آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!


 نقش در حال تغییر دانشگاه بورژوایی
ارنست مندل
برگردان: شهرام شفق
برگرفته از نشریه سوسیالیت شماره 4
مقدمه: ارنست مندل که در سال 1995 در سن 72 سالگی در شهر بروکسل درگذشت، یکی از خلاق ترین متفکران مارکسیست بعد از جنگ جهانی دوم بود. او یک کمونیست انقلابی صاحب استقلال فکری بود و آثارش در حوزه های تئوری سیاسی، اقتصاد، جنبش کارگری و سازمان دهی  به بیش از بیست زبان زنده دنیا ترجمه شده اند. مندل در سال 1923 در شهر فرانکفورت آلمان در یک خانواده کمونیست و انقلابی به دنیا آمد. پدرش عضو گروه اسپارتاکیست ها بود و هم رزم رزا لوکزامبورگ و کارل لیب کنشت. طی سال های دهه 1930 گروه اسپارتاکیست ها از زاویه کمونیستی-انقلابی و با سر سختی هم با فاشیزم هیتلری در آلمان مبارزه می کرد و هم علیه ضد انقلاب استالینی در اتحاد شوروی. دقیقاً در این تاریک ترین سال های قرن بیستم بود که افکار مندل جوان شکل می گرفت. مندل تمام عمرش را صرف تکامل و گسترش مارکسیزم رادیکال، باز و سوسیالیزم از پائین چه در حوزه نظری و چه در حیطه عملی کرد. در مقام یک اقتصاددان سهم مهمی نه تنها در تحلیل سرمایه بطور کلی و سرمایه داری بعد از جنگ جهانی دوم بطور اخص دارد، بلکه آثار آموزشی بسیاری از خود برجا گذاشت.

کتاب ”نظریه مارکسیستی اقتصاد“ که در سال 1962 منتشر شد به بیش از بیست زبان ترجمه شده و تأثیر غیر قابل انکاری بر روی نسل جدیدی از مارکسیست ها داشته است. کتاب دیگرش به نام ”درآمدی براقصاد مارکسیستی“ را دراکثر دانشگاه های معتبر دنیا تدریس می کنند. کتاب ”سرمایه داری پسین“ مهم ترین تحلیلی است از سرمایه داری پس از جنگ. آثار دیگرش نظیر ”شکل گیری اندیشه اقتصادی کارل مارکس“،  ”امواج بلند انکشاف سرمایه داری“ و ”مقدمه بر چاپ اسپانیائی کتاب سرمایه“، چنان بر تحلیل و نقد اقتصاد سرمایه داری در نیمه دوم قرن بیستم تأثیر گذاشته که به گفته پری آندرسون: ” آثار مندل نخستین آثاری هستند که با توسل به مقولات مارکسیست های کلاسیک به تحلیل نظری از انکشاف وجه تولید   سرمایه داری در گستره جهانی در پس از جنگ جهانی دوم می پردازند“. آثار مندل محدود به اقتصاد نیستند و مباحث متنوعی را در برمی گیرند. ”معنای جنگ“،  ”درباره فاشیزم“،  ”نقد کمونیزم اروپائی“،  ”پاسخ به آلتوسر و والرنشتاین“ از این جمله اند. مندل تنها یک نظریه پرداز ماکسیست نبود. او قبل از هر چیز یک انقلابی و یک انترناسیونالیست بود که به فعلیت انقلاب سوسیالیستی اعتقاد داشت و برای سازمان دهی اش سخت تلاش می کرد. او نه تنها بارزترین چهره در سازمان دهی جنبش تروتسکیستی در بعد از جنگ تا آخرین روزهای زندگی اش بود، بلکه در این رابطه آثار نظری بسیار با ارزشی از خود بر جا گذاشت. او ده ها کتاب، جزوه و مقاله در رابطه با مسالًه اگاهی طبقاتی طبقه کارگر و   سازمان دهی اش به نگارش در آورد. کتاب های ”الفبای مارکسیزم“،  ”از کمون تا مه 68“،  ”انقلاب اکتبر“،  ”نظریه لنینیستی سازمان دهی“، ”طبقه کارگر و آگاهی طبقاتی“،  ”کنترل کارگری، شوراهای کارگری و خودمدیریت کارگری“ همگی باور ژرف او را به آرمان ”سوسیالیزم از پائین“ نشان می دهند. دو کتاب ”شوروی گورباچف به کجا می رود“ و  ”قدرت و پول“ آخرین نوشته های او هستند. در اولی، مندل به تحلیل اتحاد شوروی دوران گورباچف می پردازد و در دومی از پدیده بوروکراسی هم در جوامع سرمایه داری و هم در جوامع پسا-سرمایه داری، تحلیلی مارکسیستی ارائه می دهد.
این مقاله که ذیلا ترجمه آن ارائه می گردد در ابتدا به صورت سخنرانی در دانشگاه لایدن توسط ارنست مندل ایراد شد. او در این سخنرانی  موضوع تغییر نقش دانشگاه در جامعه بورژوایی را بررسی می کند. این تحقیقی در مورد دانشگاه به صورت یک هستی جامع در داخل جامعه سرمایه داری نیست بلکه نقش دانشگاه در زمانی که جامعه  تغییر می کند را مورد نظر قرار می دهد. چگونه بودن زمینه آموزش برای حاکمان آینده باعث گسترش بسیار زیاد دانشگاه های توده ای در پاسخ به تقاضاهای رو به رشد سرمایه داری متاخر برای نیروی کار متخصص شده است. مرحله ای از پرولتریزه کردن کار فکری در حال وقوع است بخش فزاینده ای از کارگران فکری احساس از خود بیگانگی را به طور یکسانی با   آن هایی که در محیط کارخانه آن را تجربه کرده بودند، لمس می کنند.
مشکل دانشجویان انقلابی این بود که چگونه یک پراتیک موثر انقلابی را در غیاب حزب پیشتاز کارگری استخراج نمایند. مندل در این مقاله این انحراف پوپولیستی که برخی از رفقا قصد داشتند با استفاده از آن به این چالش پاسخ دهند را  بررسی می کند ”رفتن به سوی کارگران به صورت فردی.“
به هر حال، اگر تحلیل ما از نقش کلیدی دانشگاه در جامعه مدرن صحیح باشد، آن گاه دانشجویان بایستی قادر باشد که با جنبش طبقه کارگر به گونه ای ساختاری تر و سازمان یافته تر رابطه برقرار کنند. مندل در این مقاله برخی از امکاناتی که برای این قسم اقدامات لازم است را مورد بحث قرار می دهد.
یکی از مشکلات اقدام انقلابی در محیط دانشجویی تغییر و تبدیل سریع جمعیت دانشجویان است. و به این معناست که تجربیات مبارزاتی می تواند به سرعت از دست برود. و از این مسئله این گونه استنباط می شود که اشتباهات غالبا تکرار شده اند.   
این ترجمه اولین بار در نشریه سوسیالیست شماره 4 منتشر شده است.
************
در طی 25 سال گذشته کارویژه دانشگاه در غرب به تدریج دگرگون شده است. در این فرایند دانشگاه در یک مقیاس وسیع سوژه و نه ابژه  یک تغییر اجتماعی برنامه ریزی شده بوده است که  می توان آن را در این فرمول خلاصه کرد ”گذار از دومین به  سومین مرحله تاریخی  شیوه تولید سرمایه داری“، و یا، به صورتی مختصرتر ”پیدایش سرمایه داری نوین.“
کارویژه دانشگاه در طی دو مرحله پیشین سرمایه داری مقدمتاً اعطای آموزش کلاسیک لازم به باهوش ترین پسران -و نیز به درجه کمتری، دخترانطبقه حاکم بود تا آن ها را برای مدیریت صنعت، کشور، مستعمرات و ارتش تجهیز نماید.
آموزش با تفکر منظم، بهره گیری از روش های پرورشی جهت نیل به پژوهش مستقل، کنار گذاشتن پس زمینه فرهنگ مشترک و پس زدن پیوند غیر رسمی مبتنی بر این سابقه مشترک مابین ”نخبگان“ در تمامی سطوح زندگی اجتماعی (سیستم قدیمی  پیوند اخوت بین دانشجویان) – همه  این ها نقش اولیه تحصیلات دانشگاهی برای اکثریت عظیمی از دانشجویان به شمار می رفت.
تعلیم حرفه ای تخصصی، تنها محصولی جانبی بود. حتی در علوم طبیعی عموما به تئوری ناب اهمیت داده می شد. به طریقی در آموزش عالی سرمایه گذاری شده بود که عملا به طبقه حاکم اجازه  می داد تا ”انحصار دانش“ را در دست داشته باشد. بیشتر فارغ التحصیلان دانشگاه ها در حقیقت به لحاظ حرفه ای مستقل بودند صاحبان مشاغل آزاد و تجارو یا به طور مستقیم همراه با کسانی بودند که موقعیت مستقلی داشتند.
نئوکاپیتالیزم به صورت بنیادی همه این ها را تغییر داده است. دو مشخصه مشابه سرمایه داری متاخر تغییر را باعث شده است: (1) تقاضا برای نیروی کار متخصص فنی در صنعت و دستگاه دولتی فربه شده (2) نیاز به پاسخگویی به رشد تقاضا برای آموزش عالی  که در اثر رشد استانداردهای زندگی، گسترش طبقه متوسط، ازدیاد کارگزاران دولتی، و همچنین کارگران یقه سفید و به میزان کمتریحتی کارگران ماهر یقه آبی، که آن را وسیله ای برای دستیابی به پیشرفت اجتماعی می دانستند، ایجاد شده است.
رشد سریع دانشگاه که ما هنوز در حال تجربه کردن آن هستیم، همان گونه که فزونی یافتن شدید تقاضا را منعکس می کند، گسترش زیاد عرضه نیروی کار فکری را به همان درجه نشان می دهد.
دانشگاه برای این مسئله مهیا نشده بود، نه در محتوی آموزش عالی خودش و نه در زیرساخت مادی و سازمان اجرائیش، هیچکدام. این ناتوانی دانشگاه در وفق دادن خود با تقاضاهای      سرمایه داری متاخر یکی از دلایل قیام جهانی دانشجویان بوده است. اما این در ذات جامعه ماست که می تواند دانشگاه ها را وادار سازد تا با نیازهای طبقه حاکم خود را منطبق سازند.
در متن سرمایه داری متاخر، اصلاحات تکنوکراتیک نهاد دانشگاه تغییر شکل از دانشگاه کلاسیک به تکنوکراتیکاجتناب ناپذیر است.
قیام دانشجویان تنها واکنشی به درماندگی امروز دانشگاه ها  در هماهنگی با صنعت نیست؛ بلکه  هم زمان عکس العملی است بر علیه کوشش تا به حال موفق  سیستم  که قصد دارد این هماهنگی و سازش را بر مبنای فرمانبرداری مطلق از تقاضاها و مصالح سرمایه داری متاخر به وجود آورد.
رابطه بین این سومین انقلاب صنعتی که اغلب از آن به عنوان ”انقلاب فنی-علمی“ نام برده می شودرشد تقاضا برای کار فکری، و اصلاح تکنوکراتیک دانشگاه آشکار و بدیهی است. انقلاب صنعتی سوم به درجه معینی به وسیله استقرار مجدد وکلان نیروی کار فکری در صنعت، تولید، و حتی جریان کار برجسته می شود که نمادپردازی آن را به صورت متخصصان الکترونیکی نشان می دهد که عملیات تولید را به صورت خودکار به راه انداخته و نظارت می کنند.
بدین سان یک  ”بازار فروش نیروی کار“ حقیقی برای فارغ التحصیلان دانشگاه به وجود آمده است. استعدادیاب ها از میان تحصیل کردگان دانشگاه های مهم و معتبر آمریکا، بریتانیا، و ژاپن نیروهای مورد نظر خود را استخراج می کنند. رویه مشابهی نیز به طور گسترده در کشورهای اروپای غربی معمول شده است. قانون عرضه و تقاضا دستمزد کارگران فکری را تعیین می کند، همان گونه که دستمزد کارگران یدی را برای 200 سال معین نموده است.
بدین سان پروسه پرولتریزه کردن نیروی کار فکری در حال انجام است. پرولتریزه کردن به این معنا نیست (یا در برخی مواقع به هیچ وجه) که اصولا توان مصرف نیروی کار فکری محدود شود و یا استانداردهای زندگی آن ها پایین بیاید، بلکه متضمن گسترش از خود بیگانگی و گسترش انقیاد نیروی کار به تقاضاهایی است که هیچ گونه مطابقتی با استعدادهای ویژه و یا تحقق نیازهای درونی انسان ندارد.
اگر وظیفه دانشگاه تربیت متخصصان درخواستی شرکت ها و بنگاه های بزرگ اقتصادی شود، آموزش عالی نیز در این صورت بایستی به جهتی کارکردی تغییر شکل و تصحیح پذیرد. متخصصین رشد اقتصادی ”کشف“ فرموده اند که یکی از دلایل رشد کند تولید ناخالص ملی در بریتانیا تاکید بیش از اندازه روی علوم نظری در دانشگاه ها به هزینه علوم کاربردی بوده است.
نیروی محرکه تطابق یافتن آموزش پیشرفته با نیازهای عملی سرمایه در حال حاضر توسط همه وسایل تشویق و گسترش می یابد آن هم در زمانی که بیشتر روسا و مدیران هوشمند انحصارات بازرگانی و صنعتی بزرگ به این امر معترف اند که در بلند مدت پژوهش های تئوریک محض بسیار پرفایده تر از پژوهش هایی است که در حدود از پیش تعیین شده تعریف شده اند، این مسئله حتی در حوزه ”اقتصاد محض“ نیز صدق می کند.
کاربردی سازی دانشگاه زمانی به نهایت افراط   می رسد که آموزش و پژوهش های آکادمیک زیر دست و تابع پروژه های سفارشی شرکت های خصوصی و دوایر دولتی می شوند (در این مورد ارتباط برخی دانشگاه های بریتانیا و آمریکایی در تحقیق و پژوهش روی سلاح های بیولوژیک و   هم چنین آزمون ها و مانورهای جنگی شبیه سازی شده چندین دانشگاه آمریکایی در ارتباط با کشمکش ها و تعارضات داخلی در این یا آن کشور مستعمراتی را می توان ذکر کرد).
اما این مورد نهایی باید چنان که هست و با   مثال های افراطی مورد مشاهده قرار بگیرد و به هیچ وجه نباید با کارکردی سازی که جوهر دانشگاه های به لحاظ تکنوکراتیک تغییر یافته است مورد بررسی قرار بگیرد.
تاکید بیش از حد بر تخصص گرایی، کارکردی سازی، و پرولتریزه سازی کار فکری مظهر عینی رشد از خود بیگانگی در نیروی کار غیر یدی و سوق دادن ایشان به سمت رشد آگاهی ذهنی از این مسئله است. احساس از دست دادن بیش از حد اختیارات و ترقی و پیشرفت در کار به صورت گسترده ای در میان متخصصین پیش گفته، شامل فارغ التحصیلان دانشگاهی، همانند کارگران یدی بروز یافته است.
چشم انداز این ازخودبیگانگی در میان دانشجویان، به اضافه برنتابیدن ساختار استبدادی نهاد دانشگاه توسط آن ها، نقش مهمی را به عنوان نیروی محرکه خیزش دانشجویان ایفا می کند.
شصت سال پیش [دهه اول قرن بیستم] توجیهات محافظه کارانه و لیبرالی در مورد نظم اجتماعی مستقر از قدرت متقاعد کنندگی بالاتری برخوردار بود زیرا ثبات سیستم حتی از جانب بیشتر نقدهای رادیکال کمتر مورد تردید قرار می گرفت. در بهترین حالت، انقلاب اجتماعی برای کشورهای توسعه نیافته مطرح  می شد، برای خود غرب انقلاب هدفی دور در آینده ای نامعلوم بود.
دو جنگ جهانی، بحران های بی شمار اقتصادی و اجتماعی، و چندین انقلاب تا کنون به طور قابل ملاحظه ای این دیدگاه را تغییر داده اند. به طور دقیق به دلیل عدم ثبات نظم اجتماعی مستقر در مقایسه با ثبات آن پیش از جنگ جهانی اول، کارویژه پژوهشگری بورژوایی دیگر اصولا در کار ساختن توجیهات نظری نیست، بلکه اصلاح عملی و دخالت گری برای فائق آمدن بر بحران های معین می باشد.
با این دلایل، اکنون چالش با نظام سرمایه داری از دو منظر نظری و عملی در دانشگاه ها بسیار ساده تر از گذشته شده است. این سیستم تنها به عنوان یکی از چند گزینه ممکن به نظر می رسد و نه به شکل یک حقیقت بدیهی تغییرناپذیر. [تاکید از نویسنده است]
پس ما اکنون با یک موقعیت سه گانه ویژه روبروایم که باعث عروج جنبش دانشجویی شده است. از یک زاویه، یک نارضایتی رو به رشد در نظام اجتماعی کنونی وجود دارد، به طوری که مسلما هیچ کس نمی تواند انکار کند که جامعه در بحران به سر می برد. اصلاحات نئوکاپیتالیستی نهاد دانشگاه به طرز مستبدانه ای در حال انجام است، و همراه با آن فشار بالای وارده بر دانشجویان تنها می تواند این بحران و آشفتگی را گسترده تر نماید.
از زاویه ای دیگر، سازمان های منتقد سنتی، از جمله، احزاب سیاسی چپ، و در راس آنان سازمان ها و سندیکاهای کارگری وظیفه خود را به عنوان اپوزوسیون رادیکال نظام اجتماعی فعلی، به دلایلی که در این جا روی آن بحث نمی کنم، رها نموده اند.
از این رو دانشجویان منتقد هیچ امکانی را برای مواجهه با سیستم با همراهی چنین سازمان ها و تشکیلاتی نیافتند. آن ها تلاش می کنند تا مطالبات رادیکال خود را بیرون از احزاب، پارلمان، و   رسانه های همگانی حرفه ای مطرح کرده و به دست آورند. اما از آن جایی که دانشجویان وزن اجتماعی لازم برای تغییر اجتماع به نیروی خود را دارا نیستند، فعالیت ایشان محدود به تقلید محض باقی می ماند همچون انقلابی اجتماعی که به منظور گردآوردن مثالی است که  عملا به نوعی از  نمایش محدود گردد.
برای برخی از دانشجویان رادیکال این نمایش از یک وسیله به هدفی در خود بدل شده است. به این طریق، با وجود لفاظی های رادیکال شان، آن ها قربانیان یکی از فراگیرترین پدیده های یک جامعه مبتنی بر تقسیم کار طبقاتی نامحدود، یعنی پدیده آگاهی جزئی و در نتیجه آگاهی کاذب می شوند.
دیگر دانشجویان رادیکال تلاش می کنند تا راه درست را انتخاب کنند، از جمله، آن ها کوشش می کنند تا به طریقه متفاوتی وظیفه خویش در قبال طبقه کارگر را به انجام رسانند، یعنی عمل به مثابه چاشنی مشتعل کننده که باعث انفجاری در میان گستره وسیعی از توده ها شود. رویدادهای ماه مه 1968 در فرانسه نشان داد که این طرز عمل غیر واقعی نیست.
با این حال این رویدادها همچنین نشان داد که یک چنین قیام دانشجویی نمی تواند جایگزین پیشگامِ به لحاظ سیاسی آموخته و به لحاظ سازمانی منسجم طبقه کارگر شود. [تاکید از مندل است]
بدین سان به نظر می رسد که امروز دانشگاه ها بین دو نیروی متضاد تحت فشار قرار گرفته اند. از یک طرف، فشار اصلاحات تکنوکراتیک دانشگاه که از بیرون آن و در جهت منافع طبقه حاکم اعمال  می شود. و از طرف دیگر، مبارزه ای رادیکال که در درون دانشگاه ها پدیدار شده است، در غیاب پشتیبانی سایر بخش های جامعه می تواند در باتلاق خیالبافی های غیر عملی، اتوپیک و ناتوانی سیاسی غرق شود.
آیا هیچ راهی برای خروج از این معمای غامض وجود دارد؟ آیا دانشجویان -و به طور کلی ”روشنفکران“محکومند به این که خود را با نظم اجتماعی غیرعقلانی و غیرانسانی موجود تطبیق دهند که شاید بهتر باشد از آن به عنوان بی نظمی نام برده شود!یا وارد حرکت های بدون نتیجه فردی و یا با گروه های کوچک شوند؟
پاسخ به این مسئله متضمن آگاهی بر ظرفیت نظام اجتماعی سرمایه داری متاخر برای غلبه بر تناقضات درونی بسیار مهم خود است. برخلاف نظر مارکوزه و دیگر اعوانش، ما از نظرگاهی آغاز می کنیم که مهم ترین تضاد در جامعه سرمایه داری را توضیح می دهد -چیزی که در سرمایه داری متاخر همچون مراحل گذشته آن اصل استیعنی تضاد بین کار و سرمایه در جریان تولید.
بنابراین، ما معتقدیم که در تحلیل نهایی کارگران نمی توانند در سیستم سرمایه داری جدید حل شوند، زیرا تضاد اساسی بین کار و سرمایه مرتبا عود کرده، و خواه ناخواه در قلمرو مصرف این بازنمایی رخ خواهد داد.
گذشته از این، بسیاری از نشانه ها حاکی از این است که در کشورهای صنعتی غرب مرکز ثقل مبارزه طبقاتی به طور آهسته و پیوسته از مسئله تقسیم کردن درآمد ملی بین دستمزد و سود به این مسئله که چه کسی تعیین می کند که چه چیز تولید شود، چگونه باید تولید شود و چطور نیروی کار باید برای تولید آن سازمان یابد، تغییر می کند.
چنان چه صحت و سقم نظرگاه ما توسط وقایع و رویدادها تایید شود و به نظر می رسد که بسیاری از وقایع رخ داده در دو یا سه سال اخیر در  محیط های کارخانه ای و کارگری سه کشور عمده غربی (فرانسه، ایتالیا، و بریتانیا) آن را تائید      می کنندآن گاه این معما ارجاع می دهد به بیان نکردن همه آن چیزی که می توانست در پاسخ به پرسشی که نقش دانشگاه ها را در یک تغییر اجتماعی برنامه ریزی شده هدف خود قرار می دهد بیان شده باشد.
راهی به بیرون از این وضعیت دشوار موجود است زیرا هم چنان نیرویی وجود دارد که می تواند پتانسیل لازم برای تغییر و تحول رادیکال جامعه را فراهم نماید. زمانی که این نیرو اجازه ندهد در تله کارکردی سازی نئوکاپیتالیزم گرفتار آید، در آن موقع است که دانشگاه فعلی می تواند از روی دیگر وضعیت دشوار پیش گفته یعنی طغیان دن کیشوتی رها شود. دانشگاه می تواند گاهواره انقلابی، راستین باشد.
ما باید فورا هشداری را به این بحث بیافزاییم. هر زمانی که از ”دانشگاه“ صحبت می کنیم ، منظورمان مردمی هستند که در دانشگاه مجتمعا به سر    می برند یعنی اساتید و دانشجویان. منظور ما به هیچ وجه دانشگاه به مثابه یک نهاد نیست.
به عنوان یک نهاد، دانشگاه بخشی از ساختار اجتماعی مستقر است. دانشجویان، اساتید، و کارگران در تحلیل نهایی هرگز نمی توانند هیچ دانشگاهی را تا زمانی که ارزش اضافی اجتماعی اشتراکی نشده، و مادامی که ما در نظام     سرمایه داری زندگی می کنیم، حفظ و به لحاظ مالی اداره نمایند.
سرانجامِ دانشگاه به مثابه یک نهاد، التزام به قدرت طبقه حاکم با زنجیرهای طلایی است. بدون تغییری رادیکال در نظام اجتماعی، دانشگاه    نمی تواند به نیروی خود دست خوش هیچ تغییر بنیادینی شود.
لیکن آن چه برای دانشگاه به مثابه یک نهاد غیرممکن است برای دانشجویان به صورت فردی و گروهی ممکن و شدنی است. و آن چه دانشجویان به صورت فردی و گروهی قادر به انجام آنند، در سطح جمعی، موقتا به شکل یک امکان برای دانشگاه به مثابه یک کلیت پدیدار شده است.
نقش دانشجویان به عنوان نیرویی پیشتاز و مبتکر در تحول و تجدید حیات جامعه، چیز جدیدی نیست. مارکس، لنین و فیدل کاسترو به هر حال باید به عنوان روشنفکر ارزیابی شوند نه کارگر یدی.
برای دانشجویان و روشنفکران امروز ایفای نقش هم چون پیشتازان جنبش کارگری نوین در جهت اشاعه آگاهی ضدسرمایه داری و سوسیالیزم انقلابی آسان تر و میسرتر از سه ربع قرن گذشته است. این ماموریتی بسیار دشوار است زیرا برای اولین بار نیست که این راه آزموده می شود و نیز کوهی از شکست ها و ناامیدی ها روی آگاهی گستره وسیعی از توده ها سنگینی می کند.
هر چند نشانه های بسیاری وجود دارد که نسل جدید کارگران یقه آبی و یقه سفید کمتر از نسل گذشته به شکاکیت حاصل از عدم موفقیت تن در می دهند. علاوه بر این، ارتباط و اتحاد بین دانشجویان و کارگران جوان در کشورهای غربی متعدد می تواند نسبت به آن چه که بوده است، گسترش بیشتری یابد. بار دیگر تاکید می کنیم، دشواری های اولیه برطرف شده است و این ماموریت به طور خودکار در شرایطی آسان تر از  قرن نوزدهم به انجام می رسد زیرا شرایط عینی آن بسیار آماده تر است.
در وحله اول آن چه دانشگاه می بایستی به کارگران جوان عرضه کند تولید محصولات تئوریک علمی است، که همچون پوپولیسم مازوخیستی برخی دانشجویان، عقیم و سترون نباشد، یعنی آن هایی که می خواهند با دست ها و کله هایی خالی ”به نزد کارگران“ بروند تا ماهیچه ها و تارهای صوتی شان را تقدیم ایشان کنند. آن چه که کارگران به آن نیازمندند بیشتر از همه دانشی مبتنی بر نقد رادیکال نظام اجتماعی حاضر و افشای سیستماتیک همه دروغ ها و خدعه هایی است که توسط رسانه های عمومی ترویج می گردند.
ارائه یا توضیح این دانش به زبانی که توسط توده ها قابل فهم باشد، آسان نیست. زبان حرفه ای آکادمیک و فنون نطق و خطابه آن، به همان سترونی و بی حاصلیِ پوپولیسم است. اما امر عمومی کردن پس از وفق دادن دانش واقعی می آید و در این عرصه دوم است که یک دانشگاه واقعا انتقادی می تواند نخست سهم خود را برای تبدیل جامعه به مثابه یک کل و در جهت تمام اجزای آن به کار گیرد که این بسیار برای جدی بودن، علمی بودن و ترکیب مقادیر متنابهی ماتریال های واقعی  رادیکال تر و مربوط تر است.
دسترسی به عناصر اولیه انجام چنین ماموریتی برای دانشجویان و آکادمیسین ها هزاران بار ساده تر از آن هایی است که در روزمرّگی دنیای حرفه ای خود غرق شده اند. جمع آوری و پردازش عناصر ابتدایی گامی اساسی به سوی انتقاد از خود و تغییر اجتماعیِ مورد بحثی است که اکنون وظیفه آن بر دوش دانشگاه معاصر گذاشته شده است.
ما همیشه گفته بودیم که مهم ترین سهم دانشگاه، حداقل به عنوان شروع، این است که تلاش کند تا حرکت به سوی دگرگونی اجتماعی رادیکال را در عرصه تولید نظری قرار دهد. با این حال لازم نیست که دانشگاه خود را محدود به حوزه تئوریک محض نماید. این می تواند به مثابه پلی به سوی درخواستی تجربی و عملی یا پژوهشی تجربی و عملی خدمت نماید.
تعداد زیاد دانشجویان و درگیری های آن ها، بیش از پیش ممکن بودن پیوند تئوری و پراتیک را نشان می دهند. ما یک منبع غنی از ادبیات چپ در مورد مسئله کار الینه شده در اختیار داریم  –90 درصد این مطالب توسط فلاسفه، جامعه شناسان و اقتصاددانان تحصیل کرده نوشته شده و تنها 10 درصد آن ها متعلق  به کارگران خودآموخته است. حتی معدودی از کشیشان  تلاش کرده اند تا دانش تئوریک پیشین در ارتباط با کار الینه شده را با استفاده از تجارب عملی در کارخانه ها تکمیل نمایند.
چرا نباید دانشجویان رشته های پزشکی، فیزیولوژی و روانشناسی چنین پژوهش هایی را در مورد تجربیات خودشان و خصوصا برای تبیین و تحلیل تجربیات رفقای کارگرشان، در موسسه ای جدید انجام دهند؟ دانشجویان پزشکی منتقد قادر خواهند بود تا رنج و فرسودگی ناشی از محرومیت حاصله از کار ماشینی الینه شده و یکنواختی شدید و رو به تزاید کار را بهتر از پزشکان اثبات گرا تجزیه و تحلیل نمایند اگر که بتوانند تخصص حرفه ای را با درکی از پدیده های اجتماعی در مفهوم کاملشان ترکیب کرده و این را با تجارب شخصی خود غنی تر نمایند.
اما این تنها یک نمونه از میان کارهای فراوانی است که می تواند انجام شود. تبدیل و برگرداندن رسانه جمعی از ابزاری برای مشروعیت سازی به وسیله نقد اجتماعی می تواند با ظرافت آزمایش شود و بسیار موثر نیز خواهد بود. پلیس از فیلم و تصویر تظاهرات ها در جهت تسهیل سرکوب استفاده   می کند. فیلم های آماتور رادیکال -که ده ها هزار نفر از مردم توانایی تهیه آن ها را دارند می تواند به کار تظاهرات کنندگان برای آموزش دفاع از خود در برابر سرکوب پلیس بیاید.
تکنولوژیِ امروز، می تواند در مقاصد مختلف و بی حد و حصری مورد استفاده قرار گیرد. یعنی به عنوان وسیله ای برای افشای ساختارهای سرکوبگر حاضر و نیز وسیله ای در جهت خود-رهاسازی توده ها. این جاست که یک عرصه بکر و چالش برانگیزِ عمل برای دانشجویان و دانش آموختگان تمامی رشته های تخصصی گشوده می شود. که شرط اولیه آن نیز این است: برای غلبه بر تضاد بین تئوری و عمل، خودتان آغاز کنید.
در این جا کمک مهم دیگری که دانشگاه می تواند به تغییرات رادیکال اجتماعی بنماید، مشخص      می شود. دانشگاه به عنوان نهادی دائمی و پایا، تحت کنترل طبقه مسلط باقی می ماند. اما هر کجا که مبارزات به هم پیوسته دانشگاه برای خود-مدیریتی رخ می دهد چنین چشم اندازی به صورت مقطعی در این حوزه دیده می شود و سپس برای زمان کوتاهی دانشگاه تبدیل به ”مدرسه خود-مدیریتی“ برای همه مردم می گردد. این چیزی بود که در دانشگاه سوربون پاریس در ماه مه 1968 اتفاق افتاد؛ این چیزی است که در دانشگاه شیکاگو در ماه مه 1970 روی داد. این مثال ها به شدت از لحاظ دامنه زمانی و میدان دیدشان محدود شده بودند. اما در شرایط مطلوب جذبه چنین نمونه هایی می تواند برای گستره توده ها بسیار امید بخش باشد.
به یک معنی، این (خود-مدیریتی) مسئله محوری  ”تغییر اجتماعی برنامه ریزی شده“ است.      برنامه ریزی برای و توسط چه کسی؟ مسئله این است. استدلال ارائه شده توسط دشمنان سیستم خود-مدیریتی دموکراتیک در دانشگاه ها و همچنین کارخانه ها با برهان! شایستگی ارتباط دارد. به زعم آن ها، جامعه به دو بخش روسای ”لایق“ و کارگران ”نالایق“ تقسیم شده است. اجازه دهید برای لحظه ای این مسئله را که آیا ”شایستگی“ روسا مربوط به توجیه نقش آن ها به عنوان تصمیم گیرندگان اصلی است را فراموش کنیم. هرگاه که ما این مدعای شایستگی را با پیامدهای آن         می سنجیم، حداقل تا جایی که به جامعه مربوط است، لااقل دلایلی  برای شک بردن به این مدعا وجود دارد.
به هر حال، استدلال محکم بر علیه این مفهوم تحت تاثیر یک چنین قضاوت ارزشی قرار      نمی گیرد. با گسترش و پیشرفت کامپیوترها و کاربردی سازی دانشگاه، نظامی پدید می آید که کنترل اهرم های اقتصادی و تمرکز در قدرت اقتصادی را در دست دارد. این ها با رشد انحصاری کردن دسترسی و تمرکز اطلاعات همراه است.
از آن جایی که همین بخش اقلیت جامعه عنان قدرت و تسلط بر جریان اطلاعات را در دست دارند، آن هم در زمانی که دانش بیشتر و بیشتر تخصصی و چند پاره می شود، شکافی بین صلاحیت حرفه ای و تمرکز اطلاعات باز می شود که اتخاذ تصمیمات استراتژیک به صورت متمرکز و انحصاری را ممکن می نماید.
اعضای هیات مدیره یک شرکت چند ملیتی     می توانند اتخاذ هزاران تصمیم کوچک را به  ”حرفه ای های با کفایت“ واگذار کنند. اما پس از آن که روسا نتیجه نهایی پروسه جمع آوری اطلاعات را در اختیار می گیرند، آن گاه به تنهایی ”شایستگی“ اتخاذ تصمیات استراتژیک را به خود واگذار می کنند.
خود مدیریتی به توده ها اطلاعات ضروری برای تجهیز آن ها به این فهم که چگونه در اتخاذ تصمیمات استراتژیک سهیم شوند را می دهد تا به این وسیله بر شکاف های پیش گفته غلبه کند. هر عضوی از جامعه ”شایستگی“ ایفای نقش در این یا آن بخش را دارد و در روند این تصمیم سازی ها مشارکت می کند. در آن زمان است که  در میان افراد نه رقابت و همچشمی بلکه همکاری و تعاون به نرم اجتماعی مبدل می شود.
اگر نظام سرمایه داری با وجود بحران های شگرف روابط تولیدی سرمایه داری که حاصل پیشرفت تکنولوژی است، زنده بماند، آن گاه رشد از خود بیگانگی ”حرفه ای های با کفایت“ در قبال     ”توده های بی کفایت“ اجتناب ناپذیر می شود. اما چنان چه نظام مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، قدرت مطلقه چگونگی تخصیص سرمایه توسط موسسات اقتصادی، و به طور کلی چگونگی تولید کالاهای مصرفی ، جایگزین سیستم برنامه دار و دموکراتیکِ خود مدیریتیِ همه تولیدکنندگان و همه کارگران شود، در آن زمان است که منفعت اجتماعی و جهانی در محو تمام و کمال         ”بی کفایتی“ طلوع می کند. و این منفعت اجتماعی در گرایش به سمت آموزش عالی همه گیر و عمومی  نمایان خواهد شد.
محروم سازی رو به تزاید نیروی کار غیرماهر از روند تولیدی محرومیت آن ها به واسطه دوران سوم سرمایه داری که تنها موضوع زمان است در حقیقت چنین آموزش عالی همه گیری را به ضرورتی مطلق تبدیل می نماید. این از آن روست که بخش رو به رشدی از جمعیت محکوم خواهند بود در وضعیتی بدون مهارت های لازم برای استخدام در قلب ثروت عظیم اجتماعی حذف شوند.
علاوه بر این، اصلاحات تکنوکراتیک دانشگاه، کاربردی سازی دانشگاه یعنی جعل چند پارگی، ماورا تخصص گرایی و حرفه ای گری غیر جامع به آموزش پیشرفته چیزی که دانشجویان رادیکال آلمانی ”Fachidiotismus (کوتولگی حرفه ای) نامیدند- به طور فزاینده ای به سوی    بی کفایتی سازماندهی شده بسط یافته است.
یکی از حادترین اتهاماتی بر علیه بی نظمی اجتماعی فعلی مطرح می شود این است که در دوره ای که دانش علمی با سرعت برق و باد گسترش می یابد، سطح آموزشی منظماً به جای این که بالاتر رود، پایین تر آمده و به این ترتیب آموزش عالی ناتوان از بهره برداری کامل از پتانسیل غنی نیروی مولد علمی  باقی می ماند. و مسئله دیگر این که دانشگاه نیروی کار نامناسب را عرضه می کند، البته نه در مفهومی مطلق، ولی در مقام مقایسه با امکاناتی که دانش در اختیار می گذارد، این نظر صحیح می نماید.
بعضی از سخنگویان سرمایه داری متاخر، مانند نویسندگان برنامه اصلاحی دانشگاه در آلمان غربی، علناً می گویند که چه می خواهند. بنا بر این برای آن ها بدیهی بود که با تمسخر به منش        آزادی خواهانه دانشگاه Humboldtian حمله کنند. این حضرات اقرار می کنند که از نقطه نظر آن ها، و همین طور از دیدگاه سرمایه داری نوین، آزادی دانشجویان در انتخاب آن چه که می خوانند، تحقیق می کنند، و در تنظیم درس ًگفتارها باید محدود شود.
این تولید نیست که از نیازهای انسان تبعیت    می کند بلکه برعکس، این نیازهای بشری است که باید دنباله روی تولید و زیردست آن باشد و این جوهره اساسی سرمایه داری است.
بنابراین، خود مدیریتی کلید توسعۀ هم کارایی علمی و هم بهره برداری از ظرفیت های بالقوه علمی است. آینده دانشگاه و جامعه در این نقطه با هم برخورد کرده و در نهایت به تقارب می رسد. در متن جامعه حاضر، زمانی که گفته می شود بسیاری از مردم به آموزش دانشگاهی دسترسی ندارند بدون تردید چیزی پر واضح عنوان شده است. اما این قضیه به جبر فیزیولوژیک و یا ژنتیک نامناسب ایشان برنمی گردد بلکه محصول فرایند طولانی انتخابی اولیه به واسطه زادگاه و محیط زیست اجتماعی شان است.
به هر حال وقتی ما می بینیم که جامعه ای که در آن  پیشرفت و ترقی بشر مادون تولید چیزها است و بر مبنای سلسله مراتب ارزش ها، بر روی سر خود ایستاده است، می توانیم چنین بیانگاریم که، البته به استثنای مواردی اندک، این عدم دسترسی به تحصیلات و آموزش عالی، اجتناب ناپذیر نیست.
زمانی که جامعه در چنان مسیری باز سازماندهی شود که آموزش مردم را بالاتر از انباشت اشیاء قرار دهد و اعضای خود را در جهتی خلاف انتخاب اولیه و رقابت کنونی هدایت کند یعنی جامعه از هر کودک کم استعدادی به بهترین نحو ممکن مراقبت کند تا او بتواند بر ”نقصان طبیعیش“ فائق آید- در آن هنگام است که دستیابی به آموزش عالی همگانی غیر ممکن به نظر نخواهد رسید.
نتیجتاً، آموزش و تحصیلات عالی همگانی، می تواند روز کار را به نصف کاهش دهد و خودمدیریتی فراگیرِ اقتصاد و جامعه، که مبتنی بر فراوانی کالاهای مصرفی است پاسخ معضل قرن بیستم خواهد بود معلمان چه چیز را باید تدریس کنند؟ چه کسی بر پلیس نظارت خواهد کرد؟ رشد اجتماعی روند بنیادی آموزش برای همگان خواهد بود. در آن هنگام، ”پیشرفت“ جهان معنایی حقیقی خواهد داشت زمانی که بشریت شایستگی تعیین تقدیر اجتماعی خود را به صورتی آگاهانه دارد و تنها به خویشتن متکی است.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در سپتامبر 25, 2011 بدست در نشریه آلترناتیو، ارنست مندل، ترجمه، جنبش دانشجویی، شماره ششم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: