آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

بی پای پوش می توان از کویر گذشت، بی ستاره هرگز…


نامه‌های سرگرد جعفر وکیلی از زندان؛
ندای مسئولیت‌پذیری تشکیلاتی




توضیح:


 نامه‌ها از زندان مجموعۀ شش نامه است از سرگرد جعفر وکیلی عضو سازمان نظامی افسران حزب تودۀ ایران که توسط همسر او (توران میرهادی)که غالب این نامه‌ها خطاب به او نوشته شده است، در 1359 منتشر شد. کتاب جمعه (به سردبیری احمد شاملو) در شماۀ 35 خود (25 اردیبهشت 1359) اقدام به انتشار این نامه‌ها نمود (صص 136-122). جعفر وکیلی در شهریور ماه 1333 بازداشت و در 17 آبان همان سال تیرباران شد. همسر او در مقدمه‌ای  بر این نامه‌ها توضیح می‌دهد که اولین شان از زیر نگاه تیز و مظنون گروهبان ساقی کشف نشده رد شد و آخرین‌شان در لابلای درز پیراهن او، دو روز قبل از اعدام به دستم رسید. و از تاریخ چهارم تا هفدهم آبان، از اولین ملاقات تا تیرباران، 5 نامه به دست من رسید. نامه ها که با مداد روی کاغذ نازک سیگار نوشته شده بود، حاوی چگونگی دستگیری، بازجویی و شکنجه، دادگاه‌ها و چگونگی دفاع افسران سازمان نظامی بود. در این نامه‌ها، مثل همیشه، او صمیمانه و با شجاعت تام در جستجوی علل از دست رفتن سازمان نظامی و به بی‌راهه کشیدن حزب بود.
همسر وی در مقدمۀ خود اضافه می‌کند:
این نامه‌ها محکوم‌کنندۀ ضعف‌ها، سهل‌انگاری‌ها، خیانت‌ها، عدم احساس مسئولیت ها در نیرومندترین حزب سال های پیش از کودتای 28 مرداد هستند. حزبی که هنوز در دادگاه ملت ایران و طبقات زحمتکش آن باید علل شکست‌های خود و ملت و چگونگی و ابعاد خیانت ها را روشن کند. این وظیفه و دینی است در برابر همۀ شهیدانی که با افتخار جان بر سر عقیده و آرمان خود گذاشتند و با نام حزب به پیشواز جوخه‌های آتش رفتند.
نقد وکیلی به رهبری حزب توده اگر چه متوجه سبک کار و تشکیلات حزب است (که البته همین، خود مسالۀ بسیار بااهمیتی است) و جنبه های محتوایی و طبقاتی سیاست های حزب را در بر نمی گیرد اما در حقیقت آموزشی زنده و دردناک در خصوص مقولۀ بسیار با اهمیت مسئولیت، مسئولیت شناسی و مسئولیت‌پذیری در کار جمعی و تشکیلاتی است که خود وکیلی، همان‌گونه که از فحوای نوشته‌هایش در آخرین روزهای زندگی بر می‌آید، به نحو برجسته‌ای مظهر تحقق و بروز آن بود.  به ویژه آن گاه که از مسئولیت رهبران و   رده های بالا و مراکز تصمیم گیری یک سازمان، تشکیلات و یا در هر صورت یک جمع سخن به میان می‌آید. سطح فعالیت و پیچیدگی کار حزب توده و به ویژه سازمان افسران، در قلب دستگاه سرکوبگر رژیم سلطنتی، به هیچ وجه قابل مقایسه با بسیاری از فعالیت های جمعی نیم‌بند و تفننی دوران ما نیست و به همین خاطر سطح بسیار متفاوتی از مسئولیت در مورد آن مطرح می شود. اما تمرین مسئولیت پذیری و مسئولیت شناسی گروهی و جمعی را باید از همان سطوح خرد و کوچک آغاز کرد و این با پذیرش مسئولیت، جدی گرفتن آن، دل دادن به آن و تمرکز همه جانبه بر آن میسر است.

در دوران ما که فردگرایی (اندیویدوالیسم) و خودمحوری و لاقیدی به عنوان سبک غالب زندگی بورژوایی مطرح است و حتی به روش ها و ابزار گوناگون و رنگارنگ تئوریزه و تقدیس می گردد و در تعارض کامل با مقولۀ مسئولیت جمعی و تبعات آن قرار می گیرد، توجه به این مساله از اهمیتی حیاتی برای کادرهای کمونیست جوان که به طور کامل در فضای مروج بی مسئولیتی اجتماعی و کلبی‌مسلکی (Cynicism) سیاسی رشد و پرورش می‌یابند. پس از وقایع آذر ماه 1386، بحث هایی پیرامون مسئولیت برخی از افراد موثر از بین رفقا در این خصوص مطرح می‌شد که جلوه‌ای از وجود  چنین دغدغه‌ و مساله‌ای در بین آنان بود و لزوم توجه جدی و فوری به آن را گوشزد می‌کرد.    
در این‌جا قسمت‌های برگزیده‌ای از این نامه‌ها ارائه می‌شود. متن کامل این نامه‌ها در سال 1386 به همت باقر مومنی منتشر شد که آن را می‌توانید در لینک زیر بخوانید:
*****
نامۀ اول
عباسی نامی یکی از فعالین ما دستگیر می‌شود. او از همه چیز باخبر است. چند روز زیر شکنجه مقاومت می کند. بالاخره اعضای هیات دبیران و مسئولین شاخۀ خود را لو می‌دهد. در زیر شکنجه محقق‌زاده و من مقاومت می کنیم و انکار        می نماییم.  مرا با شلاق سیمی در چند بار طوری می‌زنند که ده روز بستری می‌شوم. در زیر ضربات حتی یک آخ هم نمی‌گویم. ولی بعد قلبم می‌گیرد. اعصابم متشنج می‌شود. پشتم مجروح می‌شود و یک حالت مسمومیت در بدنم تولید می‌شود. مرا به بهداری می‌برند ولی باز می‌ریزند و مرا از آن‌جا به زندان منتقل می‌نمایند. خلاصۀ اخبار را بفرست. (صبح 4/8/33)
بازجویی آغاز می‌شود. من در این هنگام خودم را به طور جدی برای مرگ حاضر کرده ام و کمترین امیدی ندارم. در جریان بازجویی گاهی دچار   چپ روی هم شده ام. بازجویی با فحش و کتک همراه است. روزی نشد که برای بازجویی بروم و سر و صورت خونی برنگردم. شاید هیچ‌کس به اندازۀ من در جریان بازجویی فحش و کتک نخورده باشد. همۀ این ها مانع ایستادگی من نمی شود. آخرین مطلبی که از من سوال می شود راجع به سازمان درجه‌داران حزبی است که مجزا از سازمان ما بودند و من با مسئول آن ها ارتباط داشتم… ]سرتیپ[ آزموده می خواهد که مسئولین آن‌ها را لو بدهم و بی‌اندازه آن روز مرا می‌زند. در پایان مرا تهدید می کند که در صورت نگفتن مرا به شکنجه‌گاه بفرستد. من خونسرد و ساکت می‌مانم… می پرسد به عنوان آخرین دفاع اگر مطلبی داری بنویس. جواب می‌دهم مطلبی ندارم. آزموده آتش می‌گیرد. فردا شب مرا به شکنجه‌گاه می‌برند و من تنها فردی هستم که پیش و بعد از بازجویی به این‌جا می آیم. ولی در شکنجه گاه مطلقا اضافه بر آن چه در بازجویی گفته‌ام، نمی‌گویم. سایر اعضاء را نیز در صورت انکار شکنجه می دهند. شلاق و دستبند قپانی می‌زنند. خایه‌های‌شان را می کشند. ناخن‌های‌شان را از ته بیرون می‌آورند. قوی‌ترین افراد مدتی مقاومت می کنند و بعد تسلیم می‌شوند…
کمیتۀ مرکزی از این جهت مقصر است که از دستگیری عباسی اطلاع داشت و نخواست ما را هوشیار کند. دیگر این‌که در یک سال اخیر مرتب ما را از یک اشتباه به اشتباه دیگر انداخت… آن‌ها به نظر من شایستگی رهبری جریان را ندارند و انتقادپذیر نیز نیستند…
در تمام مدت روحیۀ خود را خوب حفظ کردم. جز یک روز و یک شب که خبری به من رسیده بود که فکر می کردم خطری برای دو نفری که بیش از همه در زندگی به آن‌ها علاقمندم موجود است. جریان را اگر عمری ماند، خواهم گفت. (بعدازظهر 4/8/33)
نامۀ دوم
…فکر می کنم تا زمانی وضعیت کمیتۀ مرکزی روشن نشده است و آن‌ها روش درستی در مقابل انتقادات نشان نداده‌اند و عملا ثابت نکرده باشند که می‌توانند به نحو قابل اطمینانی در این شرایط نهضت را جلو ببرند لازم باشد در این که آیا همچنان دست‌بسته و کورکورانه به فعالیت ادامه بدهی، تجدید نظر کنی… باید مسئولیت را در رگ و پوست خود حس کنی و آن را سرسری تلقی نکنی. فقط پس از مرگ من… می‌توانی حس کنی که لاقیدی در درک مسئولیت و رهبری صحیح کسانی که با کمال بی آلایشی سرنوشت خود را به دست رهبران سپرده‌اند، چه مفهومی دارد…
بدان که تا آخرین لحظه به حزب وفادار ماندم. در تمام مدت زندان حتی یک بار هم اظهار انزجار و نفرت نکردم. دفاعیات من در دادگاه تجدیدنظر، محکم، کوبنده و به هیجان آورنده بود. رفقا به من می‌گفتند که شاید کمتر دکتر حقوقی می توانست این‌قدر خوب از خود و ما دفاع کند. آزموده مرا به هیات بازپرسان به عنوان اژدها و به دادگاه به عنوان سخنگوی سازمان معرفی کرد. در بازجویی نوشتم که شاه را خائن می‌دانم و غیره. آزموده دهانش باز مانده بود برای این که من اولین نفری بودم که به قول او گستاخی نشان می‌دادم. من با عشق پاک تو می میرم. مرا به خاطر لحظاتی که تو را اذیت کرده‌ام، ببخش. می‌بوسمت.
حکم اعدام ما در دادگاه تجدید نظر ابرام و تایید شد… ما طبق قانون 10 روز مهلت داریم که فرجام بخواهیم… احتمال دارد قبل از خاتمۀ موعد ما را اعدام کنند.
نامۀ سوم
… در مدت دستگیری‌ام نیز عشق تو از مهم‌ترین عواملی بود که به من اجازه داد شرافت خودم را حفظ کنم. من با ایمان به حزب و عشق آتشین تو و بدون دغدغۀ خاطر می‌میرم. فقط تاسفم این است که نتوانستم بیش‌تر برای اجتماع مفید واقع شوم…عشق ما عشق تراز نوین، عشق متعلق به انسان‌های تراز نوین است. عشق ما زنده و جاودان خواهد بود…
یقین دارم مبارزه را با شدت بیشتری ادامه خواهی داد..نسبت به نقائص و اشتباهات دیگران، به ویژه مسئولین و نقایص کار آشتی‌ناپذیر باش. مسئولیت را سرسری نگیر و با آن بازی نکن. ما از صدر تا ذیل هم مسئولیت را سرسری می گرفتیم. به سرنوشت افرادی که به سازمان اعتماد کرده اند، توجه داشته باش. زیرا سرنوشت آن ها بستگی جدایی‌ناپذیری با سرنوشت نهضت دارد. باید برای تحمل فشارهای باز هم بیشتر در آینده آماده شد و سیستم قابل انعطافی به وجود آورده که فاجعه تکرار نشود. در صورتی که پس از مدتی مبارزه دیدی که رهبران و مسئولین بالا روش اصولی در مقابل انتقادات سالم ندارند و نمی خواهند خود را به هیچ عنوانی تصحیح کنند و با گرفتاری‌های داخلی نمی‌توانی مسئولیت خود را آن چنان که هست، انجام دهی، بدون تامل از مسئولیت استعفا کن و مانند یک فرد ساده به مبارزه ادامه بده تا در صورت تکرار فاجعه‌ای نظیر فاجعۀ ما وجدانت آرام باشد که در بروز آن سهم موثری نداشته‌ای… ما گل‌های سرسبد ارتش هستیم که از بین می‌رویم. در اثر لاقیدی رهبران و اشتباهات. اکثر خودمان نیز مسئول هستیم ولی مسئولیت لاقیدی ما نیز به عهدۀ رهبران است که ما را اشتباه تربیت کرده‌اند.
شش نفر از رفقا را که بر اثر اغواء آزموده فرجام داده بودند، صبح شنبه اعدام کردند؛ محبی، کلالی، بیاتی، بهنیا، مهدیان، کلهری. مهلت ما روز یکشنبه تمام می‌شود. لذا صبح یکشنبه یا دوشنبه ما را اعدام خواهند کرد. ولی احتمال دارد زودتر هم بنمایند. ما را مجددا زندانی انفرادی کرده اند و مانورهایی می‌دهند تا مقاومت ما را در هم بشکنند تا زودتر فرجام بخواهیم. انتظار مرگ کشیدن کار مشکلی است. روحیۀ چند نفر از ما خراب شده است ولی من به آن‌ها روحیه می‌دهم و آن‌ها را به مقاومت تا آخرین لحظه تشجیع می کنم. (صبح 10/8/33)
رفقای کمیتۀ مرکزی و کمیتۀ اجرایی در گرداب اغراض خصوصی و حساب‌گری‌ها غوطه‌ورند. آن‌ها منافع نهضت را اغلب زیر پا می‌گذارند و تابع اغراض خصوصی می‌نمایند. این چیزی نیست که امروز در زندان بگویم. بارها از آن‌ها انتقاد هم شد ولی گوش نکردند.
افسوس که فرصت نیست برای تو همه‌چیز را بنویسم. شاید تصور کنی از این که اعدام می شوم خیلی دلخور هستم. به هیچ وجه. ولی هر وقت به فکر متلاشی شدن سازمانی می‌افتم که ثمرۀ کار صدها رفیق بود، سازمانی که سنگر مستحکم در قلب دشمن بود، سازمانی که اعضایش کم‌نظیر بودند، هر وقت به فکر پریشان شدن صدها خانواده می افتم، جگرم آتش می گیرد. بارها انتقاد شدید کردیم که رهبری را تقویت کنید… در یک جلسه به طور جدی پیشنهاد کردم کنترل از پایین برقرار شده و کمیتۀ مرکزی برنامۀ آینده و گزارش کار گذشتۀ خود را به ما بدهد… حق این بود که در همان وقت از مسئولیت استعفاء می کردم. زیرا در پیش‌آمد فاجعه ما گرچه مسئولیت مستقیم نداشتم ولی به هر حال مسئولم. وقتی رفقا را در درون سلول ها شکنجه می دادند و صدای ناله شان بلند می‌شد، مثل این بود که جگرم را خنجر می‌زنند… فقط این موقع معنی مسئولیت را فهمیدم که کار از کار گذشته بود. همین رفقا فردا که از جلوی سلول‌شان می‌گذشتم، بوسه به من می‌فرستادند که خود برایم دردناک بود.
معنی مسئولیت را وقتی فهمیدم که حکم اعدام مسئول ساده حوزه را برایم قرائت کردند. به من گفتی که حسن فاجعۀ ما در این بود که نام امثال عطاردها جاودان خواهد شد. شاید این جملات را کسانی ادا می کنند که از فاجعه درس عبرت نگرفته اند و هنوز مسئولیت را درک نکرده اند و سرنوشت نهضت را به بازیچه می گیرند. تو نمی‌دانی این سازمان چه اعمال مفیدی انجام داده و چه کارهایی می‌توانست در آینده انجام دهد. سازمان ما دژ مستحکم حزب در قلب دشمن بود. ما به طور متوسط سالی صد نفر را جذب می‌کردیم. با توجه به این که تعداد افسران بیش از هشت هزار نفر نیست می توانی تصور کنی که چند سال دیگر سازمان به چه قدرت عظیمی می‌رسید. باری شما بازماندگان درس بگیرید… در دفاعیات خود طلب عفو نکرده‌ام. اگر بعد از ما خواستند ترهاتی به نام ما قلب بزنند، باور نداشته باشید. فقط خط ما و نوار ضبط صوت می‌تواند مدرک به شمار برود. بقیه‌اش همه جعلی خواهد بود.
بیوگرافی مختصر من: سال شش وارد دبیرستان نظام شدم. در آخر سال شاگرد سوم شدم. شاگرد اول شاهپور عبدالرضا و شاگرد دوم شاهپور غلامرضا بود. در سال اول شاگرد اول و در سال دوم دانشکده شاگرد دوم دستۀ پیاده شدم. در این سال حق مرا پایمال کردند. در سال 27 یک دورۀ موتوری را دیدم و شاگرد اول شدم. در فرانسه دورۀ تخصصی پیاده و آموزش کوهستانی دیدم. از سال 26 مطالعات چپی را بدون این که کسی مرا تبلیغ بکند روی علاقه ای که به مطالعه داشتم شروع کردم. در مهر 26 وارد سازمان شدم و با سمت مسئول اعضاء خوزستان به اهواز رفتم. تا شهریور 28 در خوزستان بودم. بعد به فرانسه آمدم. بعد از مراجعت به عنوان عضو هیات دبیران انتخاب شدم… آذر می‌داند که دموکراسی نوین ترجمۀ من است.
صحبت‌های رفقا در دادگاه نباید ملاک قضاوت قرار بگیرد. قبل از این‌که صدای گلوله قلب ما را ریش ریش کند، صدای شعار دادن شش نفر به گوش‌مان رسید.
آخرین مقاله ای که نوشتم، مربوط به خودآموزی بود که حسین نوشته بود چند روز دیگر در نشریۀ تعلیماتی چاپ می‌شود… می‌خواهم به من اطمینان بدهی که به خاطر لحظاتی که تو را ناراحت کرده‌ام، مرا بخشیده‌ای و پس از من نیز دربارۀ این لحظات فکر نخواهی کرد… (جمعه 14/8/33)
نامۀ پنجم
… ساعت 16 همگی فرجام دادیم. روحیۀ ما خوب است و امروز به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم مرگ است. لذت ملاقات دیروز در تمام مدت روز از نظرم محو نمی شود… فکر می کنم که عشق تو چه احساسات عجیب و چه نیرویی در من ایجاد کرده است. به احتمال زیاد ما را فردا صبح و به احتمال کم پس فردا صبح اعدام خواهند کرد… (15/8/33)
نامۀ ششم
به کمیتۀ مرکزی
15/8/33
حسین عزیز ]حسین، نام تشکیلاتی و مستعار نورالدین کیانوری بوده است[
من در واپسین روز زندگی خود این نامه را از طرف شهیدان به رفقای کمیتۀ مرکزی می‌نویسم. نخست سلام‌های آتشین ما را بپذیرید. دیگر آن که بدانید رفقا تا آخرین دم به حزب و شما وفادار ماندند. ما از مرگ به جهتی اندوهناک و به جهتی خوشحالیم. اندوهناکیم که چرا نشد بیش‌تر به حال حزب مفید باشیم. خوشحالیم از این‌که مرگ پرافتخاری نصیب‌مان شده است… 6 نفری که هفتۀ قبل اعدام شدند، دارای روحیۀ خوب بودند و پیش از آن‌که صفیر دل‌خراش گلوله‌هایی که بدن آنان را مشبک می‌کرد به گوش ما برسد، صدای شعارهای آنان ما را تکان داد و به هیجان آورد…
نکات زیر را به عنوان وصایای ما تلقی کنید: فاشیسم را بشناسید و حزب را برای تحمل ضربات سخت تر آماده کنید و پیش بینی های لازم را بنمایید. با جاسوسان و خیانت‌کاران در درون حزب به شدت مبارزه کنید. و این را از مهم‌ترین وظایف خود بشمارید. در انتخاب کادرها دقت و باز هم دقت کنید. کنترل و به ویژه کنترل از پایین را توسعه بخشید و تحکیم کنید. انتقاد از پایین را تشویق کنید. هر گونه اغراض و منافع خصوصی را تحت‌الشعاع منافع حزب قرار دهید. در این مورد سرمشق و نمونۀ زنده باشید. گزارش کار گذشته و برنامۀ کار آینده را به هر نحو که مقتضی است، مرتبا در اختیار ارگان‌های پایین بگذارید و از آن‌ها بخواهید بحث و انتقاد کنند. در بالا بردن سطح تعلیمات خود و رفقا جدیت نمایید. رهبری دسته‌جمعی را در حزب رواج و توسعه دهید. یک بار دیگر تکرار می‌کنم فاشیسم را بیش و باز هم بیش تر بشناسید و حزب را برای مبارزه در شزایط فاشیستی آماده کنید.
ما فردا مردانه به میدان خواهیم رفت و با اطمینان کامل به پیروزی نهایی شما جان خواهیم سپرد. از طرف همۀ شهیدان دست تان را صمیمانه و گرم می‌فشارم و روی‌تان را می‌بوسم. موفق باشید.
*****
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اکتبر 25, 2011 بدست در عمومی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: