آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

نبرد ادامه دارد!
باران محمودی و ح.رها
ماه در ناخن­هایت نهفته
سرانگشت بر هر چه می­سایی
تکه­ای از ماه بر آن به جا می­ماند
چهره تاریک جهان را به ناخن بخراش
وحید ولی­زاده
درآمد
تقدیر نسل ما، که کودکی‌اش با آوارهای جنگ فرسایشی دیکتاتوری‌های ایران و عراق عجین گشت، این بود که قدم‌های ابتدایی سیاسی‌اش را در میان  بمباران تبلیغاتی اصلاح‌طلبان بر دارد. رنگ و رنگ و طرح طرح هزار به اصطلاح اندیشمند خوش خط و خال تمام بوق‌های تبلیغاتی را در دست گرفته بودند و یک صدا عربده­ی مستانه  می­کشیدند که این است و جز این نیست که، عصر نویی آغاز شده که بوی گندش را تنها از میان نوشته‌ها و گفته­های ما باید نیوشید و چشید. و کافی بود که پر و بالی کوتاه بزنی و فراتر روی از این های‌و‌هوی تا دریابی که این آش شله قلمکاری که ظاهرش هزار گونه‌ی مختلف است و ادعای تنوع دارد تنها یک طعم می‌دهد و یک اسم رمز است که یگانه می­کند تمام بیگانگان پیشین و دشمنان دیروز و هم پیاله‌های امروزش را: مقابله با انقلابی‌گری، کمونیسم و رهایی فرودستان.

در این میانه، در هیاهوی رجزخوانی‌های دشمنان تا دندان مسلح فرودستان، اپوزیسون چپ در ایران و سراسر جهان، به جز گروه اندکی، گیج از مشت‌های و ضربات پی ‌در پی، سوت پایان بازی را که داوران تقلبی­اش همچون صور اسرافیل به صدا در      می­آوردند باور کرده و سنگرهای کسب شده با خون و مبارزه را یک به یک و بعضا به ناچار، به حریف واگذاشته و به عزلت افسردگی و یا ذلت همراهی و انحلال‌طلبی، در این قیامت نابهنگام، پناه می‌بردند. مرده­هایی با کارنامه‌هایی سرخ در دستان چپشان و اضطراب بازخواست داورانی خودخوانده صاحب اختیار. عجیب نیست که نسل تازه‌ی کمونیست­ها در ایران در برخی زمینه­ها مجبور به اختراع دوباره­ی چرخ شده­اند. غریب نیست که قربت فجایع رخ داده در همین نزدیکی از زندگی روزمره‌ی ما فاصله­ای نجومی گرفته‌اند. و سخت نیست باور وجود کمونیست‌های شرمنده‌ای که تاوان اعمال نکرده‌ی خود و پیشینیان   جنبش­شان را بر مبارزات امروزشان احساس می‌کنند. افسانه‌ای که برای ما هر روز به هزار زبان روایت می‌شود نقش همان بار زنده‌ی مردگانی است که مارکس در هژدهم برومر از آن و تقابلش با رقم زدن سرنوشت توسط انسان‌ها یاد کرده. این  مرثیه­ای نیست که آه باید کشید بر صوت محزونش. بلکه تلاشی است در توصیفی دیگرگونه و بازسازی سنگرهایی که مبارزان امروز از اهمیت آن به آسانی گذر نموده­اند. ارزش نمادین این لحظات تاریخی و تئوریک، برسازنده­ی نبردی است که هژمونی در امر سیاسی را ممکن می­سازد و این راهی است که در پیش داریم.
در حالی که در زندگی عادی، هر دکانداری به خوبی قادر است میان آن چه کسی ادعا می­کند که هست و آن چه واقعاً است، تمایز قائل شود، تاریخ نگاری ما هنوز این بصیرت بازاری را کسب نکرده و سخن هر عصری را جدی می­گیرد و معتقد است آن چه هر عصری درباره­ی خود می­گوید، درست است. (مارکس، ایدئولوژی آلمانی)
روایت
به طور حتم گوش شما هم مانند ما پر است از یاوه‌های هر روزه‌ی رسانه‌های داخلی و خارجی که در هماهنگی نانوشته‌ای در یک دستگاه می‌نوازند. از اردوگاه‌های کار اجباری و مجمع‌الجزایر گولاک که تمام شوروی را در بر گرفته بود. از پلیسی مخفی و کاگ­ب‌ای که تمام عرصه­های زندگی را می‌کاوید. از دادگاه‌هایی که مخالفان را دسته دسته اعدام می‌کرد. از سولژنیتسین که وودکا می‌خورد و در فراق فرهنگ روستایی و دوران خوش تزاری نعره‌های عارفانه و آروغ‌های مستانه‌ای می‌زد که به گوش ”آزادی‌خواهان جهان“ و کنفرانس­های ادبی‌شان بسیار خوش‌آهنگ بود. از تانک‌های ارتش سرخ که تنها یادآور سرکوب بهار پراگ و برانداختن ایمره ناگی‌اند و فتح برلین و شکست آلمان نازی. از دیوار برلین که جدا کننده‌ی بهشت و جهنم بود و نماد ابدی ”دیکتاتوری“ و هنوز که هنوز است ساعت­ها برنامه در سال­گرد آن از بی‌بی‌سی و صدای آمریکا و اخیرا ”من و تو“ پخش می‌شود. از خصلت ”خون‌آشامی“ و جزییات روان‌کاوانۀ زندگی خصوصی ”دهشت‌بار“ استالین، کارگران جنسی کوبا، تروریست بودن چه‌گورا، استبداد کاسترو و ماجرای دختر فراری­اش که پدر سنگ­دلش سهمش از فرزند رهبر انقلاب بودن را نمی­داد و پناهندگان مظلوم کوبایی در میامی. از مردم کره‌ی شمالی که در قحطی و از سوء تغذیه جان می‌سپارند و رهبران خود را می‌پرستند. از انقلاب فرهنگی در چین. از میدان تیان آن من. از توپولوف که گویی پگاسوسی تنهاست که پیام مرگ می‌دهد. از قلعۀ حیوانات و ”باکستر“های ابلهی که به دست ”ناپلئون“ سلاخی می­شدند و دکتر ژیواگو که بازنمای عصرِ برژنفی مغموم است. از گورباچفِ دست و پا چلفتی با آن خال معروف روی سرِ طاسش که شباهتی غریب با نقشه‌ی لولویی بزرگ به نام شوروی داشت و دست آخر به دست و پا افتاد و تنها لبخندهای ملیح تحویل عکاسان می‌داد و بعدها هم، احتمالا تحت تاثیر نامۀ خمینی، ”کمونیسم“ را ول کرد و مدل تبلیغاتی برای کالاهای غربی شد. از نور محمد ترکی و دکتر نجیب‌الله که ”نوکر شوروی“ بودند و می­خواستند ”به زور“ مدرنیسم و حقوق زنان آخرین دستاوردهای تمدن بشری را در ”کشوری اسلامی“ وارد کنند و از کشتار ”هزاره‌ها“ جلوگیری نمایند. و در مقابل: از گاندی که با بز سفید و دوک نخ‌ریسی‌اش که استعمار پیر را به یک اشاره و بدون ریخته شدن خونی از دماغ کسی به زانو درآورد؛ ماندلا که با فقط با لبخند زدن و حبس کشیدن و کتک خوردن، رژیم درنده‌خو و وقیح آپارتاید را وادار به تسلیم کرد. از دوبچک و ایمره‌ ناگی که تلاش‌های خالصانه‌شان در راه تلفیق ”سوسیالیسم و دموکراسی“ را ”غول خشن روس“ ناکام گذشت. از لخ والسا که در مقابل پاپ ژان پل دوم به زمین افتاد و دست‌بوسی کرد و در مقابل، خدا او را با نشاندن بر تخت ریاست جمهوری لهستان پاداش داد. از واسلاو هاول که از عالم ادبیات به کاخ ریاست جمهوری پرکشید و میلان کوندرا که تیراژ رمان‌هایش پشت دیکتاتوری را به خاک مالید. از دالایی‌لامای مظلوم و بیچاره که همیشه لبخند می­زند، این نماد قبا به دوش ”حقوق بشر“، که مائو بساط برده­داری و زمین‌داری‌اش در تبت را بر هم زد و او را ”آوارۀ“ کشورهای غربی نمود. از بوریس یلتسین که با تاسی به کلنل لیاخوف، پارلمان روسیه را به توپ بست و نماد جهانی پیروزی دموکراسی پارلمانتاریستی شد! و این اواخر از یوشچنکو و تیموشنکو و ساکاشویلی که نبرد باندهای مافیایی اقتصادی‌شان بر سر ذخایر نفت و گاز، ”انقلاب‌“های رنگی و مخملی و نارنجی و لاله‌ای و سمبل ”پیشروی جهانی دموکراسی“ شدند.
کسی به نسل ما نگفت از این‌که خود بلشویک‌ها و کمونیست‌های انقلابی نخستین و بیشترین قربانیان تصفیه­های استالینی و نخستین و رادیکال­ترین مخالفان او بودند. کسی نگفت از آن‌چه واقعا پشت فرق شکافتۀ تروتسکی و ”سرنوشت نامعلوم“ سلطان‌زاده و نیک­بین نهفته بود. کسی در بزرگداشت یک میلیون کمونیست اندونزیایی که به دست ژنرال سوهارتو، دیکتاتور آمریکایی-اسلامی و دولت ”توسعه‌گرای“­اش سلاخی شدند، بنای یادبودی نساخت و برنامه‌ای پخش نکرد و مقاله‌ای ننوشت. کسی نگفت که ”حکومت سرهنگ‌“ها  با پشتوانه‌ی چه کسانی خون مردم یونان را هشت سال در شیشه کرد، و آخر چطور سرهنگ پادوپولوس و ژنرال فرانکو و سالازار تا همین اواسط دهۀ 1970، در قلب اروپای متمدن دیکتاتوری‌های نظامی بر پا کرده بودند و کسی خبر نشد(!) و یا اگر شد، ککش نگزید و پا پی‌شان نشد. کسی ردی از پینوشه، ویدلا، تروخیلو، سوموزا، باتیستا و … این سگ‌های زنجیری امپریالیسم، که دهه‌ها به جان انقلابیون و فرودستان آمریکای لاتین افتادند و از کشته، پشته ساختند، نگرفت و رگ ”حقوق بشری“‌اش حتی به اندازۀ یک گزارش سادۀ ده دقیقه‌ای بیرون نزد. کسی به ما چیزی نگفت از عملیات کندور، از استراتژی تنش، از کمربند سبز، از دکترین­های رنگارنگ ضد کمونیستی پرزیدنت‌های جنتلمن آمریکایی که کوچک­ترین قلم‌شان کودتای 28 مرداد بود. از اسلامیست‌های درنده‌ای که با حمایت کامل غرب، از افغانستان تا مراکش، آمدند و سوختند و بردند و کشتند و نرفتند و ماندند. ما مقاله‌ای نخواندیم در مورد سه موج وسیع  قتل‌عام کمونیست‌های عراقی و یا از کمونیست­ها و رهبران پرولتاریای مصر که عبدالناصر ”ترقی‌خواه“ به دارشان آویخت. کسی این ”پرسش حقیقت‌جویانه“ را مطرح نساخت که چرا آمریکا در روزهای پایانی جنگ، دو بمب اتمی را بر سر مردم ژاپن که در حال تسلیم بودند ریخت.  هیچ کس این مساله را برای‌مان باز نکرد که جنگ ویتنام دقیقا بر سر چه بود. کسی یادآوری نکرد که تنها حامی دولت ”خمر سرخ“ (این اسطوره­ی درنده خویی کمونیست­ها) در سازمان ملل، آمریکا بود و آن کس هم که پل‌پت را با زور سرنگون کرد، نه ناتو، که ”جمهوری سوسیالیستی ویتنام“ بود. کسی نوری نیانداخت بر تاریک‌خانۀ جنایات استعمار و امپریالیسم ”آزادی‌بخش“ در آفریقا، از رژیم آپارتاید، از دست‌های بریدۀ کنگویی‌ها که در همین قرن بیستم به سوغات برای پادشاه بلژیک می‌بردند. کسی مجموعه برنامه‌ای نساخت برای‌مان از لینچ کردن و سوزاندن کودکان سیاه‌پوست در آمریکای قرن بیستم و نژادپرستی و خرافات هنوز پنهان در زیر پوست آن. یادآوری­مان نمی کند کسی که زنان در سوئیس این بانک معتبر دنیا کی دارای حق رأی شدند. برای‌مان نگفتند که در کنار شش میلیون یهودی نسل‌کشی شده به دست نازی­ها، کمونیست­هایی هم بودند که در سراسر اروپا در مقابل فاشیسم مقاومت کردند، قتل عام شدند و باز نهضت­های مقاومت پارتیزانی راه انداختند. کسی حتی در گوش ما هم نگفت که هیچ نقطه‌ای را در زمین نمی‌توان یافت که در آن خون کمونیست‌ها به زمین ریخته نشده باشد.
 
اصلا چرا راه دور برویم؟
 لابد گوش شما هم مانند ما پر است از یاوه­های مورخین پاکیزه‌دامن و غیر ایدئولوژیک و بی­طرف امروز، این قوچانِ شهروند! لابد از اجتماعیون‌عامیون و حیدرخان عمواوغلی که ”نخستین واردکنندگان تروریسم“ به ایران بودند. از کمونیست‌هایی که ”از پشت به میرزا خنجر زدند“. از پنجاه و سه نفر کمونیستی که تنها چشمهایشِ بزرگ علوی را خلق کردند. از حزب تودۀ ”خائن“ و ”نوکر شوروی“ که پشت مصدق را خالی کرد. از دیوانگانی مردم­گریز که در میان خانه­های تیمی خود گم شدند و بهانه به دست ساواک می‌دادند تا به مبارزان واقعی سخت بگیرد و ”استبداد ایدئولوژیک“ و ”تفکر دگماتیستی“ و ”تصفیه­های درونی“ به راه می‌انداختند و کسی را از بند سلطۀ فرهنگی­شان راه خلاصی نبود. از موج ترور و وحشت ”کفار کمونیست“ و ”منافقین“ بدتر از آن‌ها و ”اتاق­های جنگ“ دانشگاه­ها و تجزیه­طلبی کردستان و آشوب کمونیست­ها در صنایع و کارخانه­های ”میهن“‌مان که جمهوری اسلامی را ”مجبور کرد“ که علی رغم میل و قرائت رحمانی و عارفانه و اجتهاد پویای­اش از دین، به سرکوب و اعدام مخالفان بپردازد. از زندانیانی که رفقای‌شان بهانه به دست زندان‌بانان دادند تا بدون اطلاع امام امت (که نقل است حتی دلش نمی­آمد پشه را بکشد!) و سران سه قوه و سایر مقامات ریز و درشت، در عرض دو ماه، هزار هزار در زندان‌ها قتل‌عام شوند. و رفقای‌شان که هنوز حاضر نیستند در مناسک ”توبۀ ملی“ گرگ و میش از خشونت شرکت کنند. از فرسودگانی که از تجربه‌ی تاریخیِ شکست خورده‌شان درس نیاموختند و خون سرخ یاران‌شان آن‌قدر دامن‌گیر و سمج است که از قبای سبز ”رهبران فداکار“ جنبش طبقه‌ی متوسط هنوز پاک نمی­شود!
آشفته بازاری است. کلافی سردرگم که گویی از هر طرف می­کشی کورتر می­شود. انتظار عجیبی است در این بی­سامانی کمونیست­ها، بیچاره کسی که هر روز بی هیچ تعطیلی به هر بهانه و دست­آویزی (از توپولوف گرفته تا نیروگاه بوشهر و بیماری کاسترو  و اجناس بنجل چینی)، دوزِ لازم از آنتب بیوتیکِ فحاشی به کمونیزم و تحذیرِ انقلابی­اش را در همه رنگ به همه زبان دریافت می­کند تا ناگهان این وییروس سمج انقلاب بر جانش نیافتد. بتواند از قید کلیشه­های ذهنی­اش که بدبختانه عین حقیقتش می داند بگریزد. اما بیراه نیست که گاهی از خودش بپرسد که این همه همرنگی و هماهنگی، گیرم که در فحاشی و ذکر مصیبت نه اهل بیت که مخالفان،  به جز احتمالا برهان نظم بر وجود اللهِ قهار،    نمی­تواند خبر از قربانی شدن هر روزه در پیشگاه بت­هایی نامرئی باشد که کلاف افسارشان در دست­های صاحبان قدرت است؟
وحدت وجود
ژان بودريار، اندیشمند فرانسوی، با مورد پرسش قرار دادن اين‌كه آيا اطلاعات همان ارتباط است؟در رساله‌ي معروف خود با عنوان جنگ خليج فارس اتفاق نيفتاده است به اين موضوع مي‌پردازد كه آيا مي‌توان گفت كه اخبار و اطلاعات نظارت شده‌اي كه در ايام جنگ خليج فارس، از رسانه­هاي ارتباطي همگاني غرب ارائه شد، راست بود؟ و به راستي با انبوه مخاطبان ارتباط درستي برقرار كرد؟ آيا حقيقت رخدادها، به وسيله­ي ابزارهاي اصلي ارتباطيِ فرهنگ امروز به طور كامل بيان شد تا افكار عمومي از آن­چه مي‌گذشت با خبر شود و مسئوليت رخدادها را بپذيرد؟ ژان بودريار خوش‌بيني نظريه‌پردازاني چون مك‌لوهان را كه مي‌گويند با پيشرفت رسانه­ها حجم بيشتري از اطلاعات دقيق در دسترس مردمان قرار مي‌گيرد، رد كرد و كوشيد تا اثبات نمايد كه در دنياي ما، هرچه رسانه‌هاي ارتباطي بيشتر پيشرفت كرده، و حجم اطلاعات بيشتر شده، معناي كمتري به دست آمده است. در واقع رسانه فقط پيام نيست، بل دگرگون كننده­ي پيام است. يعني فاصله­ي راست و دروغ، واقعيت و خيال را از ميان برده است. تلويزيون به عنوان فرزند خلف سينما اين موقعيت را به خوبي نشان مي­دهد: زندگي و تلويزيون يكي شده‌اند، چنان در هم تنيده‌اند كه ديگر واژگوني پيش مي‌آيد.
دنیای وارونه
دنیا بس وارونه و خنده­دار که نه بلکه سرگیجه­آور است. هر روزمان سرشار از رژه­ی فشن شوی پادشاهان لخت بدقواره و زمختی است که با منت از فرودستان دلبری می­کنند. در ایران امروز و در شرایط مشخص امروز آن، به لطف فعالیت رسانه‌هایی مانند بی‌بی‌سی و ژورنالیسم نوکر و بی‌شرف، بین تصاویر و تعابیر غالب از دیکتاتوری و خود دیکتاتوری واژگونی و فاصلۀ عمیقی پیش آمده است. در واقعیت، جمهوری اسلامی و میراث خمینی منبع و منشاء استبداد در جامعه ما هستند و اما در تصاویر دیکتاتوری، آثار و بقایای تفکرات ایدئولوژیک حاکم در شوروی و شبح استالین و اگر بیماری عود کند حتی به نفوذ حزب توده در جمهوری اسلامی هم گه گاه اشاره­ای خواهد شد تا حداقل از ثواب تلمیح بی­بهره نباشند. در واقعیت جامعۀ ما، لاجوردی، خلخالی، محمدی گیلانی، نیری، پورمحمدی و … نماد آدم‌کشی و قساوت هستند (تاریخ ایران به لطف الله قهار و مکار از آدم­کش و خونریز بیگانه بی­نیاز است) و در تصاویر رایج از دیکتاتوری، بریا و ژدانوف و یاگودا و یژوف. در واقعیت، خاوران نماد قساوت دیکتاتوری است و در تصاویر، مجمع‌الجزایر گولاک. در واقعیت، حصارهای اوین و گوهردشت نماد دربند بودن مردم است و در تصاویر، دیوار برلین. در تصاویر،   تصفیه­های استالینی دهۀ 1930، از تبعات حاکم شدن دیکتاتوری است و در واقعیت امروز جامعۀ ما، کشتارهای دهۀ 1360 و قتل‌عام 1367. در تصاویر و در تعابیر امثال موسوی و منتظری، محاکمات امروز جمهوری اسلامی شبیه به دادگاه­های استالینی است و در واقعیت و از دیدگاه ما به دادگاه‌های دیروز همین رژیم و صنعت تواب‌سازی لاجوردی شباهت دارند. در تصاویر و در دید اصلاح‌طلبان، خامنه­ای نتیجه­ی فقه استالینیستی است و در واقعیت وی تنها کاریکاتوری ناتوان از امام و پیشوایش.
لعنت به تصاویر!
برای مبارزۀ واقعی با دیکتاتوری، موضع حقوق بشری و محکوم کردن تصاویر و واقعیت، هر دو،کافی نیست. برای پیش‌بردن این مبارزه باید دیکتاتوری واقعی حاکم بر جامعۀ واقعی ما را شناخت و هم‌چنین تصاویر واژگونه از آن و کسانی که نفع‌شان در این واژگون ساختن و آدرس غلط دادن است. اگر بخواهیم به جنگ تصاویر دیکتاتوری برویم، حکایت‌ ما همان حکایت دون کیشوت و آسیاب‌های بادی خواهد شد.   
برای شناخت واقعیت دیکتاتوری، گسست از فرهنگ سیاسی مسلط یعنی فرهنگ سیاسی لیبرال-اسلامی که از دهۀ 1370 بر ایران حاکم شد، لازم است. از این دوره بود که ”روشنفکر ایرانی“، به زیور الگوهای جهانی آراسته و به شکلی معکوس دورۀ پیشین اروپای شرقیزه شد و از بد حادثه، بخت نخست خود را بر ذهن و روان نسل ما آزمود. نتیجه، همانند و به تَبَع عرصۀ بین‌المللی، رسوخ ضد-انقلاب، به معنای دقیق و نه شعاری کلمه، در رگ و پی و بُن استخوان جامعه بود. اما سویۀ اثباتی این ضدکمونیسم را کدام پروژه سیاسی و محتوای فکری تشکیل می‌داد؟ روشنگری اصحاب دائره­المعارف؟ لیبرالیسم ژاکوبنی؟ مشروطه­خواهی اولیور کرامول؟ حقوق بشر انقلابیون آمریکایی؟ سوسیال دموکراسی ویلی برانت و اولاف پالمه؟ نه! باز هم خودکفا هستیم.
پیتر استرووه، سوسیال‌دموکرات روس که بعدها لیبرالی قهار شد، زمانی نوشت: ”هر قدر که به طرف شرق اروپا جلوتر می­رویم، رفتار سیاسی بورژوازی بنده­وارتر، بزدلانه­تر و وقیحانه­تر و به همین نسبت وظایف سیاسی پرولتاریا بزرگ­تر می‌گردد.“ این اعتقاد مشترک تمام مارکسیست‌ها در قرن بیستم در مورد بورژوازی در کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته بود. نهایت منطقی سخن استرووه را می‌توان در مکانی ”شرقی‌“تر از اروپای شرقی، در همین ایران دید. علاوه بر آنتی کمونیسم پیروز بین‌المللی، بستۀ مشوق دیگری در همین جامعه از دور به ”فرهنگ‌سازان“ نان به نرخ روز خور چشمک می‌زد. موقعیتی وسوسه‌کننده در جامعه در برابر این قشر دهان می­گشود که در تلاقی حرکت طبقۀ متوسط نوظهور دوران ”سازندگی“ و جناح نولیبرال-خط امامی رژیم شکل گرفته بود. محمد عطریان‌فر هستۀ سخت این پروژه را با شیوایی تمام به تصویر می‌کشد:
نه، ] در سال 75[، سخن از اصلاحات نبود، سخن از این بود که چگونه می‌توان نظام مدیریتی کشور را مبتنی بر نیروی طبقۀ متوسط سازماندهی و انتخاب کرد. در حالی که در نهادهای تصمیم­ساز  و مداخله­گر مثل پارلمان هم­چنان چهره­های سنتی و قدیمی تاثیر می­گذارند و ایفای نقش می­کنند و تکنوکرات­ها و کارشناسان را در پیاده‌کردن طرح‌های خود با مشکل روبرو می‌کنند. (ویژه‌نامۀ روزنامۀ اعتماد ملی، ش 5، 12 بهمن 1387، به همراه ش 894 روزنامه،ص 13)
این تحرک اجتماعی و طبقاتی، صورت­بندی­های خاص و متناسب ایدئولوژیک و فرهنگی و جعل و تراش ”دیگری“ هویتی خود را می‌طلبد و کدام گزینه بهتر از کمونیسم که هم سر ستیز با بورژوازی دارد و هم، آهنگ آویز با مذهب و هم ضدیت با آن چراغ سبز به بورژوازی بین‌المللی و ”هماهنگی با روندهای بین‌المللی“ تلقی می‌شود. بدین ترتیب است که بعد از پایان جنگ و به ویژه پس از دوم خرداد 76، فرهنگ سیاسی‌ای به واسطۀ امکانات وسیع و علنی رسانه‌ای در داخل کشور و امکانات و حمایت‌های دول غربی در خارج و بر بستر سرکوب خصم طبقاتی، که نقطۀ اوج آن کشتار تابستان 1367 بود، پخته و آماده می‌شود که ملغمه‌ای است از ”فربه‌تر از ایدئولوژی“ و  ”صراط­های مستقیم“، و به تعبیر منصور حکمت ”فاشیسم چند صراطی“ عبدالکریم سروش، محافظه­کاری پوپر و فون هایک، فقه پویای خمینی، دموکراسی موج سوم و تاکتیک­های مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز هانتینگتون و جین شارپ، اسلامیسم مُکَلّای شریعتی­چی­ها و نهضت آزادی (ملی-مذهبی‌ها)، تئوری ولایت فقیه منتظری و ”چپ مدرن و دموکرات“ آنتونی گیدنز و تونی بلر، و طعم غالب آن را ضدیت با کمونیسم، رادیکالیسم و انقلابی­گری تشکیل می‌دهد.‌ آخر یکی از شرایط اساسی ”گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی“، حفظ پیوستگی رژیم بود هم در بعد ساختاری (جمهوری اسلامی) و هم ایدئولوژیک (مقدسات مذهبی) و هم در بعد سیاسی (مقدسات سیاسی) که این آخری به معنای داشتن یک دیدگاه قابل قبول برای کلیت رژیم و رعایت مقدسات و خط قرمزهای آن در موضوعاتی مانند ارزیابی از شخصیت‌های گذشتۀ رژیم و به ویژه خمینی، ارزیابی از مقاطع مهم در حیات رژیم مانند اشغال سفارت، موضع در قبال غرب و اسراییل، سرکوب مارکسیست­ها و مجاهدین، اعدام‌ها و کشتار زندانیان، عزل منتظری، جنگ و صلح با عراق بود. پردازندگان فرهنگ سیاسی لیبرال-اسلامی جدید می‌بایست با رعایت این خطوط قرمز و با بازیافت تفاله­ها و زباله­های فکری و تاریخی رژیم به شکل خاص و کلیت جریان اسلامیستی در تاریخ معاصر به شکل عام و در تلفیق با ایدئولوژی مسلط جهانی یعنی نئو لیبرالیسم، معجونی را فراهم آورد که هم به کام رژیم خوش آید و هم به مذاق اقشار و طبقاتی از جامعه و عمدتا از میان طبقۀ مثلا متوسط نوخاسته در سال‌های پس پایان جنگ با عراق. این فرهنگ سیاسی با ضرب رسانه و زور تلقین و تکرار و بر زمینۀ نیاز متقابل بخشی از طبقۀ متوسط و جناحی از رژیم و در میدانی بی‌حریف، تا عمق سلول­های جامعه تزریق شد. فواد تابان این فرایند را چه کوتاه، شیوا و گویا به تصویر می­کشد:
”سال ۱٣۶۷ که یاران ما را هزار هزار در زندان­های اسلامی به دار کشیدند، ”اپوزیسیون“ به معنای واقعی و شناخته‌شده‌ی آن در کشور ما از میان رفت و میدان به دست جناح‌های ”خودی“ حکومت افتاد. ”پوزیسیون“به نقش“اپوزیسیون“ در آمد تا پرچم خواسته‌های مردمی را به دست بگیرد و طول و عرض و رنگ آن را به اندازه‌ی ”ظرفیت های نظام“ در بیاورد. از آن زمان رهبری همه­ی اعتراضات مردمی از جمله اصلاحات سال ۷۶ و سپس انتخابات سال ٨٨ و جنبش سبز، در اختیار گروه‌هایی از حکومت، احزاب حکومتی و روشنفکران پرورش‌یافته در نظام حکومتی قرار گرفت که از نظر همه‌شان، همه چیز مجاز بود تا آن جا که به ”اصل نظام“ لطمه نزند، آن‌ها به تدریج در بیرون از حکومت هم ”اپوزیسیون“ی تدارک دیدند که به همه چیز شبیه است جز اپوزیسیون نظام اسلامی. در همه­ی این سال‌ها و در همه‌ی حرکات، ”حفظ نظام“ به اصل مقدس و تغییر ناپذیری تبدیل شد که گاه نام‌های مستعاری نیز بر آن گذاشتند و آن را چون زنجیر سنگینی بر پای جنبش‌های مردمی در ایران بستند تا حسرت پیروزی را بر دل‌ها باقی گذارد.
در این میدان خالی از رقیب، مجموعه­ی فرهنگ و سیاست محافظه­کارانه­ای به نام سیاست اصلاح­طلبی شکل گرفت و چون سمی فلج­کننده در تن جامعه تزریق شد.
رادیکالیسم را به یک فحش سیاسی تبدیل کردند، همان گونه که در اوایل انقلاب لیبرالیسم را تبدیل کرده بودیم. چنان کردند که هر کس از رادیکالیسم سخن می­گوید، مانند دیوانگان به او نگریسته شود.
چنان از ضرورت پرهیز از خشونت گفته شد که گویی در این کشور تنها منشاء و خطر بروز ”خشونت“ همان چند تا سنگ و کلوخی است که جوانان خشمگین به سوی سرکوبگران رها می‌کنند و حتی بیشتر از آن، دست­هایی است که برای دفاع از خود بالا می­رود.
 انقلاب؟ به کریه­ترین و ترسناک­ترین حادثه­ی همه­ی زمان­ها تبدیلش کردند… گفتند و نوشتند بهتر است صد سال حکومت خون‌ریز اسلامی را تحمل کرد، اما حتی یک بار اسم آن را بر زبان نیاورد.
 مجموعه‌ی فرهنگ و منش و رفتار  محافظه­کارانه و فاقد چشم­اندازی که متاسفانه اصلاح­طلبان و حامیان آن­ها در میدانی خالی از حریف تا عمق کوچه پس کوچه‌ها و خانه‌های جامعه‌ی ما نفوذ دادند، در کنار سرکوب بیرحمانه­ی حکومت، از جمله مهم­ترین عوامل عدم موفقیت    تلاش­های چند ساله­ی مردم ایران برای دستیابی به دموکراسی و آزادی شد.
آن­ها به این ترتیب اعتماد به نفس مردم ایران برای پیروز شدن را از او دزدیدند..“
آری! تعرض به انقلاب و فحاشی به کمونیسم، مرداب مقدسی است که هر یهودایی را نفسی مسیحایی می­بخشد. و این­گونه است که بورژوای مسلمان ایرانی و روشنفکر ارگانیک‌اش، با عینک عاریه‌ای محافظه‌کاران و راست‌گرایان بلوک شرق آنان به مقولۀ دیکتاتوری می­نگرد اما چیزی از دوران جوانی پر ماجرای خود در جماران و  کمیته­های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران و گروه­های ضربت دادستانی انقلاب اسلامی بروز نخواهد داد. در عوض در مدرسۀ ”دموکراسی“ و ”جامعۀ مدنی“ و ”حقوق بشر“ به تاریخ جهان اسلاو درس می­آموزند و چهره­های اندیشمند جامعه را وادار می‌سازند کلمات روسی و لهستانی بلغور کنند. مفلوک‌تر از همه، روشنفکران ”غیر مذهبی‌“یی بوده و هستند که به رِنگِ این‌ها قر در کمر انداخته‌ و از رسانه­های لیبرال-خط‌امامی شاباش دریافت     می­نمایند. زمانی که عباس معروفی در نشریۀ نیمروز، یکی از این غمزه‌های ضداستالینی را بیرون انداخت، رفیق زنده‌یاد منصور حکمت چه خوب و به‌جا در جوابش نوشت:
”سال­هاست اين تيپ اجتماعى در آن مملکت کشيمنى توليد مي­شود. آل­احمدهاى پلاستيکی. خوشبختانه اين يکى خود مي‌داند تمام وجودش کپى و تکرارى است. مي­گويد: ”گفتم که تاريخ اين صد سال به شکل وحشتناکى تکرارى است … اين روزها کتابى مي‌خواندم که بشدت مرا تحت تاثير قرار داد ”حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ برگشته“ … جالب است… نفرت حسن مقدم به غرب، و توجه او به مصالح ملى و شهامتش در بيان دردها مرا به اين باور مي­رساند که انگار زمان نگذشته است.“ اگر از حسن مقدم تا عباس معروفى، زمان نگذشته باشد، مکان از قرار گذشته است! اگر ”نه غربى“ شعار حسن مقدم بوده باشد، مصرع ”نه شرقى“ اش، مستقيما محصول واشنگتن دى سى است: ”به مقامات رژيم گفتم بيایيد همه روزنامه­ها را تعطيل کنيد و يک ”پراودا“ منتشر کنيد براى همه مردم“. احسنت، چه سخن نو و چه ادبيات خلاقه‌اى! چه انتقاد عميق و سازش‌ناپذيرى به ارتجاع سياسى در ايران! اگر تصور مي‌کنيد کنايه آقاى معروفى به برژنف و سوسياليسم قلابى است، حتما حسن نظر داريد. خير، ايشان دارد با اين فرمول نخ­نماى جنگ سردى اعتبار نامه ضد چپى­اش را حاضر مي­کند. و البته اين­هم تکرارى است. ”بهترين خالقان آثار ادبى و هنرى در ايران سنتا خواص اين خود شيرينى‌ها را در رفع سانسور کتاب‌هاي‌شان در رژيم هاى ضد کمونيست به خوبى     مي­شناسند. حالا همه چيز به کنار، خودمانيم، واقعا شرايط شوروى سابق، حتى با همان برژنف و کا.گ.ب­اش، براى ”پديدآورندگان فرهنگ“ و نوابغ شبانگاهى ايران به نسبت رژيم اسلامى پسرفت محسوب مي­شود؟! واقعا که هشدار آقاى معروفى چقدر بايد مقامات رژيم“ را که فقط ده­ها هزار قتل عمد در پرونده جمعى و فردى­شان هست، خجل کرده و به خود آورده باشد!
موخره
امری که جبهه­ی چپ انقلابی در ایران امروز سخت به آن محتاج است، تشویش اذهان عمومی است. افکار خواب آلوده­ای که از بار این همه که تنها گوشه­ای از آن در بالا روایت شد، سخت منجمد مانده. ما برای برساخته شدن جبهه­ی انقلاب  چاره­ای جز مقابله با دشمنان آگاه و ناآگاه خود در همه­ی عرصه ها نداریم. کمونیست­ها تنها با تعرض است که می­توانند نبرد هژمونی را با پیروزی پشت سر گذارند. و این، نه با انکار گذشته و دامن خود را جمع کردن، نه با سرپوش گذشتن بر اشتباهات با توسل به آیه­ها و یاوه­ها و نه با شرمندگی و  صورت­های سرخ از سیلی ممکن نخواهد بود. تنها نقد کمونیستیِ و رادیکال و خوانشی تاریخی با توجه به مناسبات نبرد امروز است که می­تواند این سرمایه­ی اجتماعی را زنده کرده و سلاح­های قدیمی را ببز هم بَرنده سازد. و این راهی دراز است که به تنهایی نمی­توان پیمود.
ما نه شرمنده شکست­ها هستیم و نه متوهم پیروزی؛ ما نه می­بخشیم و نه فراموش می­کنیم؛ زیرا نبرد هنوز ادامه دارد!
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اوت 23, 2011 بدست در آلترناتیو شماره پنجم-کمونیسم انقلابی-ایران-کشتار 67 فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: