آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!


11 تز در مورد تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی
ژیلبر آشکار
برگردان: وحید ولی زاده


*این مطلب برای نخستین بار در وبلاگ مطالعات فرهنگی رادیکال منتشر شده است.

ژیلبر آشکار از نظریه پردازان مارکسیست نزدیک به انترناسیونال چهارم  و استاد علوم سیاسی در پاریس و  برلین است که خود در لبنان متولد شده است و در مسایل خاورمیانه و بحث‌های مربوط به جنبش‌های اسلامی تخصص دارد. آشکار از منتقدین مارکسیست مواضع حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا است. وی در خصوص مسایل خاورمیانه، نقش مذهب، مقابله اسلام سیاسی با آمریکا در منطقه و … بحث های متعددی با اعضای حزب کارگران سوسیالیست و از جمله الکس کالینیکوس داشته است. مقاله حاضر، اثر بسیار ارزشمندی از آشکار در رابطه با تحلیل فعالیت جنبش‌های اسلامی (اسلامیسم، اسلام سیاسی، بنیادگرایی اسلامی یا هر عنوان دیگری) در خاورمیانه از دهه 1970 به این سو است و چکیده‌ای از نظرگاه مارکسیستی در این زمینه را  به شیوایی ارائه می‌کند. تعدادی از مقالات آشکار در تحلیل خیزش‌های اخیر در جهان عرب تا کنون در شماره‌های مختلف آلترناتیو منتشر شده است.

برای آشنا شدن با برخی از نظرات آشکار در خصوص اسلام سیاسی و تحولات امروز آن می توانید به این کتاب وی که به فارسی ترجمه شده است، مراجعه کنید:
جدال دو توحش، ژیلبر آشکار، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران، 1384
مقاله دیگری از آشکار با عنوان فعلیت ارنست مندل هم به فارسی برگردانده شده است:
و برای مطالعه بحث های او با اعضای حزب کارگران سوسیالیست در زمینه های ذکر شده (به زبان انگلیسی)، می توانید از این لینک ها استفاده کنید که مربوط به بخش ”مباحثه“ در نشریه الکترونیکی ”نظرگاه بین المللی“ (International viewpoint: ارگان انترناسیونال چهارم) است:
و

********
تز نخست
 گستره و تنوع اشکال تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، که مهر خود را بر آغاز آخرین ربع قرن بیستم کوبیده است، مانع هرگونه فرضیات تعمیم یافته ی سریعی می شود. همسان گرفتن کاتولیسیسم کارگران لهستانی با کاتولیسیسیم ارتجاع فرانکو کاملا اشتباه خواهد بود، اگر چه این  مسأله نبایست باعث شود ویژگی های مشترک تاریخ دهقانی اسپانیا و لهستان و یا آن محتوای سیاسی و ایدئولوژیکی که اشکال مربوطه ی کاتولیسیسم در آن مشترک است را نادیده بگیریم.
به طور مشابه، ابتدایی ترین احتیاط تحلیلی، کنار هم قرار دادن پدیده هایی چنین متنوع، تجدید حیات جنبش های سیاسی و مذهبی مسلمانان در مصر، سوریه، تونس، ترکیه، پاکشتان، اندونزی، یا سنگال، دیکتاتوری نظامی ضیاءالحق در پاکستان  قذافی در لیبی، تصرف قدرت توسط روحانیان شیعی ایرانی یا چریک های افغان، و غیره را در یک مقوله یکسان مانع می شود. حتی پدیده هایی که در سطح کاملا یکسان به نظر می رسند، مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه، کارکرد و محتوای سیاسی کاملا متفاوتی دارند که توسط اهداف بلاواسطه متفاوت آن ها تعین یافته است.
در زیر توافق آن ها درباره مسائل اخروی، ورای توافق آن ها درباره مسائل زندگی روزمره، وقتی درباره چنین مسائلی به توافق می رسند، و علی رغم مشابهت و حتی یکسانی نام ها و اشکال سازمانی آن ها، جنبش های اسلامی اساسا جنبش هایی سیاسی باقی می مانند. در نتیجه آن ها بیان منافع سیاسی و اجتماعی معینی هستند که به شدت این جهانی اند.
تز دوم
 چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بوده اند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشه شناسی این واژه است. در نتیجه مطالبه ی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبه ای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبه ای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح می دهد که چرا هیچ یک از جریان های عمده ی ملی گرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبوده اند. آن چه که در هر جای دیگری یک  وظیفه ی اولیه ی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و به ویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقه ای، یا تقریبا هیچ علاقه ای، به چالش کشیدن دین خود نشان نداده اند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمی شود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته می شود که توسط ستمگر مسیحی (یا حتی خداناباور) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزه ای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملی گرای بورژوای رادیکال بود اما در هم هویتی با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوه ای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.
تز سوم
تزهایی که در پی می آید اسلام را هم چون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملی گرا در نظر نمی گیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی می شدند سپری شده است. در سطحی کلی تر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکل دهنده و بیان کننده ی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقه ای به کار می رود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامه ی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار اخوان المسلمین در 1928 می گوید قرآن قانون اساسی ما است. اسلامی که در این جا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونه ای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام ”جماعت اسلامی، اسلام گروه های مختلف علماء و اسلام جنبش آیت الله های ایرانی که بیان سازمان یافته ی آن حزب جمهوری اسلامی است.
مخرج مشترک تمام این جنبش های اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا     نمی تواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنی صدر به روزنامه ی النهار در بیروت در سال 1979 می گوید که ”آیت الله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیست های اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند این انترناسیونالیسم در این که تمام این جنبش ها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر می شود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار می کنند نیز قابل مشاهده است. تمام آن ها ملی گرایی را رد می کنند و جریانات ملی گرا را -حتی آن هایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود می نگرند. آن ها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت می کنند، و نه در دفاع از کشور. در نتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر ”امپریالیسم“ نیست که ”شیطان بزرگ“ است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر ”غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی“ است.
تز چهارم
هر چقدر هم که معنای عینی مبارزات معینی که توسط جریانات متعدد بنیادگرای اسلامی صورت می پذیرد مترقی، ملی و یا دموکراتیک باشد، این واقعیت را نمی توان سرپوش نهاد که ایدئولوژی  آن ها و برنامه ی آن ها اساسا، بنا به تعریف، ارتجاعی است. چه نوع برنامه ای ممکن است قصد ساخت دولتی اسلامی را داشته باشد که الگوی آن در قرن هفتم مسیحی بنا شده است، اگر یک اتوپیای ارتجاعی نباشد. چه نوع ایدئولوژی ای قصد بازیابی نظمی به کهنگی سیزده قرن را دارد، اگر یک ایدئولوژی آشکارا ارتجاعی نباشد؟ در نتیجه تعریف جنبش های بنیادگرایی اسلامی به عنوان جنبش هایی بورژوایی نادرست و حتی بی معناست، هر چقدر هم برخی مبارزات آن ها، آن ها را در کنار کل و  یا بخشی از بورژوازی کشور خود قرار دهد. همان طور که تعریف آن ها به عنوان انقلاب هنگامی که آن ها در تقابل با بورژوازی قرار می گیرند اشتباه است.
جنبش های بنیادگرای اسلامی برحسب ماهیت برنامه و ایدئولوژی خود، ترکیب اجتماعی و حتی منشأ اجتماعی بنیانگذاران خود خرده بورژوایی هستند. آن ها کینه خود نسبت به نمایندگان سرمایه بزرگ را بیشتر از کینه خود نسبت به نمایندگان طبقه کارگر، و یا کینه خود نسبت به کشورهای امپریالیستی را بیشتر از کینه نسبت به کشورهای کمونیستی پنهان نمی کنند. آن ها با هر دو قطب جامعه ی صنعتی که آن ها را تهدید    می کند دشمنی نشان می دهند. هم بورژوازی و هم پرولتاریا. آن ها متناظرند با آن لایه هایی از خرده بورژوازی که در مانیفست کمونیست توصیف  شده اند:
طبقه متوسط پایین، تولیدکنندگان، مغازه داران، صنعتگران، دهقانان، تمام آن ها برای جلوگیری از انقراض هستی خود به عنوان پاره هایی از طبقه متوسط مبارزه می کنند. در نتیجه آن ها نه انقلابی بلکه محافظه کارند. حتی فراتر از آن، آن ها ارتجاعی اند به این دلیل که تلاش دارند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. ارتجاع اسلامی خرده بورژوازی ایدئولوگ ها و عناصر پیشتاز خود را در میان روشنفکران سنتیجوامع سنتی می یابند. علما و افراد مشابه و نیز در میان لایه های پایینی روشنفکران ارگانیکبورژوازی، آن ها که از خرده بورژوازی می آیند و محکومند همان جا بمانند. به خصوص معلمان و کارمندان دفتری. در دوره اوجگیری، بنیادگرایی اسلامی در دانشگاه ها و دیگر نهادهایی که روشنفکر“ تولید می کند، روشنفکرانی که هنوز بیشتر مشروط به منشأ اجتماعی خود هستند تا آینده ای فرضی و مورد تردید، به شدت نیرو جذب می کند.
  
تز پنجم
 در کشورهایی که ارتجاع بنیادگرایی اسلامی قادر بوده به جنبشی توده ای بدل شود و اکنون بادها بر وفق مراد آن ها می وزد، نیروی کار شامل بخش نسبتا بزرگی از طبقات متوسط، بر طبق تعریف مانیفست کمونیست، است: یعنی تولیدکنندگان، مغازهدارن، صنعتگران و دهقانان. با این وجود هرگونه طغیان بنیادگرایی اسلامی نه تنها قشرهای کمتر یا بیشتری از این طبقات متوسط را بسیج  می کند بلکه هم چنین قشرهایی از دیگر طبقات را جدیدا توسط این طبقات متوسط و تحت تأثیر انباشت اولیه سرمایه داری و فقیرسازی تولید   شده اند را نیز به حرکت در می آورد. در نتیجه بخش هایی از پرولتاریا که پرولتریزه شدن آن ها بسیار متأخر است، و بیش از همه تمام بخش های فرعی پرولتاریا را که سرمایه داری آن ها را از سطح قبلی خرده بورژوایی به زیر کشیده است، به طور خاص پذیرای تبلیغات بنیادگرایی و مستعد فرو افتادن در دام آن اند. این پایه اجتماعی بنیادگرایی اسلامی است، پایه ی توده ای آن. اما این پایه حافظ طبیعی ارتجاع مذهبی نیست، به آن شیوه ای که بورژوازی با برنامه ی خود مرتبط است. هر چقدر هم احساسات مذهبی در میان توده ها نیرومند باشد، حتی اگر مذهب مورد نظر اسلام باشد، باز هم جهشی کیفی از به اشتراک گذاردن این احساسات تا نگریستن به مذهب به مثابه یک اتوپیای این جهانی وجود دارد. به منظور تبدیل دوباره افیون توده ها به محرکی مؤثر در این عصر اتوماسیون، مردم بایست حقیقتا هیچ گزینه ی دیگری به جز پناه بردن به مرحمت الهی نداشته باشند. حداقل در مورد اسلام می توان گفت که ربط بلاواسطه ی آن چندان مشهود نیست.
در حقیقت بنیادگرایی اسلامی بیشتر از آن که راه حل نشان دهد، مسأله ایجاد می کند. اگر چه قوانین اسلامی چندین قرن جوان تر از قوانین رومی هستند اما توسط جامعه ای به مراتب عقب افتاده تر از روم باستان ایجاد شده اند. (قرآن به شدت متأثر از تورات است، درست همان طور که شیوه ی زندگی اعراب نسبتا مشابه شیوه زندگی عبری ها بوده است). و علاوه بر مشکل روزآمد کردن قوانین مدنی متعلق به سیزده قرن قبل، مشکل تکمیل کردن آن ها نیز وجود دارد. به بیان دیگر، راست کیش ترین بنیادگرایان مسلمان صرفا از طریق چرخش های تفسیرهای قادر به پاسخگویی به مسائل منتج از جامعه مدرن نیستند مگر این که این چرخش ها کاملا دل بخواهی صورت گیرد و در نتیجه به منبعی برای عدم توافقات بی پایان میان مفسران تبدیل شود. هسته مذهب اسلام، که تمام مسلمانان بر آن توافق دارند، به هیچ وجه جوابگوی نیازهای مادی فشارآور خرده بورژوازی نیست، کاملا مستقل از این که آیا جواب گوی نیازهای معنوی آن ها است یا خیر. بنیادگرایی اسلامی فی نفسه به هیچ وجه مناسب ترین برنامه برای جوابگویی به خواست های آن لایه های اجتماعی که به آن پناه می برند نیست.
تز ششم
پایه اجتماعی توصیف شده در بالا در مورد تغیر سیاسی آن قابل توجه است. نقل قول فوق از مانیفست کمونیست نگرش ثابتی را به طبقات متوسط نسبت نمی دهد بلکه صرفا نشانگر محتوای واقعی پیکار آن ها علیه بورژوازی است، هنگامی که چنین پیکاری وجود دارد و آن ها علیه بورژوازی بسیج می شوند. طبقات متوسط پیش از پیکار علیه بورژوازی، متحدان بورژوازی در مبارزه علیه فئودالیسم بودند، پیش از آن که تلاش کنند مسیر تاریخ را که در پیشرفت آن سهم داشتند به عقب بازگردانند.
طبقات متوسط در وهله ی نخست و پیش از هر چیز پایه ی اجتماعی انقلاب دموکراتیک و مبارزات ملی هستند. در جوامع عقب افتاده و وابسته،     هم چون جوامع اسلامی، طبقات متوسط هنوز نیز این نقش را ایفا می کنند چرا که وظایف انقلاب دموکراتیک و ملی هنوز کمابیش ناتمام و در دستور کار است. آن ها هواداران پرشور هر رهبری بورژوایی (حتی بیش از هر رهبری خرده بورژوایی) هستند که برای این وظایف پیکار می کند. طبقات متوسط پایه ی اجتماعی بناپارتیسم بورژوازی در حال اوجگیری اند، آن ها در واقع پایه اجتماعی تمام انواع بناپارتیسم بورژوایی اند. در نتیجه تنها زمانی که بخش های بزرگی از طبقات متوسط روی پای خود می ایستند و مسیری دیگر را در پیش می گیرند زمانی است که رهبری بورژوایی یا خرده بورژوایی که با وظایف ملی و دموکراتی روبه رویند با محدودیت خود مواجه می شوند و اعتبار خود را از دست می دهند.
البته تا زمانی که به نظر می رسد سرمایه داری به طور فزاینده ای دورنمای صعود اجتماعی را برای طبقات متوسط تأمین می کند، تا زمانی که شرایط هستی آن ها در حال بهبود است، آن ها نظم موجود را به پرسش نمی گیرند. آن ها حتی زمانی که غیر سیاسی و یا غیر مشتاق اند نقش اکثریت خاموش را در نظم بورژوایی ایفا می کنند. اما اگر تکامل سرمایه داری جامعه با تمام نیروی خود -بار رقابت ملی و بین المللی، تورم و دیون- بر آن ها فشار بیاورد، آن گاه طبقات متوسط از کنترل بورژوازی خارج می شوند و حتی بیشتر خطرناک می شوند چرا که خشونت و ویرانی خرده بورژوازی در وضعیت اضطرار بی مانند است.
تز هفتم
حتی در این هنگام نیز گزینه ی ارتجاعی برای خرده بورژوازی که توسط جامعه ی بورژوایی لگدمال شده و توهم خود را نسبت به رهبران ملی گرای دموکراتیک بورژوایی و خرده بورژوایی از دست داده، غیرقابل اجتناب نیست. همواره، حداقل در سطح نظری، گزینه ی دیگری نیز وجود دارد. طبقات متوسط با انتخاب میان ارتجاع و انقلاب روبه رویند. آن ها همان طور که مانیفست کمونیست پیش بینی می کند می توانند به پیکار انقلابی علیه بورژوازی بپیوندند:
اگر به صورت تصادفی طبقات متوسط انقلابی باشند آن ها این گزینه را صرفا از منظر تبدیل قریب الوقوعشان به پرولتاریا انتخاب می کنند، در نتیجه آن ها نه از منافع کنونی خود، بلکه از منافع آتی خود دفاع می کنند. آن ها نظرگاه خود را رها می کنند تا خود را در نظرگاه پرولتاریا قرار دهند.
اما در جوامع عقب مانده و وابسته که مانیفست کمونیست آن ها را در نظر نگرفته است طبقات متوسط مطلقا ضرورتی به رها کردن نظرگاه خود به منظور جای گرفتن تحت رهبری پرولتریا ندارد. بلکه کاملا برعکس، این پرولتاریا است که بایست تلاش کند آن ها را به جبهه خود بکشاند.
اما برای پرولتاریا جلب اعتماد طبقات متوسط پیش از هر چیز خود بایست رهبری قابل اطمینانی داشته باشد، رهبری ای که خود را در عمل و به صورت سیاسی اثبات کرده باشد. اما اگر در عوض رهبری اکثریت طبقه کارگر در سطح مبارزات سیاسی دموکراتیک و ملی فاقد اعتبار باشد (در حالی که موقعیت اکثریت را هنوز به دلیل موقعیت اتحادیه های کارگری و یا صرفا فقدان آلترناتیو حفظ کرده باشد)، آن گاه طبقات در واقع هیچ انتخابی به جز گوش سپردن به ارتجاع خرده بورژوایی ندارند، حتی اگر این ارتجاع هم چون ارتجاع اسلامی مشکوک باشد، و در نتیجه به فراخوان آن پاسخ خواهند داد.
تز هشتم
در تمام کشورهایی که در آن ها بنیادگرایی اسلامی تا حد قابل ملاحظه ای ریشه دوانده است، به ویژه در مصر، سوریه، ایران و پاکستان، تمام شرایط توصیف شده در بالا وجود دارند. در تمام این کشورها استانداردهای طبقه متوسط در چند سال اخیر نزول کرده است. اگر چه برخی از این کشورها حتی از صادر کنندگان نفت به شمار می آیند اما تنها اثری که افزایش شدید قیمت نفت بر بیشتر طبقات متوسط داشته تورم لجام گسیخته بوده است. به علاوه، رهبران ملی گرا و دموکراتیک بورژوازی و خرده بورژوازی عموما در این کشورها ناموفق بوده اند. در تمام هر چهار کشور فوق رهبران ملی گرا و دموکراتیک آزمون قدرت دولتی را تجربه کرده اند.
تمام این رهبران در لحظه معینی در تاریخ خود که در تلاش برای برنامه ملی و دموکراتیک خود  بوده اند از حمایت یکپارچه ی طبقه متوسط برخوردار بوده اند. برخی از آن ها راهی طولانی را در این مسیر پیموده اند، به طور خاص در مصر و کشورهای تحت نفوذ مصر، که در آن جا ناصر بر صحنه سیاسی قامت برافراشته بود. ملی گرایان قادر بودند برای مدتی طولانی در قدرت بمانند، و یا برخی از آن ها هنوز به دلیل تکیه داشتن قدرت خود به ارتش بر مسند قدرتند. در ایران و پاکستان که ملی گرایان دولت های غیرنظامی تشکیل دادند، ارتش به سرعت آن ها را کنار زد و مصدق و بوتو با پایانی غم انگیز روبه رو شدند. اما در هر چهار کشور، پیشرفتی که توسط برنامه ی دموکراتیک ملی به دست آمد، حتی در درون چهارچوب و محدودیت های یک دولت بورژوایی، ناچیز و تقریبا هیچ بود. حتی در ایران که تجربه مصدق بسیار کوتاه بود، شاه قدرت را (با مشاوره ی آمریکایی ها) دوباره به دست گرفت تا با روش های شبه بیسمارکی خود ترکیبی از تلاش های روبسپیرها و بناپارت ها در دیگر کشورها را اجرا کند. از طرف دیگر تنها سازمان های سیاسی قابل توجه طبقه کارگر در سراسر منطقه احزابی استالینیستی هستند.
این ها، وقتی به دیگر مسائل افزوده می شوند، به دلیل تاریخی طولانی از چوب حراج زدن به مبارزات مردمی و معامله با قدرت های موجود، خود را از چشم ها انداختند. در نتیجه وقتی نارضایی طبقه متوسط در هر چهار کشور فوق الذکر در سال های اخیر به سطح آمد، هیچ سازمان ملی گرای بورژوایی یا خرده بورژوایی یا سازمان طبقه کارگری توان بهره گرفتن از آن را نداشت. مسیر برای ارتجاع بنیادگرایی اسلامی خرده بورژوایی کاملا گشوده بود.
در مقابل، در الجزایر، لیبی و عراق که در آن ها استبداد فرهیخته تر بود و بوروکراسی ملی گرای بورژوایی یا خرده بورژوایی به سطوح گسترده تر طبقه متوسط اجازه بهره بردن از مائده ی آسمانی نفت را می داد، بنیادگرایی اسلامی محدود باقی ماند.
تز نهم
 در حالی که بنیادگرایی اسلامی دستاوردهای قابل توجهی را در مصر، سوریه، ایران و پاکستان به دست آورده اما شکل ها و میزان دستاوردهای آن ها و نیز کارکرد و محتوای سیاسی آن ها از کشوری به کشور دیگر به شدت تفاوت می کند. در سوریه جنبش بنیادگرا عمده ترین اپوزیسیون در مقابل بناپارتیسم در حال زوال بوروکراسی بورژوازی بعثی است و در مبارزه ای بر سر مرگ و زندگی با آن است. بنیادگرایان سوری از این عامل که نخبگان حاکم بعثی به اقلیتی مذهبی (علوی) تعلق دارند بهره می برند.
خصلت افراطی و کاملا ارتجاعی برنامه ی جنبش بنیادگرای سوری احتمال کسب انحصاری قدرت توسط آن ها را در حد صفر کرده است. بر اساس چنین برنامه ای آن ها به تنهایی قادر به بسیج نیروهایی نیستند که برای سرنگون کردن دیکتاتوری بعثی لازم است. و هم چنین آن ها قادر به اداره کشوری که مسائل سیاسی و اقتصادی آن تا این حد دشوار است نیستند. در نتیجه جنبش بنیادگرای سوریه محکوم به همکاری با طبقات دارای سوری (بورژوازی و ملاکین) است. آن ها در نتیجه پیشگام نیستند و هیچ گاه قادر به این امر نخواهند بود. در مصر نیز به دلایلی مشابه امکان کسب قدرت به صورت مستقل توسط جنبش بنیادگرا بسیار محدود است، و بیشتر به این دلیل که این جنبش در آن جا از سوریه نفوذ کمتری دارد. در هر دوی این کشورها مبارزه ی طولانی بر علیه رژیم های مترقی، جنبش بنیادگرا را سخت کرده و در نتیجه خصلت ارتجاعی آن را پر رنگ کرده است. بعلاوه چشم انداز مسائل اقتصادی مصر اعتبار دعوی بنیادگرایان برای قدرت را حتی کمتر کرده است.
بورژوازی مصری به خوبی از این واقعیت آگاه است و در نتیجه نسبت به جنبش بنیادگرا مهربان است. از نظر آن ها بنیادگرایان ستون پنجم ایده آلی را درون جنبش توده ای تشکیل می دهند -به مثابه پادتن به ویژه مؤثری در برابر چپ. به همین دلیل نگران تلاش جنبش بنیادگرا در چپ روی درباره ی دو مسأله ی محبوب چپ نیست: یعنی مسأله ملی و مسأله اجتماعی. هر دستاوردی که در این دو مسأله توسط ارتجاع اسلامی کسب شود به معنای باخت معادلی برای چپ است. برخورد بورژوازی مصر با جنبش بنیادگرایی مشابه با برخورد تمام بورژوا ها با راست افراطی و فاشیسم در هنگام مواجهه با یک بحران اجتماعی عمیق است. تفاوت پاکستان با مصر در این است که جنبش بنیادگرای پاکستانی خود را عمدتا در برابر رژیم های ارتجاعی مستحکم کرده است. در نتیجه برای دوره های طولانی قادر شده است مدعی عناصری از برنامه دموکراتیک ملی باشد و در نتیجه اپوزیسیون قابل اعتباری در برابر نظام موجود را شکل دهد. اما در طول همین دوره های طولانی، گرایش های ملی گرا و دموکراتیک بورژوازی نیز در اپوزیسیون بوده است و در نتیجه دارای اعتبار و نفوذ بیشتری از بنیادگرایان بوده است.
تنها زمانی که بوتو، با جهش از مراحل تحولی از نوع ناصر در یک میان بر تاریخی برانگیزاننده، به دلیل گرفتار شدن در تناقض های خود به سرعت از توده ها بیگانه شد، مسیر برای راست افراطی که تحت تسلط جنبش بنیادگرا بود گشوده شد (با توجه به این که چپ افراطی پاکستان از اهمیت چندانی برخوردار نبود). ورشکستگی بوتو چنان مشهود بود که بنیادگرایان یک جنبش توده ای وسیع علیه وی به راه انداختند.
کودتای ارتش به معنای ممانعت از هرج و مرجی بود که ممکن بود در نتیجه ی سرنگونی بوتو توسط این بسیج توده ای رخ دهد (آن گونه که در ایران رخ داد). دیکتاتوری نظامی بورژوایی و ارتجاعی ضیاءالحق برای به دست آوردن همدلی بنیادگرایان پروژه های آن ها برای رفرم های اسلامی را بر عهده گرفت و از آن ها به نفع خود استفاده کرد. امروزه جنبش بنیادگرایی هر نوع مخالفت ترقی خواهانه ای را در برابر رژیم خود -که حزب بوتوی متأخر را نیز در بر می گیرد- وانهاده است. در هر سه کشوری که در بالا تحلیل شد، جنبش بنیادگرایی ثابت کرد که چیزی بیش از یک نیروی کمکی برای بورژوازی ارتجاعی نیست. اما مورد ایران متفاوت است.
تز دهم
 در ایران جنبش بنیادگرا که عموما توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی می شود در مبارزه ای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملی گرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناخته شده تر از آن است که در این جا وصف شود. به دلیل این آمیزه ی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفه ی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.
این موقعیت به این دلیل بیشتر امکان پذیر شد که این دو وظیفه ی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامه ی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. در نتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطه ی ایجاد پیش شرط های سرنگونی انقلابی شاه، هم زمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی می شد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آماده ی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.
می توان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریبا شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که می توانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خرده بورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه 1979 به طرز حیرت آوری مشابه فوریه 1917 بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملا مخالفی گشوده شدند. در حالی که اکتبر 1917 انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجه ی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.
بلشویک های روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملا دموکراتیک سوویت ها جایگزین کردند. اما آیت الله ها مجلس مؤسسان را که آن ها نیز در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیت های متضاد رهبری در این دو انقلاب و درنتیجه جهت های مخالفی که در پیش گرفتند را نشان می دهد.
هم چنان که شکل های دموکراتیکی که در دوره ی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آن ها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویت ها بودند. در باب مسأله ملی، در حالی که انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیت های تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیت الله ها به بهانه ی پارسایانه ای برای سرکوب خونین ملیت های تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامه ی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوه ی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه امپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی بچه را نیز با آب حمام بیرون ریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی را، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی) محصول تمدن صنعتی (غربی) می نگریست به غرب منفور نسبت داد.
او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماری ها فراخواند در حالی که پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده می گرفت. یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسأله ی سفارت آمریکا، شیوه ای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. در تحلیل نهایی برای بانک های آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهم ترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.
بعلاوه، تکامل آن بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربه ی با یک رژیم بنیادگرا، خرده بورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین می کند. اما با چه هزینه ای و تا چه زمانی؟ کارنامه ی موازنه ی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سال های قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر ناهم خوانی   برنامه ی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با آن مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر می کنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آن ها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.
تز یازدهم
 بنیادگرایی اسلامی یکی از خطرناک ترین دشمنان پرولتاریای انقلابی است. همان گونه که تزهایی درباره ی مسأله ملی و استعمار در کنگره دوم   بین الملل کمونیستی سال ها پیش بیان داشته است مطلقا و تحت هر شرایطی ضروری است علیه تأثیر ارتجاعی و قرون وسطایی آن مبارزه شود. حتی در مواردی همچون ایران که در آن جا جنبش بنیادگرایی وظایف دموکراتیک ملی را برای برهه ای بر عهده می گیرد، وظیفه ی سوسیالیست های انقلابی مبارزه ی انعطاف ناپذیر علیه افسونی است که توده های مبارز را اسیر خود می کند.
در غیر این صورت، اگر آن ها خود را به موقع رها نکنند، توده ها مطمئنا بهای آن را پرداخت خواهند کرد. سوسیالیست های انقلابی بایست به طبقه کارگر علیه هرگونه تلاش برای منحرف کردن آن ها در راستایی ارتجاعی هشدار دهند. هر نوع قصور در این وظایف اولیه نه تنها یک ضعف اساسی است بلکه می تواند به چرخش های اشتباه فرصت طلبانه ختم شود. از طرف دیگر، حتی در مواردی که بنیادگرایی اسلامی در اشکال کاملا ارتجاعی ظاهر می شود سوسیالیست های انقلابی بایست در مبارزه علیه آن ها احتیاط های تاکتیکی را رعایت کنند. به خصوص آن ها بایست از افتادن در دام بنیادگرایان مبنی بر جدال بر سر مسائل مذهبی اجتناب کنند. آن ها نبایست این واقعیت را نادیده بگیرند که بخشی، و غالبا بخش بزرگی از توده های تحت نفوذ بنیادگرایان اسلامی را می توان و بایست از مدار آنها خارج کرد و به جنبش کارگران پیوند داد.
در عین حال سوسیالیست های انقلابی بایست آشکارا خواست خود مبنی بر یک جامعه ی سکولار که عنصری بنیادین از برنامه ی دموکراتیک است را بیان کنند. آن ها ممکن است بر خداناباوری خود تأکید نکنند اما هرگز نمی توانند بر سکولاریسم خود تأکید نکنند، مگر این که بخواهند محمد را جایگزین مارکس کنند.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در سپتامبر 25, 2011 بدست در نشریه آلترناتیو، ژیلبر آشکار، اسلام، بهار عرب، ترجمه، خاورمیانه، شماره ششم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: