داری، خوش قلب و مهربان شده بود اتفاق نیافتاد. برعکس، وضعیت ستیزه جویانه ی جدیدش، مانند اکثر شکل های خشونت، ریشه در اضطراب عمیق داشت. اگر سیستم دیوانه (manic) شد به این دلیل بود که افسردگی (کسادی) پنهان داشت. آن چه این بازسازماندهی را پیش از همه قرار    می داد، از بین رفتن ناگهانی جهش اقتصادی بعد از جنگ {جهانی دوم} بود. تشدید رقابت بین المللی نرخ سود را وادار به کاهش کرده، منابع      سرمایه گذاری را خشکانده و نرخ رشد را کاهش داده بود. دیگر حتی سوسیال دموکراسی هم به عنوان یک انتخاب سیاسی، بسیار رادیکال و پرهزینه بود. در نتیجه، صحنه برای ریگان و تاچر آماده شده تا به تعویض موتور در ماشین تولید سنتی، بستن دست و پای جنبش کارگری، اجازه دادن به گرداب بازار، تقویت بازوی سرکوبگر دولت یاری رسانده و قهرمان فلسفه ی اجتماعی تازه ای گردند که به نام آزمندی گستاخانه (barefaced greed) مشهور است. این جابه جایی سرمایه‌گذاری از تولید به خدمات، امور مالی و صنایع ارتباطی، واکنشی به بحران اقتصادی بلند مدت و نه جهشی از دنیای قدیمیِ بد به یک دنیای آراسته ی نو بود.
در نتیجه، بعید است که بخش عمده ی رادیکال هایی که نظرشان را نسبت به سیستم را، در بازه ی دهه ی 70 تا 80 میلادی تغییر دادند این کار را به سادگی به این دلیل کرده باشند که کارخانه های کتان بافی کمتری این حوالی است. در واقع این امر نبود که باعث شد آن ها مارکسیسم را به همراه خط ریش ها و سبیل ها و سربندها کنار بگذارند، بلکه این باور رو به رشد که سیستمی که با آن طرف هستند بسیار محکمتر از آن است که در هم شکسته شود بود. این موضوع، نه تصوری از سرمایه داریِ نوین بلکه عدمِ تصورِ امکان تغییر آن بود که قطعی به نظر می رسید. البته مشتی سابقاً سوسیالیست های خاص بودند که این گونه تیرگی و افسردگی خود را منطقی جلوه می دادند که اگر به هیچ وجه نمی شود سیستم را تغییر داد، احتمالا اصلا نیازی به این تغییر نیست. اما به طور قطع، این کم بودن اعتقاد به امکان یک آلترناتیو بود که تعین می یافت. از آن جایی که جنبش طبقه ی کارگر به شدت له و لورده و به خاک و خون کشیده شده بود، و چپ سیاسی به شدت به عقب رانده شده بود، آینده روشن در میان گرد و غبار، بی هیچ نشانه ای گم گشته می نمود. سقوط اردوگاه شوروی در اواخر دهه ی 80 میلادی به برخی از چپ ها کمک کرد که توهمشان کاملا رفع شود. یعنی این موضوع که موفق ترین جریال رادیکال دوران مدرن -ناسیونالیسم انقلابی- در آن زمان {دهه 70 تا 80} به میزان زیادی از رمق افتاده بود کافی نبود. آن چه به بار آمدن فرهنگ پسامدرنیسم، با آن بی توجهی اش به آن چه به آن اعلام پیروزمندانه ی حکایت پایان تاریخ می گویند یاری رساند، بیش از همه، پذیرفتن این موضوع بود که اکنون دیگر آینده تنها مقدار بیشتری از همین وضعیتِ حال خواهد بود. یا آن گونه که یک پسامدرن پر حرارت فرموله بندی کرده: ”وضعیت فعلی به علاوه انتخاب های بیشتر.“
پس آن چه به بی اعتباری مارکسیسم بیش از همه یاری رساند، احساس خزنده ی ناتوانی سیاسی بود. سخت است که بر عقیده خود در خصوص لزوم تغییر پایدار باشی در زمانه ای که گویی تغییر کلاً از دستور کار حذف شده است حتی با وجود این که نیاز به این بر عقیده خود استوار باقی ماندن، از هر زمانی بیشتر باشد. با این همه، اگر در برابر آن چه اجتناب ناپذیر به نظر می رسد مقاومت نکنی، چگونه می توان فهمید که آن اجتناب ناپذیر در حقیقت چقدر اجتناب ناپذیر بوده است!؟ اگر بزدل ها و ترسوهایِ آن زمان، به گونه ای ترتیب کار را     می دادند که به عقیده ی پیشین خود برای دو  دهه ی دیگر وفادار باقی می ماندند، می توانستند شهادت دهند بر سرمایه داری ای که آن قدر سرحال و نفوذناپذیر است که در سال 2008 به زحمت توانست خودپردازهای خیابان های اصلی اش را سرپا نگاه دارد. هم چنین آن ها کل قاره آمریکای جنوبی در پایین کانال پاناما را می دیدند که به سمت چپ سیاسی تغییر جهت داده است. پایان تاریخ، اکنون به پایان رسیده است. اما گویی مارکسیست ها به شکست خو گرفته اند. آن ها شاهد مصیبت های بسیار بزرگ تری از این بوده اند. نخاله های سیاسی که قدرت را در سیستم به دست می گیرند تنها به این دلیل که تانک های بیشتر از شما دارند. اما رویاهای سرمست کننده و برانگیزاننده ی اواخر دهه ی 60 میلادی، این رکود اقتصادی فعلی را به داروی تلخ تری برای بلعیدن توسط بازماندگان آن دوره بدل می کند.
پس آن چه باعث شد مارکسیسم به نظر غیر محتمل بیاید این موضوع نبود که سرمایه داری خط و خال خودش را تغییر داده بود. دقیقاً برعکس. این واقعیت بود که همین طور که سیستم به پیش می رفت، کسب و کار هم ادامه داشت و حتی بیشتر می شد. با مزه این جاست که همین امری که به عقب راندن مارکسیسم یاری رساند در واقع ادعاهای مارکسیم را اثبات می کرد. این فشار رو به حاشیه ها بود زیرا نظم اجتماعی که با آن رودر رو بود، به جای آن که به صورت ملایم و مهربانی رشد کند، بسیار ظالمانه تر و شدیدتر از پیش گسترش یافت. و این موضوع نقد مارکسیستی کلیت امر را بیشتر مقتضی می ساخت. در یک نگاه جهانی، سرمایه، تمرکز یافته تر و وحشی تر از همیشه بوده و کمیت طبقه کارگر در حقیقت افزایش یافته بود. این محتمل می شد که بتوان آینده ای را تصور کرد که در آن میلیاردرها در اجتماع های خود در پناهِ تفنگ و ایست های بازرسی زندگی کنند در حالی که یک میلیارد یا بیشتر حاشیه نشینِ بی خانمان در کپرهای متعفن خود در میان برج های نگهبانی و سیم های خاردار محاصره شده باشند. در چنین شرایطی، این ادعا که مارکسیسم خاتمه یافته است مانند این است که ادعا کنیم آتش نشانی موضوعیتی ندارد زیرا خرابکاران و آتشبیاران معرکه بیش از همیشه گسترش یافته و تأمین شده اند.
در زمانه ی خود ما، همان گونه که مارکس    پیش بینی نمود، نابرابری ثروت به طرز وحشتناکی تعمیق یافته است. امروزه، درآمد یک میلیاردر مکزیکی برابر درآمد 17 میلیون از فقیرترین هموطنانش است. سرمایه داری ثروتی بیش از هر آن چه تاریخ شاهد آن بوده است ایجاد نموده اما هزینه آن هم -بیش از همه با میلیاردها نفر که در فقر زندگی می کنند- نجومی بوده است. بنا به گفته ی بانک جهانی در سال 2001، 2.74 میلیارد نفر با کمتر از دو دلار در روز زندگی می کنند. ما با آینده ای محتمل رودر روی هستیم که در آن دولت های مسلح به تسلیحات اتمی بر سر منابع کمیاب با یکدیگر به جنگ خواهند پرداخت؛ و بخش عمده ی این کمیابی منابع نتیجه ی خود سرمایه داری است. برای اولین بار در تاریخ، شیوه ی غالب زندگی ما نه تنها این قابلیت را دارد که نژادپرستی را بازپرورانده و عقب افتادگی فرهنگی را بگستراند، ما را به جان همدیگر بیاندازد و در اردوگاه های کار اسیر کند، بلکه می تواند به طور کل ما را از صفحه ی روزگار محو کند. سرمایه داری اگر برایش سود داشته باشد بر علیه جامعه هم رفتار می کند، و این اکنون به معنی نابودی انسان ها در مقیاسی غیر قابل تصور است. آن چه قبلا مانند خیال پردازی هایی توهمیِ مکاشفات یوحنا به نظر می رسید، اکنون حقیقتی در هوشیاری است. شعار سنتی چپ ها یعنی ”یا سوسیالیسم یا بربریت“ هیچ گاه شدیداً به این اندازه (دور از عبارت پردازی های زیبا) واقعیت نیافته است. در این شرایط شوم و وخیم، همان گونه که فردریک جیمسون می نویسد، ”مارکسیسم حتما باید دوباره موضوعیت بیابد.“
نمایش دهشتناک نابرابری ثروت و قدرت، جنگ افروزی امپریالیستی، استثمار شدید، دولت بیش از پیش سرکوبگر: اگر چه این ویژگی های جهان امروز است اما این ها هم چنین موضوعاتی هستند که مارکسیسم برای نزدیک به دو قرن بر اساس آن عمل و فکر نموده است. پس شاید به نظر برسد که درس های کمی برای آموختن به زمان حال وجود داشته باشد. خود مارکس به طور مشخص متأثر از فرایند خشن و عجیب و غریبی بود که به وسیله آن طبقه ی کارگر شهری انگلستان از ریشه های دهقانی اش کنده شده بود -فرایند که امروزه برزیل، چین، روسیه و هند تجربه می کنند. تریسترام هانت اشاره می کند که کتاب مایک دیویس با عنوان ”سیاره ی کپر(slum) ها“  که محله های فقیر نشین و کپرهایی که امروزه در لاگوس و داکا یافت می شوند را به عنوان ”کوه های متعفن گه“ مستند ساخته را، می توان به عنوان ویرایشی تازه از کتاب انگلس یعنی ”شرایط طبقه کارگر“ در نظر گرفت. هانت می گوید که از زمانی که چین به کارگاه جهان تبدیل شد، ”مناطق اقتصادی خاصی از گانگدونگ و شانگهای به طرز غریب و ترسناکی یادآور سال های 1840 منچستر و گلاسکو شدند.“
پس شاید این نه مارکسیسم که، در واقع    سرمایه داری است که از رده خارج شده است؟ مارکس در دوران انگلستان ویکتوریایی مشاهده نمود که سرمایه داری از نفس افتاده است. توسعه اجتماعی که در دوران شکوفایی سرمایه داری ارتقا یافته بود، مانند مانعی در برابر آن عمل می کرد. مارکس جامعه سرمایه داری را لبریز از خیال و فتشیسیم، اسطوره و بت انگاری می دید هرچند خودِ این جامعه خودش را به دلیل مدرنیته اش می ستود. روشنگری اش –باورِ کوته نگرانه اش در مورد عقلانیت ممتازش- توهمی بیش نبود. اگر سرمایه داری توانست مقادیری پیشرفت قابل توجه داشته باشد، می توان از این نظر به آن نگریست که باید به شدت می دوید و تلاش می کرد تا در جای فعلی اش باقی بماند. مارکس یک بار گفت که آخرین محدودیت سرمایه داری خود سرمایه است، بازتولید ثابت آن، مرزی است که نمی تواند فراتر از آن پرسه زند. در نتیجه چیز ثابت و تکراریِ عجیبی در مورد این پویاترین نظام تاریخی وجود دارد. این حقیقت که منطق پنهان سرمایه داری تقریبا ثابت مانده یکی از دلایلی است که نقد مارکسیستیِ آن را نیز وسیعاً معتبر می سازد. تنها اگر این سیستم به طور واقعی می توانست از محدودیت های خودش بگذرد و چیز تازه ی غیر قابل تصوری را ایجاد کند، این اعتبار از میان می رفت. اما سرمایه داری قادر به ایجاد  آینده ای که به نحوی وضعیت حالش را بازتولید نکند نیست. البته!، باید اضافه نمود، گیرم که با انتخاب های بیشتر…
سرمایه داری، پیشرفت های مادی زیادی را به بار آورده است. اما اگر چه این شیوه ی سازماندهی امورات ما زمان زیادی را برای نشان دادن این که قابلیت پاسخ به نیازهای همه انسان ها در همه جا را دارد داشته است، به نظر می رسد هیچ گاه نزدیک تر از همیشه اش به این امر نشده است. چقدر باید به انتظار سرمایه داری بنشینیم تا با رفاهش از راه برسد؟ چرا باید هم چنان این اسطوره را بپذریم که ثروت افسانه ای که این شیوه‌ی تولید ایجاد نموده در نهایت برای همه در دسترس خواهد بود؟ آیا جهان با چپ ها هم به همین خوش مشربی و شکیبایی برخورد می کند که، باشه حالا بذار ببینیم چی میشه. راستگراهایی که تصدیق    می کنند همیشه بی عدالتی زیادی در سیستم وجود خواهد داشت و این امر کاملا جدی است اما آلترناتیوها بدتر هستند، حداقل با آن چهره های سنگی شان صادق تر هستند نسبت به کسانی که در مورد این که آخر سر همه چیز رو به راه خواهد شد موعظه می کنند. اگر این بدیهی است که ثروتمند و فقیر وجود دارند، همان طور که بدیهی است که انسان های سیاه و سفید وجود دارند، پس مزایای ثروتمند باید در گذر زمان در اختیار فقیر قرار گیرد. اما در واقع این که برخی از مردم فقیرند و برخی از آن ها ثروتمند، بیشتر شبیه این است که ادعا کنیم در جهان، مجرم و کارآگاه وجود دارند. که البته این درست است؛ اما نباید فراموش کنیم این حقیقت را که کارآگاهان به این دلیل وجود دارند که مجرمان هستند..
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اکتبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: