آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

کار ذهنی و کار یدی: دانش و قدرت
نیکوس پولانزاس
برگردان: مائده اعطا

آلترناتیو: نیکوس پولانزاس، مارکسیست شهیر و نظریه پرداز دولت اصالتاً یونانی بود اما بیشتر عمر خود را در فرانسه زیست. وی از برجسته ترین شاگردان لویی آلتوسر بوده و تلاش نمود بر مبنای خوانش وی از مارکس، به توضیح مسائل روز مارکسیستی در حوزه ی دولت و طبقات بپردازد. برخی آثار وی عبارتند از طبيعت اشياء و حقوق: رساله اي در باب ديالكتيك واقعيت و ارزش (1965)؛ قدرت سياسي و طبقات اجتماعي (1968)؛ فاشيسم و ديكتاتوري (1970)؛ طبقات در سرمايه داري معاصر (1974)؛ بحران ديكتاتوري ها (1976)؛ دولت، قدرت، سوسياليسم (1980). وی علاوه بر تحلیل های بسیار درخشان از فاشیسم (که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده اند) با   غنی سازی دستگاه مفهومی مارکسیسم، فهم کامل تری از مفهوم طبقه و رابطه ی دولت و طبقات در سرمایه داری متأخر را امکان پذیر می سازد.

پولانزاس در مجادله ای قلمی با میلی بند در نشریه نیولفت ریویو به نقد پایه های روشی وی پرداخت که با توجه به سردرگمیِ مداوم برخی از ما در   پی گیری روش های پژوهشی مناسب و از چاله به چاه افتادن های تئوریک، بسیار  راه گشا می تواند باشد. درس مهمی که از پولانزاس می توان در این زمینه آموخت، نقد همه جانبه ی دانش پوزیتیویستیِ آکادمی های رسمی و تجهیز کامل به علم ماتریالیسم تاریخی برای برخورد با مسأله است.
پولانزاس با مطرح نمودن طبقه ی خرده بورژوازی نوین، ترمی برای تحلیل آن چه به غلط ”طبقه ی متوسط“ خوانده می شود فراهم می آورد که اساس دستگاه نظری ماتریالیسم تاریخی را حفظ نموده و تحلیل های پیچیده تری از شرایط مشخص را بدون پشت پا زدن به دست آوردهای تئوریک مارکسیست های کلاسیک، امکان پذیر می سازد. جای تأسف دارد که در حالی در سالهای 1357 تا 60 با ترجمه ی تقریبا به روزی از بحث های جاری میان کمونیست های سراسر جهان از جمله پولانزاس رو در رو بودیم، اکنون در وضعیتی هستیم که گویی جنبش کمونیستی هیچ گاه آن دوره را تجربه ننموده است. یعنی نه تنها قدمی به جلو برنداشته حتی در برخی موارد پسرفت نظری هم داشته است. بحث بر سر نمونه های اندک نیست بلکه اشاره به کلیت روندی است که جنبش در این سال ها پیموده است.   
این نوشتار بر پایه ی مفاهیم مطرح شده توسط لوئی آلتوسر در آثار اولیه اش مخصوصاً کتاب ارزشمند لنین و فلسفه و مقاله ی مشهور ایدئولوژی و دستگاه های ایدئولوژیک دولت قرار دارد. برای فهم مادیت این دستگاه ها که پولانزاس در این جا مطرح نموده می توان به این مقاله مراجعه نمود که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده است. پولانزاس از تعبیر تقسیم کار یدی و ذهنی که در این جا مطرح می کند پیشتر و در کتاب طبقات در سرمایه داری معاصر برای توضیح طبقه خرده بورژوازی نوین استفاده نموده بود. بر اساس نظریه او طبقات تعینات ایدئولوژیک و سیاسی ای دارند که برای توضیح سرمایه داری معاصر و وضعیت طبقاتی جوامع امروز می تواند و باید مورد استفاه قرار گیرد. اما وی در این جا پا را فراتر نهاده و اشاره به ارتباط جایگاه اجتماعی روشنفکران و رابطه شان با دولت و نحوه ی برخورد آن ها با طبقه ی کارگر اشاره می کند. کارگر هراسی روشنفکران و روشنفکرستیزی کارگران، هر دو قابل ردیابی تاریخی با توجه به این بحث پولانزاس هستند. درست است که فاکت های تاریخی مورد اشاره ی وی در مورد فرانسه هستند اما روش او را می توان در مورد ایران نیز به کار گرفت. برای مثال می توان به تعاملات روشنفکران و دولت مدرن رضاخان پرداخته و با استفاده از این روش نظرورزی نمود.
در هر حال، از آن جایی که این نوشتار بخشی از آخرین کتاب پولانزاس است و نه یک مقاله مستقل، ممکن است تا حدی دیرفهم و سخت جلوه کند. البته بخشی از این موضوع  هم به دشواری های ترجمه به زبان فارسی مرتبط است و بضاعت اندک ما. اما در مجموع می توان امیدوار بود که متنی که در پیش رو دارید، حداقل سرنخ هایی را برای مطالعات بیشتر فراهم آورد.
********
اجازه دهید این سرفصل را با در نظر گرفتن نحوه ایجاد و کارکرد دولت بورژوایی از نقطه نظر مادیتش به عنوان یک دستگاه (apparatus) آغاز نماییم. دولت بورژوایی، در واقع، دستگاهی تخصصی و متمرکز با ماهیت سیاسی ای ویژه، در بردارنده ی مجموعه ای از کارکردهای غیر شخصی و بی نام با فرمی متمایز از فرم قدرت اقتصادی بوده که به ترتیبی که بر اساس نیروی بدیهیِ قوانین-احکام که توزیع کننده ی فضای کنش و رقابت است و بر پایه مشروعیت ریشه گرفته از مردم-ملت قوام می گیرد. در دولت مدرن، تمام این بخش ها در سازمان دستگاه های دولت یکپارچه گشته اند. در مقابل، دستگاه دولت فئودالی بر اساس پیوندهای شخصی قرار دارد؛ بر اساس مدل سازی تمام  قدرت ها به شکل قدرت اقتصادی (ارباب در این جا نقش قاضی، ناظر، و فرمانده نظامی را در جایگاهش به عنوان مالک زمین بر عهده دارد)؛ بر اساس سلسله مراتبی از قدرت های نفوذناپذیر (هرم اشرافی) که مشروعیتشان را از حق حاکمیت فرد مقتدر که در بدنه ی جامعه تثبیت شده ریشه گرفته اند. درنتیجه، تخصصی بودن دولت مدرن دقیقاً به تمایز نسبی امر سیاسی از امر اقتصادی، و بازسازمان یابی کامل فضاها و زمینه های مرتبط با آن ها که با خلع ید کامل تولیدکنندگان مستقیم در روابط تولیدی سرمایه دارانه همراه است، اشاره دارد.
این روابط زمینه اصلی بازسازمان دهی شگرف تقسیم کار اجتماعی اند: در واقع خود این روابط که با این بازسازمان دهی از یک جوهر هستند، مهر خود را بر تولید ارزش اضافی نسبی و بازتولید گسترده ی سرمایه در مرحله ”تولید ماشینی“ و ”صنایع بزرگ“ می زنند. زمانی که تقسیم کار خاص سرمایه دارانه، پیش شرط های دولت مدرن، در تمام فرم های آن را، نشان دهد، این {دولت مدرن} در تمام ریشه های تاریخی خود به عنوان گسستی موثر با انواع پیشاسرمایه داری (اعم از آسیایی، برده دارانه و فئودالی) ظاهر می گردد. این نکته با ایده ها و ادراک هایی که پایه دولت مدرن را بر روابط کالایی قرار می دهند نمی تواند به طور کامل فهم شود زیرا که این روابط (کالایی) همیشه وجود داشته اند.
من اما در این جا تنها به بررسی یک سرفصل    می پردازم: جدایی میان کار یدی و کار ذهنی. در واقعیت، این تمایز به هیچ عنوان نباید به عنوان جدایی تجربی و یا طبیعی میان آن ها که با   دست هایشان کار می کنند و آن ها که با سرشان کار می کنند تصور شود: به جای آن، این تمایز مستقیما برمی گردد به روابط سیاسی-ایدئولوژیکی که در یک مناسبات تولیدی خاص متداول است. حال، همان طور که مارکس به روشنی نشان داد، این تمایزیابی فرم خاصی را در سرمایه داری در بر دارد که در آن تولیدکننده ی مستقیم از ابزار تولید کاملا خلع ید می شود. این امر نتایج زیر را به دنبال دارد: (الف) جداسازی خصلت‌نمایِ عناصر ذهنی از کاری که به وسیله ی تولیدکننده ی مستقیم اجرا می شود، که این کار (مربوط به تولیدکننده ی مستقیم) از طریق تفکیک از کار ذهنی (دانش) به فرم سرمایه دارانه ی کار یدی بدل می شود. (ب) جدایی دانش از کار یدی در زمانی که دانش به ”خدمت سرمایه“ درآمده و می رود که به نیرویی مستقیما تولیدی بدل شود. (ج) توسعه ی روابط خاصی میان علم-دانش و ایدئولوژی مسلط نه به این معنی که دانش بیش از پیش ایدئولوژیزه   می شود، و نه به سادگی این که قدرت موجود دانش را برای اهداف سیاسی-ایدئولوژیک به کار می گیرد (زیرا که همیشه این گونه بوده است)، بلکه به این معنی که قدرت به صورتی ایدئولوژیکی به عنوان وجه ای از تکنیک علمی مشروعیت    می یابد، به گونه ای که گویی نتیجه ی عملی عقلانی علمی است؛ و (د) ایجاد رابطه ای ارگانیک میان از یک سو، کار ذهنی که از کار یدی جدا شده است و از سوی دیگر، روابط سیاسی سلطه: به طور خلاصه، میان دانشِ سرمایه دارانه و قدرتِ سرمایه دارانه. البته مارکس با این پدیده آشنا بوده است. وی هنگامی که از خودکامگی کارخانه و نقش علم در فرایند تولید سرمایه دارانه بحث می نمود، روابط ارگانیک میان دانش و قدرت، میان کار ذهنی (یا دانش-علمِ خرج ایدئولوژی شده) و روابط سیاسی سلطه که در هر فرایند استخراج ارزش اضافه وجود داشته و بازتولید می شوند را مورد تحلیل قرار داد.
اگر چه این جدایی سرمایه دارانه ی نوعی کار یدی و ذهنی یکی از جنبه های تقسیم کار اجتماعی عام است، با این وجود، این تقسیم اهمیت زیادی در مورد دولت دارد. یکی از بینش های بنیادی کلاسیک های مارکسیست فهم این نکته است که با ظهور دولت به عنوان یک دستگاه خاص، بی شک مهم ترین جنبه ی تقسیم اجتماعی کار، تقسیم کار یدی و ذهنی است. دولت، در تمام دستگاهایش (یعنی نه تنها دستگاه ایدئولوژیک بلکه دستگاه سرکوب و اقتصادی اش) کار ذهنی را به عنوان جدا شده از کار یدی تجسم می بخشد: این موضوع به این شرط که این دو {کار ذهنی و یدی} با توجه به تمایزات طبیعی-پوزیتیویستی درک نشوند، بدیهی خواهد بود. و این در درون دولت     سرمایه داری است که ارتباط ارگانیک میان کار ذهنی و سلطه سیاسی، دانش و قدرت، به حد کمال خود واقعیت می یابد.
این امر دقیقاً در مادیت تامِ دولت -و بیش از همه در آن جدایی-تخصصی سازی دستگاه های دولتی در مقابل فرایند تولید که اساساً از طریق تبلور یافتن کار ذهنی انجام می شود تجلی می یابد. دستگاه های دولتی در فرم های سرمایه دارانه شان از ارتش، دادگاه های قانونی، نظارت و پلیس (فارغ از دستگاه های ایدئولوژیک)، مشغولِ حاکم سازی عملی دانش و گفتمان چه مستقیما خرجِ ایدئولوژی مسلط شده و چه برافراشته شده بر  پایه های صورت بندی های ایدئولوژی مسلط- که توده های مردم از آن کنار گذاشته شده اند هستند. چهارچوب این دستگاه ها بر پایه‌ی طرد دائمی توده های مردمی، که به وسیله دولت محکوم به کار یدی هستند، قرار دارد. به این منظور، گفتمان این دولت-صاحب دانشان، اعم از دستگاه ها و کارگزارانش، از انحصار دائمی دانش که هم چنین تعیین کننده ی کارکردهای سازمان و رهبری دولت است بهره می برند. در حقیقت، این کارکردها از طریق جداسازی ویژه‌شان از توده‌ها متمرکز     می گردند: به این صورت که، کار ذهنی (دانش-قدرت) در دستگاه‌های دولت مادیت یافته، در حالی که در قطب دیگر، کار یدی به تمرکز یافتن در توده‌های مردمی، که از کارکردهای سازمانی جدا و طرد شده اند، نظر دارد. به همین اندازه روشن است که نهادهایی که نهادهای غیرمستقیم خوانده   می شوند هم، مانند نهادهای دموکراسی های نمایندگی (احزاب سیاسی، مجلس و …)، که در آن ها روابط میان دولت و توده ها بیان می شود، به همین مکانیزم {جدایی کار ذهنی از یدی} وابسته اند. گرامشی، دلنگرانی همین موضوع را داشت هنگامی که در نقش سازمانی عمومیِ دولت سرمایه داری، واقعیت یافتن اعلی کار ذهنی جدا شده از کار یدی به سبک ویژه اش را می دید. در نتیجه، وی کارگزاران دستگاه های دولتی، شامل پلیس ها و سربازان دستگاه های سرکوبگر را، در تقسیم بندی تعریف وسیعش از روشنفکران (سنتی و ارگانیک) لحاظ نمود. 
رابطه میان دانش و قدرت تنها ایدئولوژی را متأثر ننموده و تنها به کارکرد مشروعیت بخشی به دولت که در فضای اندیشه سیاسی رسمی تأمین می گردد اشاره ندارد. حتی در زمان گذار از فئودالیسم به سرمایه داری، و بعدتر در مرحله سرمایه داری رقابتی که هر دو با رسمیت یافتن قانونی دولت بورژوازی و سلطه سپهر حقوقی-سیاسی، در درون ایدئولوژی بورژوازی، مشخص می شوند- مفهوم سازی های ماکیاولی، توماس مور و متفکران متأخر به روشنی برای مشروعیت بخشیدن به سیاست و قانون، به عنوان حاملان فرمی از دانش، در مقابل آن چه آرمانشهر می نامند، به مدل تکنیک علمی و اپیستمه‌ی قابل توضیح ارجاع می دهند. مباحث آن ها فراتر از گفتمان رسمی به آن فرم های پایه ای ایدئولوژی که توسط دولت پنهان شده و روابط مابین دستگاه ها (خود-مشروعیت بخشیِ درونی) و مشروعیت بخشی به اعمال خارجی، که در آن ها  دولت و کارگزارانش به عنوان حاملان دانش خاص و عقلانیتی ذاتی و طبیعی ظاهر می شوند، اشاره دارند. علاوه بر این، امروزه تمام این پدیده ها به شکل ادامه یافته ای در فرم های ویژه ی رابطه ی ایدئولوژی-دانش-علم که به طور ضمنی در تغییر شکل از ایدئولوژی حقوقی-سیاسی به ایدئولوژی تکنوکراتیک وجود دارند تشدید شده اند.
من اما تکرار می کنم، این رابطه ی میان دانش و قدرت، تنها بخشی از مشروعیت ایدئولوژیک نیست: جداسازی سرمایه دارانه ی کار ذهنی و یدی، خود علم را نیز در بر می گیرد. تصاحب سرمایه به وسیله دانش در کارخانه اتفاق می افتد: اما هم چنین از طریق دولت نیز متأثر می شود. امروزه این موضوع آشکار است که دولت تلاش می کند خود دانش را از طریق سازمان دادن به گفتمانِ آن، در بر بگیرد. ما در این جا به سادگی در مورد استفاده ابزاری از دانش و دستکاری آن در خدمت سرمایه صحبت نمی کنیم. دولت سرمایه داری، تولید علم را به شیوه ای تنظیم می کند که آن را در ساخت درونی‌اش  به دانشِ دولت که همبسته با   مکانیزم های قدرت است بدل می سازد و همان طور که می دانیم این تنها در مورد علومی که انسانی می نامند صحت ندارد.  به طور کلی تر، این دولت کار ذهنی را از طریق مجموعه ای از شبکه ها و مدارها ساختار می دهد که با استفاده از آن ها کار ذهنی جانشین کلیسا شده است: که برای خودش یگان هایی از روشنفکر-دانشمند به زیر فرمان داشته که در سده های میانه شکل ثابتی نداشتند. روشنفکران به واسطه‌ی تقلیلشان به کارگزاران و اجیران دولت مدرن به یگان های حرفه ای ویژه ای بدل شده اند. این حاملان علم-دانش در دانشگاه ها، نهادها، آکادمی ها و جوامع یادگیری، از طریق همان مکانیزمی که روشنفکرانِ این دولت مدرن را به کارگزار بدل ساخته به کارگزاران دولت بدل شده اند.
اگر رابطه ی میان دانش و قدرت تنها بخشی از {مسأله} مشروعیت نیست، این همچنین به این دلیل است که این موضوع به وسیله گفتمان خاص خود دولت سرمایه داری شکل گرفته است.    دولت های پیشاسرمایه داری گفتمانی از کشف و شهود را می شناختند که بر اساس اظهارات (واقعی یا فرضی) شهریار پایه گذاری شده بود که فرمان (inscription) شخص پادشاه بر بدنه جامعه را از نو بیان می نمود. این یک گفتمان اسطوره ای در معنای دقیق کلمه بود گفتمانی که گرایش داشت خلا میان ابتدای قدرت پادشاه و خاستگاه های ابتدایی جهان را از طریق روایت پر کند. در مقابل، دولت سرمایه داری مشروعیتش را بر اساس خاستگاه هایش قرار نمی دهد: این {دولت}، مشروعیت های تکرار شده ای بر پایه سیادت دولت-ملت را امکان پذیر می سازد. در نتیجه این {دولت سرمایه داری} نقش کاملا خاص سازمان‌دهنده‌ای را درباره طبقات مسلط و نقشی تنظیم کننده را درباره صورت بندی اجتماعی به عنوان یک کل ایفا می‌نماید. گفتمانِ آن، گفتمانی از کنش است گفتمانی از استراتژی و تاکتیک‌ها که به طور حتم به ایدئولوژی مسلط، بسته شده است اما همچنین با انحصار دولتی علم-دانش (دانش اقتصادی، سیاسی و تاریخی) تقویت می‌شود.
اگر چه این گفتمان عالی ترین صورت تحقق پیوند میان دانش و قدرت است، اما هیچ گونه وحدت ذاتی از خود ندارد. {در واقع} این {گفتمان} مطابق با اهداف استراتژیک قدرت موجود و طبقاتی که در پی مخاطب قراردادن شان است تقسیم شده و قطعه و قطعه است. (من در جایی دیگر به این نکته اشاره کرده ام که حتی در اعلی درجه ”زبان خودکامه“ گفتمان فاشیستی، یک فرمول و قاعده یکسان -به عنوان مثال اصطلاح کورپوراتیسم- به فراخور هدف و طبقه‌ای که برای آن در نظر گرفته شده دست خوش پیچش و چرخش هایی در معنا می شود). این گفتمان همواره، حتی نه به صورتی یکسان، باید شنیده و فهم شود: این‌که همچون وردی به زبان آورده شود کافی نیست. {بلکه} متضمن آن است که در میان رمزگان های گوناگون اندیشیدن، خود دولت ابررمزگذاری (overcoded) شده باشد: که به عنوان چارچوبی مرجع عمل کند که در آن   بخش های مختلف استدلال و دستگاه های حمایت کننده شان، مبنایی همگون برای کارکردهای متمایزشان می یابند. از طریق یک فرایند پالایش سنجیده (measured distillation)، این ابررمزگذاری در تمام سوژه‌ها درونی می شود. از همین رو است که دولت سرمایه داری یک زبان ملی واحد را نصب و سایر زبان ها را حذف می کند. این زبان ملی نه تنها برای برای ایجاد اقتصاد و بازار ملی بلکه همچنان بیش از آن، برای ایفای نقش سیاسی دولت ضروری است. بنا بر این، این رسالت دولت ملی است که فرایندهای تفکر (استدلال) را با جعل مادیت ملت-مردم سازمان دهد، و زبانی ایجاد کند، که در عین حال که بی تردید درون     صورت بندی های ایدئولوژیک قرار می گیرد، به هیچ عنوان قابل تقلیل به عملی ایدئولوژیک نباشد.
نسبت میان دانش و قدرت، که بر پایه کار ذهنی که دولت با تفکیک آن از کار یدی مشخص نموده استوار است، در چهارچوب سازمانی دولت جاساز شده است. دولت تقسیم اجتماعی کار را در درون موجودیت خود باز ترسیم و بازتولید می کند: به همین دلیل، خود، نسخه ای (مشابه) از مناسبات میان قدرت و دانش، آن گونه که در کار ذهنی باز تولید می شوند، است. این فرایند در دامنه وسیع و بسیط از مناسبات متمرکز، سلسله مراتبی و انضباطی گرفته تا مناسباتی که در لایه ها و     گره گاه های مختلف تصمیم گیری و اجرا متمرکزند، در سطوحی که اقتدار در آن ها با پنهان سازی اشکال واگذاری دانش (پنهان‌کاری بوروکراتیک) تفویض می شوند، هم چنین در شیوه های آموزش و استخدام کارگزاران دولت، رخ می دهد. با توجه به همه ی موارد گفته شده، بدنه دولت سرمایه داری در همان حال که خود در کار ذهنی بازتولید شده و آن را درونی می کند به تقسیم میان کار یدی و ذهنی تجسم می بخشد. این (تقسیم یدی و ذهنی) به وسیله کلیه تشریفات و آیین های مادی دولت تا ویژگی های خاصی چون نوشتار گسترش می یابد. اگرچه همواره رابطه نزدیکی میان دولت و نوشتار وجود داشته که حاکی از آن است که هر دولتی فرم خاصی از تقسیم میان کار یدی و ذهنی را متجسم می سازد. اما نوشتار، نقش کاملا ویژه ای در مورد سرمایه داری داشته و هم چنان بیش از گفتار، مفصل بندی و توزیع دانش و قدرت درون دولت را بازنمایی می کند. به طور مشخص، هیچ چیزی برای دولت سرمایه داری وجود ندارد مگر آن که ثبت و نگاشته شود- خواه یک علامت مکتوب خالی باشد، یا یک یادداشت، یک گزارش و یا آرشیوی کامل. در دولت های پیشاسرمایه داری، نوشتار صرفاً رونویسی (واقعی یا خیالی) از سخنان فرد مقتدر بود. در مقابل، نوشتار  بی نام دولت سرمایه داری تکرار و رو نوشت یک گفتار (discourse) نیست، بلکه مسیر مشخصی را تعیین می کند، که مواضع بوروکراتیک و مکانیسم ها را ثبت و فضای متمرکز سلسه مراتبی دولت را بازنمایی می کند. {نوشتار} در حلقه    پی در پی و تقسیم بندی شده ی فرایند بوروکراتیزاسیون، هم (فواصل) تقسیم بندی های خطی و برگشت پذیر را ایجاد و هم محل استقرار آن ها را تعیین می کند. انباشت توده کاغذ در سازمان دولتی مدرن صرفاٌ جزیی کوچک از یک تصویر بدیع نیست بلکه مشخصه ای است مادی که برای موجودیت و عملکرد آن حیاتی می باشد.- ملات درونی روشنفکران-کارگزاران که به رابطه میان دولت و کار ذهنی تجسم می بخشند. بر خلاف دولت های پیشاسرمایه داری یا کلیسا، این [شکل] دولت (سرمایه داری) انحصار نوشتار را برای خود نگاه نمی دارد: [بالعکس] آن را در پاسخ به ضرورت بسیار انضمامی آموزش نیروی کار، در مدارس نشر می دهد. اما به واسطه این عمل نوشتار را بازتکرار (reduplicate) می کند، هرچه بیشتر تا جایی که که گویی  خودِ کلام بیان شده ی دولت باید شنیده و فهمیده شود. دقیقاً در دولت سرمایه داری با گفتار قابل فهم و زبان ملی واحدش است که پنهان کاری و تبلور دانش-قدرت به نوشتار دولت، که انزواطلبی سحرآمیزش از توده های مردم زبان زد است، رخنه کرد. همین {شکل} دولت است که گرچه دستور زبان و رسم الخط را ابداع نکرد اما با به رسمیت شناختن آن ها به عنوان شبکه های قدرت به آن ها نظم و  اسلوب بخشید.
سرانجام، رابطه دانش-قدت در تکنیک های خاص اعمال قدرت تجلی می یابد- شیوه های عینی که در بافتار دولت نگاشته شده که به وسیله آن ها  توده های مردم همواره از مراکز تصمیم گیرنده دور نگه داشته شوند. این تکنیک ها شامل مجموعه ای از آیین ها و سبک های گفتار، هم چنین شیوه های ساختاری صورت بندی و درگیری با مسایل هستند که با محروم ساختن توده های مردم (این جا معادل کار یدی) دانش را به انحصار درمی آورند.
به طور حتم، مسأله بر سر تقلیل رابطه میان دولت و مناسبات تولیدی به تقسیم میان کار یدی و ذهنی نیست. من صرفاً تلاش کردم جهت گیری تحقیقاتی ای را نشان دهم که به ما امکان می دهد این مفهوم را که مبنای دولت سرمایه داری فضای مناسبات کالایی است، کنار گذاریم. در نتیجه، من در مورد بالا به دیوان سالاری به عنوان نمونه ای مرکزی که به دلیل رقابت آنارشیستی جامعه مدنی {سرمایه دارانه} ضروریت می یابد، اشاره کنم. در این جا هم، دولت، تنها، نتیجه تقسیم کار ذهنی و یدی که ریشه در مناسبات تولیدی دارد نیست. {دولت} فعالانه در فرایند بازتولیدِ این تقسیم بندی دقیقاً در قلب فرایند تولید و در جامعه به عنوان یک کلیت، هم از طریق دستگاه های تخصصی اش در زمینه ی مهارت آموزی و صدور گواهی نامه برای نیروی کار (مدرسه، خانواده، ساختارهای کارآموزی گوناگون) و هم از طریق کل دستگاه هایش (احزاب سیاسی بورژوایی و خرده بورژوایی، سیستم پارلمانی، دستگاه های فرهنگی، انتشارات و    رسانه ها) وارد می شود. این مورد از ابتدا و در آغاز تثبیت این تقسیم بندی درون مناسبات تولیدی وجود داشته، تقسیم بندی ای که در استبداد کارخانه تجسم یافته و به روابط سلطه گران و تحت سلطه ها، آن گونه که در مناسبات استثماری موجود است و همچنین به حضور دولت در این مناسبات اشاره دارد.
اکنون ما می توانیم ببینیم که در کشورهایی که سوسیالیسم واقعی (اردوگاه شرق) خوانده می شوند نیز، اگر چه مناسبات کالایی تغییرات قابل توجهی را متحمل شده، اما دولت در برخی جنبه های سرمایه دارانه اش از این مناسبات قدرت-دانش اثر پذیرفته است. تقسیم میان کار یدی و ذهنی، بر پایه ی جنبه های سرمایه دارانه ای از مناسبات تولیدی است که با دولتی سازی اقتصاد (در مقابل سوسیالیستی کردن حقیقی) از بین نرفته و به شکل های تازه ای بازتولید شده اند. در هر حال، من تنها قصد اشاره به این موضوع را داشتم، زیرا به دلایل بسیاری -از جمله خاص بودگی طبقات اجتماعی و تضاد طبقاتی در این کشورها- فرم این مسأله به طور محسوسی با کشورهای غربی متفاوت است.
در نتیجه، این رابطه میان دولت و تقسیم ذهنی/یدی کار که در مناسبات سرمایه دارانه تولید پنهان است تنها یک مرحله از فرایندی است که در آن، دولت در رابطه با طبقات و تضاد طبقاتی در سرمایه داری قرار می گیرد. کاراکتر این دولت، که نماینده ی قدرت بورژوازی است، در خاص بودگی تثبیت بورژوازی به عنوان طبقه مسلط ریشه دارد. این طبقه با توجه به ریشه داشتن در زمینه ای که تخصصی شدنی ویژه را در کارکردها و کار ذهنی تحمیل می کند، اولین طبقه ای در تاریخ است که به یگانی از روشنفکران ارگانیک برای تثبیت خود به عنوان طبقه ی مسلط احتیاج دارد. این روشنفکرانِ در استخدام دولت، به طور رسمی از بورژوازی جدا هستند اما در سازماندهی هژمونی آن نقش ایفا می کنند (بر خلاف نقش کاملا ابزاری کشیش ها در مورد سیستم فئودالی). این تصادفی نیست که شکل اولیه انقلابی بورژوازی، بیش از همه، انقلاب ایدئولوژیک است؛ کافی است فقط به فلسفه روشنگری و دستگاه های ایدئولوژیک-فرهنگی انتشارات و مطبوعات در سازماندهی بورژوازی بیاندیشیم.
علاوه بر این، اگر چه بافتار مادی هر دولت و کشور سرمایه داری یکسان است، اما با توجه به خاص بودگی تضاد طبقاتی و سازماندهی بورژوازی و یگان های روشنفکری، تفاوت هایی در هر مورد وجود دارد. هیچ چیز بیش از تجربه مورد فرانسه این موضوع را نشان نمی‌دهد. زیرا بورژوازی فرانسه، در مسیرش از دولت تمامیت گرا به فرم های انقلاب 1789، بیش از دیگران، با ایجاد اتصالی نزدیک با یگان روشنفکران مجاز (licensed)، هژمونی ابتدایی اش را به دست آورده و وحدت ملت را جعل نمود. {بورژوازی} با یکپارچه ساختن سفت و سخت آن ها با شبکه نهادی دولت ژاکوبن و دانستن این که چگونه به آن ها به ازای خدماتشان به  روش های گوناگون دستمزد بدهد، از حمایت آن ها اطمینان خاطر کسب کرد. این امر، نشان خود را نه تنها بر نهادهای فرهنگی و دستگاه های ایدئولوژیک دولت فرانسه، بلکه بر ویژگی های زننده ی روشنفکران باقی گذاشته است. این گونه بوده و است که روشنفکران در اتصال با نهادهای دولت جمهوری خواه، که بورژوازی نمایندگی قدرت را به شبکه ی آن ها سپرده است، هم با ایدئولوژی و شکل های دولت فاشیستی مخالفت نموده و هم به شدت از کارزارهای رادیکال توده ای که قدرتشان را به چالش می کشند، کناره گیری می کنند. در واقع این {روشنفکران} به طور مستمر در کشاکش میان جمهوری خواهیِ رادیکالِ ضد فاشیستی و سندرم ورسایی {به ضد انقلاب سنگر گرفته در ورسای در جریان کمون پاریس اطلاق می شد.} تکه پاره می شوند. در هیچ جای دیگری، وهم و خیال روشنفکران به این درجه از تجسم در دستگاه های دولت نرسیده است چه رویای آن ها در مورد مشاورِ شهریار بودن باشد، یا شاید حتی در همان زمان، وسوسه ی نخبه گرایی عامه پسند بودن برای تحت تأثیر قرار دادن توده ها از بالا، بر فراز سر سازمان های شان و با استفاده از دستگاه های دولت (مطبوعات، نهادهای فرهنگی، رسانه ها). متناظرِ این عطش قدرت، که به دلیل جایگاه اختصاص داده شده به روشنفکران در دولت، تثبیت گشته، روشنفکر ستیزیِ مشهور جنبش و سازمان های کارگری فرانسه است. این روشنفکر ستیزی به نوبه خود، نشان خود را بر دولت و بر خصیصه عدم اعتماد توده های مردم به دستگاه های ایدئولوژیک دولت می گذارد.
برگرفته شده از:
State, power and socialism
P 54 to 61
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در سپتامبر 25, 2011 بدست در نیکوس پولانزاس، نشریه آلترناتیو، ترجمه، جنبش دانشجویی، شماره ششم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: