آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

 مولفه‌های استراتژی انقلابی
فرانسوا سابادو
عارف پارسا

فرانسوا سابادو یکی از اعضای رهبری اتحادیۀ کمونیستی انقلابی (LCR) در فرانسه بود وهم­اکنون یکی از اعضای رهبری حزب نوین ضد سرمایه­داری و هم‌چنین دفتر اجرایی انترناسیونال چهارم است و در هر دو تشکل، به ویژه پس از مرگ دانیل بن‌سعید، به عنوان یکی از نظریه­پردازان و استراتژیست­های اصلی شناخته می‌شود. مطلب زیر ترجمۀ متن پیاده‌شدۀ یکی از سخنرانی­های رفیق فرانسوا در مدرسۀ حزبی جوانان LCR در سال 2006 است.
اگر چه موازنۀ نیروها در سطح بین‌المللی هم­چنان برای طبقۀ کارگر نامطلوب است، مجموعه­ای از واقعیات، به مباحثی جدید در حیطه مسائل استراتژیک موضوعیت می‌بخشند؛ فاکتورهایی مانند بحران نئولیبرالیسم، جنگ در عراق و تهدید جنگ در سایر نقاط دنیا، بازسازی سوسیال-لیبرال جنبش کارگری و تناقضات آن، بحث­های درونی چپ بر سر مباحثی نظیر ورود به حکومت و … عمق یافتن بحران سیاسی و اجتماعی آمریکای لاتین، روندهای انقلابی در ونزوئلا و بولیوی، مباحثی که توسط چاوز بر سر سوسیالیزم در قرن بیست و یکم به راه افتاده‌اند و … باعث در دستور کار قرار گرفتن مجدد مباحث استراتژیک شده‌اند.

1) اشاره‌ای به پیشینۀ بحث‌های استراتژیک ما
سابقۀ مباحثات استراتژیک در اتحادیۀ کمونیستی انقلابی (LCR) با دو مرحله مشخص می­شود: دوران پس از می 1968 تا اواخر دهۀ 1970که به عنوان مرحلۀ پیشا انقلابی در اروپای جنوبی نگریسته می­شد و دورۀ دوم که با خلاء مباحث استراتژیک می‌شود. در فاز نخست، بحث‌های دهۀ 1920 در انتزناسیونال کمونیست (کمینترن) و بحث‌های دیگری در خصوص تجارب انقلابی مجددا مورد توجه قرار گرفت. وقایع می 1968به عنوان یک ”تمرین نهایی“ پس از انقلاب‌های 1905 و 1917 تحلیل شد اما این تحلیل­ها هیچ­گاه به بررسی مسائل روسیه تقلیل نیافت. در دهۀ 1970 ما ویژگی‌های انقلاب روسیه را متفاوت از تجربیات اروپا و آمریکا می‌دانستیم. آموزش‌ها و پژوهش‌های مدرسۀ کادرهای اتحادیه تحت تاثیر خاص نظریات ارنست مندل بر اسپانیا، آلمان، ایتالیا و شیلی تمرکز یافت. این مباحثات استراتژیک در رابطۀ مستقیم با تحلیل ما از آن دوران قرار می­گرفت که طبق نظریات ما در آن زمان با فعلیت بحران انقلابی مشخص می‌شد. ما پیش­بینی می‌کردیم که تا چهار پنج سال آینده شرایط پیشا-انقلابی در اروپا پیش خواهد آمد. استراتژی مبارزۀ مسلحانه در آمریکای لاتین با چشم انداز تصرف قدرت سیاسی در کوتاه مدت، در کشورهایی نظیر بولیوی و آرژانتین در پیش گرفته شد. برای برخی از رفقای ما حتی ”تاریخ چشم به راه ما ایستاده بود.“
چرخش اوضاع و فروکش‌کردن چشم­اندازهای انقلابی در اواخر دهۀ 1970 و اوایل دهۀ 1980، نقطۀ پایانی بر مباحثی از این دست نهاد. تنها استثناء در این رابطه پیشرفت­هایی بود که در مدرسۀ کادرها در سال‌های 7-1986 صورت گرفت. به عنوان مثال مانیفست 1992 ما در مورد چنین مسائلی ساکت بود چرا که ”دیوار فرو ریخته بود“ و لازم بود که به عقب، به تاریخ­مان یعنی تاریخ انقلاب روسیه و انحراف استالینیستی بازگردیم و اندیشه‌های پایه‌ای­مان را روزآمد کنیم. این مساله در آن دوران در اولویت قرار داشت. تفاوت بین مانیفست سال 1992 و مانیفست 2005 اتحادیه، که به شیوه‌ای مبهم مواضعی استراتژیک را اتخاذ کرده بود، در این زمینه مشخص است.
2) بحثی پیرامون مفهوم فعلیت انقلاب
مفهوم فعلیت انقلاب کارکردی دو لایه و در عین حال تاریخی دارد؛ این مفهوم در دورۀ پس از انقلاب روسیه (1917) یعنی در آلمان در سال‌های 23-1918، در فرانسه در سال‌های 36-1934 و سالهای 37-1936 در اسپانیا، در موقعیت­های انقلابی پس از جنگ جهانی دوم و دهه‌های 1960 و 1970 و انقلاب­های ضد استعماری به مفهومی عملیاتی بدل شد. این مقوله همچنین در   خصلت­بندی دوره‌های طولانی‌تر تاریخی و در حال اوج­گیری مبارزۀ طبقاتی که موقعیت‌های انقلابی و پیشاانقلابی را نیز در بر می­گیرد، مفید است.
اما زمانی که ما به متونی مشخص از مارکس یا اسنادی خاص از تروتسکی در دورۀ انقلابی پس از 1920 باز می­گردیم، مسالۀ چشم‌اندازهای انقلابی به نحو کامل‌تری ظاهر می‌گردد.
بگذارید نگاهی دوباره به این فراز از گروندریسۀ مارکس بیاندازیم:
در مرحلۀ معینی از توسعه، نیروهای تولیدی مادی جامعه در تعارض با روابط موجود تولید یا -این فقط همان چیز را به زبان حقوقی بیان می­کند- در تعارض با روابط مالکیتی قرار  می­گیرند که تاکنون در چارچوب آن عمل می­کرده‌اند. این روابط از شکل‌های توسعه به غل و زنجیرهای این اشکال تبدیل می‌شوند. آن­گاه عصری از انقلاب اجتماعی آغاز می‌شود.
ارنست مندل در بحث‌هایش پیرامون سرمایه‌داری متاخر مساله را این‌گونه توضیح می‌دهد:
”هنگامی که دورۀ انقلابها را مورد مرور قرار دهیم، در خواهیم یافت که دورۀ انقلابی ابدا به این معنا نیست که توسعۀ بیشتر نیروهای تولیدی بدون سقوط شیوۀ تولید موجود میسر نیست؛ بلکه از این نقطه‌نظر تنها به این معناست که نیروهای تولیدیِ همچنان در حال انکشاف به یک مواجهۀ آشکار با شیوۀ تولید موجود کشانده می­شوند و در سقوط آن سهیم می‌گردند.“
چشم‌انداز انقلابی با خصلت ارتجاعی کاپیتالیسم، تناقضات درونی آن، هزینۀ اجتماعی سیستم مالکیت کاپیتالیستی، تفاوت بین امکانات تکنولوژیک، فرهنگی و توسعۀ اجتماعی جامعه و موانعی که به واسطۀ رقابت بر سر سود سرمایه‌دارانه در این مسیر ایجاد می‌شود، در ارتباط است. به همین دلیل است که دورۀ فعلیت انقلاب‌ها و یا سوسیالیزم با فاز امپریالیستی سرمایه­داری ارتباط دارد. مندل هرگونه تفسیر مکانیکی فاجعه‌بار از فرمول­بندی مارکس را رد می­کند. آن­چه تروتسکی پس از لنین در سال 1926 در کمینترن توسعه داد، این بود:
”آیا بورژوازی می­تواند یک دورۀ نوین از رشد کاپیتالیستی را تضمین کند؟ انکار چنین امکانی و حساب باز کردن بر روی موقعیتی که در آن هیچ راه فراری برای سرمایه­داری قابل تصور نباشد، به سادگی تنها لفاظی انقلابی خواهد بود.“
او همچنین بر لزوم ارتباط برقرارکردن میان انکشافات اقتصاد کاپیتالیستی و دوره­های مبارزۀ طبقاتی اصرار داشت: ”عقب­نشینی­ها و شکست­ها می­تواند فازهای جدید از تثبیت یا احیای   سرمایه­داری را امکان­پذیر سازد.“ او این عبارات را در رسالۀ انترناسیونال سوم پس از لنین به نگارش درآورد. من فکر می­کنم مفیدتر آن است که رویکردی را در پیش بگیریم که بر تحلیل­های مشخص از هر دوره تاکید دارد و در عین حال آن را در تاریخی که هم­چنان به کاپیتالیسم تعلق دارد، با تمام تناقضات و انقلاب­های محتملش، ادغام کنیم. چنین تصویری ممکن است پیش پا افتاده به نظر برسد اما لازم است که آن را در موقعیتی که با غیاب انقلاب‌ها در اروپای سرمایه‌داری در یک دورۀ طولانی مواجه شده‌ایم، به یاد داشته باشیم. بین عروج انقلابی 5-1944 تا می 1968، بیست و سه سال فاصله است و چیزی در حدود سی و هشت سال بین می 1968 و 2006 ]تاریخ انجام سخنرانی[ فاصله افتاده است. وجود چنین دوره‌های زمانی توضیح می‌دهد که چرا سرنخ بحث‌های استراتژیک در دالان­های زمان گم می­شود. این تصویر هم‌چنین برای سنجش مجدد معضلات دوره­بندی مفید است.
بنا بر این دوران انقلاب‌های اجتماعی قبل از هر چیز به دوره‌ای باز می‌گردد که با تناقضات بنیادین سرمایه مشخص می­گردد. چشم­انداز ما از گذار انقلابی به چنین تناقضات بنیادینی بر می­گردد و تحلیل­های خاص هر دورۀ تاریخی را نیز لحاظ  می­کند. هنگامی که مسالۀ قدرت به شکل واقعی مطرح می‌شود، این گذارها شتاب می‌گیرند و حاد می‌شوند.
3) رجوع به مفاهیم استراتژی انقلابی
استراتژی انقلابی چیست؟
مسالۀ محوری و مرکزی هر گونه استراتژی انقلابی هم­چنان تصرف قدرت سیاسی باقی می­ماند. اگر چه رویکرد ما در برخورد با مسالۀ استراتژیک، که با بررسی بحران‌های انقلابی مشخص می‌شد، صحیح بود اما اتحادیۀ کمونیستی تمایل داشت استراتژی را تنها به لحظۀ بحران انقلابی و حتی صرفا به الگوهای سیاسی-نظامی تصرف قدرت سیاسی تقلیل دهد. اتحادیه این مسیر را مشخصا از خلال بررسی مدل­های گوناگون نظیر اعتصاب عمومی انقلابی، جنگ طولانی مدت، جنگ چریکی و بحث بر سر مدل‌های چین، ویتنام و کوبا دنبال می­کرد. اگر چه کار کردن بر روی چنین مسائلی درست بود اما ما در اغلب موارد گرایش به تقلیل مباحث استراتژیک به بحث بر سر مدل‌ها داشتیم حال  آن­که مقولۀ استراتژی ابعاد گوناگونی را در رابطه با ایجاد سوژۀ انقلابی در بر می­گیرد. علاوه بر این، گرایش به مدل‌سازی ما را به اشتباهات دیگری به ویژه در آمریکای لاتین از طریق پذیرش تعمیم‌ مدل انقلاب کوبا توسط جریانات کاستروییست کشاند.
تروتسکی تعریف کلی‌تری از مسائل استراتژیک در نقد پیش‌نویس برنامۀ کنگرۀ ششم کمینترن ارائه می‌دهد:
”پیش از جنگ ما تنها در مورد تاکتیک­های حزب پرولتری صحبت می­کردیم و این مفاهیم دقیقا در تناظر با روش­های پارلمانتاریستی و اتحادیه­ای قرار می­گرفت که در آن دوران رواج داشت و از چارچوب مطالبات و وظایف فوری فراتر نمی‌رفت. تاکتیک‌ها به یک مسالۀ مشخص محدود می­شدند. این در حالی است که استراتژی انقلابی کلیت یک سیستم مرکب از فعالیت‌های گوناگون را پوشش می­دهد که در ارتباط با همدیگر قرار دارند و در صورت موفقیت و پیشروی می­بایست پرولتاریا را به قدرت برسانند.“
”یک سیستم مرکب از فعالیت­های گوناگون“ و ”فتح قدرت“، دو پایه­ای هستند که به استراتژی انقلابی شکل می­دهند. ما تاکنون به اندازۀ کافی در خصوص این دو بخش و به ویژه ارتباط آن­ها با همدیگر کار نکرده‌ایم.
ما می­باید هر دو سر زنجیر را محکم در دست بگیریم؛ از یک سو مدل­های مشخص شکل­گیری آگاهی ضدسرمایه­داری و آگاهی سوسیالیستی که از تجربیات کلیدی ما در مبارزۀ طبقاتی آغاز    می­کند و در سمت دیگر حرکت به سوی هدف نهایی و برنامه و استراتژی رسیدن به آن و شروع کردن از خودویژگی‌های انقلاب سوسیالیستی.
طبقات خلقی می­توانند موقعیت­هایی را تصرف نمایند، رفرم­های محدودی را تحمیل نمایند، بذرهای دموکراسی کارگری را در خاک دموکراسی بورژوایی برویانند؛ اما هیچ­کدام از این فتوحات بدون جایگزین ساختن قدرت بورژوازی با قدرت کارگران و اکثریت جامعه پابرجا نخواهند ماند. جایگاه محوری و استراتژیک بحران انقلابی در همین واقعیت ریشه دارد یعنی در جایی که گسست‌ها و شکاف‌هایی ایجاد می‌شوند که نیروها و فرایند شکل‌گیری آگاهی سوسیالیستی را به شکلی اساسی تغییر می‌دهند. برعکس انقلاب بورژوایی که بورژوازی قبل از انقلاب به طبقۀ مسلط تبدیل شده بود، پرولتاریا تنها پس از کسب قدرت می‌تواند به طبقۀ مسلط بدل شود.
لنین در دورۀ خود نخستین بار به چنین مسائلی اشاره می­کند. تعریف مشهور شرایط انقلابی برای نخستین بار در بیماری چپ‌روی کودکانه در کمونیسم ارائه شد: آن­ها که در بالا هستند، دیگر نتوانند حکومت کنند، پایینی­ها نخواهند به وضعیت‌ زیردست بودن ادامه دهند، اقشار یا طبقات میانه در کنار پایینی‌ها قرار گیرند و یک رهبری انقلابی برای رهبری فرایند وجود داشته باشد. او، تروتسکی و سایر رهبران کمینترن اضافه می­کنند که در کشورهای سرمایه­داری اروپا در مقایسه با روسیه، فتح قدرت بسیار دشوارتر و حفظ آن آسان‌تر است. منظور آن‌ها در اینجا، سطح توسعه‌یافته‌تر اقتصادی-اجتماعی این کشورها در مقایسه با روسیه است.
در همین راستا و به همین معناست که ارنست مندل در همان نوشته‌هایش در مورد سرمایه‌داری متاخر، بدون توسل به مدل­سازی سعی می­کند نوعی گونه‌شناسی از انقلاب‌های آینده ارائه دهد:
”انواع انقلاب­های سوسیالیستی آینده در کشورهای صنعتی ممکن است به بحران انقلابی اسپانیا در دهۀ 1930، فرانسه در سال­های 1936 و 1938، ایتالیا در سال­های 1948 و 70-1966 و بلژیک در سال‌های 61-1960 شباهت بیشتری داشته باشند تا بحران­های فروپاشی پس از جنگ جهانی اول.“
انقلاب­های آینده پیوندهای متقابل قاره­ای و بین‌المللی به مراتب قدرتمندتری خواهند داشت و ارتباط بین یک فرایند انقلابی که در سطح ملی آغاز می‌شود و انعکاس آن در محدودۀ بین‌المللی امروزه بسیار قوی­تر از گذشته است. در اروپا این جنبه خود را به شکل موضوعیت یافتن مساله استراتژی اروپایی یا دست کم یک برنامۀ اروپایی نشان خواهد داد. نهایتا انجام این وظیفه بر دوش ماست که آموزه­های انقلابی قرن گذشته را در خطوط عمدۀ استراتژی انقلابی نوین ادغام کنیم. در اغلب اوقات ما می­گوییم که برای وقوع انقلاب‌های ”اکثریت“ و ”آگاهانه“ تلاش می­کنیم. واژه ”اکثریت“ اشاره به فرایندهای انقلابی-دموکراتیک دارد و در نتیجه با وقوع تنش­های شدید میان آشفتگی انقلابی و مکانیزم­های تصمیم­گیری دموکراتیک همراه خواهد بود. کلمۀ ”آگاهانه“ که به تدارک گسست انقلابی از طریق یک سلسله مواجهات و تقابل­ها نیاز دارد یعنی جایی که توده‌های مردم از خلال تجربه‌های موردی به برتری راه­حل­های سوسیالیستی در مقایسه با تدابیر کاپیتالیستی پی خواهند برد.
ما هرگز در دام تصور انقلاب به مثابه یک روز بزرگ نخواهیم افتاد اما هم پیچیدگی فزایندۀ جوامع و هم آموزه‌های تجارب انقلابی می‌بایست ما را مجاب کند که هرگونه نشانه و بقایای مفاهیمی از این دست را کنار بگذاریم.
این انقلاب‌های اکثریت و آگاهانه هم‌چنین نتیجۀ سازماندهی مجدد جنبش کارگری خواهد بود. ما در این زمینه می­توانیم از شم سیاسی و قدرت پیش­بینی تروتسکی در جریان مباحثه‌ای با رهبران حزب کارگران سوسیالیست آمریکا راهنمایی بگیریم؛
تروتسکی سه شرط را برای شکل‌گیری جامعۀ نوین بر می‌شمارد:
1. این که نیروهای تولیدی به اندازۀ کافی رشد پیدا کرده و در تضاد با روابط تولید قرار داشته باشند
2. یک طبقۀ پیشرو که از لحاظ اجتماعی به اندازۀ کافی قدرتمند باشد.
3. آگاهی سیاسی.
ما با یک معضل دوگانه هم از جنبۀ عینی و هم از بعد ذهنی مواجه هستیم؛ با وجود رشد و گسترش پرولتاریا در ابعاد جهانی، ما با افزایش        تقسیم­بندی­های داخلی طبقۀ کارگر (بر حسب تکنیک، منزلت، جنسیت، ملیت و …) و سطوح گوناگون آگاهی در درون این طبقه مواجه هستیم که نه تنها از تحولات و انشقاقات درونی طبقه که از تحولات قرن گذشته، انقلاب‌ها و استالینیسم و … نیز تاثیر پذیرفته است.
معضلی که ما امروز با آن مواجه هستیم تنها ”بحران رهبری“ بدان­گونه که تروتسکی در برنامۀ انتقالی (1938) توصیف می­کند نیست بلکه یک بحران همه­جانبۀ رهبری، سازمان، آگاهی است و لزوم سازمان‌دهی مجدد و بازسازی جنبش کارگری در همین‌جا ریشه دارد.
در دهه‌های 1920 و 1930 جایگزینی یک رهبری رفرمیست، استالینیست یا سانتریست با یک رهبری انقلابی چندان غیر قابل تصور نبود چرا که تمام این جایگزینی‌ها در چارچوب فرهنگ‌های سیاسی مشابه صورت می­گرفت و در بستر شرایطی که با پویایی‌های انقلابی مشخص می‌شد.
شرایط ذهنی امروز قابل تقلیل به ساختن یک رهبری انقلابی و یا حتی یک حزب انقلابی نیست بلکه مسائلی نظیر تجربیات، سازمان‌دهی و آگاهی جنبش توده­ای را نیز در بر می­گیرد. امروز نیاز داریم که این واسطه­ها و تاکتیک­هایمان را برای پیشروی به سمت شکل­دهی به احزاب ضدسرمایه‌داری وسیع مورد بحث و بررسی قرار دهیم و در همان حال در هر کشور خودمان را در جبهۀ اتحاد و استقلال طبقاتی قرار دهیم تا بتوانیم در بهترین شرایط دست به ساختن رهبری انقلابی آینده بزنیم.
امروز بدون عزیمت کردن از نقطۀ صفر و با حرکت بر مبنای واقعیت کنونی جنبش کارگری لازم است تا فعالیت‌ها، سازماندهی­ها، پروژه‌های گذار انقلابی جامعه و … را بازسازی کنیم. اما همۀ این‌ها با اتکاء به مراجع استراتژیکی صورت خواهد گرفت که در بالا به آن‌ها اشاره کردیم.
4) رویکرد انتقالی
در تاریخ جنبش کارگری فرانسه نقطۀ ضعفی ناشی از تسلط دو جریان وجود دارد: الف) ژاکوبنیسم و اجبار دولت‌گرایانۀ آن و ب) استالینیسم و نفی خود-رهایی کارگران. اما در تاریخ اتحادیه کمونیستی انقلابی(LCR) از سال 1968 تا کنون نیز نقطۀ ضعفی به چشم می­خورد؛ نقطۀ ضعفی که ارنست مندل همواره ما را به خاطر آن سرزنش می­کرد و معطوف به رویکردی بود که بیش از حد و به ضرر فرایند تدارک، به لحظۀ بحران انقلابی توجه می‌نمود. از طریق طرح یک رویکرد انتقالی است که ما می‌بایست به پروبلماتیک استراتژیک خودمان سر و سامان مجدد بدهیم. 
این رویکرد انتقالی مطالبات فوری که از زوایۀ منطق کاپیتالیستی قابل پذیرش هستند را با مطالبات میان مدتی که با این منطق در تضاد هستند، ادغام می­کند. این رویکرد اشکال روزانۀ مبارزات را که از سوی بورژوازی قابل تحمل هستند با فعالیت‌های ضدسرمایه‌دارانه که از این قانونیت پا فراتر می‌گذارند، ترکیب می‌کند. این رویکرد جدایی و تفکیک بین برنامۀ حداقل و حداکثر را رد     می­کند. یک استراتژی انقلابی هم استراتژی به تحلیل بردن نیروی دشمن است و هم مواجهۀ مستقیم با آن. این استراتژی ادوار دفاعی و تهاجمی و فازهای عقب‌نشینی و حمله را بسته به مرحلۀ مبارزۀ طبقاتی در بر می‌گیرد.
تروتسکی پروبلماتیک انتقالی را این­گونه تعریف می‌کند:
لازم است توده­ها را در فرایند مبارزه     روزانه­شان یاری دهیم تا پلی بین مطالبات جاری آن‌ها و برنامۀ انقلاب سوسیالیستی بیابیم. این پل می­بایست از یک سیستم مطالبات انتقالی تشکیل شود که از شرایط موجود و آگاهی وسیع­ترین توده­های طبقۀ کارگر آغاز می­کند و آن را به شکل منظم و پیوسته به سوی یک و تنها یک هدف هدایت می­کند: تصرف قدرت توسط پرولتاریا.
هرکدام از این کلمات اهمیت خاص خود را دارند:
· ”مطالبات روزانه“ و ”فوری“ و ”سطح آگاهی کنونی و موجود“؛ نقطۀ شروع مطالبات فوری طبقات مردمی است.
· ”سیستم مطالبات انتقالی“؛ تروتسکی بر خصلت ترکیبی مطالبات تاکید می‌کند.
· ”تصرف قدرت سیاسی“؛ فرجام فرایند گسست انقلابی است.
هدف از فعالیت‌های توده­ای به طور کلی متحقق ساختن فوری مطالبات است. این مساله از آن روی اهمیت دارد که استراتژی انقلابی با مطالباتی پیوند می­یابد که در چارچوب نظم اقتصادی-اجتماعی سرمایه­داری قابل تحقق هستند اما برعکس موجد پویشی ضدسرمایه‌دارانه‌اند که زورآزمایی بین دو طبقۀ اصلی جامعۀ سرمایه‌داری یعنی بورژوازی و پرولتاریا تبدیل می­شود. اگر توده­ها به انباشت تجربیات حاصل از مبارزاتی دست یازند که بر مطالبات فوری و قابل تحقق در چارچوب نظام سرمایه‌داری محدود نمی‌شود، می‌توان آگاهی آن‌ها را در مسیری انقلابی رشد و ارتقاء داد. این آگاهی به علاوه از مطالباتی نشات می­گیرد که از خواسته‌های فوری آغاز می­شوند و به طرح مساله قدرت یا مالکیت منجر می‌شوند.
مثال‌های زیر برای توضیح این مطلب مفید هستند که چگونه می‌توان مطالباتی را پیش کشید که به مطالبات فوری توده‌ها پاسخ می­گوید و در عین حال منجر به میان کشیدن مسالۀ قدرت یا مالکیت می‌شوند:
· مسالۀ آب و گاز در مناطق مشخصی از آمریکای لاتین مانند بولیوی یا مسالۀ نفت در ونزوئلا، طرح مسائلی نظیر حاکمیت، مدیریت و کنترل مردمی را به دنبال دارد.
· مسالۀ اشغال زمین­ها در کشورهایی که اصلاحات ارضی یک موضوع محوری است. برای مثال برزیل مثال خوبی برای این مساله است. اشغال زمین­ها به طور کلی در ناسازگاری با سیستم سرمایه‌دارانه قرار ندارد اما در چارچوب اقتصاد جهانی‌شده، بدون تردید مسائلی از این دست، کانون‌ها و نقاطی برای بر هم زدن تعادل سیستم و گسست از آن هستند.
· اشغال کارخانه‌هایی که توسط مالکین آن‌ها به ورشکستگی کشانده شده‌اند و ادارۀ آن‌ها توسط کارگران؛ این تجربیات، موردی هستند و به این واقعیت اشاره دارند که نوع دیگری از ادارۀ اقتصاد با مدیریت اجتماعی کارگران امکان­پذیر است. آزمون­هایی از این دست با تجربیات استثنایی حاصل از عروج یک جنبش توده­ای در ارتباط هستند. در این مورد با مثال‌هایی نظیر کارخانه‌های تعطیل شده یا مصادره شده در ونزوئلا مواجه هستیم که تحت مدیریت مشترک کارگران و نمایندگان دولت قرار دارند. تجاربی نظیر اشغال، کنترل، مدیریت مشترک و در شرایط خاص، خودگردانی، جلوه‌هایی از شرایط پیشا انقلابی در آرژانتین در سال­های 2-2001 بودند. همین مساله به نحوی محدودتر در قالب تجربیاتی مشخص از کنترل و مدیریت در ایتالیا و فرانسۀ دهۀ 1970 بروز یافت که در تحرکات اعتراضی کارخانجات نستله و صنعت کفش در ایتالیا ریشه داشت.
· آن گام انتقالی که ما باید برداریم، در یک رشته مطالبات متبلور می­شود که در چارچوب برنامه­ای حاوی اولویت­های فوری دموکراتیک و اجتماعی ارائه می­گردد؛  ملاک­هایی فوری، جدی و واقعی که هم‌چنین توزیع مجدد ثروت و برنامه‌ای برای سازماندهی مجدد اقتصاد -در جهت برآوردن مطالبات اجتماعی و نه نیازهای اقتصاد سرمایه‌داری- را هدف گرفته باشد.
· مسالۀ ممنوعیت اخراج که کلیۀ مطالباتی را در بر می‌گیرد که خواستار تغییر قانون برای پاسخگو نمودن قدرت و تحدید حقوق انحصاری کارفرمایان هستند، یکی از مطالبات انتقالی اساسی است. این مطالبه از محکومیت یک اخراج ساده شروع می‌شود و به شکل­گیری این ایده منتهی می­شود که حمله به حقوق مالکیت سرمایه­داری برای متحقق ساختن مطالبات الزامی است.
· مخالفت با خصوصی­سازی از یک سو به این معناست که تمام بخش­هایی که توسط جناح‌های راست و چپ سرمایه‌داری مشمول خصوصی­سازی شده­اند، به بخش عمومی بازگردانده شود و از سویی دیگر به معنای سازماندهی مالکیت عمومی بخش­های کلیدی اقتصاد است.
· این رویکرد باید به تمام اروپا تسری یابد. نقطۀ آغاز این مطالبات ایستادن در مقابل جریان ضدرفرم لیبرال و ملاک­ها و معیارهایش است. پیگیری این مطالبات به معنای مواجهه با طبقات مسلط و سیستم سرمایه­داری می­باشد. پیوندی ارگانیک ما بین ضدلیبرالیسم و ضدسرمایه­داری وجود دارد. اگر شما ضدلیبرالیسم را از  ضدسرمایه­داری جدا کنید، حتی گسترۀ مطالبات ضدلیبرالیستی را محدود می­کنید. این نتیجۀ ناگزیر برنامه‌هایی است که تنها رشد ”مالی شدن“ یا ”کالایی شدن“ را زیر سوال می‌برند بدون این‌که منطق همه‌جانبۀ مناسبات اجتماعی سرمایه­داری را به چالش بکشند. برای یک ضدلیبرال پیگیر بودن، می­بایست مناسبات مالکیت سرمایه­داری را زیر سوال برد و مسالۀ مالکیت عمومی و اجتماعی را پیش کشید. این رویکرد باید حول یک سری مطالبات به شکل مشخص و انضمامی دربیاید و به عنوان نقاط کلیدی فی­المثل در یک کمپین انتخاباتی در نظر گرفته شوند.
· روندی که طرح مطالبات انتقالی به آن دامن می­زند از این قرار است: انباشت تجربیات اجتماعی که تعادل سیستم را بر هم می‌زند و به سامان اجتماعی-اقتصادی دیگری اشاره می­کند و از این منظر، نشان­دهندۀ ظرفیت‌های اجتماعی و اقتصادی طبقۀ کارگر است. گرامشی با این مساله از طریق مفهوم ”هژمونی سیاسی-اخلاقی“ مواجه می­شود. طبقۀ فرودست می­بایست قبل از تصرف قدرت، مواضعی را در جامعه اشغال کند. البته این در مورد شرایط عادی صادق است که نظم آلترناتیو در حد یک تبلیغ باقی می‌ماند و تجربیات، گسترۀ اندکی دارند. اما در شرایط غلیان اجتماعی، این ضرورت به مثابه بخشی از یک مرحلۀ تدارک مطرح می­گردد که می­بایست درآمدی برای فتح قدرت سیاسی باشد.
5) جبهۀ متحد
سیاست جبهۀ متحد دو جنبه را شامل می­شود: استراتژیک و تاکتیکی.
استراتژیک از این رو که اگر انقلاب فرایندی حول محور اکثریت جامعه است و ”رهایی کارگران امر خود کارگران است“، طبقات خلقی می­بایست بر تمایزات و تقسیم‌بندی‌های درونی خود غلبه کنند. تمایزات اجتماعی ریشه در جایگاه خاص در فرایند تولید و به طور کلی در زندگی اجتماعی دارد اما انشقاقات سیاسی علاوه بر این عوامل به تاریخ جنبش کارگری و به شکل­گیری جریانات و سازمان‌های مرتبط با آن هم ربط پیدا می­کند. وحدت سیاسی و اجتماعی آنان یکی از شرایط گذار انقلابی است.
تروتسکی در این قسمت از رسالۀ ”انقلاب آلمان و بوروکراسی استالینیستی“ (1932) در مورد شرایط آلمان می‌نویسد:
پرولتاریا از خلال مبارزۀ طبقاتی و نه از طریق رویکرد مدرسی (اسکولاستیک) است که به بیداری طبقاتی دست می­یابد. مبارزه­ای که به وقفه دچار نمی­شود. برای نبرد، پرولتاریا به وحدت صفوف خود نیازمند است. لزوم وحدت چه در مورد مبارزات اقتصادی، مبارزاتی که در چارچوب منفعتی مشخص محدود است، و چه در رابطه با مبارزات سیاسی در سطح ملی مانند مبارزه بر علیه فاشیسم صادق است. در نتیجه تاکتیک جبهۀ متحد، امری اتفاقی و یا تصنعی و یا مانوری ماهرانه نیست. این تاکتیک کاملا و کلا از شرایط رشد عینی پرولتاریا ناشی می‌شود.
بنابراین جبهۀ متحد به این هدف استراتژیک پاسخ می­دهد: متحد ساختن پرولتاریا -طبقۀ کارگر در معنای وسیع کلمه؛ آنانی که مجبور به فروش نیروی کار خود هستند؛ در جریان یک فرایند انقلابی در جهت تبدیل از یک طبقۀ تحت سلطه به طبقۀ مسلط جامعه. برای تضمین این روند، این جنبش باید شرایط ”استقلال طبقاتی“ کارگران از بورژوازی را با هدف خود-رهایی، خود-سازماندهی طبقات خلقی و تامین شرایط اصلی گذار جامعه فراهم سازد. بدین ترتیب زمانی که محتوا و شکل مبارزۀ طبقاتی در هر مرحله روشن می­گردد، بسط وحدت کارگران و سازمان­های آنان یکی از ویژگی‌های ثابت سیاست انقلابیون است.
اما جبهۀ متحد در عین حال یک تاکتیک سیاسی است که اهداف کلی سیاست­های انقلابی مرتبط می­شود. یادمان باشد که سیاست انقلابی قابل تقلیل به تاکتیک جبهۀ متحد نیست. جنبه­های بسیارِ دیگری هستند که در ارتباط با مبارزۀ سیاسی قرار می­گیرند. تعیین اهداف، تعیین حدود و مرزهای بین سازمان‌ها و جریانات، سازمان­دهی و … نیز حلقه‌های دیگر فعالیت انقلابیون را تشکیل می‌دهد.
بر این اساس تاکتیک­ها هم­چنان در چارچوب استراتژی انقلابی محصور می‌مانند:
مسالۀ تاریخی این نیست که چگونه به شکل مکانیکی تمام سازمان‌ها را که از مراحل مختلف مبارزۀ طبقاتی باقی مانده‌اند، متحد کنیم بلکه این است که چگونه می‌توان پرولتاریا را در مبارزه و برای مبارزه متحد سازیم. این­ها مسائلی یکسره متفاوت و حتی در بعضی اوقات متضاد هستند. (تروتسکی، چگونه فاشیزم را شکست دهیم؟)
اشکال و محتوای جبهۀ متحد به ویژه در یک شرایط بحرانی می‌تواند به طور ناگهانی تغییر کند.
تروتسکی مسالۀ محتوایی جبهۀ متحد را به این شکل توضیح می‌دهد:
کمپین جبهۀ متحد باید بر اساس یک برنامۀ انتقالی استوار شود. یا به عبارت دیگر سیستمی متشکل از مطالبات انتقالی -با دولت کارگران و دهقانان- که می­بایست گذار به سمت سوسیالیسم را تضمین کند.
در هر صورت به برنامه نباید به عنوان یک پیش شرط برای وحدت نگریست. اما این برنامه می‌بایست به عنوان سپری در مقابل انحراف وحدت به خاطر خود وحدت و یا وحدت بدون محتوا عمل کند.
در سیاست متحد ساختن کارگران برای نبرد، تضاد با رفرمیست‌ها می­تواند به نقطۀ گسست از آن­ها برسد.
اگر رفرمیست‌ها بخواهند در مبارزه خراب‌کاری کنند یا آرایش توده‌ها را به هم بریزند، ما این حق را برای خود محفوظ می­دانیم که کار را تا به آخر بدون نیمه-متحدین موقت­مان و به عنوان یک سازمان مستقل به انجام برسانیم… در حقیقت این توده‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند. در لحظه‌ای که توده‌ها آغاز به جدایی از رهبری رفرمیست بنمایند، توافقات اعتبار خود را از دست می‌دهند. ادامۀ خط مشی قبلی به معنای نفهمیدن دیالکتیک مبارزۀ انقلابی و تبدیل جبهۀ متحد از یک تخته پرش به یک مانع است. برای مارکسیست‌ها جبهۀ متحد یکی از شیوه­های مبارزۀ طبقاتی است. این روش در برخی شرایط کاملا غیر قابل استفاده خواهد بود. این احمقانه است که با رفرمیست‌ها بر سر انجام انقلاب سوسیالیستی به توافق برسیم! (تروتسکی، چگونه فاشیسم را شکست دهیم؟)
در حقیقت همان‌گونه که دانیل بن‌سعید توضیح می­دهد، جبهۀ متحد همواره یک جنبۀ تاکتیکی دارد. سازمان‌های رفرمیست به خاطر سردرگمی، ناپیگیری و یا بی‌ارادگی رفرمیست نیستند. آن­ها تبلور منافع اجتماعی و مادی مشخصی هستند. به همین خاطر رهبران رفرمیست می­توانند متحدین سیاسی-تاکتیکی برای همکاری در امر وحدت بخشیدن به طبقه‌باشند اما در چشم­اندازی استراتژیک دشمنان بالفعل هستند. بر این اساس هدف از تشکیل جبهۀ متحد، فراهم آوردن شرایطی است که گسست از این رهبران در لحظۀ تصمیمات قاطع، با بهترین تعادل ممکن نیروها و با جدا کردن وسیع­ترین اقشار توده­ها از آن امکان­پذیر باشد. (دانیل بن‌سعید، بحران و استراتژی، 1986)
شرایط دست یازیدن به چنین عملی هم‌چنین به تعادل اجتماعی و سیاسی نیروها و به ویژه روابط نیروها در درون جنبش‌کارگری مرتبط است. به علاوه مسالۀ دیگری نیز وجود دارد که تروتسکی در سال 1933 در بحث با کمونیست‌های فرانسوی مطرح می‌کند:
اگر حزب کمونیست اقلیت کم­اهمیتی را نمایندگی کند، این رویکرد با توجه به جبهۀ طبقاتی از اهمیت قاطعی برخوردار نیست. مسالۀ جبهۀ متحد هنگامی که حزب کمونیست تنها نیروی سیاسی موجود را نمایندگی می­کند (مانند مورد بلغارستان)، مطرح نیست. اما در جایی که حزب کمونیست به عنوان یک نیروی فاقد برتری سیاسی قاطع حضور دارد و مثلا یک چهارم یا یک سوم پیشتازان پرولتاریا را نمایندگی می­کند، مسالۀ جبهۀ متحد با تمام اهمیت آن مطرح می‌شود.

در روزگار کنونی یعنی در سال 2006، مسالۀ جبهۀ متحد در کشوری مانند فرانسه، محوری است اما در موقعیتی مشابه پیش از سال 1968 یا پس از آن (با توجه به دگردیسی لیبرال-سوسیالیستی جنبش کارگری، بحران جنبش کمونیستی و فضاهای جدید برای یک حزب ضد-سرمایه‌داری) قرار ندارد.

6) اعتصاب عمومی
اعتصاب عمومی به مثابه فرضیه­ای برای سرنگونی سرمایه­داری از اواخر قرن نوزدهم پدید آمد و در وهلۀ اول بمثابه جلوه‌ای از فوران انرژی طبقۀ کارگر از سوی آنارشیست‌ها به عنوان موضعی در مقابل تاکتیک قدیمی و آزموده شده سوسیال دموکراسی یعنی فتح تدریجی مواضع پارلمانی مطرح شد. برای آنارشیست‌ها این مساله به عنوان مساله‌ای در راستای به میدان کشیدن جنبش توده­ای فرا-پارلمانی در تقابل با تاکتیک پارلمانی سوسیال دموکراسی موضوعیت می‌یافت.
سپس رزا لوکزامبورگ چشم­انداز اعتصاب عمومی را برای فرا رفتن از محاسبات آنارشیست­ها و سوسیالیست­ها و تلاش در جهت ایجاد پیوند بین پویایی اعتصاب عمومی و راه­حل­های سیاسی برگزید:
انقلاب روسیه نشان داد که اعتصاب توده‌ای اختراع هوشمندانه­ای برای نیرو بخشیدن به مبارزات کارگری نیست بلکه مسیر جنبش توده‌ای پرولتری و شکل نبرد پرولتاریا در هنگامۀ انقلاب است.
از آن زمان فرضیۀ استراتژیک اعتصاب توده‌ای فعال -یا به تعبیر رفقای اسپانیایی ما در دهۀ 1970، ”اعتصاب توده‌ای انقلابی“، بمثابه محتمل­ترین حالت خیزش توده‌ها بر ضد نظم موجود باقی ماند.
امروزه رابطۀ بین طبقات در اروپا، بروز چنین اعتصاباتی را در دستور کار قرار نمی‌دهد. اما آیا این شرایط ویژۀ تاریخی، این فرضیۀ استراتژیک را زیر سوال می‌برد؟ هنگامی که جنبش­های توده­ای وارد عمل می­شوند و  مسیرهایی را در موقعیت­های پیشا انقلابی در آمریکای لاتین در پیش می­گیرند که روح تازه­ای در کالبد مفاهیم استراتژیک سنتی می‌دمد، صحت هیچ‌کدام از نظرگاه‌هایی که نقش استراتژیک اعتصابات عمومی و تظاهرات توده‌ای را زیر سوال می‌برند، تایید نمی‌شود.
اعتصاب توده‌ای ابعاد چندگانه­ای دارد؛ اعتصاب توده­ای، ”روز بزرگ نبرد نهایی“ نیست بلکه چارچوبی برای جنبش سیاسی طبقۀ کارگر است که تجلی مستقل آن را امکان­پذیر می­سازد. اعتصاب توده­ای سازمان­های خاص خود را دارد؛ مانند کمیته­های اعتصاب یا کمیتۀ مرکزی اعتصاب. اعتصاب توده‌ای کارآمدی خاص خودش را در مواجهه با حکومت دارد: فلج ساختن کامل اقتصاد و امور استراتژیکی نظیر حمل و نقل و ارتباطات. اعتصاب توده­ای چارچوبی برای سازماندهی مجدد تولید فراهم می­آورد. در کشورهای مرکزی سرمایه‌داری که ساخت اجتماعی کارگری قدرتمندی دارند، اعتصاب توده­ای شکل دخالت مستقیم طبقۀ کارگر است.
اما تدارک این اعتصاب توده‌ای از خلال دخالت‌های روزمره، ارائه برنامه­های عملی برای هماهنگی، تمرکز بخشیدن به مبارزات، از طریق ترویج و تهییج (پروپاگاند و آژیتاسیون) برای ایجاد شرایط به راه افتادن جنبش‌های عمومی طبقۀ کارگر میسر است. ما می‌توانیم مسالۀ موفقیت تظاهرات توده‌ای بزرگ که کشور را به تعطیلی می­کشاند و مسالۀ لزوم حاضر بودن در هر بزنگاه برای یافتن اشکالی از مبارزه که راه را بر جریان یافتن جنبش توده‌ای می­گشاید و رادیکال و موثر بودن آن را در فلج کردن دولت بورژوایی تضمین می­کند، را به عوامل فوق اضافه یا با آن­ها ترکیب کنیم. غلیان­ها و تجربیات شرایط پیشا انقلابی در آمریکای لاتین در سال­های اخیر، مسالۀ اهمیت تقابل­های عظیم و گستردۀ طبقات، اعتصابات عمومی و تظاهرات توده‌ای و از جمله انواع انقلابی آن را به ما یادآوری می­کند.
و نهایتا این که اعتصاب توده‌ای به خودی خود و به شکل اتوماتیک قادر به حل مسالۀ فتح قدرت نیست. همان‌گونه که لنین اشاره می­کند، اعتصاب توده‌ای، تنها، مسالۀ قدرت را طرح می­کند؛ آن را حل نمی‌کند. به همین خاطر لازم است که با دیگر-اشکال سازماندهی و چشم­انداز کسب قدرت دولتی همراه شود.
7) خود-سازماندهی
در بازسازی پراتیک خود-رهایی، خود-سازماندهی هم نقشی استراتژیک ایفا می­کند. چنین ساختارهایی می‌توانند در جریان مبارزه یا اعتصاب به شکل کمیته­های مبارزه یا اعتصاب که توسط مجامع عمومی برگزیده می­شوند، ظاهر گردند. چنین اشکال سازمانی­ای در تمامی ادوار پیشا انقلابی یا انقلابی به نحوی از انحاء شکل می‌گیرند. این اشکال به طور کلی بر مبنای مسائل مشخص و یا در شرایطی تشکیل می­شوند که مردم در تلاش‌اند که ابزار جدیدی برای برخورد با مسالۀ سازماندهی زندگی خودشان در محل‌های کار و زندگی‌شان ابداع کنند. به همین خاطر اسامی این اشکال سازمانی، بسته به زمان و مکان شکل­گیری­شان، متفاوت بوده است. سوویت­ها و کمیته­های کارخانه در روسیه، کمیسیون­های داخلی در اسپانیا، شوراها در انقلاب ایران، انتخاب نمایندگان کارخانه‌ها در آلمان، کمیته­ها و میلیشیاها در اسپانیا، کمیسیون‌های کارگری در بریتانیا، JAP یا شوراهای تامین غذا، یگان­های ویژۀ عمومی و جوخه­های صنعتی (شاخه‌های محلی اتحادیۀ کارگری CUT) در شیلی و … این اشکال هم‌چنین می­تواند در بطن نهادهای قانونی بورژوایی و در چارچوب نهادهای موجود شکل بگیرند. خلاصه کنیم: خود-سازماندهی می­تواند اشکال متفاوت و متنوعی را به خود بگیرد و انقلابیون، این یا آن شکل را، به عنوان الگوی ثابت و لایتغیر در این زمینه، در نظر نمی­گیرند. آن­چه اهمیت اساسی دارد، متجلی ساختن وحدت دموکراتیک و پویایی جنبش توده­ای به منظور رسیدن به یک هدف است: خلق مستقیم‌ترین مکانیزم‌های نمایندگی جنبش توده‌ای.
در آغاز تضادها، این پویایی می‌تواند به شکل جبهۀ متحد سازمان‌های کارگری و یا هر شکل ترکیبی و ائتلافی دیگری بروز پیدا کند اما در گرماگرم نبرد به سازمان‌هایی نیاز است که به دقیق‌ترین شکل واقعیت جنبش توده‌ای را نمایندگی کند. از این منظر، اگر چه طرفداری آندره نین رهبر پوم         (POUM) از تشکیل اتحاد کارگری در اسپانیا در سال‌های 36-1934، موضع درستی بود اما تلاشش برای جایگزین ساختن وحدت صوری سازمان­ها به جای میلیشیاها و کمیته‌ها یعنی محصولات خیزش 1936 نادرست بود چرا که این، به معنای جابجا کردن روابط نیروها بود: پیشرفته­ترین سازماندهی مانند CNT، چپ سوسیالیستی، پوم و …     عقب­نشینی می­کردند تا در موقعیتی قرار بگیرند که توسط رهبری حزب کمونیست اسپانیا(استالینیست)، حزب سوسیالیست و بورژوازی جمهوری­خواه محاصره شده بود. این گامی رو به عقب بود.
ما باید از هر گونه شکل­گرایی (فرمالیسم) اجتناب کنیم. رشد ناگهانی و اشکال گوناگون خود-سازماندهی مسائلی هستند که ما باید در شرایط عروج توده­ای با آن­ها مواجه شویم. در آرژانتین مشکلی اساسی بین پیکوته‌روها و کمیته­ها یا مجامع محلات وجود داشت و هم‌چنین بین اتحادیه­های کارگری و پیکوته‌روها. علاوه بر این، تقسیم‌بندی احزاب نیز باعث ایجاد شکاف و انشقاق در خود-سازماندهی می­شود و هر حزبی جنبش توده‌ای خودش را دارد. این مساله امروز ] 2006 [ در بولیوی به یک مشکل اساسی تبدیل شده است و در ابعادی محدودتر در تحرکات اجتماعی مشخصی در اروپا. مسائل مربوط به تمرکز نیز در پیوند با مسائل اتحاد مطرح می‌شود. هنگامی که شکاف و پراکندگی و چند دستگی اجتماعی وجود دارد، نمی‌توان از تمرکز صحبت کرد. جنبۀ مشترک این تجارب، خصلت انفجاری آن‌ها در بعد اجتماعی است و در عین حال کمبود آگاهی در رابطه با نیاز به گذار رادیکال جامعه که طبیعتا نتایجی در رابطه با سازمان یا رهبری نیز در پی دارد.
آیا این اشکال ]خود-سازماندهی[ ظرفیت و توانایی کسب قدرت و سازماندهی مجدد جامعه را دارند؟ ما این طور فکر نمی‌کنیم.
مارکسیست­های اتریشی قبلا با تنزل دادن آن­ها به ساختارهای اجتماعی-اقتصادی (اشکال خود-سازماندهی)، اعتقاد داشتند که در نهایت باید قدرت به مجمع ملی پارلمانی ]بمثابه یک نهاد سیاسی[ واگذار شود.
برخی از دیدگاه تروتسکی در این زمینه پیروی می‌کنند که:
اشکال خود-سازماندهی می‌بایست جایگاه خود را بدون نهادینه‌شدن و به طور ویژه بدون در دست گرفتن قدرت به دست بیاورند.
محدودیت‌های موقعیت انقلابی و ضعف سازمانی و رهبری، تداوم قدرت خود-سازمان یافته را به مدت طولانی (به غیر از مورد روسیه با محدودیت‌هایی که به آن واقف هستیم) امکان‌پذیر نمی‌سازد. اما در تمامی جنبش­های توده­ای و بحران­های انقلابی، گرایشی در جنبش­های اجتماعی به ایجاد اشکال اولیۀ خود-رهایی وجود دارد. همین گرایش، موجب ایجاد شرایط و بسترهایی برای شکل‌گیری ساختارهای جدید نمایندگی جنبش خلقی      می­گردد. بدون این که در دام هر گونه درک خطی از توسعه جنبش توده­ای بیافتیم، این ساختارها می­توانند در شکل مجامع عمومی، کمیته­های محلی و … در مراحل بعدی شوراهای کارگری و عمومی جلوه­گر شوند. وظایف ما در این راستا عبارتند از سنجش امکانات برای ایجاد ساختارهای جدید یا خود-سازماندهی در هر فرصت، شکل‌دادن به آن‌ها، تمرکز بخشیدن به آن‌ها به عنوان اشکال نمایندگی مردم و برتری بخشیدن به سازمان­های شهروندان در محلات و کارخانه­ها. در این­جا گرایشی برای ایجاد هماهنگی بین پروژۀ ما برای خود-مدیریتی سوسیالیستی و اهمیت دادن به سوسیالیسم از پایین وجود دارد.
8– قدرت دوگانه
جدیدترین تجارب موقعیت‌های بحرانی سیاسی و اجتماعی پیشا انقلابی همواره مسالۀ قدرت دوگانه را به شکلی خاص مطرح می­کنند. این مساله از اشکال جدید نمایندگی خلقی ناشی می­شود که سازماندهی جنبش توده‌ای را با با بحران نهادهای موجود در هم می­آمیزد و می­تواند فرایندهای انتخاباتی را برای خود تعریف نماید. مثل مورد ونزوئلا که انتخابات مجلس موسسان تحت فشار شدید توده­ها احتمالا در آگوست آینده برگزار خواهد شد. هنگامی که فرایند انقلابی عمق می‌یابد، ساختارهای جدید و مردمی نمایندگی و مشروعیت‌های جدید در مقابل دستگاه قدیمی دولت مرکزی شکل می‌گیرند. کمیته‌ها و هم‌چنین ساختارهای محلی و عمومی شهرداری‌های سرخ یا نوعی مناطق آزادشده.  فرایند تقابل و دوگانگی قدرت‌ها به رشدی دست می­یابد که به نوبۀ خود باعث ایجاد بحران و شکاف در ساختار نهادهای موجود می‌گردد؛ پوستۀ قدیمی به زهدانی برای خلق قدرت‌های نوین بدل می­گردد. تجربۀ کمون پاریس یکی از این موارد است که در جریان آن کمون قدیم به واسطۀ غلیان اجتماعی‌ای که آن را به صورت ارگان قدرت مردمی درآورد، جان تازه‌ای گرفت. هم‌چنین در شیلی در سال 1973 با پدید آمدن JAPها و یگان­های صنعتی (ارگان هماهنگی اتحادیه­های کارگری در مناطق جغرافیایی) شاهد آغاز فرایند شکل­گیری قدرت دوگانه بودیم که از ایجاد ساختارهایی توسط مقامات یا کنفدراسیون اتحادیه­های کارگری آغاز شد. پس از آن مسالۀ مهم­تری مطرح گردید: ساختارهای نوین که در سازماندهی مبارزه بیشترین تاثیر را داشتند، می­بایست کارآمدی خود را در حل مشکلات روزانه نیز اثبات کنند و خود را به مثابه نهادهایی دموکراتیک‌تر در معرض دید و تجربۀ عمومی قرار دهند؛ به عبارت دیگر برتری و تفوق خود را به منصۀ ظهور برسانند.
در این­جا بود که مسالۀ مواجهه با دولت نیز مطرح شد. به شکل کلی می­توان گفت که این فرایند در تقابل با حقوق مالکیت و بر علیه نهادهای دولت بورژوایی به راه افتاد و یا به تعبیر کنوانسیون 1973، حق حیات بر حق مالکیت تفوق پیدا کرد. دموکراسی نهادهای نوین که مطالبات مردمی را در مجامع کارخانه­ها و یا محلات نمایندگی می‌کرد، بر نهادهای قدیمی برتری یافت. در این لحظه تضاد و منازعه بین نهادهای قدیم و جدید آشکار گردید. نهادهای جدید هم‌چنین بر ایجاد شکاف در نهادهای بورژوایی تاثیر می­گذاشت. مطالبات دموکراتیک در وهلۀ اول می­بایست در قالب نهادهای پارلمانی یا مدنی قدیمی مطرح شود اما تنها به عنوان مقدمه و پیش درآمد، چرا که برای حل مسالۀ دوگانگی قدرت، جنبش توده­ای باید اشکال مستقیم تشکل­یابی و سازماندهی خود را ایجاد کند.
تجربۀ کمون پاریس، مارکس را با مسالۀ دولت درگیر ساخت اما این بار نه موضوع انتقال و گذار که مسالۀ نابودی و خرد کردن آن مطرح شده بود.
درس­های تمامی تجارب انقلابی چه سوسیالیستی و چه ناسیونالیسم انقلابی، نیاز به نابود ساختن دستگاه سرکوب طبقات مسلط را تایید می­کند و منظور ما از این واژه، هستۀ سخت دولت یعنی پلیس، ارتش، قوۀ قضاییه، دستگاه بوروکراسی مرکزی و … است؛ حتی اگر این دستگاه‌ها تحت فشار رویدادهای انقلابی منشعب و تضعیف شده باشند. (مثلا از طریق کمیته‌ها یا شوراهای سربازان یا اتحادیۀ کارکنان قضایی)
تاریخ نشان می‌دهد که این روندها قدرت مقابله و سرکوب طبقات مسلط را تضعیف می­کند. نیروهای اصلی جامعه با هم مواجه می‌شوند، درگیر می‌شوند و همدیگر را در لحظات سرنوشت‌ساز-استراتژیک چندپاره می­کنند. این لحظات، لحظات بحران انقلابی است که در آن مواجهه بین طبقات مختلف روی می‌دهد. زمانی که شرایط زیر و رو می‌شود و نیروی جنبش‌های از پایین در تقابل با دستگاه‌های دولتی متمرکز می­شوند. مسالۀ قدرت به میدان تنازعات بدل می­شود و مسالۀ دوگانگی قدرت می‌بایست پاسخی از این یا آن اردوگاه دریافت کند. اگر چه تدارک انقلاب، همان­گونه که مندل      می‌­گوید، ممکن است ماه­ها و یا حتی سال­ها به طول بیانجامد اما لحظات مواجهه نهایی از بیشترین اهمیت در این رابطه برخوردارند.
هدف، دفاع از فرایند انقلابی است. ما پوچیست نیستیم و معتقدیم که رهایی کارگران تنها به دست خود کارگران میسر است، اما در عین حال از ساده‌لوحی نیز به دوریم. این دفاع، عمل و فعالیت نظامی را طلب می­کند البته بدون آن که چهره‌ای تجاوزگر و پرخاش‌جو از ما به نمایش بگذارد. لئون تروتسکی در عباراتی درخشان از تاریخ انقلاب روسیه، توضیح می‌دهد که چگونه کمیتۀ انقلابی نظامی شورای پتروگراد (MRC) در عین این که ابتکار عمل برای کسب قدرت را در دست گرفت، همواره مراقب بود که موضعی تدافعی اتخاذ کند چرا که لازم بود از پتروگراد در مقابل سربازان کورنیلوف دفاع شود.
بدین سان تاریخ قرن بیستم و برخی انقلاب‌ها به ما می­آموزد که می­بایست همواره اهمیت فرایندهای تدارکاتی را به یاد داشته باشیم. اما این را نیز به خاطر بسپاریم که ویژگی تعیین­کنندۀ بحران انقلابی، لحظه یا لحظاتی است که همه چیز به اوج خود می‌رسد؛ ساعات تعیین­کننده‌ای که سرنوشت تاریخ را برای چند دهه مشخص می‌کند.
مسالۀ کلیدی هم‌چنان فتح قدرت سیاسی باقی می­ماند. نخستین خود-ویژگی انقلاب پرولتری این است که کارگران بدون تغییر کل ساختار اجتماعی و سیاسی، قادر به برقراری مناسبات نوین اجتماعی و فتح بادوام مواضع جدید نخواهند بود. ضد-قدرت‌ها به کار می­آیند، مبارزه برای اصلاحات حیاتی است، تجربیات جزیی کنترل، خودگردانی در محل‌های کار یا محلات تعیین‌کننده است اما نه به آن اندازه که فرایند دگرگونی مناسبات اجتماعی را آغاز کند. ما باید قدرت سیاسی را تصرف کنیم.
از این زاویه است که ما با جان هالووی و تمام جریانات جنبش عدالت‌طلب بین‌المللی که از تغییر جهان بدون تصرف قدرت حمایت می‌کنند، به مجادله بر می­خیزیم. در این­جا ما بیشتر با شخص هالووی طرف هستیم چرا که به نظر می­رسد که موضع زاپاتیست‌ها در مورد این موضوع تغییر پیدا کرده است و دیگر با تقدس بخشیدن به ضد-قدرت­ها بر این مطلب پافشاری نمی­کنند که مبارزاتشان نباید نتایج سیاسی داشته باشد.
علاوه بر این، آن‌­ها عملا قدرت را در مناطق تحت کنترل‌شان در چیاپاس به دست گرفته­اند. تجارب انقلاب در آمریکای لاتین از یک سو نیاز به پیش بردن جنبش از پایین را نشان می­دهد و از سوی دیگر اهمیت حیاتی حرکت از بالا را نیز خاطر نشان می­سازد. نقش مثبت و در عین حال محدودیت‌های شخصی مانند چاوز اهمیت ساختن یک آلترناتیو سیاسی همه­جانبه را نشان می­دهد. سیاست‌های سوسیال-لیبرالیستی فردی مانند لولا فراخوانی است به ایجاد یک آلترناتیو سیاسی شامل نوع انتخاباتی آن که به سمت گسست از امپریالیسم و بازارهای مالی جهت­گیری می­کند. ضد-قدرت‌ها به همراه جنبش‌های اجتماعی برای سامان دادن به یک بدیل مخالف برای سرمایه‌داری لیبرال کافی نیستند.
البته در تاریخ مبارزات اجتماعی بسیاری از رفرم‌ها، حقوق جدید و دستاوردهای اجتماعی در زیر فشار روابط نیروها و تحرکات اجتماعی بدون تصرف قدرت به دست آمده‌اند. این درست است. انقلابیون طرفدار تمام رفرم­هایی هستند که شرایط کار و زندگی تودۀ مردم را بهبود می­بخشند. آن­ها در تمام تجربیاتی که باعث کاهش تباهی­های سلطۀ سرمایه­داری می‌گردد، حضور به هم می‌رسانند. این جنبش‌ها حیاتی‌اند اما نه برای تثبیت دستاوردهایی که در طولانی مدت به دست آمده‌اند، کافی هستند و نه برای تغییر بنیادین منطق جامعه و جایگزین ساختن منطق سود با منطق نیازهای اجتماعی؛ چرا که طبقات حاکم این دستاوردها را با یک دست می‌دهند و با دست دیگر پس می­گیرند. 
در فرایند ساختن یک آلترناتیو، این تجارب ضروری و حیاتی هستند اما انباشت آن‌ها نمی­تواند برای سرنگون ساختن منطق بنیادین جامعه کافی باشد چرا که آن‌ها با سد قدرت دولتی و مرکزی مواجه مواجه خواهند شد.
برای جلوگیری از ایجاد دگرگونی­های اساسی در جامعه، طبقات حاکم از یک مکانیزم دو لبه استفاده می‌کند: دولت و مالکیت سرمایه­داری. در جنگ عراق تلاش‌هایی صورت گرفت تا در این‌جا و آن­جا مکانیزم‌های دولتی یا فرا دولتی سازماندهی شود و همین، اهمیت مسالۀ دولت را نشان می‌دهد. دولت در دورۀ کنونی آرایش جدیدی به خود گرفته است اما بر جای خود باقی مانده است. قدرت امپریالیسم آمریکا مانند قدرت چند ملیتی‌ها نیز نشان­گر اهمیت مالکیت سرمایه و وسایل عمدۀ تولیدی در اقتصاد جهانی است. قدرت نظامی و اقتصادی در این دوره ظاهرا از هر دورۀ دیگری پراکنده‌تر و در عین حال متمرکزتر است.
برای گشودن راه تغییر، این مکانیزم دو لبه می‌بایست ویران شود: دولت و مالکیت. بدون یک تحرک اجتماعی انقلابی که ستون فقرات سلطۀ سرمایه­داری یعنی دولت را در هم می­شکند و مالکیت اجتماعی و عمومی را جایگزین مالکیت سرمایه­داری می­کنند، مکانیزم‌های تولید و بازتولید سرمایه به حیات و تسلط خود ادامه می‌دهند.
9- خود-سازماندهی و دموکراسی
روابط بین نهادهای پارلمانی، مجامع قانون‌گذاری و ساختارهای خود-سازماندهی یکی از مسائل کلیدی استراتژی انقلابی را به ویژه در کشورهای اصلی امپریالیستی تشکیل می‌دهد.
مسالۀ محوری، خود-سازماندهی، ایجاد و تمرکز ساختارهای دموکراسی مستقیم در معنای گستردۀ کلمه است؛ نه تنها شوراهای کارخانه در معنای وُرکریستی (کارگر-کارگریستی) کلمه بلکه خود-سازماندهی سیاسی و اجتماعی که خود را به مثابه قدرت سیاسی نشان می­دهد. با انتخاب چشم‌انداز شکل­گیری یک قدرت جدید برای کارگران و شهروندان، منطق دموکراسی رادیکالی که بر پایۀ دگرگونی مجامع پارلمانی بنا شده باشد، جا باز می‌کند. یک مجمع قانون‌گذاری واحد، تعریف رقابت، نمایندگی‌های تناسبی، کنترل مقامات انتخابی، خلق ساختارهای دموکراسی مستقیم، انتقال حق تصمیم­گیری از سطح محلی به سطح اروپایی در چارچوب یک فرایند قانون­گذاری.
به طور خلاصه، هدفی که مطرح است، تعمیم دموکراسی رادیکالی است که از دگرگونی رادیکال مجامع انتخابی آغاز می‌شود و چشم‌اندازهای نوینی را به روی خلق ساختارهای یک قدرت جدید   می­گشاید. این، همان پروبلماتیکی است که تروتسکی در سال 1934 در پیش‌نویس برنامۀ اتحاد کمونیستی در آن زمان مطرح ساخت.
از فرایند قانون‌گذاری باید برای پیشبرد قدرت نوین دموکراسی مستقیم بهره­برداری شود. اما در یک موقعیت انقلابی، تاثیر دموکراتیک خود-سازماندهی در مقابل دستگاه‌های دولتی قد علم می‌کند.
ما در گذشته موارد بسیاری را شاهد بوده‌ایم؛ هم مجامع قانون‌گذاری که به وسیلۀ طوفان انقلابی از جا کنده شده‌اند و قدرت خود را به ساختارهای نوین منتقل ساخته‌اند و یا با اشکال نوین قدرت خود-سازمان­یافته مخالفت نموده‌اند که منجر به ایجاد تضاد شده است. از یاد نبریم که در یک بحران مشخص انقلابی یعنی در آلمان در سال­های 19-1918 یا پرتغال در سال‌های 5-1974، مجمع قانون‌گذاری به عنوان ابزار ضد-انقلابی مورد استفاده قرار گرفت.
بعد از آن تاکید بر ساختارهای خود-سازماندهی و تمرکز آن­ها لازم به نظر می­رسد. هیچ‌ بخشی از این فرایندها هنوز در خارج و بیرون از نهادهای دموکراسی بورژوایی قرار نمی­گیرد به ویژه در کشورهایی که سنت‌های دموکراسی پارلمانی دیرپایی دارند. فرایند انقلابی بر این نهادها فشار وارد می­کند اما نباید فراموش کرد که هدف، بنا نهادن یک قدرت نوین است. ما هنوز و برعکس تزهای مارکسیست‌های اتریشی، اوروکمونیست‌ها یا رفرمیست‌های چپ تصور نمی‌کنیم که با ترکیب از قدرت مردمی و کسب گام به گام یک اکثریت انقلابی در پارلمان قدیمی می‌توان به فتح قدرت نائل آمد. تصرف قدرت سیاسی نیاز به خلاص شدن از دست نهادهای قدیمی و بنا نمودن انواع نوین آن دارد.
پس از کسب قدرت، مساله به شکل متفاوتی مطرح می‌شود؛ به ویژه در مراحل آغازین دگرگونی جامعه در جهت برقراری سوسیالیسم. مجامعی که توسط رای عمومی انتخاب شده­اند، مجامع مردمی و انجمن­های تشکیل شده در کارگاه­ها و یا   جمعیت­هایی که اقلیت­های قومی را نمایندگی  می­کنند، می‌توانند در این مرحله در کنار هم وجود داشته باشند. اما آن مجامعی قدرت را به دست خواهند داشت که توسط رای عمومی انتخاب شده باشد. چنین ترکیبی به شکل کوتاه‌مدت در دوران کمون پاریس وجود داشت.
این موضعی بود که رزا لوکزامبورگ در مورد انحلال مجلس موسسان در روسیه اتخاذ کرد. او طرفدار انحلال مجلسی بود که بیش از آن با وضعیت واقعی کشور انطباق نداشت و از انتخابات مجلس موسسانی جدید پشتیبانی می‌کرد که مانند شوراها و در کنار آن­ها، توسط رای عمومی انتخاب شده باشد:
بدون انتخابات عمومی، بدون آزادی نامشروط بیان و اجتماعات، بدون تقابل اندیشه­ها، حیات از موسسات عمومی رخت بر می­بندد و با پژمرده شدن این نهادها، بوروکراسی تنها عنصر فعاله خواهد بود.
وقتی اختلاف وجود دارد، این مردم هستند که حرف آخر را می‌زنند.
10- حکومت کارگری
مطالبۀ حکومت کارگری (حکومت کارگران یا طبقات خلقی)، شعاری انتقالی است که در شرایط انقلابی دهۀ 1920 و یا در پایان جنگ دوم جهانی مطرح شد که تروتسکی دورۀ نخست را مد نظر داشت. این فرمول­ها در برنامۀ انتقالی توسعه پیدا کردند. به طور کلی، در مواقع بحران حاد سیاسی و اجتماعی، این شعار از اهمیت بسیاری برخوردار است.
حکومت کارگری یک فرمول حکومتی انتقالی در شرایط بحران است؛ یعنی در جایی که نهادهای حکومت قدیمی هنوز نابود نشده­اند. شرایطی که هنوز قدرت ارگان‌های خلقی یا دیکتاتوری پرولتاریا برقرار نشده است اما نهادهای قدیمی نیز کارکرد عادی خود را از دست داده­اند. بنا بر این، حکومت کارگری معادل و مترادفی برای دیکتاتوری پرولتاریا نیست بلکه یک حکومت واسطه ممکن در مسیر فتح قدرت به دست کارگران است. هم‌چنین کلیۀ فرمول­های مربوط به حکومت کارگری، مطالبات عمومی فوری را به علاوۀ اهداف مرتبط با کنترل کارگری، خلع ید از سرمایه­داران و یا حتی تسلیح پرولتاریا را در بر می­گیرد. در موقعیت‌های انقلابی، سیاست جبهۀ متحد و مطالبۀ حکومتی که از بورژوازی گسست کند، در پیوند با یکدیگر مطرح می­شود. این­جاست که حکومت کارگری می­تواند نقطۀ اوج سیاست جبهۀ متحد باشد. پایۀ اتحاد عمل و حکومت کارگری یکی است: هر دو ائتلافی از نیروهای انقلابی، رفرمیست‌های چپ، سانتریست‌ها و یا ناسیونالیست‌های انقلابی بر مبنای سازمان­های مردمی و یا کمیته­ها هستند. برای نشان دادن مثالی در این مورد، می‌توان به روسیه در فاصلۀ بین فوریه و اکتبر 1917 اشاره کرد و هم­چنین آلمان در بین سال‌های 1918 و 1923 که تروتسکی از فرمول مطالبۀ گسست احزاب کارگری از بورژوازی برای توصیف آن استفاده کرد. اما این فرمول به واسطۀ تحولات تاریخی جنبۀ نسبی پیدا کرده است.
ملاحظاتی را می­توان در مورد این رویکرد مطرح ساخت:
الف) پیوستگی نزدیک آن با موقعیت انقلابی؛ در بسیاری اسناد، به ویژه در آلمان یا در فرانسه در سال 1922، تروتسکی از آغاز پارلمانی انقلاب پرولتری سخن می­گوید.
اما تمام این تجربیات، اگر چه ممکن است از یک اکثریت پارلمانی آغاز نمایند، اما می­بایست به سرعت مرکز ثقل خود را در نهادهای قدرت دوگانه بیابند. در غیر این صورت یا در باتلاق فرو رفته و یا به صورت گروگان نهادهای بورژوایی در می‌آیند.
این همان چیزی است که تروتسکی به عنوان تفسیر پارلمانتاریستی از حکومت کارگری تقبیح کرد. این اشتباهی است که متاسفانه بسیاری از انقلابیون تا کنون مرتکب شده‌اند. در ساکسونی-تورنیگیا یعنی جایی که رهبران حزب کمونیست آلمان با اتکا به حکومت قانونی منطقه که توسط سوسیال دموکرات‌ها و نه شورای کمیته‌ها تشکیل شده بود، دستور حمله را صادر کردند. هم‌چنین در کاتالونیا در سال 1936 و هنگامی که پوم، انحلال کمیتۀ مرکزی میلیشیاها را پذیرفت تا وارد حکومت قانونی کاتالونیا گردد.
این فرمول­بندی­ها در چارچوب تاریخی خاصی مطرح شده­اند که با نیروی محرکۀ انقلاب روسیه مشخص می­شود. یعنی دوره­ای که احزاب رفرمیست و استالینیست علی رغم فساد و انحطاطشان، هنوز دم از انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریا و گسست از سرمایه‌داری می­زدند (مانند لئون بلوم در دهۀ 1930). جایی که پیشتازان چند میلیون مبارز طبقۀ کارگر، حتی رفرمیست­ها، در چنین حمام ایدئولوژیکی آموزش می­دیدند. چنین درخواستی برای گسست از بورژوازی خطاب به سوسیال‌دموکراسی­ای که به سوسیال-لیبرالیسم استحاله یافته است، دیگر معنای خود را از دست داده است. این فرمول در موقعیت­های مشخص سیاسی می‌تواند در مورد اقشار مبارزتر عضو احزاب کمونیست اردوگاهی سابق کارایی مشخصی داشته باشد، آن هم در موقعی که در مقابل چنین انتخابی قرار گرفته باشند: یک ائتلاف سوسیال-لیبرالیستی و یا یک بدیل ضد سرمایه‌داری. در عین این که به این نکته واقف هستیم که ماهیت رفرمیستی احزاب کمونیست و پیوستگی­شان نهادهایی بورژوایی به مدت طولانی نهایتا دستگاه­های بوروکراتیک این نوع احزاب کمونیست را در نهایت به سمت سازش با نظم موجود خواهد راند. این دگرگونی تاریخی طبقۀ کارگر تبعاتی برای سیاست­های جاری ما نیز داشته است: ناهماهنگی مشخصی بین سیاست اتحاد عمل و ساختن یک آلترناتیو سیاسی وجود دارد: ما طرفدار اتحاد عمل کلیۀ جریانات سیاسی و اجتماعی چپ بر علیه راست افراطی، راست و کارفرمایان هستیم. در عین حال تصور نمی­کنیم که ساختن یک آلترناتیو در مقابل سرمایه­داری لیبرال با همکاری سوسیال-لیبرالیسم ممکن باشد. بنابراین منطق دیگری جز منطق پارلمانی برای شکل‌دهی به یک اکثریت ضد لیبرال در مقابل راست که کلیۀ چپ و در نتیجه چپ سوسیال-لیبرال را در بر بگیرد، وجود ندارد. این گزینۀ پارلمانی نمی­تواند به ضرر انباشت نیروها بر علیه سرمایه‌داری لیبرال انتخاب شود. 
نهایتا این که در برخی موارد خاص در کشورهای پیشرفته ممکن است که حکومت‌های ناسیونالیست انقلابی از امپریالیسم، گیرم به صورت بخشی، گسست می­کنند. مانند مورد چاوز در ونزوئلا. تروتسکی در این زمینه اشاراتی به دولت لازارو کاردناس در مکزیک در دهۀ 1930 دارد و یا به آپرا در پرو. از این حکومت­های مخالف امپریالیسم در نبردشان بر علیه امپریالیسم      می­بایست پشتیبانی کرد البته در عین حفظ استقلال خودمان. حفظ استقلال خودمان به این خاطر که یک نبرد سیاسی در اردوی ضد امپریالیست­ها مابین انقلابیون، ناسیونالیست­ها، رفرمیست­ها و … وجود دارد. ما مبارزۀ سیاسی  می­کنیم اما از فرایند هم حمایت می­کنیم. ما بر مبنای ویژگی­های این دولت در رابطه با طبقات خلقی و نیز ابتکاراتی که برای عمل و تحرک در پیش می‌گیرد، قضاوت می‌کنیم. در نتیجه به عنوان مثال از آنچه فرایند انقلاب بولیواری نامیده می‌شود، پشتیبانی می‌کنیم.
در مورد موضوعات حکومتی، موضع ما باید ترکیبی از این مولفه‌ها را لحاظ کند:
الف) استقلال از حکومت‌هایی که نهادها و اقتصاد سرمایه‌داری را کنترل می‌کنند.
ب) اجتناب از شرکت در حکومت‌هایی که نهادها و یا اقتصاد سرمایه­داری را کنترل می­کنند. تاکتیک ما باید بر مبنای سیاست‌ها و برنامه‌های دولت‌های مشخص تنظیم شود. حمایت از ویژگی‌های مثبت و مخالفت با بقیه ویژگی‌ها. 
ج) موضع ما در مقابل حکومت مورد نظر می‌­تواند طیفی از مواضع شامل موضع جبهه­ای مانند مورد لولا (برزیل) که حالا یک سوسیال-لیبرال از آب درآمده، حمایت مانند مورد چاوز و …
د) در همۀ موارد آن‌چه برای ما نقش محوری دارد، توسعه و پیشروی جنبش مستقل توده‌هاست.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اوت 23, 2011 بدست در فرانسوا سابادو، آلترناتیو شماره پنجم، استراتژی انقلابی فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: