آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

سه منبع و سه پیامد اکونومیسم
باران محمودی



اکونومیسم یا اقتصادگرایی کلمه ای آشنا برای فعالین کمونیست در ایران است. بعد از نقدهای جانانه ی لنین در ”چه باید کرد“ و دست نوشته های درخشان گرامشی در ”شهریار جدید“ و… در این مورد، این واژه به یکی از جاافتاده ترین ناسزاهای مورد استفاده در مباحثات و مجادلات روزمره جریانات به اصطلاح چپ بدل شده و در ردیف کلماتی مانند خرده بورژوا، ریویزیونیسم و … قرار گرفته است. از این که استفاده ی کاریکاتوری از این واژه ها به عنوان فحش چه تأثیراتی منفی بر فضای سیاسی چپ ایران می گذارد عبور کنیم تا بتوانیم چند گزاره ی کوتاه از خلال این بحث در مورد وضعیت جاری اپوزیسیون ایران مطرح نماییم. امید است که تلنگری کوچک باشد برای آن ها که هنوز گوشی شنوا دارند.
1- منابع اکونومیسم
عمیقاً به این فرمول معروف لنین باور دارم که بدون تئوری انقلابی عمل انقلابی وجود نخواهد داشت. نتیجه ی بلافصل این گزاره می تواند به این صورت باشد که با تئوری احمقانه یا استفاده ی حماقت آمیز از تئوری، احتمال زیادی دارد که شاهد اعمالی احمقانه باشیم! در بخش اول به سه منبع برای این حماقت تئوریک می پردازیم:

1-1- عدم توجه به سطوح دیگر واقعیت اجتماعی
در فرهنگ عامه ی مردم ایران که نه، بلکه میان به اصطلاح روشنفکران و آن چه در یک تجربه ی زیسته ی کوتاه می توان دریافت، کمونیست کسی است که همه ی مسائل را با ارجاع به اقتصاد توضیح می دهد. (البته اگر از طرفدار شوروی و استالین بودن و یا حتی سبیل داشتن و ایستاده ادرار کردن چشم پوشی کنیم). از تمامی موارد گفته شده، تنها ارجاع به اقتصاد است که مورد مخالفت اکثر کمونیست ها قرار نمی گیرد. اما آیا این توسل جستن به اقتصاد، نشانه ی اکونومیسم، تقلیل گرایی و تک عاملی دیدن تمام حیات اجتماعی انسانی است؟ پاسخ من به این موضوع منفی است. در واقع این ارجاع به اقتصاد نیست که تعیین کننده ی رویکرد افراد و توجه به پیچیدگی ها است؛ بلکه نحوه ارجاع به اقتصاد است که تعیین کننده ی اکونومیست بودن افراد خواهد بود. به عبارت دیگر، هنگامی که برای تحلیل امر اجتماعی مستقیماً و بدون هرگونه ارجاع و ذکر ابعاد دیگر موضوع اعم از انباشت تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیک گرفته تا مسائل جغرافیایی و … به اقتصاد مراجعه کنیم، تقلیل تک عاملی داده ایم و به احتمال زیاد، تحلیل ما نمی تواند توضیح و تبیین دقیقی از موضوع فراهم آورد. اما اگر با گذر از سطوح و ابعاد دیگر در نهایت به اقتصاد ارجاع دهیم می توانیم امیدوار باشیم که توضیح قانع کننده تری برای واقعیت اجتماعی فراهم آورده ایم. انگلس به درستی به این موضع اشاره ای شاید دیرهنگام نموده که معمولاً مورد غفلت عمدی سروران محترم قرار می گیرد:
مارکس و من به خاطر این که افراد جوان گاهی تأکید بیشتری از آن چه که لازم است بر روی جنبه های اقتصادی می گذارند تا اندازه ای مقصریم. ما مجبور بودیم در مقابل مخالفین مان بر روی اصل عمده که از طرف آن ها نفی می شد تأکید نماییم، به همین جهت، وقت و جا و موقعیت چندانی به دست نمی آوردیم که تأکید مناسب را روی عوامل مهم دیگر بگذاریم. ولی زمانی که موقعیت نشان دادن بخشی از تاریخ می رسید، یعنی به کار بردن تئوری در عمل، وضعیت فرقی می کرد و دیگر هیچ گونه اشتباهی مجاز نبود. هر چند که متأسفانه بسیار اتفاق می افتاد که به مجرد جذب اصول مهم یک تئوری جدید، حتی بعضی اوقات به طور نادرست، بعضی ها فکر کنند که کاملاً آن را درک کرده و بدون هیچ دردسری می توانند آن را به کار گیرند. و من نمی توانم بسیاری از مارکسیست های اخیر را از این عیب معاف کنم، زیرا که تعجب آورترین آثار در این ربع قرن به وجود آورده شدند…. (1)
و همچنین بن سعید می نوسد:
سیاست، برعکس، زبان و نحو خاص خود را دارد. نهفتگی‌ها و لغزش‌های خاص خود را دارد. تغییر سیمای مبارزۀ طبقاتی در صحنۀ سیاسی، ”کامل‌ترین، جدی‌ترین و تعریف‌شده‌ترین بیان خود را در مبارزه احزاب“ به دست می‌دهد. گفتمان سیاسی که از کاربرد مشخصی ناشی می‌شود و به تعینات فوری تقلیل پذیر نیست، بیشتر به یک جبر نزدیک است تا حساب. ضرورت آن جنسی متفاوت و ”بسیار پیچیده‌تر“ از مطالبات اجتماعی است که با روابط بهره کشی مستقیما پیوند دارند. زیرا بر خلاف آنچه ”مارکسیست‌های عوام‌گرا“ تصور می‌کنند، ”سیاست به شکلی برده‌وار تابع اقتصاد نیست“، آرمان مبارزۀ انقلابی سندیکالیسم با افقی محدود نیست، بلکه در مقام ”تریبون مردم“ می‌خواهد آتش زیر خاکستر براندازی را در همۀ حوزه‌های جامعه بدمد. (4)
1-2- عدم توجه به سطح تجرید
اجازه دهید از مسیر دیگر به این نقطه برسیم. نوشته های مارکس در مورد جامعه و اقتصاد با توجه به سرفصل های مختلف و دایره ی وسیعی که در بر می گیرند در سطوح مختلفی از تجرید (abstraction) قرار دارند. برای مثال نمی توان نوشته های مارکس در مورد وقایع فرانسه ی    سال های 1850 در هیجدهم برومر را با      تحلیل هایش از ماهیت نظام سرمایه داری در ”کاپیتال“ مقایسه نمود. البته وجه مشترک هر دو نوشته استفاده از ماتریالیسم تاریخی و تلاش برای برساختن این علم از خلال همین نوشته ها بوده اما تفاوت عمده به سطح انتزاع مباحث ربط دارد. در حالی که در هیجدهم برومر ما با یک جامعه مشخص در زمانی مشخص رودررو هستیم و لاجرم فرم نوشته ی مارکس بسیار انضمامی بوده و در پایین ترین سطح تجرید قرار دارد، در مقابل در ”کاپیتال“ ما با بالاترین سطح تجرید برای توضیح ماهیت و نحوه ی عملکرد سرمایه داری، به عنوان یک مدل عام یا به زبان وبری نمونه ای آرمانی، سر و کار داریم. متأسفانه در تحلیل های برخی دوستان به این تفاوت سطوح توجه نشده و در نتیجه در هنگام بحث در مورد ”شرایط مشخص“ ناگهان در بالاترین سطح انتزاع سخن گفته می شود. این نوع ارجاع به اقتصاد را می توان اکونومیسم یا اکونومیسم پنهان نامید. شکایت انگلس از این موضوع در نامه اش به ژوزف بلوک، می تواند پرتویی برای روشن نمودن این منبع باشد:
بر اساسِ درک مادی از تاریخ، عامل تعیین کننده ی نهایی در تاریخ عبارت است از تولید و تجدید تولیدِ زندگیِ واقعی. نه مارکس و نه من هیچ گاه چیزی بیش از این را ادعا نکرده ایم. لذا اگر کسی این مطلب را تغییر داده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل است، موضوع را به یک عبارتِ بی معنی و مجرد و مسخره تبدیل کرده است. وضع اقتصادی زیربنا را تشکیل می دهد، اما عناصر گوناگونی از روبنا -یعنی اشکال سیاسی مبارزات طبقاتی و نتایج آن ها از قبیل تشکیلاتی که به دست طبقه ی فاتح بعد از یک نبرد پیروزمندانه تأسیس می گردند و غیره، همچنین اشکال حقوقی، و به خصوص بازتاب های تمام این مبارزات واقعی در مغزهای شرکت کنندگان، از نظر تئوری های سیاسی، حقوقی و فلسفی و عقاید مذهبی و تحول بعدی آن ها به نظام های خشک و جزمی- همچنین تأثیر را بر روی مسیر مبارزات تاریخی اعمال می نمایند و در بسیاری از موارد به طور اخص شکلِ آن ها را تعیین می کنند. در میان تمام این عناصر تأثیراتِ متقابلی وجود دارد که در آن، از میانِ مجموعه ی حوادث بی شمار (یعنی چیزها و اتفاقاتی که ارتباط متقابل درونی شان آن قدر نادر و با غیر قابل اثبات است که می توان آن را ندیده گرفت) حرکت اقتصادی بالاخره ناگزیر به تأکید خود است. در غیر این صورت به کار بردنِ تئوری در موردِ هر دوره ی تاریخ، ساده تر از حل یک معادله ی یک مجهولی خواهد بود. (1)
1-3- استفاده ی دلبخواهی از قوانین عام
آخرین مورد از منابع و ریشه های اکونومیسم، عدم توجه به منطق درونی تئوری است. به زبان دیگر یعنی به گونه ای از یک تئوری برای تحلیل واقعیت استفاده می شود که همسازیِ درونی تئوری را بر هم زده و آن را ناهمساز نشان می دهد. گرامشی به زیبایی به این موضوع اشاره کرده و می نویسد:
به این ترتیب از یاد می رود که چون ”اکونومیسم“ نیز یک اصل عینی تفسیر (عینی-علمی) {تاریخ} است، یا چنین انگاشته می شود، باید در تمام جنبه های تاریخ اعم از آن ها که معرف ”تز“ند و آن ها که معرف ”آنتی تز“ند به جستجوی نفع شخصی مستقیم پرداخت {یعنی نمی توان یک اصل عام را تنها برای بخشی از جامعه به کار برد. آلترناتیو} علاوه بر این یک حکم دیگر مارکسیسم نیز از یاد برده می شود: که ”باورهای مردمی“ یا باورهای همسان، از ارزش نظیر نیروهای مادی برخوردارند. تلاش برای نفع شخصی ”جهودانه“  گه گاه منجر به اشتباهات ناشیانه و مسخره ای شده است و در نتیجه در حیثیت اندیشه های اصلی تأثیر منفی داشته است. بنابراین، لازم است که با اکونومیسم، نه فقط در نظریه تاریخ نگاری، بلکه همچنین و به خصوص در نظریه و عمل سیاست مبارزه شود. در این زمینه مبارزه را می توان و باید با توسعه ی مفهوم هژمونی (به صورتی که عملاً در تکامل نظریه حزب سیاسی دیده می شود)، به پیش برد. (2)
اشاره و تأکید گرامشی بر لزوم توجه به کلیت یک تئوری و کاربست دقیق آن بسیار روشنگرانه است. نمی توان بخشی از یک تئوری را برداشته و به هر نحوی که توجیه گر خواست شخصی باشد از آن استفاده نمود. اگر نفع شخصی بلافصل بدون توجه به دیگر عوامل می تواند همه چیز را در مورد بورژوازی توضیح چرا نباید در مورد پرولتاریا و فرودستان نیز همین گونه باشد؟ چرا زندگی آن ها به این سادگی فرموله می شود اما در مقابل انتظار قهرمانی و جانبازی از سوی این ها می رود؟ 
2- پیامدهای اکونومیسم
کافی است زمانی کوتاهی صرف کرده و به خرده فرهنگ چپ اپوزیسیون فعلی ایران نظری بیاندازید. نتایج اکونومیسم آشکار و پنهان که از در و دیوار تمامی وب سایت ها و دیگر رسانه های چپ ایران بالا می رود کاملاً عیان است. درد مضاعف آن جاست که لابه لای فحاشی های روزمره تولیدی این رسانه ها، بحث ها و نوشته های مفصلی هم در نقد اکونومیسم دیده می شود! امری که ظاهراً همیشه در مورد دیگران صادق است. تأکید گرامشی در مورد لزوم مقابله با اکونومیسم در تحلیل های سیاسی روزمره علاوه بر تحلیل های تاریخی و کاربست ساده انگارانه ی ماتریالیسم تاریخی بسیار درخشان است. امری که در ارجاعات ساده به منافع بی واسطه ی هر فرد برای تحلیل جایگاه طبقاتی آن و یا بدتر از آن برای تحلیل موقعیت نیروهای سیاسی متخاصم در هر بازه ی مشخص به شدت قابل مشاهده است. از میان تمامی مواردی که می توان در این مورد ذکر کرد، برای تکمیل قافیه تنها به سه مورد اشاره می کنیم:
2-1- کلی گویی و این همان گویی
کاربست ساده ی علم ماتریالیسم تاریخی منجر به بازگویی مکررات کلی در مورد جهان اجتماعی در قالب تحلیل آبکی است. نوشته هایی که به اسم تحلیل یا ارائه ی استراتژی، مخلوطی از واژه های استاندارد را با آب و رنگی تازه به خورد مخاطب می دهند. کافی است کمی دل آشوبه ی خود را کنترل کرده و این ترهات را با دقت بیشتری مطالعه فرمایید. همیشه طبقه ی کارگری است که انگار نه انگار در طی صد و پنجاه سال اخیر آخی گفته باشد! نه متحدانش تغییر کرده اند و نه دشمنانش پیچیده تر شده اند و نه حتی گزندی کوچک به تعاریفش در جهان پویای سرمایه داری وارد آمده است. چند فحش کوچک و تحقیرآمیز هم برای خرده بورژوازی کنار بگذارید تا سرانجام با نفرین بورژوازی غذا (تحلیل) شما حاضر گردد. برای طعم بهتر و مشخص نبودن بوی گندِ خالی بودن عریضه می توان ادویه های آماده ای از جنس رهنمودهای کلی خطاب به خیل مشتاقان نیز اضافه نمود. نسخه هایی از قبیل: ”طبقه ی کارگر باید قدرت سیاسی را کسب کند“ و ”بله! سرنوشت بشر این گونه است“ و …. و پرسش هایی که در نهایت همیشه باقی می مانند. چگونه؟ چرا نشده است؟ اصلا که چه؟ (so what?)
این همانگویی و دست و پا زدن در حلقه های تکراری که هیچ فرجامی بر آن ها متصور نمی توان شد نیز از دیگر پیامدهای این ماجراست. می گویند که کمونیسم واقعی (لابد مانند اسلام حقیقی) و سوسیالیسم در هیچ جای جهان به ثمر نرسیده (یعنی اشتباهات این جنبش سیاسی در سراسر دنیا به من مربوط نیست اما افتخاراتش را با کمال میل می پذیرم). می پرسیم چرا؟ چهره ای متفکر گرفته و می فرمایند چون کارگری نبوده است؟ (عجب!) می گوییم چرا؟ می گویند چون توده ای نیست و سکتاریست است. می گوییم چرا؟ چشمانشان برقی می زند و می گویند چون کارگری نیست! (احسنت!) و این داستان ادامه دارد. و البته از نظر حضرتشان این روایتی متواتر در تمام تاریخ و جغرافیاست. مارکس با زبان طنز گیرایش در ایدئولوژی آلمانی در مورد این همان گویی در زمینه ای دیگر می نویسد:
چیزی جز همان گویی هایی نبود از قبیل: اگر مرتکب قتل شوم، آن گاه مرتکب قتل می شوم، و …. که در آن کلمات ”حق“، ”اختیار داشتن“ و هکذا فقط برای پنهان داشتن همان گویی ساده و دادن نوعی از ارتباط با آنتی تز عرضه شد. منظور از هم معنایی نیز، به وجود آوردن نمود برای پرداختن به نوعی مضمون بود. ضمناً، بلافاصله می توان دید این یاوه سرایی درباره ی حق چه منبع پرمایه ای از لاف زنی و خودستایی را فراهم می آورد… به این ترتیب کلیه ”کند و کاو در اعماق حق“ بدین معناست که سانچوی قدیس ”شیوه ی بیان هم آری و هم نه را مورد استفاده قرار داد“ و ”دست کم اجازه داد، واژه باقی بماند“، زیرا قادر نبود چیزی درباره ی خود موضوع بگوید. (3)
2-2- اعتماد به نفس کاذب
هنگامی که حیات اجتماعی انسان در دست ها و مغزهایی نادان و همه چیزدان به چند قانون ساده فروکاهیده می شود که تازه به میل شخصی هم می توان آن را در هر حالت و به هر گونه ای دلخواه به کار برد، در زمانه ای که پوزیتیویسم سخیف در بسته بندی مارکسیستی و به قیمتی ارزان به بازار و فروشگاه های زنجیره ای اینترنتی هجوم آورده، دیگر هیچ گوشه ای از زندگی، از گزند این چنین کسانی در امان نخواهد بود. من در شگفتم از به اصطلاح رفیقانی که گوسفند مرده ی اکونومیسم را نذر هر روزه-ی امام زاده های رسانه ای کرده اند. از به اصطلاحی فعالینی سیاسی که به خود حق می دهند در همه ی حوزه ها اظهار نظر کرده و همه جهان را از دانش بی کران و البته کم عمق خود مستفیض فرمایند. با اتکا به این ساعت های شماطه دار است که می توان هزاران خورشید تابان را ندیده گرفته و با چهره ای حق به جانب در مورد ”مسائل قومی در آفریقا“، ”سیاست های امپریالیستی در خاورمیانه“، ”ساختار تاریخی خانواده و جنسیت“ و ”محتوای طبقاتی کتاب های درسی“ به طور همزمان به اظهار نظر پرداخته و در همان حال هم از بی توجهی مخاطبان و عدم آگاهی توده ها نیز نوحه سرایی نمود. دوستان عزیز! سکوت که حناق نیست! آخوندهای منبری هم که روزی چند مجلس سخنرانی می کنند از شما کم ادعاترند!
گرامشی چه زیبا به تصویر کشیده این کم مایگان پر مدعا را:
فلسفه ی پراکسیس در رایج ترین شکل خود، یعنی خرافه ی اقتصادگرایی (اکونومیستی)، بسیاری از جاذبه های فرهنگی خود را برای بخش بالای گروه روشنفکران از دست می دهد و در عوض در میان توده های عوام و روشنفکران متوسط الفکر رایج می شود. اینان دوست دارند که زیرک و فهیم به حساب آیند، اما زیاده از مغزشان کار نکشند… به قول انگلس برای خیلی از افراد آسان است که گمان کنند تمام تاریخ را، ارزان و آسان، در جیب های خود دارند و همه ی خرد سیاسی و فلسفی در چند فرمول خلاصه شده است. آن ها فراموش می کنند که این تز که می گوید انسان ها در پهنه ی ایدئولوژی از ستیزهای بنیانی خود آگاه می شوند، تزی نیست که خصلت روانشناسی یا اخلاقی داشته باشد، بلکه ساختی و شناخت شناسانه است. آن ها به این عادت می کنند که سیاست و در نتیجه تاریخ را ”بازار ابلهان دائمی“ به حساب آورند، عرصه ی رقابت زیرکی و پشت هم اندازی. فعالیت ”انتقادی“ محدود به این می-شود که نیرنگ ها فاش شود، رسوایی ها کشف شود و سیر تا پیاز زندگی مردم سرشناس روشن گردد. (2)
2-3- ابتذال تحلیلی
نتیجه ی بلافصل موارد قبلی، به صورت تحلیل ها و رهنمودهایی با اشتباهات فاحش، هر روزه از سوی این ژنرال های بی ارتش بر سر جمع اندک مبارزان واقعی به صورتی طلبکارانه آوار می شود. این-گونه است که با ندیدن واقعیت پیچیده ی جامعه ی انسانی، فضایی توهمی و مانوی شکل از سوی این افراد ایجاد می شود که سیاه و سفید بوده و خالی از هرگونه ظرافتی است. این سناریو نویسان سیاسی با استعانت از فیلم های فارسی و حفظ و استفراغ چند آیه از وحی نازل شده در صد سال پیش، هم در عرصه استراتژی و هم در عرصه تاکتیک، کمدی ها و تراژدی های مفصلی خلق می کنند. برای مثال باید یادآوری کنم عکسی را که دو سال پیش و در جریان درگیری های خیابانی گرفته شده بود و فردی را در رکاب موتور سیکلت با کلتی در دست نشان می داد که در عکسی دیگر در قامت کارخانه داری وابسته به حکومت دیده می شد. همین موضع دستمایه ی تحلیل های گرانسنگی از سوی اساتید در مورد نقش بورژوازی در سرکوب و یا تفاوت های بورژوازی اسلامی (!) با مدل های غربی (لابد از نوع مسیحی یا کافرش) قرار گرفته بود. این فضای ساده و بدیهی که نمی تواند توضیح دهد که چرا با وجود هزاران سازمان و حزب (!) و فعال مثلاً کمونیست، و فقر و ستم طبقاتی، قومی و جنسیتی انباشته شده در تمام این سال ها هنوز هم نظم اجتماعی ایران، گیرم که به زور سرنیزه، بازتولید می شود و ایران نه مصر می گردد و نه سوریه. خواهش     می کنم! می دانم! البته که در ژانر معناگرا و روشنفکرانه ی این فیلم ها، همیشه پاسخ هایی یک کلمه ای وجود داشته و خواهد داشت. پاسخ هایی از قبیل نفت! امپریالیسم! اسلام!
گرامشی در خلاصه ترین شکل ممکن تصویر مورد نیاز را برای تصور این موقعیت فراهم آورده است:
مبارزه ی سیاسی تا حد یک رشته برخوردهای شخصی میان دو دسته اشخاص تنزل می یابد: یک دسته کسانی که چراغ جادو دارند و همه چیز را می دانند و، از سوی دیگر کسانی که دستخوش فریب کاری رهبران خویش اند ولی چون حماقت لاعلاج دارند، پی به فریب نمی برند. (2)
در مورد اکونومیسم و پیامدهای آن سخن بسیار است اما چه بگویم که زبان قاصر است. از کتاب ایدئولوژی آلمانی یاری می گیرم که حق مطلب را در موردی دیگر به بهترین نحو بیان نموده است:
پس اینک ای نوکر پارسا و وفادار! ای سانچو! پیش رو، برو، و یا بهتر بگوییم، سوار بر خرت، به سوی التذاذ-نفس یگانه ات پیش بتاز، یگانه ات را تا آخرین حرف الفبا، یگانه ای که عنوان اعجاب آور، قدرت و تهورش پیش از این توسط کالدرون در کلمات ذیل ترنم شده است را ”به مصرف برسان“.
ای یگانه-
ای بهادر دلیر،
پهلوان دلاور،
پالادین نام آور،
مسیحی همیشه مومن،
دریادار خوش اقبال آفریقا
شاه خودمختار اسکندریه،
قاضی بلاد مغرب، سید مصری،
زاهد و صاحب اختیار معظم اورشلیم
منابع
1- مارکس و انگلس، درباره تکامل مادی تاریخ، ترجمه خسرو پارسا، 1384، نشر دیگر، صفحات 159و 162
2- گرامشی، شهریار جدید، ترجمه عطا نوریان، 1386، صفحات 71، 72 و 74
3- مارکس و انگلس، ایدئولوژی آلمانی، ترجمه ی تیرداد نیکی، سال 1378، صفحه 391
4- بن سعید، لنین و سیاست: جهش! جهش! جهش!، آلترناتیو شماره 2
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 23, 2011 بدست در مقاله - اکونومیسم - آلترناتیو شماره چهارم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: