آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

انقلاب ماه مه 1968 فرانسه
طارق علی
اشاره
مقالۀ زیر ترجمۀ یکی از فصول کتاب طارق علی تحت عنوان انقلاب مه 1968 فرانسه و پس از آن است و رفیق با نام مستعار آزاده آن را به فارسی ترجمه کرده است. طارق علی یک   روزنامه­نگار مارکسیست پاکستانی است که سال‌هاست در انگلستان زندگی می­کند و مستقیما در قیام می 1968 حضور داشته و عضو فعال و تاثیرگذار کمپین علیه جنگ ویتنام بوده است. ما این مقاله را از منبع زیر استخراج کرده و به تایپ و انتشار مجدد آن دست زده‌ایم:

کتاب جمعه (به سردبیری احمد شاملو)، سال اول، ش 32، 4 اردیبهشت 1359، صص 36-17
یکی از اهداف آلترناتیو، تایپ و باز انتشار اسناد و نوشته‌های باارزشی است (البته در حد توان نشریه) که در سالیان و دهه­های پیش توسط رفقای  پیش­گام، پرتلاش و کم‌ادعای ما تهیه شده‌اند و به کار مبارزه و روشنگری امروز نیز می‌آیند. بخشی از این اسناد و نوشته‌ها به سالیان قبل از قیام 1357 و به ویژه از نیمۀ دوم دهۀ 1340 به این سو باز می‌گردد. متون با ارزش و شگفت­آور بسیاری در این برهۀ زمانی تالیف و به ویژه ترجمه شده­اند که نه تنها به کار امروز ما می‌آیند و انصافا در برهوت کنونی غنیمتی با ارزش هستند، بلکه نشان­دهنده پیشتازی فکری و فرهنگی رفقای ما در آن دوره و به‌روز بودن آن‌ها (برخلاف تصاویر کلیشه‌­ای رایج لیبرال-اسلامی و مدرنیستی از دگماتیسم و خشک‌مغزی چپ در آن دهه‌ها) و میزان غفلت و عقب‌افتادگی ما (البته به اضافۀ خروارها ادعا!) در این زمینه در عصر خودمان است. بسیاری از متون و مباحثی که ما گمان می­کنیم اخیرا به کشف آن­ها نائل آمده­ایم، در روزگار پیشین در سطح جنبش چپ مطرح شده و به آن‌ها توجه شده است. در آن سالیان تعداد بسیاری از آثار با ارزش و مباحث تئوریک روز در سطح بین­المللی در آن دوره توسط این رفقا به فارسی برگردانده شده­اند که اکنون در آرشیو نشریات قدیمی و کنج کتابخانه‌ها و انبارهای کتاب‌های دست دوم خاک می‌خورند. مباحثی نظیر آثار گرامشی، تحلیل‌های آیزاک دویچر از جامعۀ شوروی، آثار ماکسیم رودنسون، مباحثات در زمینۀ تئوری دولت (پولانزاس، اوفه، میلی‌بند و …)، نظرات لوکاچ و لوسین گلدمن در جامعه‌شناسی ادبی، آثار لویی آلتوسر و … از جملۀ این آثارند. بخش دیگری از این آثار به کتب موسوم به جلد سفید و انتشار یافته در دو سه سال نخست پس از قیام 1357 باز   می­گردد که به نوعی از کتاب­سوزان و برگ­ریزان دهۀ 1360 و دفن آگاهی و میراث مکتوب چپ در باغچه­ها و چاه­های فاضلاب و … جان سالم به دربرده‌اند. تایپ و انتشار مجدد این نوشته‌ها در شکل و شمایل مناسب به منظور بهره‌جستن تعداد بیشتری از رفقا از آنان و تقدیر از پیش­گامان و زنده‌کردن یاد آن‌ها یکی از اهداف آلترناتیو است. از تمامی دوستان و خوانندگان درخواست می­کنیم با تایپ و ارسال نوشته­هایی از این دست برای آلترناتیو، ما را در این زمینه یاری رسانند. البته بسیاری از این متون به شکل تصاویر اسکن شده در سایت­هایی نظیر کتاب فارسی، خلوت (www.xalvat.com که توسط رفیق زحمت­کش و گران­قدر و پیش‌گام در زمینۀ جمع‌آوری و انتشار این متون، ایل‌بیگی اداره می‌شود.) و … در دسترس می‌باشند که البته تایپ و انتشار مناسب‌تر آن­ها برای استفادۀ بهینه از این گنجینۀ فرهنگی ضروری است.
همان­طور که اشاره شد، متن زیر نخستین بار در اردیبهشت 1359 در کتاب جمعه و در قالب واکنش به حادثۀ موسوم به انقلاب فرهنگی منتشر شده است و توسط رفیقی به نام آزاده، ترجمۀ آزاد و تلخیص شده است.
صرف­نظر از موضوع انتشار مجدد آثار قدیمی و ادبیات چپ، مباحث مربوط به خیزش می 1968 از حیث اهمیت و تاثیرات واقعه، آشنایی با الگوهای مبارزۀ کمونیستی در بین جوانان و دانشجویان، رهایی فرهنگی و… امروزه برای جوانان کمونیست و انقلابی از اهمیت بسیاری برخوردار است. انتشار متن زیر که به ارائه گزارشی روان ولی راهبردی و از منظری ویژه از وقایع می‌پردازد، از سوی آلترناتیو در راستای آشنایی با تجارب انقلابی پیشین مفید و روشنگر تشخیص داده شد.  
انقلاب، جشن مردم تحت ستم و استثمار است… اگر با معیار محدود و عامه‌پسند پیشرفت تدریجی قضاوت کنیم، مردم در چنین مواقعی معجزه    می­کنند. اما بر رهبران احزاب انقلابی فرض است که هدف­های خود را قابل درک­تر و مشخص­تر کنند تا شعارهای­شان همواره جلوتر از ابتکار انقلابی توده­ها باشد… اگر از این انرژی باشکوه توده­ها و اشتیاق انقلابی آنان برای یک هدف مستقیم و تعیین­کننده استفاده نکنیم، خیانتکاریم؛ خیانت‌کاران به انقلاب!
لنین، دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، 1905
آنچه سرآغاز می‌نامیم، غالبا سرانجام است
و به پایان رساندن، جز آغاز کردن نیست.
تی.اس.الیوت
دولت فرانسه، به سال 1968، یک دولت نمونۀ سرمایه‌داری بود. ترقی روزافزون و غرورآمیز فرانسه، حسادت اروپای غربی را بر می‌انگیخت. انگلستان از بحران اقتصادی حادّی رنج می­برد و آمریکا در جنگ پرخرج خاور دور فلج می­شد. اما فرانسه ظاهرا از ثبات کامل برخوردار بود. ژنرال شارل دوگل را سراسر دنیا مورد تحسین قرار می­داد. محافظه­کاران انگلیسی، سیاست­مداران ملّی­گرای کبک، خودکامگان نظامی آسیا و آمریکای لاتین، هر یک به سهم خود، با احساس دیگرگونه­ای از حرمت و تکریم به او چشم دوخته بودند. دوگل، رییس‌جمهور کشوری بود که برنامۀ   اقتصادی­اش به عنوان حیرت­انگیزترین موفقیت نظام پیر سرمایه‌داری تجلی می‌کرد.
***
شکوفایی اقتصادی بعد از جنگ که سرمایه‌داری را در اروپای غربی و ژاپن احیاء کرده بود، عامل صنعتی‌شدن فرانسه بود. در سال 1968 بیشتر مردم فرانسه شهرنشین بودند. کارگران صنعتی که در استخدام شرکت­های بزرگ سرمایه­داری قرار داشتند، 41% جمعیت را تشکیل می­دادند و تعداد کارگران یقه‌سفید نیز 15% به این رقم می­افزود. این هر دو با هم طبقۀ اکثریت را در جامعۀ فرانسه تشکیل می­دادند. ضمنا 6% جمعیت نیز در امر خرده-تولید شاغل بود در حالی که اکثریت دهقانان در روستاها مالک زمین­های خود بودند. خرده‌بورژوازی سنتی دومین گروه بزرگ اجتماعی در فرانسه بود. این گروه­ها، پایۀ اجتماعی حزب بورژوایی مهم موسوم به رادیکال را در جمهوری سوم تشکیل می‌دادند. از زمان جنگ جهانی دوم به بعد، سرمایه‌داران حزب سیاسی باثباتی نداشتند که مستقیما مُبَیّن منافع طبقاتی آنان باشد. خلاء موجود در سیاست بورژوایی فرانسه نشان­دهنده بخشی از عدم ثبات نهادهای سیاسی جمهوری چهارم است. تشکیل و سقوط کابینه‌ها، این کشور را بیش‌تر به جمهوری‌های مغشوش آمریکای لاتین و آسیا شباهت می‌داد تا کشوری بورژوا-دموکراتیک در مرکز سرمایه­داری. در واقع، هند بعد از جنگ، دولت بورژوایی باثبات­تری داشت تا جمهوری فرانسه.
جنگ الجزایر، بحران‌های سیاسی پیگیر و فلج‌شدن حزب کمونیست، موقعیت ‌تازه­ای برای سرمایۀ بزرگ در فرانسه به وجود آورده بود که به تولد جمهوری پنجم در سال 1958 انجامید. دوگل که آدمی متکبر و خودبین بود و از بناپارت الهام می‌گرفت، تمام تصمیمات مهم سیاسی و اقتصادی را مستقلا اتخاذ می­کرد. سرمایه­داری انحصاری فرانسه، استبداد دوگل را پذیرفته بود تا شاید انزوای اجتماعی خود را به پایان رساند و به دوره‌ای از ثبات اجتماعی و اقتصادی دست یابد. با این‌که ناسیونالیسم و ضدآمریکایی‌گری دوگل حرکتی بود بر خلاف منافع سرمایۀ بزرگ که ادغام آمریکا و اروپا را طلب می‌کرد، با این وجود، مجموع سیاست خارجی شتر-گاو-پلنگ او، بدون برخورد با مخالفت­های جدی مورد توافق قرار می­گرفت. همین‌ قدر که سیاست­های داخلی او به نیازهای سرمایه‌داران فرانسه پاسخ می‌گفت (و تا سال 1968 کاملا چنین بود)، آن‌ها جز قبول موقعیت استثنایی دوگل چاره‌ای نمی‌دیدند. جمهوری پنجم نیازمند شخصیتی نیرومند بود، و دوگل تنها کسی بود که می­توانست این نیاز را برآورد. از این رو موقعیت او جایگزین فقدان حزب بورژوایی مقتدری می‌شد که می‌توانست طبقۀ حاکم فرانسه را متحد کند، مانند دموکرات‌های مسیحی ایتالیا یا حزب محافظه­کار انگلستان. در واقع او به منزلۀ پلی موقت بود که در عین حال نوعی حزب سیاسی را نیز سازماندهی می­کرد. دوگل مستقیما از طریق وسایل ارتباط جمعی که در اختیار داشت، با توده‌ها سخن می­گفت. کنفرانس­های مطبوعاتی او چنان دبدبه و کبکبه­ای داشت که بیش­تر مناسب یک نظام پُر تشریفات سلطنتی بود. این کنفرانس­ها به مسائل سیاسی فوق‌العاده مهمی منتهی می­شد. از آن­جا که دولت دوگل بر حزب سیاسی مستقلی تکیه نداشت که این شامل حزب خود او نیز می‌شد- ناگزیر نظام بوروکراتیکی لازم بود که در تمام سطوح تقویت شده، احتیاجات دولت نیرومند را نیز پاسخ­گو باشد. این بوروکراسی، اساس عدم مشروعیت دستگاه گُلیستی بود که، ضمنا اجبارا از توده‌ها فاصله می­گرفت. یک چنین فاصله­گیری‌ می­تواند در شرایط بحرانی، فوق‌العاده خطرناک باشد. در اواخر 1963، دستمزد کارگران بر طبق قانون و به نحوی تحمیلی تثبیت شد. در سال 1968 تعداد بیکاران به نیم میلیون رسید. جمهوری پنجم نخستین پنج سال عمر خود را پشت سر گذاشته بود اما دیگر نا و نَفَسی نداشت.
با رشد سرمایه­داری در فرانسه، گسترش عظیم جمعیت دانشجویی اجتناب­ناپذیر بود. زیرا تکنولوژی احتیاج به متخصص داشت. تعداد دانشجویان از 200 هزار در سال 1961 به 500 هزار در 1968 رسید و به این ترتیب دانشجویان بین طبقات اجتماعی معترض در مراکز اصلی شهری، به صورت واسطۀ مهمی درآمدند. نتیجه، ازدحام فوق‌العادۀ جمعیت در این مناطق بود. دولت نتوانسته بود احتیاجات دانشجویان جدید را از لحاظ مسکن، بورس تحصیلی، ناهارخانه، دانشگاه‌ها و آزمایشگاه­های اضافی برطرف کند. نظام تحصیلات کاملا اتوریته‌ای و قدیمی بود و نیازهای دهۀ 1930 را منعکس می­کرد نه دهۀ 1960 را. نظام ارتباطی و شیوۀ برگزاری امتحانات نیز سنتی بود.
در اواخر سال 1967 علائم نارضایتی در کارخانه‌ها نیز بیش از پیش به چشم می­خورد. کارگران خواستار دستمزد بالاتر و لغو قانون تثبیت دستمزدها بودند. دانشجویان نیز بارها به تحرکات اعتراضی دست زده و شرایط بهتری برای خود طلب می­کردند. از جمله اعتراضات آن­ها، سرمایه‌گذاری بیش از اندازه برای طرح‌های استفاده از انرژی اتمی بود. آنان خواستار آن بودند که این بودجه می‌باید صرف نیازهای آموزشی شود. در 20 نوامبر 1967 حدود 10 هزار دانشجو در اعتصاب دانشجویی عظیم نانتر شرکت جستند. در 13 دسامبر همان سال دانشجویان تظاهرات دیگری ترتیب داده بودند که با موفقیت فوق‌العاده‌ای روبرو شده بود. در 21 فوریۀ 1968 آنان بار دیگر تظاهرات عظیمی به راه انداختند و نسبت به پارتیزان‌های ویتنامی اعلام همبستگی نمودند و محلۀ لاتن را محلۀ قهرمانان ویتنام نام نهادند. در این تظاهرات، عده‌ای از رهبران دانشجویی که عضو کمیتۀ ملی ویتنام بودند، دستگیر شدند. در 22 مارس نانتر دوباره صحنۀ تظاهرات عظیمی علیه بازداشت این دانشجویان شد. دانشجویان، دانشگاه و ایستگاه بخش نانتر را اشغال کردند و در پی گردهمایی عظیمی، جنبش 22 مارس   پایه­ریزی شد. رهبر اصلی این جنبش دانیل کوهن بندیت، دانشجویی با گرایش­های آنارشیستی، و دانیل بن‌سعید که یکی از رهبران گروه جوانان کمونیست انقلابی (JCR)  بود. 29 مارس به عنوان روز بحث سیاسی انتخاب شد. رییس دانشگاه به دنبال اعتراضات شدید دانشجویان تصمیم گرفت دانشگاه را برای دو روز تعطیل کند. پس از باز شدن مجدد دانشگاه، دانشجویان تصمیم گرفتند که روزهای دوم و سوم ماه مه را به مبارزه علیه امپریالیسم اختصاص دهند. رییس دانشگاه که از پیامدهای این تظاهرات هراس داشت، بار دیگر درهای دانشگاه را بست اما در هر حال این تظاهرات صورت گرفت منتها به جای نانتر از دانشگاه سوربن که در قلب محلۀ لاتن پاریس قرار دارد. تظاهرکنندگان متشکل از دانشجویان و دانش‌آموزان مدارس متوسطه بودند که روز 3 مه مورد حملۀ پلیس قرار گرفتند و تعدادی از رهبران آنان دستگیر شدند. دانشگاه سوربن بسته شد اما جنگ‌های خیابانی ادامه یافت. تظاهرات چند روز متوالی ادامه پیدا کرد و خواست تظاهرکنندگان، آزادی فوری دانشجویان زندانی و باز شدن نانتر و سوربن شد. مقامات مسئول به طور اختیاری از قبول این هر دو درخواست سرباز زدند و آن را نپذیرفتند. در نهم ماه مه قرار بسیج توده‌ای برای روز بعد گذاشته شد. همان شب جوانان کمونیست انقلابی (JCR) در موتوآلیته جلسه‌ای برگزار کرد و در جریان این جلسه اعلام شد که پلیس فرانسه با ورود دانشجویان سوسیالیست آلمانی به فرانسه مخالفت کرده است.
10 مه که روز تعیین‌کننده‌ای بود. 35 هزار دانشجو علیه پلیس در محلۀ دانفر روشو گردآمدند و از آن­جا به سوی زندان سانته که رفقای­شان را در آن­جا به بند کشیده بودند، راهپیمایی کردند و  هم­چنان به سوی مرکز محلۀ لاتن راهپیمایی را ادامه دادند. دانشجویان با شگفتی تمام شاهد پشتیبانی مردم از خود بودند!
پلیس کارتیه‌لاتن را در محاصره گرفت. البته این پلیس نه پلیس عادی فرانسه که نیروی پلیس مخفی مسلح (CRS) بود یعنی سازمانی که به سال 1947 به ابتکار وزیر کشور وقت برای سرکوب کارگران اعتصابی کمونیست، سازمان یافته و تا دندان تجهیز شده بود و به همین جهت مورد تنفر اکثریت بخش‌های مبارز طبقۀ کارگر فرانسه بود. روز 10 مه افراد این سازمان آمادۀ جنگ با دشمنی جدید و ناآشنا بودند اما با این وصف فکر می­کردند که به طور قطع دانشجویان را شکست خواهند داد. نرّه­غول‌های کله‌پوک CRS دانشجویان را بچه ننه‌های لوسی تصور می­کردند که تاب تلنگری را ندارند و مطمئن بودند که به نخستین نهیب، گریه‌کنان و مامان مامان گویان به خانه­هایشان عقب­نشینی خواهند کرد. در این حین دانشجویانی که به داخل دانشگاه رفته بودند تا در موضوع گشایش دانشگاه با رییس آن مذاکره کنند، بازگشتند و چون از مذاکرات خود نتیجۀ منفی گرفته بودند، موقعیت را برای حرکت مناسب اعلام کردند. البته طبق معمول، برخی از گروه‌های سکتاریست، و از آن جمله فدراسیون دانشجویان انقلابی، مخالف این نظر بودند و  شرایط را برای حادثه‌جویی مناسب ندیدند و محل دانشجویان را ترک گفتند. دانشجویانی که باقی ماندند، طبق سنت انقلابی فرانسوی به سنگربندی خیابانی پرداختند، چنان که تا ساعت یازده شب، نزدیک به شصت سنگر بر پا شد. ساکنان محل نیز پیش‌قدم شدند و از دانشجویان دعوت کردند که در صورت لزوم، آپارتمان‌های محله را هم مورد استفاده قرار دهند. همبستگی انقلابی در هیجان‌انگیزترین شکل خود متبلور شده بود. دانشجویان بی‌وقفه از طریق بلندگو مردم پاریس را در جریان می­گذاشتند که پلیس برای سرکوب آنان دست به کار شده است.
حزب کمونیست فرانسه (PCF) طی ماه­های گذشته، دانشجویان را لاینقطع زیر حملات بی‌دریغ خود گرفته بود. در سوم ماه مه، رهبران این حزب در روزنامۀ اومانیته، ارگان مرکزی حزب کمونیست فرانسه، تحت عنوان انقلابی‌های قلابی را شناسایی کنیم، مقاله‌ای نوشته، طبق شیوۀ مرضیۀ سنواتی همۀ احزاب برادر در این گونه موارد، طی آن نسبت به دانشجویان اتهاماتی را ردیف کرده بود که معمولا از روی کتاب­های درسی چاپ مسکو ویژه استفادۀ طوطیان شکر شیرین گفتار در دهه­های 1930 و 1940 رج زده می‌شد، وی ضمن این‌که نیروی دانشجویان را فوق‌العاده ضعیف و پوشالی وصف کرده بود، آن­ها را عواملی تحریک­کنندۀ جریانات معرف کرده، تصویری از آنان داده بود که بتواند حس شووینیستی فرانسویان را برانگیزاند. من جمله بر این موضوع طراز نوین تاکید کرده بود که چه نشسته‌اید خلایق که این­ها مشتی کارگر مهاجرند و دانیل کوهن بندیت یک رهبر دانشجویی آلمانی است.
وی نوشته بود که
علی‌رغم تضادهای این گروهک متشکل از چند صد دانشجو، آن‌ها موفق شده‌اند در جنبشی که نامش را جنبش 22 مارس نانتر گذاشته‌اند، متحد شوند. رهبر این جنبش، کوهن بندیت (آنارشیست آلمانی) است… این انقلابیون قلابی باید بی‌درنگ شناسایی شوند زیرا واقعین این‌ است که آنان در خدمت منافع گلیستی و انحصارات بزرگ‌اند… نظریات  فعالیت‌های این به اصطلاح انقلابیون بسیار خنده‌آور است زیرا    بیش­ترشان فرزندان بورژواهای بزرگ‌اند و از دانشجویان طبقۀ کارگر که به زودی آتش انقلابی آنان را خاموش خواهند کرد، به شدت متنفرند… دانشجویان طبقۀ کارگر به آن­ها خواهند گفت که بروید کسب و کار بابا جانتان را راه بیاندازید و کارگران را با شگردهای سنتی سرمایه‌داری استثمار کنید…
این، زبان فرقه­گرایی (سکتاریسم) و وحشت بود. عجیب نیست که نفرت 35 هزار تن از فرزندان بورژوازی بزرگ نسبت به حزب کمونیست  دنباله­رو فرانسه روز به روز شدت می­یافت. خوشبختانه مجراهای اطلاعاتی دیگری نیز برای کارگران وجود داشت، و آن­ها توانستند بی­درنگ واقعیات را از جفنگیات تمیز دهند.
***
باز می‌گردیم به شب دهم ماه مه:
در ساعت دوی بعد از نیمه‌شب بلندگوها اعلام کردند که حزب کمونیست فرانسه همبستگی خود را با دانشجویان اعلام کرده است. دانشجویان برای ابراز هیجان خود یک‌صدا به خواندن سرود انترناسیونال پرداختند. آنان دریافته بودند که عقب­نشینی ناگهانی حزب کمونیست فرانسه تنها در اثر فشار اکثریت اعضاء، اعضای پایین‌تر حزب، صورت گرفته است، و نشانۀ آن است که کارگران نیز به زودی به این جنبش خواهند پیوست، و چنین شد!
بزرگ­ترین اتحادیۀ کارگری -یعنی سندیکای سراسری کارگران (CGT) که رابطۀ نزدیکی با حزب کمونیست فرانسه دارد- اعلام کرد که کارگران، برای ابراز همبستگی با دانشجویان در روز 13 مه دست به اعتصاب خواهند زد. یک اعتصاب عمومی یک‌روزه!؛ خبر این همبستگی که به معنای پیروزی دانشجویان بود، توان بیش‌تری برای مبارزه به آن‌ها می‌داد. پیروزی نزدیک بود.
در ساعت دو و نیم بامداد به پلیس مخفی دستور داده شد که به سنگرها حمله برد. حمله با انواع گازهای اشک­آور آغاز شد. بعضی از پزشکان و دانشجویان پزشکی از مردم تقاضای کمک کردند. آب گرم، ملافه، پتو و کیسه­های پلاستیکی بلافاصله از آپارتمان‌ها به پایین سرازیر شد. مردم این وسایل دفاعی را برای دانشجویان مهیا       می­کردند تا قدرت دفاعی آن‌ها در مقابل حملات پلیس و گاز اشک­آور و … تقویت شود. ساکنان کارتیه لاتن برای دانشجویان مبارز قهوه و آب و غذا فراهم می­کردند. یاری­های بی‌دریغ مردم در حفظ روحیۀ پیکارجوی دانشجویان اثر فوق‌العاده­ای داشت.
سرانجام پلیس به سنگرها هجوم آورد؛ سنگرهایی که صدها دختر و پسر دانشجوی فعال در پس آن‌ها پایداری می­کردند. هنگامی که عقب‌نشینی مدافعان هر یک از سنگرها ناگزیر می‌شد، پلیس آن را به آتش می­کشید تا از اتلاف وقت جلوگیری شود! دانشجویان از ساعت شش و نیم عصر در خیابان‌ها بودند.
در ساعت پنج و نیم صبح روز بعد، یعنی درست دوازده ساعت پس از جنگ، هنوز حمله و مقاومت ادامه داشت. هنگامی که آفتاب طلوع کرد، دانشجویان و تعدادی از افراد پلیس روی بام خانه‌ها دیده می‌شدند. تا این لحظه تقریبا چهار صد دانشجو زخمی شده بود که بعضی از آن­ها وضع وخیمی داشتند. در آن شب تلفات جانی به بار نیامد و این واقعیت، مدیون سازماندهی بسیار مجهز پزشکی دانشجویان بود و نه عدم قساوت پلیس. و هر که شاهد آن درگیری­ها بوده باشد، نمی­تواند این حقیقت را انکار کند. در ساعت هشت صبح روز یازدهم مه دانشجویان هنوز می‌جنگیدند. در این وقت دولت تصمیم گرفت رهبر دانشجویان را آزاد کند تا از این طریق به یک خواست مهم آن­ها پاسخ گفته باشد. بنا بر این، شب سنگرها با موفقیت به صبح رسیده بود. بر طبق برنامه قرار بود دو روز بعد اعتصاب عمومی کارگران و تظاهرات عظیم توده­ای انجام شود. این تظاهرات با شرکت یک میلیون نفر کارگر که از نواحی مختلف پاریس گرد آمدند، آغاز شد. دانفر روش به عنوان محل تجمع پس از تظاهرات معین شده بود. این حرکت کارگران در روحیۀ دانشجویان تاثیر فوق‌العاده­ای داشت و طبعا باعث دلگرمی کسانی شد که حزب کمونیست بدان گونه مورد اتهام قرارشان داده بود. پرچم سرخ در آن روز بر فراز سوربن و پلاس دولا رپوبلیک برافراشته شد. دانشجویان فرانسه با مبارزات انقلابی­شان به رفقای خود در آمریکای لاتین و آسیا پیوسته بودند. نه، آن­ها غول­های خیالی یک‌پارچگی نبودند!
ساخت اجتماعی گلیسم که بر حکومت نخبگان تکیه داشت، اکنون تشت ضربه­پذیری و انزوای جمهوری پنجم را از بام افکنده بود. دولت امیدوار بود که با گردن نهادن به اعطای امتیازات به تاخیر افتادۀ دانشجویان، کَلَک جنبش را بکند. در واقع حالا دیگر خواست­های دانشجویان مسالۀ اصلی نبود. واقعیت مهم و چشمگیر این بود که حکومت، در مقابل وضع تهدیدآمیز برخوردهای خشونت­بار خیابانی عقب نشسته، سر فرود آورده بود. شب سنگرها جرقه‌ای زد که مستقیما قلب طبقۀ کارگر فرانسه را نشانه گرفت. حزب کمونیست و اتحادیۀ سراسری کارگران برای ابراز همبستگی با دانشجویان، تعطیل یک روزه اعلام کردند. در روز تظاهرات، گروهی از ماموران قُلچماق انتظامات حزب کمونیست بین دانشجویان و کارگران حائل شدند تا از این طریق میان آن‌ها جدایی بیاندازند و مانع پیوستن دانشجویان به صف زحمت­کشان شوند. اما هم­چنان که تمامی نهادهای دیکتاتوری نیز دریافته­اند، عقاید و نظریات به این­گونه دیوارهای گوشتی اعتنایی ندارند.
کارگران و به خصوص جوان‌ترهای آن­ها، دسته دسته به سوربن آمدند. کارگران ساختمانی از سنگرهای دانشجویان بازدید کردند و در پاره­ای موارد به آن‌ها آفرین گفتند. آن­چه را این کارگران در سوربن می‌دیدند، با ساخت اتحادیه‌های کارگری خود سخت متفاوت یافتند. اعضای مبارز اتحادیۀ سراسری کارگران عادت داشتند از روسای خود دستور بگیرند و اگر سوال بی­موردی به میان    می­آمد، از سوال‌کننده می­پرسیدند: آیا شما با گروه­های افراطی چپ رفت و آمد داری؟؛ در اتحادیه، محیطی وحشتناک و بوروکراتیک حکم می‌راند، حال آن‌که در سوربن عقاید سیاسی مدام به بحث و مناظره گذاشته می‌شد و جز در چند مورد استثنایی بر شورای سوربن دموکراسی کامل حاکم بود. کارگری که به این جلسات می­آمد، تقاضای صمیمانۀ دانشجویان را برای اتحاد با طبقۀ کارگر می­شنید و به ناگزیر تحت تاثیر آن قرار می‌گرفتند. رهبران‌شان به آن‌ها گفته بودند شورش دانشجویی را مشتی آشوب­گر به راه انداخته­اند اما واقعیت این بود که هزاران دانشجوی پیکارجوی فداکار از خود گذشته، عملا در جنگی خیابانی ماموران منفور پلیس ضد شورش را در هم شکسته بودند. رهبران آن­ها گفته بودند که این­ها بچه‌‌ ننه­های نُنُر بورژوازی هستند اما همین بچه‌  ننه­های نُنُر بورژوازی، جز تماس و همکاری هر چه عمیق­تر با طبقۀ کارگر، فکر و ذکری نداشتند. روحیۀ پرشور و مبارز دانشجویان بالاخره از کارتیه لاتن پا بیرون نهاد و به کارخانه­ها و افکار هزاران هزاران کارگر جوان انتقال یافت. نتیجه، حیرت‌انگیز بود:
روز بعد از اعتصاب، اشغال کارخانه­ها به طور خودجوش آغاز شد. دو کارخانه‌ای که در وهلۀ اول تسخیر شدند، عبارت بودند از یک کارخانۀ هواپیماسازی در نانت و یکی از کارخانه­های اتومبیل‌سازی رنو در حوالی روئن. کارگرانی که کارخانه­ها را اشغال می­کردند، هدف مشخص اقتصادی نداشتند و این نکته از همان ابتدای امر روشن بود. طی هفته‌های بعد، اشغال کارخانه‌ها به اوج خود رسید: طبقۀ کارگر فرانسه قیام کرده بود. خاطرات قیام‌های انقلابی پیشین، طبقۀ حاکم فرانسه را به سر حد فلج‌شدن کشانده بود. ارواح انقلاب‌های 1789، 1848 و 1871  دوباره زنده می­شدند. پرسشی که مطرح بود، این بود که کارگران تا کجا پیش خواهند رفت. کارگران با از کار انداختن شبکه­های راه­آهن و وسایل نقلیۀ عمومی، کل سیستم ارتباطی را یک‌سره فلج کردند.
بنادر، کارخانه‌های تولید نیرو و چاپ­خانه‌ها همه تعطیل شد و توقف کامل شبکۀ پست و تلگراف نیز به دنبال آن صورت گرفت. ظرف 24 ساعت، مقیاس اعتصابات کاملا روشن شد: یک اعتصاب عمومی خودجوش، از پایین… این اعتصاب که بزرگ­ترین مبارزۀ طبقۀ کارگر در تاریخ      سرمایه­داری به شمار آمد، ده میلیون نفر کارگر را در بر گرفت. آن­چه بیش از همه حیرت بر       می­انگیخت این بود که کارگران اصلاحات رفاهی نمی­خواستند بلکه به ناگهان و یکسره خواهان تغییر بنیادی یکپارچه در جامعه بودند. چرا که حکومت ده سالۀ دوگل و فضای وحشتناک جمهوری پنجم دیگر برای‌شان قابل تحمل نبود.
حکومت دوگل به لرزه افتاد و تعادل خود را از دست داد. این حکومت در نتیجۀ اعتصابات پی‌درپی و اشغال کارخانه‌ها و تظاهرات دانشجویان، فلج شده بود و هر چند که هنوز در معرض حملۀ مستقیم قرار نگرفته بود. چارۀ آن چه بود؟ دوگل چگونه می­توانست ضربۀ متقابل را فرود آورد؟ پمپیدو نخست‌وزیر وقت از سفری که به خارج رفته بود، فرا خوانده شد. وی در حضور رییس پلیس فرانسه اعتراف کرد که فرانسه در یک حالت پیشا انقلابی به سر می‌برد. پیشنهاد کرد که فعلا از سوی دولت حرکتی صورت نگیرد و تحریکی به عمل نیاید چون ممکن است اثر معکوس داشته باشد و اوضاع را وخیم‌تر کند. پمپیدو در عین حال گفت و گوهای روزانۀ خود را با نمایندگان حزب کمونیست آغاز کرد. چند هفته بعد دوگل به بادن بادن رفت تا با ژنرال‌های فرانسوی مستقر در آن­جا مشورت کند و نقشه‌های فوری را با آن­ها در میان گذارد. بناپارت فرانسوی متوجه شد هنگامی که پلیس تهدید می­کند که اگر به کارخانه­ها اعزام شود، دست به اعتصاب خواهد زد، دیگر طبعا به سربازان وظیفۀ ارتش نمی­توان اطمینان کرد. ژنرال­های بادن بادن با تحلیل دوگل موافق بودند اما شرایط خود را نیز مطرح کردند. اولین شرط این بود که سالان، ژنرال نیمه فاشیست بدنام فرانسوی (که قبلا خود یک کودتای دست راستی علیه دوگل ترتیب داده بود) و دیگر کسانی که در آن زمان بازداشت شده بودند، در آیندۀ نزدیک آزاد شوند. دوگل موافقت کرد و سهم خود را در این معامله پرداخت کرد. اما در این مورد، احتیاجی به آمدن سربازان از بادن بادن نبود. ژنرال‌های طبقۀ کارگر فرانسه تصمیم گرفته بودند که به هیچ صورتی در هیچ جنگی شرکت نکنند. حتی هفته‌نامۀ انگلیسی آبزرور در گزارشی از پاریس نوشت:
بدین ترتیب حزب کمونیست فرانسه به عیان نشان داد همان دژ نهایی جامعۀ مصرفی است که بلشویک­های دانشگاهی کمر به نابودیش بسته بودند. در حالی که دانشجویان با دولت گلیست مبارزه می­کنند، اتحادیه­های کمونیست و دولت گلیست در سنگری واحد قرار گرفته‌اند. و این درست بدان می­ماند که واشنگتن و مسکو برای به زانو درآوردن ویتنام دست به یکی کرده باشند!؛ اینان از همان جامعه‌ای فرانسه­ای که معرف حضورتان هست دفاع می‌کنند.
واقعیت جریان این بود که رهبران حزب کمونیست فرانسه مصمم بودند نگذارند جریانات ماه مه 1968 کِش پیدا کند. آن‌ها با تعمد و به طرزی بی‌رحمانه با استفاده از هر وسیلۀ ممکن کوشیدند مسیر اعتصابات عمومی را به همان مجرای آشنای افزایش دستمزد بیاندازند. شعارهای کارگران در کارخانه‌های اشغال‌شده دم به دم بالا می‌گرفت: این بار راه را تا به آخر خواهیم پیمود!؛ و سِگی رهبر اتحادیۀ کارگران توضیح می­داد که بله، معنای عبارت تمام راه برای ما اعضای اتحادیه‌های کارگری، ارضای خواست‌هایی است که همیشه برای برآوردن آن­ها جنگیده­ایم ولی حکومت‌ها و روسا همیشه از توجه به آن­ها تن  زده­اند… معنی تمام راه، افزایش عمومی دستمزدهاست؛ یعنی که هیچ دستمزدی از 600 فرانک کمتر نباشد.
هر خواستی که حزب کمونیست فرانسه پیش   می­کشید، تمامی معنا و مفهوم مبارزه­ای را که در فرانسه جریان داشت، نادیده می‌گرفت.
به طور پراکنده، بعضی کارگران کارخانه‌های تولید نیازمندی‌های اساسی، کارشان را از سر گرفتند. در جاهای دیگر هم، دهقانان محلی برای تامین احتیاجات شهرنشینان دست به دست کارگران شهری دادند.
آن­چه در باب جنبشی که فرانسه را به لرزه درآورد نوشته شده، کوهی از مطالب گوناگون است. این­ها همه باید با دقت بررسی شود تا سرانجام، از موقعیت­هایی که طی سه هفتۀ ماه مه در برابر چپ‌ها قرار گرفته بود، تصویری کامل به دست آید. تنها و تنها دانشجویان و گروهک‌ها بودند که آلترناتیو جامعی ارائه کردند. اما بوروکرات­های اتحادیۀ سراسری کارگران راه ورود آن­ها را به کارخانه­ها بستند. رهبران حزب کمونیست و اتحادیه­های سراسری کارگران سرانجام از طریق مذاکره با گلیسم، معامله را تمام کردند. در گِرِنل، طبقۀ حاکم فرانسه با سپاسگزاری تمام اهداف حقیر اکونونومیستی آن‌ها را مورد تایید قرار داد. اما فشار از آن­چه بود هم فراتر رفت. کارگران، در سراسر فرانسه، در هر کارخانه بعد از کارخانه، توافق‌نامۀ گِرِتل را طرد کردند. دولت مورد تهدید جدی قرار گرفت. در این موقع بود که دوگل سفر محرمانۀ معروفش به بادن بادن را انجام داد. اندکی بعد، دوگل که از حمایت ارتش و حزب کمونیست برخوردار شده بود، پیامی تلویزیونی فرستاد و طی آن قول داد اصلاحاتی را عملی کند و تاریخ دقیق انتخابات عمومی را نیز اعلام کرد. حزب کمونیست بی‌درنگ قول او را پذیرفت. و اتحادیه‌ها با آهستگی تمام اما با اطمینان کامل جنبش را از هم پاشاندند.
روزی که دوگل پیام تلویزیونی خود را فرستاد، هوادارانش به خیابان­ها آمدند؛ مخلوطی عجیب و غریب از کهنه‌سربازهای یادگار ارتش سری فرانسه در ماجرای الجزایر، فاشیست‌های فرانسوی، چشم و چراغ­های گلیست­ها، میرزا قلمدان­های دولتی، پلیس‌های خفیه و افسران شخصی‌پوش… و از جمله شعارهایی که می‌دادند، یکی این بود که کوهن بندیت را روانۀ داخائو کنید؛ بفرمایید!
یک ماه بعد دوگل رکورد اکثریت انتخاباتی را به دست آورد. طبقۀ حاکم فرانسه نفس راحتی کشید. جمهوری پنجم حفظ شده بود. تناقض عجیبی در میان بود اما غیر قابل توضیح نبود.
نه پاریس پتروگراد بود و نه مه 1968، اکتبر 1917. اما فرانسه به یک انقلاب تمام عیار بسیار نزدیک بود. این کشور بر تمام الگوهای جامعه‌شناسی که بورژواها عَلَم کرده بودند، و بر تمام روایات استحاله­یافته­ای که پاره­ای از تئوریسین‌های سوسیالیست غِرغِره می‌کردند، خط بطلان کشید. این همه، تجربه‌هایی اجتماعی را پی افکند که تاثیر خود را هم بر حاکمان به جا نهاد و هم بر حکومت‌شوندگان. این، تجربه‌ای واگیردار بود: با این‌که تب ایتالیا به شدت تب فرانسه نبود اما میلیون­ها کارگر ایتالیایی در سال 1969 با اشتیاق تمام به بیماری فرانسوی لبیک گفتند.
فرانسه در مه 1968 یک آزمایشگاه سیاسی بود. تجربه­ای که نخستین بار در آن­جا روی داد، ابتدا مورد خرابکاری قرار گرفت و سپس به بن­بست کشانده شد اما فرانسویان علی‌رغم این مساله، نشان دادند که اگر تمام مواد به درستی گردآوری شود، چه امکاناتی ممکن است فراهم آید.
واضح­ترین و طبیعی­ترین مورد مقایسه با این جریان، انقلاب روسیه است. نکاتی که عنوان شد، با همۀ پیش پا افتادگی درست بود. حزب بلشویکی در فرانسه وجود نداشت. تروتسکی و لنینی هم در پاریس نبود، موج اشغال کارخانه­ها همبستگی نداشت و یک رشته خواست­های سیاسی و اقتصادی یگانه هم مطرح نشد. حزب کمونیست هم آگاهانه دست به خرابکاری زد. این‌ها همه واقعیاتی غیر قابل انکار است. اما باید مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند تا درس فرانسه در مشتی لفاظی و خطبه‌بافی یا تکرار مبارزات صحیح اما محدود و یک سویه نابود نشود.
فهرست پرسش‌هایی که باید در تحلیل این تجربۀ ذی‌قیمت پاسخ داده شود، می‌تواند چنین باشد:
· شباهت فرانسه و روسیۀ تزاری چه اندازه بود؟
· در حزب کمونیست فرانسه که آشکارا به آرزوهای توده‌ها پشت کرد، چرا شکاف عمده‌ای پدید نیامد؟
· تکامل چپ چگونه بود؟
· چگونه گلیسم پس از آن­که تقریبا قدرت را از دست داده بود، در انتخابات به پیروزی رسید؟
· این­ها پرسش‌هایی است که باید توسط هر نیروی سیاسی درگیر در مبارزات کارگری پاسخ داده شود.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در اوت 23, 2011 بدست در آلترناتیو شماره پنجم- ظارق علی-می 68-جنبش جوانان فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: