آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

جنبش دانشجویی امروز

 الکس کالینیکوس و سیمون ترنر
برگردان:شهرام.ش
جنبش جدید دانشجویی حتی از اعضایش جوانتر است. تا ده سال پیش (این مقاله در سال 1975 به نگارش درآمده است) هیچ جنبش قابل بحثی در دانشگاه­های این کشور وجود نداشت. در این زمینه، بریتانیا خود نمونه­ای از تقریباً همه کشورهای پیشرفته، چه شرق و چه غرب، در عصر   سرمایه­داری متأخر بود. استثناها اندک بودند؛ در فرانسه اتحادیۀ دانشجویان تنها مرکز مقابله با جنگ استعماری در الجزایر بود؛ و ردّی هم از دانشجویان لهستانی و مجارستانی که در سال 1956 مبارزه با بوروکراسی استالینیستی را رهبری کرده بودند، به چشم میخورد.

سیاست­های جنبش کوچک دانشجویی بسیار راست­روانه بود. در بریتانیا و ایالات متّحده اتحادیه­های ملّی دانشجویی به وسیله منصوبین سازمان سیا اداره می­شدند. حتی امروز ایماژ ماندگاری که از دانشجویان در میان پیشروان طبقه کارگر بریتانیا مانده، دانشجویان آکس‌بریج! لیسانسه­ای است که در اعتصاب عمومی 1926 به اعتصاب­شکنی مشغول بودند. تروتسکی سال­ها پیش مسئله پتانسیل انقلابی دانشجویان را بلا‌موضوع دانسته بود:
تشدید مبارزه میان کار و سرمایه مانع از پیوستن روشنفکران به حزب طبقۀ کارگر می­گردد. پل میان طبقات فروریخته است و برای عبور آدمی باید از مغاکی بجهد که روز به روز عمیق­تر می­شود…. این بدین معناست که امروز فاتح شدن بر روشنفکران بسیار دشوارتر از دیروز است و بی­گمان فردا نیز از امروز دشوارتر خواهد شد.[1]
این ملاحظات در زمان نوشته شدن متن بالا معتبر و صحیح بودند؛ مقاله حاضر نشان خواهد داد که چرا دیگر چنین نیست.

خیلی چیزها در ده سال گذشته تغییر کرده است. در اواخر دهه 60 از لندن تا پراگ، از برکلی تا برلین و از پاریس تا توکیو، رویارویی عظیمی میان دانشجویان و مقامات و مراجع قدرت رخ داد. این موج بیداری تعداد بسیار زیادی از دانشجویان به شدت سیاسی که فعالانه خود را به نوعی از مارکسیزم انقلابی منتسب می­کردند، بر جای گذاشت.
همچنین این قیام جوششی آنی و بی­نتیجه نبود. اگر مثال بریتانیا را در نظر بگیریم، اتحادیه ملّی دانشجویان 700,000 دانشجو را در بر می­گیرد. اتحادیه به نقش اصلی خود در سازماندهی کمپین‌ها برای عمل مستقیم به عنوان روشی که به امتیازگیری از دولت منجر می‌شود، می­نگرد. هیأت اجرایی اتحادیه دانشجویان را حزب کمونیست بریتانیا و گسترۀ چپ تحت کنترل آن به همراه اقلّیتی از دانشجویان انقلابیِ سازمان ملّیِ  انجمن­های سوسیالیزم بین­الملل تحت تسلّط خود دارند. اتحادیه­های دانشجویی سازندۀ اتحادیه‌ ملّی دانشجویان پشتیبانی مادّی و سیاسی عظیمی از اعتصاب معدن‌چیان در سال‌های 1972 و 1974 نمودند.
دانشجویان بریتانیایی بار دیگر در جنبش­اند. 18 ماه گذشته رشته‌ای از شورش‌های بی‌سابقه از اواخر دهۀ 60 به این سو را به خود دیده است. در آکسفورد، اسکس و کِنت بین سال‌های 1973 تا 1974 هزاران دانشجو خود را داخل در نبردی خشن با صاحبان قدرت یافتند. هر رئیس دانشگاهی به فراست آگاه بود که نحوۀ برخوردش با دانشجویان میلیتانت را دیگران می­پایند. در این رویداد بعد از دخالت پلیس و دادگاه­ها که به درخواست مقامات صورت گرفت، تعداد نسبتاً زیادی قربانی شدند. فقط در دانشگاه اسکس در حدود 105 نفر از دانشجویانِ پیکت در دانشگاه دستگیر شدند.
نخستین ماه‌های سال تحصیلی 75-1974 پا را از همه آن‌چه که در 1968 روی داده بود فراتر گذاشت. هزاران دانشجو دفاتر آموزشی محلّی و یا دانشکده­های خود را اشغال و کلاس‌های درس را تحریم کردند. آنان از پرداخت هزینه‌های مفرط تحصیلی سر باز زده و به اعتراضات دیگری نیز دست زدند. در لندن 40,000 دانشجو در حمایت از کمپین کمک‌های مالیِ اتحادیۀ ملّی در خیابان‌ها رژه رفتند. کاهش هزینه‌های آموزشی پیوستن دانشجویان به عرصه مبارزۀ مستقیم در مقیاسی بی‌سابقه را تضمین نموده است.
دانشجویان و سرمایه‌داری متأخر
 چرا این تغییرات روی داده‌اند؟
سرمایه­داری همیشه آموزش عالی را به تناسب نیازهای خود شکل می­دهد. اما پیش از 1945 آموزش عالی اصولاً راهی در جهت آماده­سازی کودکانِ طبقه حاکم برای تمرین اعمال قدرت و همچنین برای تعلیم اعضای طبقات متوسط برای مشاغل آزاد و پُست­های اداری رده بالا مورد نیاز قدرت امپریالیستی بود. این مسئله هیچ کجا به اندازه بریتانیا صادق نبود. در کشورهای دیگر مانند آلمان و فرانسه که باید زیر سایه انحصار صنعتی عظیم بریتانیا صنعتی می‌شدند، بیشترین اهمیّت به کارگران فکری داده می­شد که مهارت­های­شان می‌توانست به رقابت نسبی سرمایه­داری ملّی این کشورها یاری برساند. از این‌رو است که دانشگاه پلی‌تکنیک در فرانسه و مدرسه عالی فنّی (تکنیک) در آلمان تأسیس شده‌اند.
اما در بریتانیا چنین نبود. در آکسفورد و کمبریج جدایی آموزش عالی از قابلیت کاربرد عملی در ادارۀ اقتصادی سرمایه­دارانه به منتهای درجۀ خود رسیده بود… تحصیل زبان یونانی و تاریخ روم باستان و ادبیات به عنوان ایده­آلِ یک آموزش روشنفکرانه تلقّی می­شد و جنتلمن­های جوان اسب‌هایشان را به سبک انگلیسی می­راندند. ماتئو آرنولد در قرن نوزدهم آنان را ”بربرهای جوان در حال تفریح“ نامیده بود و همچنان در آغاز قرن بیستم نیز بر همان ترتیب باقی بودند. همان­گونه که رمان‌ها و یادداشت‌های روزانه اِوِلین وا تصدیق می‌کنند.
تأسیس نهادهایی چون مدرسه اقتصاد لندن(LSE) و دانشگاه­های شهری نتوانست نفوذ آکس‌بریج را به چالش بکشد. نقش آن‌ها تأمین کارمند برای مشاغل فکری و روشن­فکرانه و مدیریّت امپراطوری بود. تعداد دانشجویان اندک بود؛ 25,000 نفر در 1900؛ 61,000 نفر در 1924؛ 69,000 نفر در 1939. آن‌ها گروه­های اجتماعی نسبتاً یک‌دستی بنیان می­نهادند که با توجه به خاستگاه­های اعضاء و ضوابط اجتماعی نامزد ایفای آن شده بودند، و به صورت طبیعی هویت سیاسی مشترکی با طبقه مسلط می­یافتند. تنها از دهه 30 بود که چپِ مارکسیست بریتانیا توانست در میان دانشجویان به سربازگیری بپردازد. این نفوذ محصول شرایط معینی بود، ازجمله: رکود اقتصادی، رشد فاشیزم و اتخاذ استراتژیِ جبهه خلق توسط کمینترن که کمونیزم را خیلی بیشتر از دوران ماقبل باب طبع بخش‌هایی از بورژوازی می­کرد. یعنی کمونیزمی که بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب بلشویکی وجود داشت و یا در دورۀ چپ افراطی در اواخر دهه 20 و اوائل دهه 30 خودنمایی می­کرد. وفاداری­های سیاسیِ شکل گرفته در دهه 30 با آغاز جنگ سرد -اگر نگوئیم زودتر- بی­دوام و پلاسیده از آب درآمدند. دنیس هیلی یک نمونه از چنین کمونیست‌هایی بود.
مطالبات و تقاضاهایی که سرمایه­داری از آموزش عالی داشت به نحو چشمگیری پس از جنگ تغییر یافت. تثبیت سیستم تولیدِ کلانِ بیهوده و بلامصرف متأثر بود؛ سرمایه­داری در شرق و غرب مقدار زیادی از ارزش افزودۀ خود را به سمت تولید سلاح و جنگ­افزار روان ساخته بود. اولین نتیجه این مرحله جدید در رشد سرمایه­داری، ایجاد پروسه­ای دائمی از حرکت و نوآوری‌های تکنولوژیک در صنعت بود. نیاز به بالا بردن بهره­وری نیروی کار از طریق پیشرفت­های تکنولوژیک برای آماده ساختن هر کدام از سرمایه­داری‌های ملّی برای رقابت در بازار بین­المللی، تقاضای جدیدِ بزرگی برای کارگران فکریِ ماهر را به وجود آورد.
فاکتورهای دیگری نیز در توسعه آموزش عالی پس از جنگ دخیل بود. ماهیّت سرمایه­داریِ پساجنگی به نیروی کار ماهر و خاموش اهمیت ویژه­ای بخشیده است؛ نه سرکوب و نه بیکاریِ انبوه هیچ‌کدام نتوانستند راه­حل­های مناسبی برای نارضایتی طبقه کارگر فراهم کنند. به این ترتیب اهمیت اَشکال ایدئولوژیک کنترل و مهندسیِ افکار مشخص می­شود. و نتیجه چیزی نبوده است جز افزایشی عظیم در شمار به قولِ اتحادیۀ کارگران صنعتی جهان، نصّابان فهم! از قبیل: معلمان، جامعه­شناسان، مددکاران اجتماعی و غیره.
توسعۀ پساجنگیِ آموزش عالی در تمام بخش­های سرمایه­داری غرب روی داد. در بریتانیا گزارش رابینز که در اکتبر 1963 انتشار یافت و خواهان توسعه وسیع‌تر آموزش عالی شده بود، پر اهمیّت و تعیین­کننده بود. در 1962، تنها 7 درصد از گروه سنّی 19 سال به صورت تمام وقت تحصیل   می­کردند؛ در 1980 این نسبت به 15 درصد افزایش خواهد یافت که معادل 558,000 دانشجو است. (این مقاله در 1975 نوشته شده است) استدلالی که پشت این طرح قرار دارد به روشنی توضیح داده شده است:
تحقق رشد اقتصادی این کشور به آموزش و پرورش مردم‌اش بستگی دارد که شکّ زیادی در مورد کفایت و مناسب بودنِ ترتیبات کنونی آن برانگیخته است. اگر در آموزش عالی به سرعت اصلاحات صورت نگیرد امید اندکی برای این جزیره پر تراکم و پر جمعیت برای حفظ موقعیت مناسب در دنیای به شدّت رقابتی آینده وجود خواهد داشت. [2]
و همان‌طور که رابینز در جای دیگر توضیح می‌دهد:
من اطمینان دارم که اگر ما در حدود مقیاسی که کمیته توصیه کرده و به ما نشان داده به جلو حرکت نکنیم، خطر از دست دادن مرتبه و جایگاه و نیز شکست ما وجود خواهد داشت. [3]
توسعه­ای که در بالا به آن اشاره شد بازتابی از نیازهای سرمایه­داری بریتانیا بود. آموزش عالی به دو بخش تقسیم شده است؛ بخش به اصطلاح خودگردان و مستقل، دانشگاه­ها و دیگر بخش دولتی که شامل کالج­ها، دانشگاه­های پلی‌تکنیک، کالج­های هنر و فنّی و امثالهم می­شود. دانشگاه­ها به وسیلۀ سرمایه­گذاری دولتی از طریق کمیتۀ کمک هزینۀ تحصیلیِ دانشگاه­ها اداره می­شوند در حالی‌که هزینۀ باقی کالج‌ها توسط مراجع و مقامات محلّی تأمین می­گردد. هر دوی این بخش­ها مبالغ قابل توجهی پول از صنایع دریافت می­کنند در ازای این­که پژوهش­هایی به دستور شرکت­های  سرمایه­گذاری صورت گیرد و کمیته­های نظارتی کالج­ها که تحت تسلط و کنترل نمایندگان واحدهای تجاری بزرگ قرار داشته باشند.

اگر چه دانشگاه­ها توسعه یافته­اند و شمار جدیدی از آن­ها تأسیس شده­اند، اما سریع­ترین نرخ توسعه در بخش دولتی بوده است. این الگو در دوره دولت هیث در سال 1972 و با مصوّبۀ هیأت دولت مدوّن گردید، با عنوان آموزش و پرورش: چارچوبی برای توسعه و گسترش. رشد تعداد دانشجویان تا حدّ 750,000 نفر در 1980 در بخش دولتی   هدف­گذاری و برنامه­ریزی شده است. دلایل این امر ساده­اند؛ بخش دولتی خیلی راحت­تر تحت کنترل دولت و صنایع محلّی است. در این بخش دانشجویان به صورت خودکار کمک­های تحصیلی را دریافت نمی­کنند بلکه تحت کنترل مراجع آموزشی محلّی قرار می­گیرند. کالج‌ها به دو طریق به احتیاجات و نیازهای صنایع بستگی پیدا   می­کنند. نخست از طریق تعداد زیاد دانشجویانی که در کارخانه­های محلّی شاغل­اند و به صورت مرخصّی­های دوره­ای و یا یک روز در هفته به تحصیل مشغول‌ می­شوند (که به این کارخانه­ها وسیعاً حق دخالت و تصمیم­گیری در روند ادارۀ کالج را می­دهد) و دوّم از حیثِ دوره­های آموزشی که خیلی بیشتر به مشاغل و حرفه­ها مربوط هستند. توسعه و گسترش در این بخش به این معنی است که صنعت ارزان­تر و راحت­تر به نیازهایش دست یابد. برخلاف دانشگاه­ها که با کتابخانه، اتحادیه­های دانشجویی، فروشگاه­ها و برخی اوقات پارک و دریاچه تداعی می­شوند، کالج­های فنّی و صنعتی و مدارس عالی کسب مهارت بزرگ­سالان، متشکّل از کلاس­هایی است که به سادگی کنارِ هم قطار شده‌اند.
جایگاه دانشجو در جامعه در نتیجۀ گسترش و توسعه آموزش عالی بعد از جنگ، به طور چشمگیری دگرگون شده است. تا اندازه­ای این مسئله به افزایش جمعیت آن­ها مربوط است. دانشجویان اکنون گروه اجتماعی بزرگی هستند. در 1900 دانشجویان تنها 1 درصد از گروه سنّی خود محسوب می­شدند؛ در سال تحصیلی 72-1971 آن‌ها 15 درصد از گروه سنّی خود را شامل   می­شدند، یعنی 463,000 دانشجوی تمام­وقت و کارگر دانشجوی پاره­وقت. در کشورهای دیگر، نسبت از این هم بیشتر است. در ایلات متّحده دانشجویان 35 درصد گروه سنّی خود را شامل می‌شوند.
مسئلۀ مهم­تر این‌که جایگاه معینِ پیشینِ دانشجویان، توسط مناسبات اجتماعیِ سرمایه­داری متأخر دگرگون شده است. آموزش عالی دیگر آماده­سازی و یا بلیت ورودی برای دخول در طبقۀ مسلط نیست. بیشتر دانشجویان به نوعی کارگر خواهند شد. اگر دانشجویی در یکی از شاخه­های علوم و یا مهندسی فارغ‌التحصیل شود، می­تواند انتظار داشته باشد که به عنوان کارگری ماهر و سطح بالا در صنعت استخدام شود و نقشی تمام و کمال در پروسۀ تولید سرمایه­داری بازی کند. این کارگران دستمزد بالایی دریافت می­کنند امّا در مقابل ارزش افزودۀ بالایی هم تولید می­کنند که مدیون مهارت­های آن­ها است. برای دانشجویی که در شاخۀ علوم انسانی تحصیل کرده است بیشتر محتمل است که به عنوان کارگری یقه سفید، در رده­های میانی دستگاه دولتی و یا صنعت استخدام شود. این قشر از کارگران، برای مثال کارمندان دولتیِ محلّی و معلّمان مدارس، غالباً حقوق کمتری به نسبت کارگران دستکار می‌گیرند و به همین دلیل مبدأ اصلیِ مقابلۀ آشتی­ناپذیر با سیاست‌ درآمدی در بریتانیای این سال‌ها بوده‌اند.
در عین حال، این دانشجویان نمی­توانند هیچ­گونه رابطۀ معینی با پروسۀ تولیدی برقرار کنند. تا هنگامی‌که دانشجو هستند، آیندۀ شغلی نامطمئنی خواهند داشت. سرنوشت آن‌ها را پس از ترک دانشگاه و فارغ‌التحصیلی، شرایط غیرقابل پیش‌بینیِ بازار کار تعیین خواهد نمود. دولت برای تحصیل آن‌ها در دانشگاه سرمایه­گذاری می‌کند. دانشجویان هنوز نیروی کار خود را نفروخته‌و دستمزدی دریافت نکرده‌اند، بنا بر این جزئی از طبقۀ کارگر نیستند و جزء تولیدکنندگان کوچک، مانند خرده­بورژوازی سنتی نیز نیستند. در میان آنان اقلیّتی کوچک وجود دارد که خاستگاه‌شان طبقه مسلط است. از لحاظ اجتماعی دانشجویان به وسیلۀ موقعیّت انتقالی خود تعریف می­شوند. تا زمانی که در دانشگاه و کالج هستند، آینده­شان نامعلوم باقی می­ماند. در مرحلۀ اول قبولی در آزمون­ها و نمرات اهمیّت خواهند داشت. تأثیر سیستم امتحانی، اتّحاد دانشجویان در یک گروه اجتماعیِ منسجم نیست بلکه اتمیزه کردن آنان است. به این معنی که سرنوشت هر دانشجویی به واسطۀ عملکرد فردی او و جدا از سایرین رقم می‌خورد.
با این وجود، دانشجویان گروهی تحت ستم نیز هستند. رویای زندگی دانشجویی خیلی زود در مواجهه با واقعیت نابود می‌شود. احساس ناامنی نسبت به آینده به وسیلۀ زندگی ایزوله شده در محیط‌ها و خوابگاه‌های دانشجویی تقویت می‌گردد. اگر چه سیستم انضباطی دانشگاه به نسبت مدرسه کمتر سخت­گیرانه است، اما تصمیم­گیری در مورد محتوی دروس، تنظیم برنامه کلاس‌ها، میزان شهریه و هر چیز دیگری فقط از بالا صورت می‌پذیرد. اهرم‌های قدرت در دانشگاه‌ها مطمئناً در دست دانشجویان نیست، بلکه به جز مواردی اندک تنها در ید اختیار مقامات و قدرت‌مندان است. این وضعیّتِ ازخودبیگانگی عمومیِ دانشجویان، آنان را آمادۀ شورش‌ و طغیان می‌سازد.
تناقضات

سیستم آموزش عالیِ سرمایه­داری متأخر یکی از چرخ­دنده­های اصلی گسترش و توسعۀ دائمیِ سیستم است. بنا بر این تنشی دائمی میان تلاش برای برنامه­ریزی منظمِ گسترشِ آموزش عالی و ماهیّت آنارشیک و برنامه‌ریزی نشدۀ سرمایه­داری وجود دارد.
تصمیم­گیری در مورد شمار دانشجویان در ده سال پیش به این معنی خواهد بود که امروز بازار کار انباشته از فارغ‌التحصیلان ناخواسته است. ساختمان برنامه­هایی که چند سال قبل طراحی شده­اند ممکن است در تضاد با تصمیماتی مبتنی بر کاهش مخارج عمومی قرار بگیرند. دوره‌هایی که در دانشگاه­ها تدریس می­شوند، ممکن است رابطۀ نزدیکی با نیازهای فوری صنعت نداشته باشند. گسترش پرشتاب آموزش عالی احتمالاً به معنی کتابخانه‌های شلوغ، کمبود مسکن و امکانات سطح پایین برای دانشجویانی است که به زور در دانشگاه‌ها ‌چپانده شده‌اند، توسط دولتی   سرمایه­داری که تیغ رقابت خارجی را بر گلوی خود احساس می­کند. همۀ این‌ها، فرم‌هایی از تضادی اساسی هستند که سرمایۀ ملّی با آن رو در رو است. هم‌چنان­ که آن‌ها تلاش می‌کنند تا آموزش عالی را به عنوان پاسخی برای فشار رقابت خارجی توسعه بخشند، دوره‌های متناوب رونق و رکود این برنامه­ریزی را برای‌شان ناممکن می‌سازد.

هزینه در آموزش عالی به این معنی است که بخشی از ارزش افزودۀ به وجود آمده در صنعت، از پروسۀ انباشت سرمایه خارج شده و به جای آن برای پایین آوردن هزینه‌های تولید خرج می‌شود. امّا در دوره‌هایی مانند دورۀ فعلی که سرمایه­داری به سوی بحرانی عمیق­تر از همیشه سوق داده می‌شود و رقابت بین‌المللی آن را به طور روزافزونی حادتر می‌کنند، همۀ دولت‌های سرمایه‌داری تحت فشاری مهیب برای کاهش هزینه‌های آموزش عالی هستند. به این دلیل که بتوانند منابع بیشتری را برای سرمایه­گذاری تولیدی آزاد کنند.
این امر به ویژه در مورد یک کشور سرمایه­داری نسبتاً ضعیف مثل بریتانیا صادق است. اگر بریتانیا بخواهد جایگاهی در بازار جهانی داشته باشد، باید به توسعه و گسترش آموزش عالی ادامه دهد. امّا در عین حال، بریتانیا با توجه به بحرانِ سودآوریِ سرمایه، مجبور است تا هزینۀ توسعه آن را کاهش دهد. گزارش هیأت دولت در 1972، کاهش هزینه‌ها را در مرکز این استراتژی قرار می‌دهد:
اگر توسعه و گسترش آموزش عالی، چنان که نشان داده شد، در دهۀ پیشِ رو ادامه یابد، افزایش  هزینه­های واحد نمی­تواند مجاز باشد و طرح نهایی دولت باید چنان بنیان نهاده شود که تناسب اقتصادی را در نظر بگیرد.[4]
به بیانی دیگر، در حالی‌که هزینه‌ها کاهش می‌یابد تعداد دانشجویان کماکان افزایش خواهد یافت.
بنا بر این نسبت هیأت علمی و دانشجویان به یکدیگر بیشتر خواهد شد. دانشجویان تشویق  می­شوند تا در شهر خود بمانند و به دانشگاه‌های منطقۀ خود بروند. آن‌هم برای یک دورۀ 2 سالۀ آموزش فنی و حرفه‌ای و اخذ کاردانی که صاحب آن را واجد صلاحیّت تحصیلات بیشتر نمی‌کند. بسیاری از کالج‌های کوچک بسته و یا با هم ادغام خواهند شد و اگر نه، بایستی دانشگاه‌های جدیدی تأسیس شوند.
در دسامبر سال 1973، ترکیب بحران بالا رفتن قیمت نفت به همراه بحران کم‌کاریِ اعتصابیِ معدن­کاران باعث شد تا دولت سیاست پایین­تر آوردن هزینه‌های اموزش عالی را اجرا کند. بودجۀ اضطراریِ آنتونی باربر یک تکّۀ 180 میلیون پوندی از هزینه‌های آموزشی کَند. این امر به این معنا بود که کاهش هزینه‌ها از مهد کودک‌ها تا دانشگاه­ها را شامل می‌شود. در بخش دانشگاه‌ها و مدارس عالی فنّی و تا حدودی مدارس، ساخت و ساز جدید متوقف شده‌اند. سیاست تعطیلیِ دانشگاه­های تربیت معلم تسریع شده‌ است. و نتیجه، ازدحام بیش از حد در کلاس‌ها، بیشتر شدن نسبت دانشجویان به اساتید و هیأت­های علمی، پُست‌های خالی مانده، خاتمه به خدمت بسیاری از کارگران شاغل در دانشگاه‌ها و افزایش اجاره بها و قیمت‌ها است. برای سال تحصیلیِ 81-1980 کاهشی از 750,000 به 650,000 دانشجو هدف­گذاری شده است. دانشگاه‌ها با کسری درآمد روبرو هستند، دانشگاه­های ممتاز بحران نقدینگیِ شاقّی را تحمل می­کنند. معاون دانشگاه لنکستر پیش­بینی کرده است که این دانشگاه ممکن است در ظرف یک سال یا کمی بیشتر ورشکست شود. این سیاست‌های کاهش هزینه‌‌ای هرچند توسط محافظه­کاران طرح شده‌اند اما به وسیلۀ دولت حزب کارگر دنبال می‌شوند.
دور اوّل قیام دانشجویی: اواخر دهۀ 60
سیاست نقشی غالب در قیام‌های عظیم دانشجویی انتهای دهۀ 60 داشت. در سراسر جهان امیدهایی را که چپ پارلمانی و حتی جناح‌های سانتر برخی از کشورها برانگیخته بودند، نابود شده بود. دانشجویان هوادار جامعه دموکراتیک در ایالات متحده شعارهایی که به طرفداری از لیندون جانسون در انتخابات 1964 می‌دادند را رها کردند و به مقاومت دلیرانه در برابر برنامۀ جامعۀ بزرگ جانسون (LBJ) پرداختند که در جنگ امپریالیستی در ویتنام و شورش سیاه­پوستان در شهرها غرق شده بود. حزب کمونیست فرانسه نقش ناچیزی در طول نبرد الجزایر نسبت به پیچیده کردن استراتژی­اش در اتحاد با چپ سوسیال دموکرات بازی می­کرد. در آلمان غربی، حزب سوسیال دموکرات ائتلاف بزرگ با راست را سازمان داد و قوانین اضطراریِ سرکوب­کننده‌ای را در مجلس به تصویب رسانید. و هارولد ویلسون اعتصاب ملوانان را درهم شکست، دستمزدها را ثابت نگاه داشت و از آمریکا در جنگ ویتنام پشتیبانی نمود.
 مخالفت با جنگ ویتنام رشته‌ای بود که در تمام شورش‌های دانشجویی کشیده شده بود. امیدهای زیادی که احیای چپ برانگیخته بود، همگی نقش بر آب شده بودند؛ آن‌چه معلوم بود بربریّت امپریالیستی بود که کشوری کوچک را ویران  می­کرد. کمپین بین‌المللی علیه جنگ ویتنام توسط دانشجویان رهبری می‌شد. به این معنی که این کمپین هم به تقویت و نیروگیری قیام دانشجویی یاری می‌رساند و هم با نیروی این جنبش استحکام می‌یافت. کمیتۀ ملی ویتنام در فرانسه زمینۀ کارآموزی برای رهبران دانشجوی قیام مه 1968 بود. کمپین همبستگی با ویتنام (VSC) در کشور فرانسه بر دوش دانشجویان میلیتانت بنا شد.
اما دانشجویان همچنین دچار تأثیرات حاصل از تناقضات بین گسترش آموزش عالی و ماهیّت آنارشیک سیستم بودند. هم دانشجویان مدرسۀ اقتصاد لندن و هم سوربونی‌ها، هر دو با شرایطی مثل شلوغی کلاس‌ها، پایین بودن سطح امکانات آموزشی روبروبودند و یک مُشت محدودیت ریاکارانه آن‌ها را محاصره کرده بود. در دانشگاه‌های بریتانیا مقامات مدعی داشتن اختیاراتی چون والدین بر دانشجویان بودند. در دانشگاه نانتری، جداسازی جنسیّتی دختران و پسران در خوابگاه‌ها، اخگری بود که قیام 1968 را شعله‌ور ساخت. در برکلی و در سال 1964 حتی هواداران انتخاباتیِ سناتور جمهوری‌خواه گُلدواتر نیز از کمپین جنبش آزادی بیان علیه ممنوعیت فعالیت سیاسی در خوابگاه‌ها و محوطه‌های دانشجویی حمایت کردند.
در بریتانیا اولین امواج قیام از مدرسۀ اقتصاد لندن برخاست و همه­گیر شد و در همان‌جا هم پایان یافت. انتصاب والتر آدامز، کسی که پیشینه‌ای مشکوک در مقام ریاست دانشگاه رودزیا (زیمباوه فعلی) داشت، به عنوان رئیس جدید بود که رشته حوادث بعدی را رقم زد. اما اوّلین اشغال دانشگاه که در مارس 1967 به عنوان اعتراض به حکم تعلیق رئیس اتحادیۀ دانشجویان روی داد به این خاطرکه در نامه­ای به روزنامۀ تایمز با انتصاب آدام مخالفت نموده است، یکسره خودجوش نبود. انجمنی کوچک ولی فعال سوسیالیست که چندین سال برسر موضوعاتی چون استعمار رودزیا و سیاست­های درآمدی آژیتاسیون کرده بودند، توانستند پشتیبانی گروهی مصمم و متعهد از دانشجویان را به دست آورند. این انجمن سوسیالیست بود که موضوع آدامز را در دست گرفت و مخالفت با انتصاب او را برانگیخت. و هرچند اشغال دانشگاه با پیشنهاد رئیس محافظه‌کار اتحادیه به رأی گذاشته شد، اما این انجمن سوسیالیست بود که ابتکار تحصّن و اعتصاب فعالانه در محل را در دست گرفت.
اگرچه اولین اعتصاب در این دانشگاه موفقیت­آمیز بود اما بازتاب چندانی نیافت. در غیاب مقاومت کنکرت طبقه کارگر بر علیه سیاست‌های درآمدی ویلسون و بدون این­که دانشجویانِ دیگر دانشگاه‌ها از ایشان سرمشق بگیرند، دانشجویان انقلابی که به سرعت و در واکنش به وقایع دانشگاه متشکل شده بودند، خود را منزوی و محصور یافتند. آن‌ها به ناچار حوزۀ فعالبت خود را به بیرون از مدرسۀ اقتصادی لندن، در کمیتۀ اقدام اجاره­نشینان شهر لندن (GLC) و مباحثی دیگر بردند.
در نتیجۀ وقایع سیاسی خارج از دانشگاه، خصوصاً قیام ماه مه در فرانسه و تشکیل کمپین همبستگی با ویتنام در بریتانیا بود که آتش مبارزات دانشجویی در سراسر کشور زبانه کشید. برای مثال در دانشگاه هال و دانشگاه هنر هورنسی، اعتصاب و تحصن واقعاً به دلیل مخالفت با مقامات دانشگاه شکل نمی‌گیرد بلکه مستقیماً به خود سیستم می‌پردازد. در ژوئن 1968 فدراسیون دانشجویان سوسیالیست انقلابی برای پیوند زدن مبارزات مختلف با هم، از طریق اتحاد سازمانی میلیتانت‌ها، پایه­گذاری شد.
در پاییز 1968 قیام به بالاترین حد خود رسید. در 27 اکتبر یکی از بزرگ­ترین تظاهرات‌ تاریخ لندن از زمان رژه چارتیست­ها و در مقابل سفارت آمریکا با شعار ”پیروز باد جبهۀ آزادی بخش ملّی خلق ویتنام“ (ویت کنگ) برگزار شد. باوری درست و عمومی وجود داشت که دانشجویان انگلیسی می‌توانند تجربۀ فرانسوی‌ها را تکرار و کارگران را به صحنۀ مبارزه با سیستم بکشانند. دانشجویانی که مبارزات در مدرسۀ اقتصادی لندن و دیگر  دانشگاه­ها را رهبری می‌کردند و در درجۀ اول دانشجویان پیرو گرایش سوسیالیزم بین‌الملل، خود را در محاصرۀ کسانی دیدند که بر این باور و به دنبال راندن دانشجویان به سوی مبارزه، به امید افروختن انقلابی در کوتاه‌ترین زمان ممکن بودند.
این دوره دو خطر عمده سیاسی در مبارزات دانشجویی را برجسته کرد، یعنی اپورتونیزم و منزّه طلبی. این دوّمی عبارت است از کناره‌جویی از مبارزات دانشجویی با این عنوان که نسبت به مبارزه طبقاتی امری ثانوی است و بنا بر این باید از شرکت در آن خودداری نمود. روشن‌ترین نمونه از این خصیصه را می­توان نزد لیگ سوسیالیستی کارگران (نام فعلی آن حزب کارگران انقلابی است) سراغ گرفت که تنها به این خاطر در تظاهرات‌های عظیم ضد جنگ ویتنام سر و کله‌‌شان پیدا می‌شد که جزواتی با این عنوان را توزیع نمایند: ”چرا ما در تظاهرات شرکت نمی‌کنیم“. این نمونه­ای از موضع‌گیری یک جریان به ظاهر اولترا چپ است. به زعم اینان تنها مبارزات کارگران دارای موضوعیّت است، میلیتانت‌های جنبش دانشجویی باید فقط به این مبارزات توجه داشته باشند، تظاهرات بر ضد جنگ ویتنام تا زمانی که آن‌ها نتوانند دولت سرمایه­داری را سرنگون کنند صرفاً ”اعتراض سیاسی“ است. امّا در حقیقت، این امر کناره­جوییِ محافظه­کارانه از یک جنبش توده‌ای است، از آن رو که از تمام ریسک‌ها و خطرات موجود -ضرب و جرح، زندان و شکسته شدن سر به دست پلیس- که اعتراض سیاسی در بر دارد، اجتناب کرده باشند.
نقطۀ مقابل این موضع‌گیری توسط ارنست مندل، رهبر انترناسیونال چهارم و رفقای هم خط‌او اتخاذ شده است. انحطاط انترناسیونال چهارم باعث شده بود تا ایشان هیچ‌گونه تحلیل جامعی از آخرین مرحلۀ سرمایه­داری و از وضعیت عمدۀ طبقه کارگر، به عنوان تنها نیرویی که قادر به نابودی امپریالیزم است، نداشته باشند. به این جهت، تلاش وسواسانه برخی دسته‌ها مصروف این است که برای طبقۀ به ظاهر خاموشِ کارگر، به عنوان ایجنت انقلاب، جایگزینی دیگر بیابند و با مهارتی فرصت­طلبانه تحلیل­های­شان را با هر عنصر جدید که در میدان مبارزه با سرمایه‌داری پیدا شده است، وفق دهند. در این جستجو، قیام دانشجویان عطیه­ای الهی است. مندل مدعی شده است که: ”دانشگاه می­تواند گهواره‌ای برای انقلابی راستین باشد“.[5] نام بردن از دانشجویان و جوانان، چریک­های جهان سوّم و سیاه­پوستان با عنوان ”آوانگاردهای جدیدِ“ انقلاب بین‌المللی، گوشه‌ای از تلاش­های بی­پایانی است که انترناسیونال چهارم برای پیدا کردن نفوذ و پایگاه در میان مردم، انجام می‌دهد.
این مقدس­سازی اولترا چپ از جنبش دانشجویی، در بریتانیا به تئوری پایگاه سرخ دامن زد. در نشریۀ نیو لفت ریویو چنین استدلال شده که دانشگاه‌ها می‌توانند به ارگان‌های قدرت دوگانه -پایگاه­های سرخ- تبدیل شوند و مشروعیت سرمایه­داری و همچنین انحصار خشونت آن را به چالش بکشند. این بحث بر پایۀ قیاس‌هایی مشکوک با کوبا و چین بنا شده است؛
قلمروی آزاد شدۀ چریک‌ها، در آغاز مناطقی را در بر می‌گرفت که به لحاظ جغرافیایی برای نیروهای سرکوب‌گرِ نظم مستقر غیر قابل دسترسی بود. ما باید از خود بپرسیم که آیا ساختار پیچیدۀ سرمایه­داری متأخر دارای مناطقی نیست که به لحاظ        جامعه­شناسانه برای نیروهای سرکوب­گر طبقه حاکم قابل دسترسی نباشد؟ [6]
پاسخ: خیر، چنین مناطقی وجود ندارند.         پلی­تکنیک آتن چگونه می‌توانست به لحاظ  جامعه­شناسانه برای تانک‌های پاپادوپولس غیر قابل دسترسی باشد؟ با این حال، پیشنهاد فراخوان برای تأسیس پایگاه‌های سرخ در کنفرانس دوّم فدراسیون دانشجویان سوسیالیست انقلابی (RSSF) در نوامبر 1968 به تصویب رسید.
کشمکش­هایی که بر سر ظهور آوانگاردیزم دانشجویی رخ می­داد، موجب کنشگری در خارج از مدرسه اقتصاد لندن (LSE) شد. دانشگاه در طی تعطیلات آخر هفتۀ 27 اکتبر در اعتصاب و اشغال بود تا امکانات مسکن و نیازهای اوّلیه را به دست آورد. تلاش مقامات دانشگاه برای جلوگیری از اعتصاب تنها حمایت از چپ را بیش از پیش افزایش داد. اما عواقب پس از آن گیجی چپ و تصمیم دانشگاه به سرکوب بود. چپ افراطی، مجموعۀ رنگارنگی از چپ­گرایان جدید آمریکایی، مائوئیست­ها و مشاهیر نشریه نیو لفت ریویو به جهت مقابله بیشتر با طرح مقامات در نصب گِیت‌های امنیتی در دانشگاه فشار می­آوردند. رابین بلکبرن در جزوه­ای خطاب به انجمن سوسیالیست چنین نوشت: ”آن­هایی که استراتژی پایگاه­های سرخ و تاکتیک حملۀ سال نو را رد می­کنند، در این خطر هستند که به متحدان ابژکتیو سوسیال امپریالیزم و سوسیال فاشیزم تبدیل شوند. [7] دانشجویان گرایش سوسیالیزم بین‌الملل (IS) که به خاطر نقش‌شان در اولین اعتصاب و در کمپین همبستگی با ویتنام رهبری چپ را به دست آورده بودند، این‌گونه استدلال می­کردند که تودۀ دانشجویان برای چنین  مواجهه­ای که چپ افراطی پیشنهاد می­کند و مقامات آرزویش را دارند، آمادگی ندارد.
در آخر ثابت شد که حق با آن‌ها بوده است. سلسله‌ای از وقایع متفاوت باعث شد تا گِیت‌های کنترل ورود و خروج دانشجویان برچیده شود. زمانی که دانشجویان گرایش سوسیالیزم بین‌الملل پیشنهاد یک اعتصاب فعال را برای دفع خطرِ حتمیِ بسته شدن دانشگاه می‌دادند، تنها توانستند پشتیبانی مختصری حتّی در میان چپ جلب کنند. چپ واقعاً ضعیف‌تر از آن بود که مبارزه تدافعی که لازم داشت را سازمان دهد. اشغال و اعتصاب که برای بازگشایی دانشگاه تدارک دیده شده بود، نتوانست از اخراج بلکبرن و بقیۀ سخنرانان چپ‌گرا و نیز بازداشت و تعلیق بسیاری از دانشجویان جلوگیری نماید. اگرچه فدراسیون دانشجویان سوسیالیست انقلابی موفق شد تا تظاهرات‌های چند هزار نفره و در مدرسۀ اقتصاد لندن سازمان دهد و چندین بار دانشگاه را تسخیر کند، اما نتوانست در جبهۀ متحدی که از کمیتۀ رؤسای دانشگاه­ها و هیأت مدیره­ها تشکیل شده بود شکافی بیاندازد. اینان اقدامات بازدارنده مسئولینِ مدرسۀ اقتصاد را به عنوان سرمشقی برای خود در برخورد با دانشجویان‌شان، به خوبی بررسی      می­کردند. فدراسیون سرانجام به صورت محل حرّافی‌های دسته­ای سکتاریست درآمد و سپس ناپدید شد.
اما فاز اول قیام دانشجویان در بریتانیا کاملاً پایان نیافته بود. کشف پرونده‌های سیاسی که مسئولان برای دانشجویان تشکیل داده بودند، در خلال اشغال دانشگاه وارویک در فوریه 1970، منجر به عظیم­ترین موج تحصّنی شد که در تاریخ   دانشگاه­های بریتانیا دیده شده بود. دانشگاه­های سنتاً محافظه­کاری مثل منچستر و آکسفورد اعتصاب و اشغال دانشجویی چند هزار نفره‌ای را  تجربه کردند. در این‌جا نیز تحصن کاملاً به صورت ناگهانی اتفاق نیافتاد. در آکسفورد شعبۀ منطقه‌ای فدراسیون از 1969 به بعد بر علیه مسئولین و مقامات مرتجع دانشکده‌ها کمپین‌هایی به راه انداخته بود. در دانشگاه منچستر دانشجویان در مخالفت با شیوۀ غیر دموکراتیک انتصاب رؤسا اعتراض کرده بودند. قضیۀ پرونده‌ها به متمرکز شدن همۀ خشم و نارضایتی­ها از ساختار   سرکوب­گر و استبدادیِ آموزش عالی، و نفوذ روزافزون منافع صنعت بر آکادمی یاری رساند.
واکنش مسئولین عموماً امتناع از سازش و ندادن امتیاز و در عین حال ادامۀ مذاکرات بود. در این راه تا حدّ زیادی موفق هم بودند. آن‌ها از خطاهای چپ و قابلیت‌ بوروکرات‌های اتحادیۀ دانشجویی ملّی سود می­جستند تا نیروی رزمندگی دانشجویان را خنثی کرده و توجه آنان را از سازماندهی و بسط مبارزۀ مستقیم منحرف نمایند. در منچستر مذاکره­کنندگان بسیاری از مطالبات دانشجویان را به کناری نهادند. در آکسفورد شورای نمایندگی دانشجویان موفق شد تا اعتصاب و اشغال را به کمپینی بر علیه اساسنامۀ جدید انضباطی و برای ”دانشگاه دموکراتیک“ تقلیل دهد. با پایان سال قضیۀ پرونده‌ها، قضیه‌ای مرده بود.
به این ترتیب اولین موج مبارزاتی دانشجویان خاتمه یافت. حتی اگر این وقایع را نتیجۀ ترکیب منحصر به‌ فردی از فاکتورهای عام سیاسی و نارضایتی­های محدود دانشجویان بدانیم، باز درس‌های معیّنی برای آموختن خواهند داشت.
درس اول این است که مبارزات دانشجویی به شدت فرّار و زودگذر هستند. دانشجویان به دلیل هستی چندپاره و ایزولۀ‌شان، به سرعت بین رزمندگی و انفعال در حرکت­اند. زمانی که واقعاً شورش می­کنند، آن را با نیرو، تخیّل و روحیه­ای شگرف به انجام می‌رسانند. آن‌ها خیلی سریع اعتراضات‌شان را تعمیم می‌دهند و از نارضایتی‌های ویژۀ وضعیت خود به شورشی بر ضد نظام سرمایه‌داری فراتر می‌روند. در همان حال، زمانی که مبارزۀ مشخصی که درگیر آنند، قوس نزولی خود را طی می­کند، می­توانند به سرعت به همان بی­حسّی و بی‌علاقگی سابق خود بازگردند.
و درس دوم، محدودیت­های ذاتی مبارزات دانشجویی است. در کارتیه لاتن دانشجویان به خاطر وضعیت بسیار ویژۀ رویدادها، قادر بودند تا جرقۀ اعتصابی توده­ای را بزنند. اما آن­ها نمی‌توانستند تا بر سدّ محافظه­کاری حزب کمونیست فرانسه که مانع از گسترش اعتصاب در جهت انقلابی کارگری بود، غلبه نمایند. در بریتانیا دانشجویان مدرسۀ اقتصاد لندن نتوانستند تا با نیروهایی مرکّب از مقامات دانشگاه و دولت زورآزمایی کنند و در نتیجه طولی نکشید که جریانات سرمست از 27 اکتبر محو شدند.
با این وجود قیام دانشجویی به چپ انقلابی بسیار انگیزه‌ داد. درواقع، در بسیاری از کشورها خود سازندۀ چپ انقلابی بود. پس از شب دراز جنگ سرد، انقلابیون مخاطبینی برای سیاست­شان و نیروهایی تازه در صفوف‌شان یافتند. در بسیاری از کشورها، به عنوان مثال آلمان غربی، چپ انقلابی در حدود پدیده‌ای دانشجویی باقی ماند. در بریتانیا، جنبش دانشجویی جوخه‌ای از سوسیالیست­های انقلابی به وجود آورد که محدودیت­های ذاتیِ مبارزه‌ای که رهبری کرده بودند را درک کرده و طبقۀ کارگر را به مثابه تنها ایجنت انقلاب به رسمیت می‌شناختند. بر این اساس آن‌ها وظیفۀ خود را ساختن حزبی توده‌ای بر بنیان طبقۀ کارگر قرار دادند. رشد سوسیالیزم بین‌الملل و تبدیل آن به سازمانی پرولتاریایی در چند سال گذشته، تا درجۀ زیادی به پایگاهی که در رهبری مبارزات دانشجویی کسب کرد (مانند مدرسۀ اقتصاد)، مربوط می‌شود.
دورۀ دوّم قیام دانشجویی: 73-1970

خصوصیت جنبش دانشجویی امروز به طور قابل ملاحظه­ای با جنبش پیشرواَش در اواخر دهۀ 60 متفاوت است. دوران فترتِ بین دو اوج، کلید فهم این تغییرات است.

دهۀ 70 شاهد تولّد دوبارۀ یک جنبش کارگری قدرتمند بوده است. افزایش نرخ توّرم سرعت گرفته بود و دولت محافظه‌کار مصمّم به این‌که دستمزدها را از طریق طرح روابط کارگر و کارفرما ثابت نگاه داشته و همچنین تلاش می‌کرد تا دستمزد متعارف را تعیین کند. با آغاز اعتصاب کارگران رفتگر در کریسمس 1969، کارگران بیشتر و بیشتری برای حقوق بالاتر به اعتصاب پیوستند. این اعتراضات در سال 1972 به اوج خود رسید، یعنی زمانی که معدن­چیان سیاست پرداخت حقوق محافظه­کاران را درهم شکستند و کارگران بارانداز نیز برای آزادی پنج کارگر عضو اتحادیه قانون روابط صنعتی را ویران کردند.
این بدان معنی است که تئوری‌های آوانگاردیزم دانشجویی که ادعای رهبری انقلابی را داشت از صحنه خارج شده بوند. توجه دیگر نه بر روی جنگ ویتنام بلکه همبستگی با مبارزات کارگران بود. هم‌زمان در دانشگاه‌ها تورم داشت تأثیرات خود را نشان می­داد. ارزش کمک هزینه‌های تحصیلی به سرعت کاهش پیدا می‌کرد و برای آن‌هایی که تنها پرداخت‌های اختیاری دریافت می­کردند، مسئلۀ کمک هزینه‌ها به گونۀ وخیمی درآمد.
این مسئله به دو تغییر مهم منجر شد. اول اتحادیۀ ملی دانشجویان به میان صحنه هُل داده شد، و دوم این‌که اکثریت دانشجویان نسبت به منافع عمدۀ خود حساس شدند.
در دهۀ 60 دانشجویان انقلابی به درستی اتحادیۀ ملّی (NUS) را ندیده می‌گرفتند. ساختار بوروکراتیک اتحادیه توسط سوسیال دموکرات‌های دست راستی کنترل می‌شد و با سازمان سیا نیز مرتبط بود. چنین شرایطی پیگیری مطالبات دانشجویی به وسیلۀ این اتحادیه را ناممکن می‌کرد. [8] اما اتحادیه از تأثیری که گردش به چپ در دانشگاه‌ها گذاشته بود، برکنار نماند. پیشروان طیف چپ کنونی، یعنی اتحادی از حزب کمونیست و جناح چپ حزب کارگر قادر بود تا کنترل هیأت اجرایی اتحادیه را به دست بگیرد. در 1971 یکی از اعضای حزب کمونیست، دیگبی جکز به ریاست اتحادیه انتخاب شد. همۀ این تغییرات بسیار خوب بود اما صرف نظر از تأسیس یک دپارتمان بین‌المللی که از سیاست خارجی شوروی تبعیّت می­کرد، اتحادیه کماکان برای تودۀ دانشجویان اهمیتی نداشت. آن‌چه وضعیت را تغییر داد، تلاش‌های دولت محافظه‌کار در 1972 برای متوقف کردن اتحادیۀ دانشجویی در تشکیل صندوق اعتصاب و یا کمپین ”شیر رایگان در مدارس“ بود. مجموعه­ای از پرونده‌های قضایی صرفاً گردش پول را تسریع کردند. مارگارت تاچر پیشنهادی را ارائه داد تا اتحادیه‌های دانشجویی را تحت سرپرستی یک بازرس مالی کل که اختیار همۀ پرداخت‌ها با وی بود، قرار دهد.
این امر موجودیت اتحادیه‌های دانشجویی مستقل، که به مثابه حق دانشجویان به آن نگریسته شده بود را تهدید کرد. مبارزه بر علیه طرح پیشنهادی تاچر تقریباً ذهن همۀ دانشجویان را درگیر کرد، از انجمن سوسیالیستی که برای حیات‌اش می‌جنگید تا فلان باشگاه راگبی که نگران کم­تر شدن    بازی­های داخل و خارج از خانه بود. برای نخستین بار نیاز بود تا مسئله برای هماهنگیِ مقاومت و حملۀ متقابل، به سطح ملّی کشیده شود. اتحادیه به موضوع اصلی افکار دانشجویان تبدیل شده بود. برای نخستین بار از زمانی‌که جناح راست پایه‌های خود را به خاطر عدم مبارزه برای استقلال داخلی اتحادیه از دست داد، کنفرانس اتحادیۀ ملی تبدیل به مکانی برای مباحثه بین طیف چپ و چپ انقلابی گردید. در آغاز، مباحثه حول واکنش به طرح محافظه­کاران می­گشت اما خیلی زود به موضوعات مرتبط دیگری هم گسترش یافت. موضوعاتی چون ماهیّت دانشجویان و رابطۀ آنان با طبقۀ کارگر و همچنین موضوعات دیگری چون مسئلۀ ایرلند. در غیاب مبارزات محلّی، نفوذ چپ انقلابی، اساساً گرایش سوسیالیزم بین‌الملل، بیشتر مبتنی بر پایگاه‌ حقیقی‌شان در دانشگاه‌ها بود. پس از آن‌که از استقلال داخلیِ اتحادیه‌ها با موفقیت دفاع شد، موضوع کمک هزینه‌های دانشجویی در سطح کشوری مورد توجه قرار گرفت. در سال‌های تحصیلی 73-1972 و 74-1973 اولین کمپین سراسری بر سر کمک هزینه‌ها، سازماندهی گردید. این‌ها همه توسط اعتصابات اجاره­نشین‌ها در برخی دانشگاه­ها و تظاهرات‌های عظیم پوشش داده می‌شد. خصلت این تظاهراتها با تظاهرات‌هایی که پیش از آن کمپین حمایت از ویتنام برگزار می‌کرد، به طور قابل ملاحظه‌ای متفاوت بود. این‌ها تعهد سیاسی بسیار کم‌تری را شامل می‌شدند. اعتراض، نه با مبارزه و زد و خورد با پلیس بلکه به وسیلۀ پوشیدن لباس‌های عجیب و غریب و حمل پلاکاردها و پرچم‌های رنگارنگ بیان می­شد. دانشجویان نیز با هم متفاوت بودند. اکثریت آن‌ها نه از دانشگاه­های بزرگ بلکه از کالج‌ها و مراکز آموزشی کوچکی می‌آمدند که نسبت بسیار بالاتری از دانشجویان‌ طبقه کارگر را در بر می‌گرفتند.
به هر حال، در حالی این دوره شاهد پیدایی یک جنبش دانشجویی واقعاً سراسری بود که مبارزاتِ موضعی-محورِ دوران کمپین همبستگی با ویتنام فراموش می‌شد. هرچند، مبارزات محلی پراکنده‌ای هنوز انجام می‌گرفت که معمولاً توسط اعضای سوسیالیزم بین‌الملل رهبری می‌شدند. تنها اتحادیۀ ملی نبود که دست‌خوش تغییر می‌گشت بلکه اتحادیه­های محلی هم به فوروم‌هایی تبدیل شده بودند که برگزاری منظم بحث‌ها در آن‌ها شمار زیادی از دانشجویان را مشارکت می‌داد. در این‌جا بود که دانشجویان انقلابی به طور مداوم بحث  می­کردند که باید از اعتصاب‌گران پشتیبانی کرد و این‌که باید کمپین کمک هزینه­ها را در زمینۀ بحران رو به رشد سرمایه‌داری بریتانیا دید و بررسی کرد. این دانشجویان انقلابی بودند، باز هم اساساً گرایش سوسیالیزم بین‌الملل، که کمپین­های پشتیبانی از دو اعتصاب معدن‌چیان و بسیاری نزاع‌های منطقه‌ای را رهبری کردند. نتیجه این بود که، هم‌چنان‌که موجی سراسری از نیروی مبارزاتی دانشجویان در کشور درحال قدرتمند شدن است، طیف چپ کنترل بوروکراسی اتحادیۀ دانشجویی را در دست دارد، اما سوسیالیست‌های بین‌الملل پایه­ای سیاسی در دانشگاه‌ها برای دخالت­گری گذاشته‌اند. 
دورۀ سوّم جنبش دانشجویی: زمان حاضر
وقایع چند ماه گذشته از فراسوی ابرهای تردید، نشان می­دهد که جنبش دانشجویی در حال بازسازی خود است. یک بار دیگر هزاران دانشجو درگیر مبارزه­ای سخت با مقامات و صاحبان قدرت شده­اند. موضوع اصلی این بار کاهش در هزینه‌های آموزشی است. کسر 250 میلیون پوند از بودجۀ آموزشی به همراه بازجهت­دهی به دوره­های   حرفه­ای، موجب کاهش، تعطیلی، افزایش قیمت در تمام دانشگاه­های کشور می شود.

این مسئله ضرورتاً ظهور دوبارۀ مبارزات محلّی را باعث می­شود. به هر حال وجود یک جنبش دانشجویی در سطح ملی، تضمین خواهد کرد که این مبارزات محلی بر علیه کاهش بودجه، دارای چشم­اندازی سراسری باشد. بسیاری از میلیتانت‌های درگیر در این مبارزات، انتظار دارند تا اتحادیۀ ملی از ایشان پشتیبانی کند. نیازی به گفتن نیست که توقعات آن‌ها توسط اتحادیه‌ای که هیأت رئیسۀ آن را کارمندان حرفه‌ای و سوسیال دموکرات‌ها مسخّر کرده‌اند، برآورده نمی‌شود.
قطبی­شدگی فزایندۀ بین رهبری و بدنۀ دانشجویی معترض به کاهش بودجه کاملاً از پرده بیرون افتاده است. علاوه بر این، مبارزه بر علیه کاهش بودجه در شرایط کنونی مستلزم یک مبارزه آشکارا سیاسی است. دانشجویان ناگزیراند تا با درکی کاملاً روشن از آن‌چه برایش می‌جنگند و چگونگی پیروزی در آن، به حملات پاسخ دهند. عدم پذیرش ائتلاف با رؤسا و مقامات به اصطلاح مترقّی دانشگاه و ایجاد اتحادی عملی و موثر با اتحادیۀ­های صنفی دانشجویی، برای رسیدن به پیروزی ضروری است. تا چند سال پیش ممکن بود که به سادگی با وارد آوردن فشاری خفیف به دانشگاه به امتیازی دست یافت، اما دانشجویان امروز مجبوراند تا از رزمنده‌ترین تاکتیک‌ها برای کسب موفقیت استفاده کنند.

این دو فاکتور، یعنی توقعاتی که از اتحادیه ملی می‌رود و تصمیم دولت در کاهش بودجۀ آموزش، فرصتی طلایی برای مداخله‌ای پیروزمندانه پیشِ روی دانشجویان انقلابی می‌گذارد.
نخست این‌که در دانشگاه‌ها، به طور روزافزونی تنها دانشجویان انقلابی و غالباً اعضای گرایش سوسیالیزم بین‌الملل آمادۀ کسب رهبری هستند. در مواجهه با بسته شدن دانشگاه‌ها و یا افزایش 30 درصدی اجاره­ها، آن­هایی که تنها می­توانند حرف‌های پوچی در مورد دموکراتیزه کردن آموزش و یا اتحاد همۀ دانشجویان را تکرار کنند، نخواهند توانست توجه میلیتانت­های دانشگاه که خواهان مبارزه‌اند را به خود جلب نمایند. دانشجویان در میتینگ­هایی صدها و یا حتی هزاران نفره در یک دانشگاه به بحث‌هایی که در مورد ماهیت بحران، دولت حزب کارگر، اداره­کنندگان دانشگاه‌ها، و نیاز به مبارزه مستقیم، گوش فرا می­دهند. بسیاری از این میتینگ‌ها به اقدام مبارزاتی رأی می‌دهند. در این زمان دیگر دانشگاه‌های بزرگ ستون فقرات جنبش نیستند بلکه این وظیفه را دانشگاه‌های فنی (پلی تکنیک‌ها)، مدارس عالی ویژۀ محصلین بزرگ­سال، و دانشگاه­های تربیت معلم، بر عهده دارند. این کالج‌ها و دانشگاه‌های کوچک‌تر هستند که با مشکلات سخت‌ترِ مالی دست در گریبان‌ شده‌اند. نیاز به مباحثاتی که در سراسر کشور به هم مرتبط باشد برای اعضای جنبش کاملاً روشن است. شکست اتحادیۀ ملی در انجام این مهم نیز روشن است. امکان توسعۀ یک جنبش دانشجویی سراسری که ارتباطات مستقیمی با یک سازمان کارگری انقلابی داشته باشد، بسیار زیاد است. به همین دلیل بود که سازمان ملیِ انجمن­های سوسیالیزم بین‌الملل، سال گذشته تأسیس شد. در حال حاضر این سازمان خود را به عنوان نیرو در جنبش دانشجویی مطرح نموده است. بسیاری از دانشجویان میلیتانت در دانشگاه­ها وارد این انجمن­ها می­شوند و یا دست کم خود را مهیّای همکاری با آن‌ها می‌نمایند. در سطحی ملی، سازمان ملّی دانشجویان سوسیالیزم بین‌الملل، آشکارا تنها سازمانی بوده که اقدام پیوند مبارزات و کسب پشتیبانی سراسری برای هر دانشگاهی کرده است.
در دوران کمپین همبستگی با ویتنام، میتینگ‌های اتحادیه تحت تسلط محافظه­کاران و حامیان­شان بود. چپ می­توانست در تظاهرات پیشقدم باشد اما این راست‌ها بودند که سازمان و تشکیلات را کنترل می­کردند. در اوائل دهۀ 70 پیشرفت و ترقی اتحادیه‌های دانشجویی از کلوپ‌های تفریحی به اتحادیه‌هایی رزمنده، به همراه عدم محبوبیت دولت محافظه­کار، باعث شد تا جناح راست در بسیاری اتحادیه‌ها جایی نداشته باشد و نفوذ آن‌ها تقریباً در همه جا به کمترین میزان برسد. این وضعیت امروز باقی می‌ماند. دانشجویان محافظه‌کار حرفی در مورد چگونگی مبارزه با کاهش بودجه نمی‌زنند و در نتیجه گوش شنوایی هم پیدا نخواهند کرد. اگر چه از منظری سیاسی، نادیده انگاشتن پتانسیل این‌ها می­تواند خطرناک باشد. زمانی که کنفرانس اتحادیۀ ملی به طرح ”مخالفت با حق آزادی بیان برای فاشیست‌ها“ رأی داد، راست­ها به وسیلۀ حمایتی که چندین سال از آن بی‌بهره بودند، خود را آماده کردند. آ‌ن‌ها قادر به حفظ این پشتیبانی و یا کشیدن شمار زیادی از دانشجویان به دنبال خویش نبودند اما این پتانسیل در آن‌جا وجود داشت. مسلّماً چپ نیز خود را با اتحادی وسیع برای پیش بردن بحث‌ها مهیا کرده بود و قادر بود تا پشتیبانی اکثریت جلسه را به دست آورد.   بمب­گذاری‌های اخیر در بیرمنگام برای راست­ها فرصت مشابهی بود. در حالی‌که انقلابیون در جنبش دانشجویی کماکان فعال هستند و طبقۀ کارگر نیز متحمّل شکستی عمده نشده، بعید است که جبهۀ راست بتواند پشتیبانی بیشتری را از دانشجویان تحصیل کند. بنا بر این حیاتی است تا زمانی‌که این فرصت‌ها پیشِ روی ما هستند، از آن‌ها به طور کامل استفاده نمائیم.
 
انقلابیون و جنبش دانشجویی
 تغییر موقعیت دانشجویان تحت سرمایه­داری متأخر، بحران عمیقی که سیستم دستخوش آن است، حملاتی که به آموزش عالی می‌شود، همۀ این عوامل با هم شرایطی را به وجود آورده‌اند که در آن فرصتی طلائی برای جلب و جذب خیل وسیعی از دانشجویان به سیاست‌های انقلابیون را فراهم شده است.
اما از این فرصت‌ها باید استفاده شود. دانشجویان به صورت خودکار به سمت طبقۀ کارگر متمایل نخواهند شد. کارگران در محیط‌ کارخانه فشارِ متحدکنندۀ مداومی را تجربه می­کنند که از مبارزات روزمرّۀ‌شان بر علیه میزان ارزش افزوده‌ای که رؤسا از آنان بیرون می‌کشند، ناشی می­شود. دستمزد‌ها، ساعت کاری، تسریع کار، شرایط کار، همۀ این مسائل کارگران را مجبور می‌کند تا خود را در محل‌های کار سازماندهی کرده و همراه با هم مبارزه نمایند. اما ما پیش از این دیده‌ایم که شرایط دانشجویان به گونه‌ای است که آن‌ها را ایزوله و جدا از هم می‌سازد.
این که آیا دانشجویان بر فشار اتمیزه شدن که ذاتی موقعیت آن‌ها است غلبه می‌کنند و برای به مبارزه طلبیدن سرمایه‌داری با هم متحد می‌شوند، بستگی به وضعیت کلّی سیاست خواهد داشت. در شرایط معیّنی -مثل بحران اجتماعی و جنبش کارگری تضعیف شده- دانشجویان حتی می‌توانند به سمت فاشیزم جلب شوند. آزادی و میهن، سازمان فاشیست­های شیلی، از پایگاه قابل توجهی در میان دانشجویان برخوردار است. در بریتانیا جبهۀ ملّی انجمنی دانشجویی به منظور ایجاد پایگاهی در دانشگاه­ها بنا نهاده است. این تلاش‌ها تاکنون با شکست مواجه بوده‌اند، اما غفلت انقلابیون از جنبش دانشجویی می‌تواند خیلی چیزها را دگرگون کند.
دانشجویان باید سوسیالیزم را به مثابه آلترناتیوی حقیقی برای سیستم سرمایه‌داریِ در بحران بدانند. در دراز مدت، این مسئله به وجود یک حزب انقلابی توده­ای که ریشه در جنبش کارگر داشته باشد، بستگی خواهد داشت. چنین حزبی می‌تواند این آلترناتیو را به دانشجویان عرضه کند. در کوتاه مدت، انقلابیونِ متعهد به ساختن چنین حزبی، باید به فعالیت و دخالت­گری در میان دانشجویان بپردازند تا تعداد بیشتری از آنان را به سوی سیاست‌ سوسیالیستی جذب نمایند.
در بریتانیا دو گروه اصلی چپ وجود دارد که در جنبش دانشجویی فعال‌اند، یکی حزب کمونیست بریتانیا و دیگری سوسیالیزم بین‌الملل.
چشم­انداز حزب کمونیست حول طیف چپ یعنی ائتلاف آن­ها با رفرمیست‌های حزب کارگر تعریف می‌شود. این ائتلاف به عنوان نیروی محرکه‌ای برای جنبش توده­ای در میان دانشجویان در نظر گرفته شده است که توسط اتحادیۀ ملی هدایت می‌شوند. [9] طیف چپ به این دلیل قادر به ایفای این نقش است که چپ را در دانشگاه‌ها بر مبنای تعهد به پیمان­های مختلف به برنامه‌های سیاسی مشخص جلب نمی­کند، بلکه تلاش می­کند تا از طریق مبارزه حول نارضایتی‌ها و مطالبات دانشجویان، جنبش توده‌ای را تقویت و گسترده نماید. در کل این‌ با ”رویکرد سکتاریستی چپ افراطی (سوسیالیزم بین‌الملل و امثالهم)“ تفاوت دارد.
رویکردی که در سازمان‌های توده‌ای در حالی فعالیت می‌کند که اهداف ”محدود“ آن‌ها را تحقیر کرده، و می‌خواهد تنها از آن‌ها به نفع اهداف ”انقلابی“ سازمانی دیگر بهره جوید.[10]
گرچه داستان چنین پیش می­رود، واقعیت تا حدودی متفاوت است. درحالی‌که بدیهی است انقلابیون باید اغلب حول مواردی مشخص با رفرمیست‌ها متحد شوند، خطر یک ائتلاف سیاسی دائمی با رفرمیست ها بر پایه‌ای سست‌تر از فعالیت در سازمان‌های دانشجویی توده­ای، کاملاً واضح و آشکار است. این مسائل به طور کامل در موضوع طیف چپ درک می‌شوند. فعالیت در جنبش توده‌ای، هم‌چنان‌که حزب کمونیست در اتحادیه‌های کارگری عمل می­کند، همچون جستجوی مواضع اتحادیه درک می­شود. خلأ یک برنامۀ روشن، سیاست­های طیف چپ را به عنوان پوششی کامل برای بدترین نوع اپورتونیزم، تعریف می‌کند. کاندیداهای طیف چپ برای احراز پُست در NUSو اتحادیه‌های دانشجویی محلی، مدام رنگ عوض می‌کنند و سیاست‌شان هم­چون شرایط آب و هوا متغیر است. نتیجه این‌که وقتی یک موضوع پرنسیپی سیاسی که هم تأثیرات عملی مهمی دارد و هم در جنبش دانشجویی شکاف می‌اندازد، پیش می‌آید، طیف چپ ناتوان از یک موضع­گیری منسجم خواهد بود. برای مثال، در زمان کنفرانس NUS در آوریل 1974 با تصویب قطع­نامه­ای وجود یک پلاتفرم فاشیستی در دانشگاه‌ها را مردود دانست، طیف چپ ابتدا ژست قهرمان ضد فاشیزم در کرسی­های خطابه به خود گرفت، اما با بروز شکاف از هر سو و مواجهه با واکنش شدید جناح راست مجبور به عقب­نشینی گردید.
مهم‌تر از همه، بحران سرمایه‌داری، مبارزه برای اصلاحات را تغییر می‌دهد. حتی مطالبۀ    معمولی­ترین رفرم از سیستمی که در حال فروپاشی است، چالشی جدّی خواهد بود. سازماندهی مبارزه‌ای واقعی برای اصلاحات دراین شرایط به طور فزاینده‌ای به معنای تعهد به سرنگونی انقلابی سیستم است. فشار این تناقض را گروه‌بندی‌های رفرمیستی چون طیف چپ هر چه بیشتر احساس می­کنند. در نتیجه، در سطحی ملّی، تعهدی لفظی به کمپینی توده‌ای که بر سر موضوعاتی چون کاهش بودجه و یا کمک     هزینه­های تحصیلی مبارزه می‌کند، به شکستی کامل در تبدیل این تعهد به عمل ختم می‌گردد. در سطحی محلّی نیز به معنای اتحادهای پرشمار با دست راستی‌ها به منظور جلوگیری از وقوع مبارزه مستقیم توسط دانشجویان است (دانشگاه‌های لیدز و استرلینگ در 1974 مثال‌هایی از این دست بودند) آن‌چه مورد نیاز است، سازمانی است که تعهد به ساختن حزبی انقلابی مبتنی بر طبقۀ کارگر را با یک استراتژی مبارزاتی در جنبش دانشجویی درآمیزد. این به معنای سازماندهی حول موضوعاتی است که دانشجویان به طور مستقیم از آن‌ها تأثیر می‌پذیرند، مثل کاهش بودجۀ آموزشی، و تلاش برای پیش قدم بودن و رهبری بر اساس این مطالبات خواهد بود. در حالی‌که این مبارزات ممکن است غالباً به گونه‌ای خود به خودی شایع گردند، تنها این انقلابیون خواهند بود که می‌توانند رهبری سیاسی آن‌ها را تدارک ببینند. علاوه براین، تجربۀ سال‌های انتهایی دهۀ 60 نشان داد که به واسطۀ دخالت‌گری در اقدام توده‌ای است که شمار زیادی از دانشجویان به سمت سیاست انقلابی گرایش پیدا می­کنند. و تنها راه انقلابیون برای این‌که درستی سیاست‌شان از طرف تودۀ دانشجو تصدیق شود، هم چنان‌که برای تودۀ کارگران نیز چنین است، پروپاگاندای صرف و از بیرون گود نیست بلکه نشان دادن راه در بطن مبارزات خود است.
این فاکتورها منجر به ظهور سازمان ملّی انجمن‌های سوسیالیزم بین‌الملل گردید. هدف NOISS به وجود آوردن کانونی برای چپ در دانشگاه­ها از طریق دخالت­گری در مبارزات دانشجویان می‌باشد. مقیاس بحران در بریتانیا به این معنی است که جلب دانشجویان میلیتانت به سوسیالیزم انقلابی به خودیِ خود کافی نیست بلکه به سازمانی از دانشجویان انقلابی نیاز است که از لحاظ سیاسی با استراتژی IS در ساختن حزب سوسیالیست کارگران تداعی شود. به هر حال NOISS از طریق دخالت‌گری در میان دانشجویان ساخته خواهد شد. تا کنون در حدود 90 انجمن IS تأسیس شده است. کنفرانس مؤسس NOISS در لیدز در نوامبر 1974 با حضور نمایندگانی از 28 دانشگاه، 11 پلی تکنیک، 6 دانشگاه تربیت معلم، 6 مدرسۀ عالی کسب مهارت بزرگ‌سالان و دانشکدۀ فنّی برگزار شد. نشریۀ ارگان این تشکل به نام آژیتاتور منتشر و تیراژی در حدود 3000 نسخه دارد.
در سطحی ملّی، NOISS تا کنون به عنوان اپوزوسیون چپ هیأت رئیسۀ NUS که در تسلط حزب کمونیست است، پدیدار شده است. کنفرانس اضطراری NUS در ژوئن 1974 به استراتژی پیشنهادی انجمن‌های IS در مبارزه بر سر کمک هزینه‌های تحصیلی رأی مثبت داد. اگرچه کنفرانس NUS در مارگیت به در نوامبر 1974 گسترش و تعمیم این استراتژی را رد کرد، انجمن‌های IS سهم برجسته‌ای در مبارزات محلی داشتند.
 وظیفۀ کنونی NOISS این است که پایگاهی را که تا پیش از این داشته گسترش دهد. بحران در آموزش عالی تعداد زیادی از دانشجویان را به میدان مبارزه کشانده است، آن‌هم بدون این‌که این دانشجویان از قبل ارتباط چندانی با سیاست چپ داشته باشند. آزمون NOISS  قابلیت اعضای آن در گسست از سنّت سیاسی سکتاریستی است، به وجهی که چپ انقلابی خود را در سال‌های اخیر در دانشگاه‌ها بازیافته، و همچنین ارتباط با تودۀ دانشجویان است. این به معنای رشد و گسترش سنّت کار توده­ای است، که قادر به ترکیب یک چشم­انداز انقلابیِ مستحکم و اصولی با آژیتاسیون حول مطالبات دانشجویی باشد که بیشترین تعداد دانشجویان را در بر گیرد اما همه این دانشجویان برای خواسته‌هایشان بجنگند! این همچنین به معنای احیای سنت‌های ضد امپریالیستی جنبش دانشجویی است که در این سال‌ها در انحصار حزب کمونیست بریتانیا و نسخه­هایش از خط مسکو درآمده است. این بهترین فرصت است. و این بر عهدۀ سازمان ملّی انجمن‌های سوسیالیزم بین‌الملل (NOISS) است که مبارزه را بپذیرد.
فوریه 1975
این مقاله ترجمه­ای است از:

پانوشت ها:
چارچوب نظری این مقاله را تا حد زیادی تحلیل راه گشای کریس هارمن از جنبش دانشجویی فراهم آورده، با نام آموزش، سرمایه‌داری و قیام دانشجویی لندن 1969. و نیز کتاب دانشجویان و مبارزه برای سوسیالیزم بادل و دیگران لندن 1972، به عنوان منبعی برای توضیح بیشتر مورد استفاده قرار گرفت.
1- ل.تروتسکی، روشنفکران و سوسیالیزم، ص 12
2- آموزش عالی (لایحۀ دولت.2154) پاراگراف 16
3- لرد رابینز، دانشگاه در جهان مدرن، ص 28
4- آموزش – چارچوبی برای توسعه (لایحۀ دولت.5174) پاراگراف 125
5- ا.مندل، جنبش دانشجویی انقلابی: تئوری و پراتیک، ص 41
6- ج.ویل‌کاکس. دو تاکتیک. نیو لفت ریویو 53. ژانویه وفوریه 1969. ص 26
7- دست نویسی از د.ویدگری
8- د.ویدگری. قدرت دانشجویی 1969
9- د.کوک، جنبش دانشجویی، اتحاد چپ و حزب کمونیست، مارکسیزم امروز، اکتبر 1974
10- همان، ص 298
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: