آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

رژیم استالینیستی: سرمایه داری دولتی
تونی کلیف




کالبد شکافی

نه سال پیش دیوار برلین فرو ریخت. اندکی پس از آن، رژیم های استالینیستی در روسیه و اروپای شرقی به همان سرنوشت دچار شدند. پنجاه و یک سال قبل یعنی در سال 1947 من به این     جمع بندی رسیدم که رژیم استالینیستی    سرمایه داری دولتی است. من دو کتاب در بسط این تئوری نوشتم. اما تا آزمون حوادث نظری را تأیید نکند، نمی شد از درستی آن ها مطمئن بود. فروپاشی رژِیم های استالینیستی رد یا قبول این نظریه را ممکن ساخت. اگر پزشکی به بیمار بگوید که او به سرطان مبتلاست و پزشک دیگر بیماری او را سل تشخیص دهد، کالبد شکافی پس از مرگ آشکار خواهد ساخت که کدام یک درست تشخیص داده اند.

فروپاشی رژیم استالینیستی، این کالبد شکافی را امکان پذیر ساخت. اگر روسیه یک کشور سوسیالیستی و یا رژیم استالینیستی یک دولت کارگری، حال از نوع فاسد و تغییر شکل یافته آن بود، فروپاشی استالینیسم می بایست به معنای قدرت گیری ضد انقلاب باشد. چون بالاخره کارگران از دولت کارگری دفاع خواهند کرد همان طور که از اتحادیه های کارگریشان هر چقدر هم که راست گرا و بوروکراتیک باشند- در مقابل کسانی که قصد نابودی اتحادیه را دارند دفاع می کنند. کارگران به تجربه در می یابند که اتحادیه، هر چند ضعیف و ناتوان، سازمان دفاعی کارگران است و کارگرانی که در کارگاه های دارای اتحادیه کار می کنند، حقوق بیشتری می گیرند و شرایط بهتری از آنانی دارند که فاقد اتحادیه هستند.
آیا کارگران روسیه و اروپای شرقی در سالهای 91-1989 از رژیم های استالینیستی حمایت کردند؟ البته که نه. کارگران کاملاً منفعل بودند. در آن جا، خشونت کمتری از اعتصاب معدنچیان در انگلیس در سالهای 5-1984رخ داد. تنها کشوری که در آن از رژیم به شکل خشونت آمیز دفاع شد، رومانی بود. اما این کارگران نبودند که از رژیم دفاع کردند بلکه این کار توسط دستگاه امنیتی و پلیس مخفی انجام شد.
 ثانیاً اگر ضد انقلاب به قدرت رسیده بود، افراد رده بالای جامعه می بایست کنار زده می شدند. اما ویژگی فروپاشی رژیم استالینیستی این بود که همان کارکنانی که اقتصاد، جامعه و سیاست را در دوران استالینیسم مدیریت می کردند، یعنی نومن کلاتورا (Nomenklatura)، همچنان در لایه های بالای جامعه باقی ماندند. حوادث سالهای 91-1989 برای این ها نه گامی به پیش بود و نه گامی به پس بلکه در واقع گامی به این سو یا آن سو بود.
بنا بر این هیچ گونه تفاوتِ کیفی بین رژیم استالینیستی و آن چه اکنون در روسیه و اروپای شرقی حاکم است وجود ندارد. همان طور که اکنون کسی در سرمایه داری بودنِ رژیم حاکم شک   نمی کند، پیش از این هم اوضاع به همین منوال بوده است.

تولد سرمایه داری دولتی در روسیه

انقلاب اکتبر 1917 در روسیه طبقه کارگر را به قدرت رساند. تاثیرات بین المللی انقلاب واقعاً سترگ بود. انقلاب های کارگری در آلمان، اتریش، مجارستان روی دادند و احزاب توده ایِ کمونیست در فرانسه، ایتالیا و جاهای دیگر شکل گرفتند. لنین و تروتسکی کاملاً پذیرفته بودند که سرنوشت انقلاب روسیه به پیروزی انقلاب آلمان وابسته است. آن ها بارها و بارها تکرار کردند که بدون آن، ما محکوم به فنا خواهیم بود.
انقلاب آلمان (23-1918) به شکل تراژیکی به شکست انجامید. فقدان یک حزب انقلابی با کادرهای آبدیده، انقلاب را به شکست کشاند. ما بارها و بارها می بینیم که انقلاب های پرولتری به علت نبودِ حزب انقلابی به پیروزی نمی رسند: اسپانیا و فرانسه در 1936، ایتالیا و فرانسه 45-1944، اتریش 1956، فرانسه 1968، پرتغال 1974، ایران 1979، لهستان 81-1980.
شکست انقلاب آلمان در 1923 منجر به چرخش به سمت بدبینی و ساز و کارهای دست راستی در روسیه شد. استالین، نبرد بر علیه تروتسکی را به شکل آشکار در 1923 آغاز کرد. این واقعیت که لنین در بستر مرگ بود و حدود یک سال بود که از دور خارج شده بود، به او کمک کرد. تبیین تروتسکی از عروج استالینیسم به عنوان نتیجه ی انزوای انقلاب روسیه و فشار سرمایه داری جهانی کاملاً درست بود. به همین خاطر، تحلیل او از رژیم استالینیستی به عنوان رژیم فاسد کارگری در آن زمان معتبر بود.
اما با ادامه فشار سرمایه داری جهانی چه اتفاقی افتاد؟ آیا کمیت فشار منجر به تغییر کیفی [در ماهیت حکومت] شد؟
اگر یک سگ هار به من حمله کند، لازم است که وسایل دفاعی من با او تناسب داشته باشد و من قرینه او باشم. اگر او خشونت به کار می برد، من نیز مجبور به استفاده از خشونت هستم. البته    دندان های من قابل مقایسه با دندان های او نیست پس من مجبورم که از چماق استفاده کنم. اگر من سگ را بکشم، تقارن بین به ما به هم می خورد و اگر او هم مرا بکشد باز تقارنی باقی نخواهد ماند. اما اگر من آن قدر قوی نباشم که او را از پای در آورم و او هم آن قدر قوی نباشد که حساب من را برسد و هر دوی ما چند ماه در یک اتاق گیر افتاده باشیم، در پایان چه اتفاقی خواهد افتاد؟ دیگر کسی تفاوتی بین من و سگ هار احساس نخواهد کرد.
حکومت شوراها مورد حمله قوای مسلح آلمان، انگلستان، آمریکا، فرانسه، ایتالیا، ژاپن، رومانی، فنلاند، لاتویا، لیتوانی و ترکیه قرار گرفت. این ارتش ها همراه با ارتش های روس های سفید نتوانستند ارتش سرخ را شکست دهند. از سوی دیگر حکومت انقلابی روسیه هم قادر به برانداختن حکومت های سرمایه داری در سطح جهانی نشد. به همین خاطر، سرمایه داری جهانی تحت شدیدترین فشارها رژیم استالینیستی را مجبور ساخت که بیش از پیش شبیه خود او شود. قوانین حرکت اقتصاد و ارتش روسیه با قوانین سرمایه داری جهانی یکی بودند.
در سال 1928 استالین اعلام کرد که روسیه طی 15 یا 20 سال به کشورهای پیشرفته صنعتی خواهد رسید. این به این معنا بود که طی یک نسل روسیه به جایی خواهد رسید که انگلستان حدود صد سال پس از انقلاب صنعتی رسیده بود. در انگلستان سه قرن از حصارکشی تا رها شدن از مسأله دهقانان طول کشید تا توسعه ی سرمایه داری تسهیل شد. در روسیه در عرض سه سال از دهقانان تحت عنوان ”جمع گرایی“ (کلکتیویسم)، سلب مالکیت شد.
ده ها میلیون خانواده دهقانی در این رویه سلب مالکیت شدند و به مزارع دست جمعی فرستاده شدند، تا گرفتن غلات اضافه از آنان به منظور فروش در بازار جهانی و خریدن ماشین آلات صنعتی و همین طور تغذیه میلیون ها نفر از کارگران صنعتی جدید تسهیل شود. میلیون ها نفر به اردوگاه های بردگی در سیبری یعنی همان گولاگها فرستاده شدند. دهشت ناشی از سیاست کلکتیویزاسیون استالین این جمله مارکس در جلد اول کاپیتال را به یاد می آورد که نوشت: ”کاپیتالیسم از همان بدو تولد تا دم مرگ به خون و لجن آغشته است.“
کار بردگی در روسیه ما را به یاد نقش برده داری در آمریکا در به حرکت در آوردن چرخ های     سرمایه داری و نقش تجارت برده در انگلستان در توسعه سرمایه داری می اندازد: ”دیوارهای بریستول با خون سیاهان پوشیده شده است.“
هنگامی که استالین ماشین صنعتی-نظامی اش را به راه انداخت، از پایه ی بسیار ضعیف تری از کشورهایی که با آنان روبرو بود آغاز کرد. وقتی آلمان نازی [به مثابه خصم نظامی مستقیم روسیه] تانک و هواپیما تولید می کرد، ماشین نظامی ساخته استالین نمی توانست بازتاب دهنده نیروهای تولیدی روسیه باشد (دهقانان روسی در سال 1928 تراکتور نداشتند بلکه از خیش های چوبی استفاده می کردند) اما مجبور بود نیروهای تولیدی آلمان را بازتاب دهد.
صنعتی سازی روسیه بیش از پیش به سمت بنا کردن صنایع سنگین به عنوان مبنای صنعت اسلحه سازی گرایش یافت.
در پاره ای از تحقیقاتی که انجام دادم، مقایسه تولید در برنامه های پنج ساله مختلف در روسیه به نظرم بسیار جالب آمد. من اهداف برنامه های اول تا پنجم را یافتم و آن ها را با هم مقایسه کردم (در روسیه تحت حکومت استالین هیچ کس جرأت این کار را نداشت.)
در بخش صنایع سنگین، هدف گذاری برای تولید فولاد در برنامه اول، 4/10 میلیون تن تعیین شده بود؛ در برنامه دوم 17میلیون تن، در برنامه سوم 28 میلیون تن، در برنامه چهارم (در نتیجه جنگ) 4/25 میلیون تن و در برنامه پنجم 2/44 میلیون تن. واضح است که نمودار به سرعت به سمت بالا در حرکت است. در مورد صنایع الکتریسیته، زغال، چدن و… هم روند مشابهی را می بینیم.
در بخش کالاهای مصرفی تصویر کاملاً متفاوت است. برای مثال کالاهای کتانی: در برنامه پنج ساله اول 7/4 میلیون متر، در برنامه دوم 1/5، سوم 9/4، چهارم 7/4. در طول بیست سال هدف گذاری افزایش نداشته است. در مورد کالاهای پشمی وضعیت از این هم ناراحت کننده تر است: در برنامه پنج ساله اول برنامه ریزی شده بود که تولید تا 270 میلیون متر بالا برود؛ در برنامه دوم 227، برنامه سوم 177، برنامه چهارم 159. هدف گذاری ها کاهش تقریبا 40 درصدی تولید در طول بیست سال را نشان می دهد.
پس روسیه در تولید سفینه فضایی اسپوتنیک خیلی موفق بود اما در تولید کفش نه.
سرمایه داری، تحت سیطره ی نیاز به انباشت سرمایه قرار دارد. اگر فورد سرمایه گذاری نکند توسط جنرال موتورز زمین خواهد خورد. رقابت بین بنگاه های سرمایه داری، هر کدام از آن ها را مجبور می کند که بیشتر و بیشتر سرمایه گذاری کنند تا سرمایه ی بیشتر و بیشتری انباشت نمایند. رقابت بین سرمایه داران، همین طور هر کدام از آن ها را وادار می کند که استثمار کارگران را افزایش دهند.  ستم سرمایه بر کارگران روی دیگر سکه رقابت بین سرمایه هاست.
این مسأله در مورد استبداد استالینیستی حاکم بر توده های کارگر و دهقان روسیه هم صادق است. استثمار شدید که نمونه ای از آن را در گولاگ ها شاهد هستیم نتیجه فرعی رقابت بین سرمایه داری روسیه و سرمایه داری سایر کشورها و در رأس آن ها آلمان بود.
از1947 من هیچ گاه واژه اتحاد شوروی یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی (USSR) را به کار نبرده ام. هر دوی این واژه ها کاملاً دروغ بودند. شورایی در روسیه استالینیستی وجود نداشت. در همه انتخابات ها یک کاندیدا در هر حوزه انتخاباتی وجود داشت (مانند آلمان نازی) و هیچ گاه کمتر از 99 درصد آراء را کسب نکرد و غیر از یک مورد از 100 درصد هم بالاتر نرفت. در انتخابات 1947 برای انتخاب صدر شورا، استالین 140 درصد آراء را به دست آورد. روز بعد پراودا این گونه توضیح داد که افرادی از حوزه های دیگر برای رأی دادن به استالین آمده بودند تا حمایت مشتاقانه شان را نشان دهند. معمولاً رسم است که نتیجه انتخابات پس از رأی گیری اعلام شود، البته باز به غیر از یک مورد: در رفراندوم 1940 در لاتویا، لیتوانی و استونی به منظور پیوستن به شوروی، تاس (Taas) بنگاه خبری مسکو اشتباهی مرتکب شد و نتیجه انتخابات را یک روز قبل از رأی گیری اعلام کرد. به همین خاطر، تایمز لندن هم نتیجه رفراندوم را یک روز قبل از رأی گیری منتشر کرد!
ما نمی توانیم آن رژیم را ”اتحاد“ بنامیم. اتحاد یک اجتماع داوطلبانه است. اتحاد بین روسیه و اوکراین از سنخ اتحاد بین انگلستان و هند بود. پس آن رژیم یک امپراتوری بود و نه یک اتحاد. حرف سوم در USSR یعنی S به سوسیالیسم اشاره دارد. روسیه، سوسیالیستی نبود بلکه سرمایه داری دولتی بود. آخرین حرف یعنی R به ”جماهیر“ باز      می گردد. آن ها جمهوری یعنی دموکراسی نبودند بلکه استبداد توتالیتر بودند.

استدلالاتی که بر علیه تئوری سرمایه داری دولتی ارائه شده اند

تا کنون سه استدلالِ اصلی در راستای کم اهمیت جلوه دادن تئوری سرمایه داری دولتی اقامه شده است. نخست این که سرمایه داری با مالکیت دولتی مشخص می شود در حالی که مالکیت موجود در روسیه دولتی بود و نه خصوصی.
دوم این که سرمایه داری قابل انطباق با برنامه ریزی نیست. اقتصاد روسیه یک اقتصادِ برنامه ریزی شده بود.
سوم این که آن چه در روسیه لازم بود، یک انقلاب سیاسی برای تغییر ساختار حکومت بود در حالی که در سرمایه داری ما نیاز به یک انقلاب اجتماعی و نه صرفاً سیاسی را داریم.
ما هر کدام از این استدلال ها را به ترتیب بررسی خواهیم کرد.
درسال 1847، پرودون سوسیالیستِ پریشان گوی فرانسوی در کتابش فلسفه فقر نوشت که    سرمایه داری مساوی است با مالکیت خصوصی. مارکس در نقدی آتشین بر پرودون تحت عنوان فقر فلسفه نوشت که ”مالکیت خصوصی یک انتزاع حقوقی است.“ اگر مالکیت خصوصی با سرمایه داری یکی بود پس ما در دوران برده داری هم     سرمایه داری داشتیم چون مالکیت خصوصی وجود داشت؛ در دوران فئودالیسم سرمایه داری داشتیم چون مالکیت خصوصی وجود داشت. اندیشه های پرودون در هم و برهم هستند. شکلِ مالکیت فقط یک شکل است و از محتوا خبر نمی دهد. ”من یک لیوان ”چیز“ دارم“: در این جا معلوم نیست که این ”چیز“ چیست. ممکن است شراب، آب و یا آشغال باشد. چون ظرف و مظروف با هم یکی نیستند، مظروف های یکسان می توانند در ظروف مختلف ریخته شوند. آب را می توان در بطری، لیوان و یا فنجان ریخت. اگر مالکیت خصوصی بتواند شامل برده داری، نظام رعیتی و کارمزدی بشود پس  برده داری حتماً می تواند هم همراهِ مالکیت خصوصی باشد و هم مالکیت دولتی. اهرام مصر به دست برده ها ساخته شد. من مطمئنم هیچ برده ای به برده دیگر نمی گفت خدا را شکر که ما برای فرعون یعنی دولت که صاحب ماست کار می کنیم و نه برای یک ارباب شخصی. ”در قرون وسطی روابط مسلط بین بردگانی بود که در دهکده ها زندگی می کردند و اربابانی که در ملک اربابی ساکن بودند. اما نوع دیگری از نظام رعیتی هم وجود داشت و آن هم کار کردن رعیت ها بر روی    زمین های کلیسا بود. این واقعیت که کلیسا تحت مالکیت فردی قرار نداشت، چیزی از باری کم نمی کرد که بر دوش رعیت هایی قرار داشت که برای کلیسا کار می کردند.
اما در مورد استدلال دوم که می گوید در روسیه استالینی اقتصادِ برنامه ریزی شده وجود داشت در حالی که در سرمایه داری ما برنامه ریزی نداریم: صحیح نیست. ویژگی سرمایه داری این است که در هر تک واحد، برنامه ریزی وجود دارد اما برنامه ریزیِ بین واحدی وجود ندارد. در کارخانه فورد یک برنامه وجود دارد. در آن جا برای هر اتوموبیل یک و نیم موتور یا سه لاستیک تولید نمی شود. یک فرماندهی مرکزی هست که می گوید چند عدد موتور، لاستیک و… باید تولید شوند. همین طور یک برنامه هم بر آن جا حاکم است اما بین فورد و جنرال موتورز هرج و مرج جریان دارد. در روسیه استالینی یک برنامه برای اقتصاد روسیه وجود داشت اما برنامه ای بین اقتصاد روسیه و مثلاً اقتصاد آلمان وجود نداشت.
هنگامی که بحث شرایطی مطرح بشود که در آن دولت مخزن ثروت است، سومین استدلال در مورد تمایز بین انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی با  سر زمین می خورد. در فرانسه در سال 1830 یک انقلاب سیاسی روی داد. سلطنت سرنگون شد و به جای آن مجدداً جمهوری برقرار شد. این واقعه به هیچ وجه تنظیمات اجتماعی را در هم نریخت چون صاحبان ثروت، سرمایه داران بودند و نه دولت. در جایی که دولت مخزن ثروت است، برای گرفتن قدرت سیاسی از حاکمان باید قدرت اقتصادی آن ها را تصاحب کرد. هیچ گونه جدایی بین انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی وجود ندارد.

استالینیزم جنبش کارگری بین المللی را منحرف و بی روحیه ساخت

وقتی استالین کنترل کامل حکومت روسیه را به دست گرفت، احزاب کمونیست را در هر کجا تابع الزمات سیاست خارجی شوروی کرد.
چند مثال: در آستانه قدرت گیری هیتلر در آلمان، هنگامی که تروتسکی فراخوان جبهه متحد سازمان های کارگری برای متوقف ساختن نازی ها را صادر کرد، استالین، حزب سوسیال دموکرات آلمان را ”سوسیال فاشیست“ خواند و تروتسکی را به همین ترتیب.
وقتی دو سال پس از پیروزی هیتلر، نخست وزیر دست راستی فرانسه به مسکو آمد و ائتلافی بین روسیه و فرانسه تشکیل شد، ندای جدیدی به گوش رسید: کمونیستها باید از فرانسه دموکراتیک حمایت کنند. بعد از آن، آن ها [(کمونیست های فرانسه)] به بودجه نظامی فرانسه رأی دادند و الخ.
در اوت 1939 پس از قرارداد هیتلر-استالین، احزاب کمونیست چرخش جدیدی نمودند. وقتی لهستان از سمت شرق توسط روسیه و از سمت غرب توسط آلمان اشغال شد، مولوتوف، وزیر خارجه روسیه اعلام کرد: ”با یک فوت از جانب شرق و یک فوت از طرف غرب، از این مخلوق زشت معاهده ورسای اثری باقی نماند.“ این درست است که لهستان مخلوق بدترکیبی بود اما مولوتوف  می توانست اضافه کند: و هیچ اثری از سه میلیون یهودی و  میلیون ها لهستانی هم باقی نماند.
من هیچ وقت سرمقاله پراودا در 1 می 1940 را فراموش نمی کنم که از دو ملت صلح طلب یعنی ملت آلمان و ملت روسیه سخن می گفت که البته منظور از آلمان، آلمان هیتلری بود.
وقتی در ژوئن 1941 آلمان به روسیه حمله کرد، خط احزاب استالینیست از اساس دگرگون شد. بارها و بارها در پراودا این شعار اعلام شد که: ”یک آلمانی خوب، یک آلمانی مرده است.“ در 1943 من داستانی را در پراودا به قلم ایلیا ارنبورگ خواندم. او سربازی آلمانی را توصیف می کرد که وقتی با یک سرباز شوروی روبرو می شود،     دست هایش را بالا می برد و می گوید: ”من فرزند یک آهنگر هستم.“ این یک گزاره طبقاتی روشن بود. اما واکنش سرباز روس چه بود ؟ ارنبورگ این طور گزارش می دهد که او گفت: ”تو هنوز یک آلمانی خونخوار هستی“ و با سرنیزه او را زد.
این زیگزاگ ها در اغلب اوقات رهبران احزاب کمونیست محلی را غافلگیر می کردند. دو ماه پس از آغاز جنگ جهانی دوم من دستگیر شدم و با دبیر کل حزب کمونیست فلسطین در یک زندان بودم. هنگامی که جنگ آغاز شد، او بر حسب تحلیل چند ماه قبلش می پنداشت که این جنگی ضد فاشیستی است و به همین خاطر تصمیم گرفت که به شکل داوطلبانه به ارتش بریتانیا ملحق شود. اما کار حکومت کند پیش می رفت. پس از دو ماه پاسخ درخواستش را دریافت کرد که  حاکی از این بود که او می تواند از زندان بیرون بیاید و به ارتش بریتانیا ملحق شود. ولی در این فاصله او فهمید که این جنگ، ضد فاشیستی نیست و به همین خاطر درخواستش را پس گرفت و ترک زندان و پیوستن به ارتش انگلیس را رد کرد. ما چهار نفر تروتسکیست در زندان بودیم و این حکایت را درست کرده بودیم که ما زندانی هستیم اما میر سولنیم (دبیر کل حزب کمونیست فلسطین) یک زندانی داوطلب است. در واقع این زیگزاگ های حزب کمونیست در خیابانهای حیفا به خوبی بروز پیدا می کرد. روی یک دیوار این شعار نوشته شده بود: ”زنده باد نبرد ضد فاشیستی! حزب کمونیست فلسطین“. بر دیوار کناری شعار دیگری بود: ”مرگ بر جنگ امپریالیستی! حزب کمونیست فلسطین“. کمی بعد شعار دیگری ظاهر شد: ”مرگ بر هیتلر و متحد پنهانیش چرچیل! حزب کمونیست فلسطین“. و البته همه این شعارها در رابطه با یک جنگ واحد ساخته شده بودند.
پس از پایان جنگ هنگامی که خیزش انقلابی عظیمی در اروپا در گرفت، احزاب کمونیست سیاست شوروی مبتنی بر خاموش کردن آتش را در پیش گرفتند. در اوت 1944 نهضت مقاومت فرانسه که توسط حزب کمونیست فرانسه رهبری می شد، آلمانی ها را از پاریس بیرون انداخت. موریس تورز رهبر حزب کمونیست فرانسه از مسکو سر رسید و در پاریس اعلام کرد: ”یک ارتش، یک پلیس، یک دولت“ و بدین ترتیب نهضت مقاومت فرانسه خلع سلاح شد.
در ایتالیا هم نهضت مقاومت دیگری وجود داشت که توسط حزب کمونیست رهبری می شد که توانست از پس موسولینی بر بیاید. اما تولیاتی دبیر کل حزب کمونیست ایتالیا به سرعت از مسکو آمد تا از دولت متحد پادشاه، که قبلا همدست موسولینی بود، و ژنرال ها، که دوستان موسولینی بودند، اعلام حمایت کند.
ما می توانیم جلوتر برویم و نمونه های متعدد دیگری از خیانت به انقلاب در این و آن کشور توسط احزاب استالینیست را نشان دهیم. پتانسیل انقلابی ایجاد شده پس از جنگ جهانی دوم بسیار عظیم تر از پایان جنگ جهانی اول بود. احزاب استالینیست نقشی حیاتی در جلوگیری از فعلیت یافتن این پتانسیل ایفا کردند.

 اهمیت تئوری سرمایه داری دولتی

استالینیسم به مدت 60 سال از حمایت عظیمی در جنبش کارگری جهانی برخوردار بود و سوسیالیسم انقلابی یعنی تروتسکیزم را به حاشیه راند. جذابیت استالینیزم به مثابه [تجلی و نماینده] کمونیسم بسیار قابل توجه بود.
اکنون با فروپاشی رژیم استالینیستی در روسیه، اوضاع تغییر کرده است.
در فوریه 1990، از اریک هابزبام، مرشد حزب کمونیست بریتانیا سوال شد: ”به نظر می رسد در شوروی، کارگران در حال سرنگون کردن دولت کارگری اند“ هابزبام پاسخ داد: ”بدیهی است که آن دولت، دولت کارگری نیست. هیچ کس در شوروی هیچ گاه اعتقاد نداشته که آن دولت، دولت کارگری بوده و کارگران هم می دانند که دولت کارگری نیست.“ پس چرا هابزبام این را پنجاه یا حتی بیست سال قبل به ما نگفته بود؟
اوج انحراف ایدئولوژیک حزب کمونیست بریتانیا در دقایقی از جلسه کمیته اجرایی این حزب آشکار شد که به دنبال فروپاشی شوروی برگزار گردید. نینا تمپل دبیرکل حزب گفت:
”من فکر می کنم حق با حزب کارگران سوسیالیست (SWP) بوده است. تروتسکیست ها درست می گفتند که در اروپای شرقی سوسیالیسم حاکم نبود و فکر می کنم ما باید این را مدت ها پیش می گفتیم.“
با خواندن جملات نینا تمپل آدم به این فکر    می افتد که اگر پاپ اعلام کند که خدا مرده است، چه اتفاقی می افتد؟ کلیسای کاتولیک چگونه به حیات خود ادامه خواهد داد؟
اغتشاش ایجاد شده در بین احزاب کمونیست در سرتاسر جهان خرد کننده بوده است. برای ماهایی که مدت ها پیش اعلام کرده بودیم که در روسیه سرمایه داری دولتی حاکم است، فروپاشی شوروی پلی به سوی آینده برقرار ساخت و سنت صحیح مارکسیستی و سوسیالیزم از پایین را حفظ کرد.
احزاب استالینیست در سراسر جهان از حمایت عظیمی برخوردار بودند. استالینیسم همین طور بسیاری از سوسیالیست هایی را تحت تأثیر قرار داد که خود را غیر استالینیست و یا حتی ضد استالینیست تعریف می کردند. پاشنه آشیل، در تعبیری بود که بیان کننده واقعیت استالینیزم باشد. آن ها استالین را وارث انقلابشان می دانستند و نه گورکن آن. رابطه بین استالین و انقلاب اکتبر بسیار شبیه نسبت کلیسای کاتولیک با تمام ثروت و دستگاه سرکوب و تفتیش عقایدش با آن نجار ناصری است که میز رباخواران را واژگون می کرد و می گفت: ”عبور شتر از سوراخ سوزن از ورود ثروتمندان به بهشت آسانتر است.“

* منابع برای مطالعه بیشتر:

* خوشبختانه اثر تونی کلیف در باره سرمایه داری دولتی سال ها پیش به فارسی ترجمه شده و در گوشه ای دور از چشم همگان در اینترنت قرار گرفته بود. از طریق این لینک ها می توانید کل ترجمه فارسی این کتاب را در ده بخش مطالعه کنید:
اما خلاصه خوبی از نظریه کلیف در باره سرمایه داری دولتی بودن روسیه استالینیستی و مقایسه آن با سایر دیدگاه های مطرح در این مورد را    می توان در این کتاب بسیار ارزشمند یافت که توسط الکس کالینیکوس از اعضای برجسته کمیته مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا (SWP) به نگارش درآمده است:
تروتسکی و تروتسکیزم، الکس کالینیکوس، ترجمه محمد رفیعی مهر آبادی، انتشارات خجسته، چاپ اول 1381، فصل پنجم (”موضع گیری های مجدد“) صص 177-157

* منابع برای مطالعه گسترده تر:

امروز بحث تحلیل تجربه شوروی برای کمونیست ها تنها در سطوح بالای مباحثات نظری مطرح نیست بلکه سایه خود را بر کوچک ترین جنبه های فعالیت کمونیستی نیز افکنده است و هر اکتیویست و آژيتاتور (مبلغ) کمونیست می داند که حتی برای پیشبرد فعالیت های روتین خود هم نیاز به تسلط بر ارائه تبیینی از این تجربه دارد.
* در تبلیغات بورژوایی این واقعیت فراموش     می شود که بخش عمده قربانیان تصفیه های استالینی، کمونیست های انقلابی، از اعضایی در سطح مرکزیت و دفتر سیاسی حزب گرفته تا کادرهای عادی بود. به خاطر زنده نگاه داشتن این واقعیت است که الکس کالینیکوس کتاب تروتسکی و تروتسکیزم خود را به ”خاطره و یادبودِ اعضای اپوزیسیون چپ که در اردوگاه های کار اجباری ناپدید شدند و همچون شرکت کنندگان در اعتصاب ”ورکوتا“ در 7-1936 از یک نوع سوسیالیزم جانب داری می کردند که کاملاً متفاوت از رژیم هایی بود که به تازگی در اروپای در حال فروپاشی هستند“، تقدیم کرده است. کالینیکوس در جای دیگری اشاره می کند که این افراد به خاطر شجاعت و عزم راسخشان از ”تحسین اجباری و اکراه آمیز“ سولژنیتسین در کتاب ”مجمع الجزایر گولاگ“ برخوردار شدند.
* اخیراً فریدا آفاری در وبلاگ ”جغد مینروا“ نگارش مقالاتی با عنوان ”تئوریهای مارکسیستی پیرامون سرمایه داری دولتی“ را آغاز نموده است که تا کنون دو قسمت از آن در این وبلاگ درج شده است. آن طور که خود نویسنده در پایان قسمت دوم اشاره کرده است، قرار است در   بخش های بعدی به نظریه کلیف در این مورد هم پرداخته شود. دو قسمت نخست این مقالات را می توان در این لینک ها دید:
بخش اول:
بخش دوم:
 این مقالات همچنین در شماره های هفتم و هشتم و نهم نشریه الکترونیکی ”سامان نو“ (www.saamaan-no.org) منتشر شده اند.
* گزارش فشرده و بسیار جالب توجه روند تحولات در ”اتحاد شوروی“ و تبدیل آن به سرمایه داری دولتی و تأثیرات منفی آن بر تحولات انقلابی در اروپا را در این جا بخوانید:
تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، نشر نگاه، 1386، صص 94-568 (پسرفت بزرگ) و 617-594 (امید فرو خورده)، 95-655 (جنگ سرد)
* اختلاف در مورد تحلیل ماهیت مناسبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ”اتحاد جماهیر شوروی“ یکی از عوامل اصلی تقسیم بندی چپ ایران (مثلاً به خطوط یک، دو، سه و چهار) بود و نظرات گوناگونی در این زمینه ارائه می شد: از یک سو تأیید کامل ”سوسیالیزم“ اردوگاهی و وابستگی به آن (حزب توده-خط یک) تا نظرگاه های انتقادی مختلف نسبت به اردوگاه شرق که عموماً از یک زمینه مائوئیستی برخوردار بودند مانند ”سوسیال امپریالیزم“ دانستن شوروی (که خصلت نمای جریانات موسوم به خط سه بود) یا اصطلاح ”رویزیونیسم خروشچفی“ (که در خط چهار تأثیراتی داشت) و…. همان طور که از عناوین هم مشخص است وجه مشترک غالب این دیدگاه های انتقادی در مقابل ”سوسیالیزم“ اردوگاهی این بود که جملگی، تغییر ریل جامعه ”شوروی“ را به  سال های پس از مرگ استالین و به ویژه تحولات پس از کنگره بیستم ”حزب کمونیست اتحاد شوروی“ و روی کار آمدن دار و دسته خروشچف مرتبط می دانستند که از منشاء و زمینه مائوئیستی این نظرگاه های مختلف حکایت داشت. به عبارت دیگر، این دیدگاه ها عملاً قائل به نقد مناسبات حاکم بر ”شوروی“ از منظر استالینیسم بودند و همین امر نشان می دهد که خشت اولِ این مباحث تا چه حد کج بنا نهاده شده بود و این مسیر به چه بیراهه هایی می انجامید. بنا بر این دیدگاه هایی مانند ”دولت منحط کارگری“ دانستن جامعه ”اتحاد شوروی“ (کلیف نظریه ”سرمایه داری دولتی“  خود را در تقابل با آن ها ارائه داد) که دست کم، تغییر ریل جامعه ”شوروی“ را با تحولات سال های 30 و روی کارآمدن استالین مرتبط می دانست، در چپ رادیکال ایران (شاخه های گوناگون چپی که خود را در تقابل با ”سوسیالیزم“ اردوگاهی تعریف       می کردند) نمایندگی نمی شد. همان طور که اشاره شد این عقب و پرت بودن سطح مباحث در چپ رادیکال ایران به این دلیل بود که بافت این چپ عمدتاً از جریاناتی با زمینه ها و منشاءهای مائوئیستی، خوجه ایستی و… تشکیل می شد که گسستشان با ”سوسیالیزمِ“ اردوگاه به سال های ابتدایی دهه 60 میلادی (40 شمسی) و در واکنش به تحولات پسااستالینیستی در این کشورها مربوط می شد؛ بر عکسِ چپ رادیکال در اروپای غربی و آمریکای لاتین که تروتسکیزم در آن نفوذ قابل توجهی داشت. البته بخش هایی از چپ رادیکال در ایران در سال های پایانی دهه 50 (شمسی) و اوایل دهه 60، کوشش های پیگیر و همه جانبه ای در راستای تصحیح و ارتقای دیدگاه های گوناگون خود انجام دادند که تأثیر خود را در مباحثات مربوط به تحلیل جامعه ”شوروی“ هم داشت. در سال های پایانی دهه 60 و چند سال قبل از فروپاشی بلوک شرق، حزب کمونیست ایران در قالب ضمیمه های ارگان تئوریک خود (”به سوی سوسیالیزم“)، تحت عنوان بولتن های ”مارکسیزم و مسأله شوروی“ دیدگاه هایی در این رابطه ارائه داد که در مقایسه با مباحث تا آن موقع چپ در ایران (و حتی مناطق دیگر) از تمایز، انسجام و شایستگی های چشمگیری برخوردار بود. نویسندگان بولتن های ”مارکسیزم و مبحث شوروی“ نیز قائل به این نظر بودند که مناسبات حاکم بر جامعه شوروی، از نوع    سرمایه داری دولتی بوده است و ریشه شکل گیری این مناسبات را تا تحولات سال های پایانی دهه 20 میلادی در شوروی دنبال می کردند. نظریه ی ”سرمایه داری دولتی“ بولتن های ”مارکسیزم و مسأله شوروی“ با نظریه کلیف در این زمینه تفاوت هایی دارد. ”سرمایه داری دولتی“ دانستن ”اتحاد شوروی“ و در نتیجه گسست قاطعانه از هر گونه توهمی نسبت به اردوگاه شرق و مسلح کردن چپ رادیکال در این زمینه، در ایران توسط جریان و افرادی صورت گرفت که ریشه و منشاء ”تروتسکیستی“ نداشتند. صرف نظر از تعلقات حزبی ارائه کنندگان این نظریات و موضع گیری های بعدی آنان در موضوعات دیگر، دیدگاه های ارائه شده در بولتن ها، تأثیراتی فراحزبی و بسزا در ارتقای سطح و کیفیت مباحث چپ رادیکال در ایران داشت و از این حیث آشنایی با آن ها لازم به نظر می رسد:
 متأسفانه بولتن های ”مارکسیزم و مسائل شوروی“ در سطح اینترنت در دسترس نیستند اما برای آشنایی با برخی دیدگاه های نویسندگان بولتن در این رابطه می توانید به این شماره از ”به سوی سوسیالیزم“ (دوره دوم، شماره سوم)  که در اینترنت در دسترس می باشد مراجعه کنید:
– برخی از نوشته ها و اسناد بولتن و ”به سوی سوسیالیزم“ در این رابطه به شکل پراکنده در دسترس هستند:
مسائل گرهی در تحلیل شکست پرولتاریا در شوروی (بولتن ”مارکسیزم و مسأله شوروی“، شماره 2، آبان 1365 ):
خطوط اصلی یک نقد سوسیالیستی به تجربه انقلاب کارگری در شوروی (بولتن…، شماره 3، فروردین 1367 ):
زمینه های انحراف و شکست انقلاب پرولتری در شوروی (بولتن…، اسفند 1364): www.hekmat.public-archive.net/fa/1160fa.html
فهرست کل مقالات بولتن ”مارکسیزم و مسأله شوروی“:
* همان طور که گفته شد در تحلیل های ”بولتن مارکسیزم و مسأله شوروی“  از روند شکل گیری سرمایه داری در ”اتحاد شوروی“، بر معضلات و مباحثات نیمه دوم دهه 1920 تأکید می شد. در این اثر که توسط یکی از نویسندگان بولتن به نگارش درآمده، این دیدگاه به تفصیل توضیح داده شده است. لینک های مربوط به کتاب را که در 8 بخش تنظیم شده از این جا دنبال کنید:
دوران سرنوشت ساز یک انقلاب ( مروری بر مباحثات اقتصادی حزب بلشویک در سالهای 28-1924)، جعفر رسا
* در مورد انحطاط کمینترن (انترناسیونال کمونیست، انترناسیونال سوم) پس از تسلط استالین نگاه کنید به:
بین الملل سوم پس از لنین، لئون تروتسکی
* برای آشنایی با دیدگاه های طرفداران نظریه ”دولت منحط کارگری“ در جریان تروتسکیستی (تروتسکیزم ارتدوکس) که مخالف نظریه  ”سرمایه داری دولتی“ بودند و مورد نقد کلیف واقع شدند، می توانید به این نوشته ها مراجعه کنید:
– تفسیر تروتسکی از استالینیزم، پری اندرسون:
– خصلت اجتماعی اقتصاد شوروی، ارنست مندل:
– تناقضات سرمایه داری دولتی، ارنست مندل
– درباره ماهیت  شوروی، مصاحبه دنیس برژه با مندل، بخش فارسی وب سایت ارنست مندل
– ده تز در باره قوانین اجتماعی و اقتصادی حاکم بر جامعه در حال گذار بین سرمایه‌داری و سوسیالیزم، ارنست مندل
درباره بوروکراسی، ارنست مندل، بخش فارسی وب سایت ارنست مندل
رازوارگی سرمایه داری دولتی، هوشنگ سپهر، بخش فارسی وب سایت ارنست مندل
– اقتصاد دوران گذار، ارنست مندل
– همزیستی مسالمت آمیز و انقلاب جهانی،  ارنست مندل
* دانیل بن سعید، مبارز و نظریه پرداز عضو اتحادیه کمونیستی انقلابی (LCR) سابق و حزب جدید ضد سرمایه داری (NPA) کنونی در نامه ای به آلن بدیو فیلسوف رادیکال فرانسوی، در نقد نظرات او و در رابطه با استالینیزم می نویسد:
”مسأله ای هست که هنوز بین ما حل نشده و آن کارنامه ی استالینیسم است؛ بی آن که آن را با مائوئیسم اشتباه بگیریم. تو در کتابچه ات علیه سارکوزی می نویسی: ”درباره دوره ی استالین باید به وضوح گفت که سازمان های سیاسی کارگری و توده ای بی نهایت در وضعیت بهتری بسر می بردند و سرمایه داری تکبر کمتری داشت. حتی مقایسه اش درست نیست“. چنین عبارتی البته تحریک آمیز است. اما اگر حرفی نمی توان داشت که احزاب و سندیکاهای کارگری ”در زمان استالین“ نیرومندتر بودند، این تشخیص ساده نه به ما اجازه می دهد که بگوییم این امر به برکت او بود یا بر خلاف میل او، نه به ویژه این که سیاست او برای جنبش های رهایی بخش چه هزینه سهمگینی داشته و دارد. مصاحبه تو با لیبراسیون محتاطانه تر است وقتی می گویی: ” تنها احترام من به استالین این است که باعث ترس سرمایه داران بود“. این هم یک احترامی است زیادی و نابجا. آیا استالین است که باعث ترس سرمایه داران بود یا واقعاً چیزی دیگر یعنی مبارزات عظیم کارگران در سال های دهه ی 1930، میلیشیای کارگری آستوری و کاتالان [دو منطقه ی خودمختار در اسپانیا]، تظاهرات ”جبهه ی خلق“ (Front populaire) در فرانسه، در یک کلام ترس از توده ها. در موقعیت های متعدد؛ استالین نه تنها باعث ترس سرمایه داران نبود، بلکه یاور آنان بود مثلاً در روزهای ماه مه 1937، در بارسلون، در پیمان آلمان نازی-شوروی، در قسمت کردن جهان در یالتا، در خلع سلاح مقاومت در یونان. این تفاوت های داوری در مفهوم و برد استالینیسم نتیجه رهیافت دیگری از تاریخ است. تو مراحلی پیاپی را برمی شماری: کمونیسم جنبشی در قرن 19، کمونیسم دولتی در قرن 20، فرضیه ی کمونیسم باز در امروز؛ بدون این که چندان به فرآیندهای اجتماعی توجه کنی که در آن زمان جریان داشته و سمت گیری های سیاسی که در مقابل آن ها قرار گرفته است. با وجود این، آن چه داو است و مورد اختلاف، امری جدی ست نه برای گذشته، بلکه برای حال و آینده یعنی دقیقاً درک و فهم پدیده ی بوروکراتیک و ”خطرات حرفه ای قدرت“ برای آن که بهتر بتوان مقاومت کرد بدون آن که نتیجه ی نهائی تضمین شده باشد.
تو نقد استالینیسم را به مسأله ی روش تقلیل   می دهی: ”صنعت و کشاورزی را با روش های نظامی نمی توان اداره کرد. یک جامعه کلکتیویست  (جمع گرا) را نمی توان با خشونتی که دولت اعمال   می کند آرام کرد. آن چه باید زیر سوال برد گزینش سازمان یابی حزبی ست، چیزی که می توان آن را ”شکل-حزب“  نامید.“ تو بدین ترتیب، به انتقاد سطحی اوروکمونیست های سرخورده ی سابق   می پیوندی که اهمیت پدیده های بی سابقه تاریخی را درک نمی کنند و تراژدی های قرن را ناشی از قالبی جانبدارانه و روشی تشکیلاتی می دانند. پس، آیا همین کافی بود که شکل- حزب را کنار بگذارند؟ گویی حادثه ای چنین با اهمیت مانند ضد انقلاب بوروکراتیک که میلیون ها کشته و آواره به بار آورده هیچ سوالی با ابعاد و بردی دیگر بر   نمی انگیزد، سوالاتی از جمله نقش نیروهای اجتماعی، مناسبات آن ها با بازار جهانی، تأثیرات تقسیم اجتماعی کار، اشکال اقتصادی گذار، نهادهای سیاسی.
 و اگر حزب، نه باعث دردِسر، بلکه عنصری از راه حل باشد چطور؟ چرا که حزب داریم تا حزب. ”حزب پیروزمندان“ و نومانکلاتورا از سال 1934 برای آن که موقعیت خود را تثبیت کند باید به نحوی روشمند (متدیک) از طریق دادگاه، محکومیت، تبعید و اعدام های دست جمعی حزب بلشویک اکتبر 1917 را ویران می کرد. باید   جناح های مخالف را یکی پس از دیگری نابود   می ساخت. باید از کنگره ی پنجم انترناسیونال کمونیستی به بعد، به بهانه ی دروغین ”بلشویکی کردن“ احزاب و همچنین انترناسیونال را نظامی می کرد. یک حزب، برعکس، می تواند وسیله ای باشد -البته ناکامل- برای مقاومت در برابر پول و رسانه های گروهی [تبلیغات]، برای تصحیح نابرابری های اجتماعی و فرهنگی و ایجاد فضایی دمکراتیک و جمعی برای اندیشه و عمل…“
متن کامل مطلب که توسط رفیق تراب حق شناس به فارسی برگردانده شده است را در این لینک ببینید:
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اکتبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: