آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

حزب و طبقه

کریس هارمن

 برگردان: شهرام. ش


کمتر موضوعی به اندازه مسئله رابطه حزب و طبقه بین حلقه های مارکسیست مناقشه برانگیخته است. تندی و شدت مشاجراتی که حول این موضوع درگرفته احتمالا از باقی موضوعات و مباحث بیشتر بوده است. نسل های متوالی مارکسیست ها انگ های مشابهی را به یکدیگر نسبت داده اند، از قبیل: بوروکرات، طرفدار جانشین گرایی، الیتیست و مستبد.
با این حال اصول زمینه چنین مناقشه ای معمولا گیج کننده است. این جدا از اهمیت موضوعات مورد بحث، پیچیده نیز هست. برای مثال، انشعاب بلشویک ها و منشویک ها که حول مسئله ماهیت تشکیلات و سازمانی حزب در سال 1903 روی داد باعث پیدایی آنانی شد که در 1917 باید مقابل لنین و در سنگرهای مقابل او موضع می گرفتند (مثلا پلخانف)، در حالی که در همان زمان انقلابیونی در قامت تروتسکی و رزا لوکزامبورگ نیز با لنین به مخالفت پرداختند. و همچنین این گیجی و آشفتگی موردی یکه و استثنایی نیست. این مسئله ویژگی دائمی مباحث انقلابی بوده است. در اینجا مناسبت دارد تا اظهارات تروتسکی در کنگره دوم کمینترن و در پاسخ به پل لوی که ادعا می کرد توده های کارگران در اروپا و آمریکا نیاز به داشتن حزب را درک کرده اند، یادآوری نماییم. تروتسکی گوشزد می کرد که وضعیت بسیار پیچیده تر از این است:
اگر این مسئله به طور علی العموم مطرح شود آنگاه من در یک طرف شیدمان و در سوی دیگر سندیکاهای اسپانیایی یا فرانسوی یا آمریکایی را می بینم که نه تنها آرزو دارند تا بر علیه بورژوازی بجنگند بلکه، بر خلاف شیدمان، واقعا می خواهند تا سر آن را از بدنش جدا نمایند. به همین دلیل من می گویم که ترجیح می دهم تا با این رفقای فرانسوی، آمریکایی و یا اسپانیایی بحث کنم تا به آن ها در مورد ضرورت حیاتی حزبی متناسب با ماموریت تاریخی شان که فرصت انجامش را دارند، استدلال نمایم… من تلاش خواهم کرد تا این موضوع را به صورت رفیقانه به آن ها اثبات کنم، بر مبنای تجربیات شخصی خودم، و نه همچون شیدمان که سال ها تجربه خود را به رخ آن ها  می کشد و موعظه می کند که برای اکثریت کارگران مسئله پیش از این ها حل شده است… چه چیزی در این جا بین من و رنودل که بسیار خوب موضوع نیاز به حزب را درک می کند و یا آلبرت توماس و سایر آقایان اصیل و محترمی که حتی نمی خواهم ”رفقا“ خطابشان کنم مبادا قواعد نجابت را نقض کند، مشترک است؟ (1)
مشکلی که تروتسکی به آن اشاره می کند این که هم بلشویک ها و هم سوسیال دموکرات ها روی ”لزوم داشتن یک حزب“ انگشت می گذارند، هرچند منظورشان دو چیز کاملا مجزا است- از زمان عروج استالینیزم بیشتر و وخیم تر شده است. فرهنگ واژگان بلشویزم مصادره شده و برای مقاصدی به کار گرفته شده که کاملا متضاد با آن چیزی است که فرموله کنندگان آن مدنظر داشتند. با این حال هنوز کسانی که در سنت انقلابی قرار دارند و هم مخالف استالینیزم و هم سوسیال دموکراسی    بوده اند، در بیشتر مواقع به طور جدی نقطه نظرات تروتسکی در سال 1920 را فهم نکرده اند. آن ها اغلب بر ”تجربه“ تکیه کرده اند، تا اثبات ضرورت حزب، هرچند که این تجربه از سنت های استالینیستی و سوسیال دموکراتیک به دست آمده باشد.
 این مشاجره برانگیزترین بخش این بحث خواهد بود، زیرا که بیشتر مباحثی هم که در حلقه های انقلابی در جریان است، به عنوان نتیجه، مباحثاتی برای و یا بر علیه درک پایه ایِ مفهوم سازمان از منظر استالینیستی و یا سوسیال دموکراتیک است. بحث زیر نشان خواهد داد که آن دیدگاه های مربوط به سازمان که به طور ضمنی در نوشته ها و اعمال لنین بسط یافتند اساسا از هر دو این درک ها متمایز است. دیدگاه لنین به وسیله تحریفات استالینیستی در باب تئوری و پراتیک انقلاب اکتبر از نظرها پنهان شده است و این حقیقت که رشد و گسترش حزب بلشویک تحت شرایط غیرقانونی به وقوع پیوسته و غالبا استدلال های ایشان به زبان سوسیال دموکراسی ارتودوکس صورت گرفته اند به این مسئله دامن زده است.
دیدگاه سوسیال دموکراتیک در باب رابطه حزب و طبقه
تئوری های کلاسیک سوسیال دموکراسیکه اساسا پیش از 1914 توسط هیچکدام از مارکسیست ها به چالش کشیده نشدند به شکلی بدیهی به حزب نقشی محوری در امر تکامل به سوی سوسیالیزم می بخشید. به این دلیل، تکامل، ذاتیِ رشد آهسته و پیوسته سازمان و آگاهی طبقه کارگر تحت سیستم سرمایه داری درک می شد. حتی مارکسیست هایی چون کائوتسکی که ایده ي گذار تدریجی به سوسیالیزم را رد می کردند نیز پذیرفته بودند که آن چه در آن مرحله لازم به نظر می رسد، توسعه دائمی استحکام سازمانی و پیروی از سیستم انتخابات است. رشد حزب به این جهت حیاتی بود که زمانی که مرحله انتقالی به سوسیالیزم ضرورتا پیش می آمد، خواه از طریق انتخابات و خواه توسط اجبار و خشونت تدافعی طبقه کارگر، حزب توانایی تسلط و شکل دادن به بنیان حکومت نوینی که باید به وجود می آمد (و یا بازسازی و بازآرائی حکومت قدیم) را داشته باشد.
ظهور یک حزب توده ای طبقه کارگر، به عنوان نتیجه فرعی و اجتناب ناپذیر زمینه های توسعه سرمایه دارانه در نظر گرفته می شد. ”با رشد عظیم و همیشگیِ شمار پرولتاریا، بزرگ تر شدن لشکر کارگران بیکار، تضاد مابین استثمارکننده و استثمارشونده حاد شده ” (2)، بحران ها ”به طور طبیعی در مقیاسی فزاینده روی می دهند“(3)، ”اکثریت مردم برای همیشه در فلاکت و تهی دستی غوطه ور می شوند“(4)، ”فواصل زمانی دوران رونق همواره کوتاه تر؛ طول دوران بحران ها زیادتر     می شود“.(5) این وضعیت تعداد بیشتری از کارگران را ”به طرف مبارزه غریزی با نظم موجود“(6)    می راند. سوسیال دموکراسی، که اساس خود را بر ”پژوهش های مستقلِ علمی انجام گرفته توسط متفکرین بورژوا“(7) قرار داده، به وجود آمده تا کارگران را به سطحی که ”بینش واضحی نسبت به قوانین اجتماعی“(8) داشته باشند، بالا بکشد. چنین جنبشی ”از آنتاگونیسم طبقاتی بیرون   می جهد… با چیزی بیشتر از شکست های موقتی و زودگذر روبرو نمی شود، و حتما سرانجام پیروز می گردد“.(9) ”انقلاب ها به صورت دلبخواهی ساخته نمی شوند… آن ها حاصل ضرورتی اجتناب ناپذیرند.“ مکانیسم اصلی درگیر در این توسعه و تکامل انتخابات پارلمانی است (اگرچه کائوتسکی نیز با ایده اعتصاب عمومی در دوره ای بلافاصله پس از انقلاب 1905 کلنجار رفت).(10) ”ما دلیلی برای باور به این که قیام مسلحانه امروزه بتواند نقشی محوری ایفا کند، نداریم.“ (11) بلکه، ”این پارلمان است که چون اهرمی نیرومند قادر است تا پرولتاریا را از فلاکت اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی به در آورد.“(12) به کار گرفتن پارلمان توسط طبقه کارگر ”آغازِ تغییرِ خصوصیت پارلمان گرایی است. و ابزار انحصاری بودن آن در دستان بورژوازی را موقوف می کند.“(13) در دراز مدت چنین  فعالیت هایی بایستی به سازمان طبقه کارگر و موقعیتی که حزب سوسیالیست حائز اکثریت بوده و بخواهد دولت را تشکیل دهد، سوق داده شود. ”… (حزب کارگر) باید هدف خویش یعنی تسلط بر دولت به نفع طبقه ای که آن را نمایندگی می کند را داشته باشد. از این رو توسعه اقتصادی به طور بدیهی به این هدف خواهد انجامید.“ (14)  
این چشم انداز نه تنها بنیانی برای بیشتر اَکت های سوسیالیست های اروپای غربی در 40 سالِ پیش از جنگ جهانی اول فراهم آورد، بلکه تقریبا به لحاظ تئوریک از طرف چپ به چالش کشیده نشد. حیرت لنین از پشتیبانی حزب سوسیال دموکرات آلمان از جنگ مشهور است. هرچند این حقیقت نیز غالبا درک نشده است که حتی نقد چپ بر کائوتسکی، همچون رزا لوکزامبورگ، بنیادهای تئوریِ رابطه حزب و طبقه و رشد ضمنی مفهوم آگاهی طبقاتی را رد نکرده بود. نقد آن ها بر کائوتسکیزم گرایش به این داشت که در داخل زمینه تئوریکی که توسط کائوتسکیزم تدارک دیده شده بود، باقی بماند.
مسئله بسیار مهم برای سوسیال دموکراسی این بود که حزب، طبقه را بازنمایی می کند. بیرون از حزب کارگران فاقد آگاهی بودند. در واقع به نظر       می رسید خود کائوتسکی دچار نوعی هراس  آسیب شناسانه از آنچه کارگران می توانند بدون حزب انجام دهند و خطرات همراه آن یعنی انقلابی ”پیش از موعد“ بوده است. بنابراین این حزب بود که باید قدرت را کسب می کرد. بقیه اشکال سازمانی و فعالیت طبقه کارگر می توانست کمک باشد، اما حتما باید مادون و تابعِ حامل آگاهی سیاسی (حزب) قرار می گرفت. ”این عمل مستقیم اتحادیه ها تنها به صورت تقویت و مساعدت در مبارزه پارلمانی به نحو موثر عمل می کند و نه به عنوان جانشین آن.“ (15)
چپ انقلابی و تئوری های سوسیال دموکراتیک
هیچکدام از بحث هایی که در باب مسائل سازمانِ حزب صورت گرفته بود بدون این دریافت که نگاه سوسیال دموکراتیک به رابطه حزب و طبقه قبل از 1917 در هیچ کجا صراحتا به چالش کشیده نشده، فهمیده نمی شوند (البته به جز آنارشیست ها که هرگونه مفهوم حزب را رد می کردند). مفروضات سوسیال دموکراتیک حتی به وسیله کسانی چون لوکزامبورگ که درمقابل نظرگاه سوسیال دموکراسی ارتودکس در مورد فعالیت خود به خودیِ توده طبقه کارگر ایستاده بودند نیز تصدیق می شد. این صرفا نقصی تئوریک نبود. از وضعیتی تاریخی منتج   می گردید. کمون پاریس تنها تجربه اعمال قدرت توسط طبقه کارگر تا آن زمان بود و آن هم فقط برای دو ماه در شهری که خرده بورژوازی در آن برجستگی داشت. حتی انقلاب 1905 صرفا بیانی ابتدایی و ناقص از چگونگی سازمان دهی حکومتی کارگری به دست می داد. اشکال بنیادی و اصولیِ قدرت کارگری شوراها، انجمن های کارگری- هنوز به رسمیت شناخته نشده بود. بدین سان تروتسکی که ریاست شورای پتروگراد در 1905 را بر عهده داشت، در تحلیل خود از درس های انقلاب 1905 یعنی کتاب نتایج و چشم اندازها، حتی نامی هم از این اَشکال سازمانی نمی برد. تروتسکی که تقریبا در پیش بینی ظرفیت سوسیالیستی انقلاب روسیه یکتا بود نیز شکلی که این انقلاب باید به خود  می گرفت را ندیده بود.
قدرت عاجل ترین و مهم ترین مسئله انقلاب است نه از حیث فرم دولت (مجلس موسسان، جمهوری، ایالات متحده) بلکه از نظر محتوای اجتماعی حکومت. (16)
کمبودی مشابه در واکنش رزا لوکزامبورگ به انقلاب 1905، یعنی کتاب اعتصاب توده ای، وجود داشت. تا زمانی که انقلاب فوریه شورا را به محور افکار و نوشته های لنین بدل نمود.(17)
چپ انقلابی هرگز به طور کامل موضع کائوتسکی در مشاهده حزب به مثابه طلایه دار مستقیم دولت کارگری را تائید نکرد. برای نمونه، نوشته های لوکزامبورگ محافظه کاری حزب و نیاز به توده ها برای فرارَوی و بیرون آوردن آن از مرحله ای بسیار اولیه را تشخیص می دهد.(18) اما هیچ گاه صریحا موضع رسمی سوسیال دموکراتیک رد نمی شود. هنوز بدون توضیحی تئوریک از رابطه بین حزب و طبقه هیچ امکانی برای روشن کردن مسئله ضرورت درونی تشکیلات حزب، نمی توانست به وجود بیاید. بدون ردیّه ای بر مدل           سوسیال دموکراتیک، شروع به بحثی واقعی در مورد سازمان انقلابی امکان ناپذیر بود.
این موضوع با رجوع به رزا لوکزامبورگ روشن تر می شود. نباید در دامی (که به طور دقیق توسط هم استالینیست ها و هم کسانی که می خواهند پیروان لوکزامبورگ باشند، گسترده شده) افتاد که تئوری ”حرکت خود به خودی“ که نیاز به حزب را نادیده می انگارد را به لوکزامبورگ نسبت می دهد. در سراسر نوشته های او تاکید بر ضرورت حزب و نقش معینی که باید ایفا نماید، وجود دارد:
در روسیه، حزب سوسیال دموکرات هنوز باید یک دوره تاریخیِ کامل به واسطه کوشش هایش بسازد. باید بتواند پرولترهای روسیه را از وضعیت ”اتمیزه“ فعلی، که امتداد رژیم استبدادی است، به سمت سازمان دهی طبقه سوق دهد. این سازمان به پرولتاریا کمک می کند تا نسبت به اهداف  تاریخی شان آگاه شوند و برای دستیابی به آن اهداف مجهزشان خواهد نمود.(19)
وظیفه سوسیال دموکراسی عبارت از تدارک تکنیکی و رهبری اعتصابات توده ای نیست، بلکه پیش از همه چیز در رهبری سیاسی کل جنبش است. (20)
سوسیال دموکرات ها روشن ترین و آگاه ترین پیشتازان پرولتاریا هستند. آن ها نمی توانند مانند تقدیرگرایان، دست به سینه بنشینند و ظهور ”شرایط انقلابی“ را انتظار بکشند. (21)
با این حال ابهامی همیشگی در نوشته های لوکزامبورگ بر سر نقش حزب وجود دارد. او نگران این بود که نقش رهبری حزب بیش از حد لزوم بزرگ شود او این را ”موضع گیری محتاطانه سوسیال دموکراسی“ می نامید.(22) لوکزامبورگ ”سانترالیزم“ را، که در هر صورت آن را ضروری می دانست (”سوسیال دموکراسی معمولا مخالف هرگونه محلی گرایی یا فدرالیسم است“(23) ) با ”ذات محافظه کاری در چنین ارگانی (یعنی کمیته مرکزی)“ (24) مربوط می دانست. این ابهام بدون در نظر گرفتن موقعیت کنکرتی که لوکزامبورگ واقعا نگرانش بود، فهمیده نمی شود. او یکی از اعضای برجسته اس پی دی بود، اما همیشه نسبت به شیوه عمل آن اندیشناک بود. زمانی که خواست خطرات سانترالیزم را توضیح دهد، آن را چنین نشان داد:
 تاکتیک کنونیِ سوسیال دموکراسی آلمان توانسته اعتبار جهانی کسب کند، زیرا در کنار منعطف بودن مستحکم است. این نشانۀ انطباق خوب حزب ما با شرایط یک رژیم پارلمانی است… هرچند، کمال این انطباق قبلا افق های وسیع تری را به روی حزب ما بسته است.
این پیش گویی درخشانی است از آنچه در 1914 روی داد. البته او سرچشمه های تصلّب و    مناسک پرستی فزاینده در اس پی دی را توضیح نمی دهد و به راه های مبارزه با آن اشاره ای نمی کند. فردگرایان و گروه های آگاه عاشق این گرایش هستند. زیرا که ”این رکود تا اندازه زیادی از این حقیقت ناشی می شود که تعیین خطوط و     شیوه های مربوط به موقعیت های سیاسی که هنوز به وجود نیامده اند، در داخل خلا فرضیه های انتزاعی بسیار مشکل است“.(25) بوروکراتیزه شدن حزب به مثابه پدیده ای اجتناب ناپذیر دیده شده که تنها ایجاد محدودیتی در سطح پیوستگی و کارایی حزب می تواند بر آن غلبه نماید.
این شکلی منحصر به فرد از سازمان و رهبری آگاه نیست، بلکه چنین سازمان و رهبری امکان و فرصت ”جنبش خودآگاه اکثریت به سود اکثریت“ را محدود می کند.
ناخودآگاه مقدم بر خودآگاه است. منطق تاریخ مقدم بر منطق ذهنی بشری است که در پروسه تاریخی مشارکت می کند. ارگان های رهبری حزب سوسیالیست گرایش به ایفای نقشی محافظه کارانه دارند.(26)
یک اصل درست و مهم در این مباحثه وجود دارد: دسته های معینی از سازمان ها به ناتوانی (یا عدم تمایل) در واکنش به تغیرات سریع وضعیت گرایش دارند. تنها باید جناح ماکسیمالیست حزب سوسیالیست ایتالیا در 1919 را به یاد آورد، یا کل ”مرکزیت“ انترناسیونال دوم در 1914،    منشویک های انترناسیونالیست در 1917 و یا کی. پی. دی در 1923. حتی در حزب بلشویک نیز گرایشی بسیار قوی برای ابراز چنین محافظه کاری دیده می شد. اما لوکزامبورگ، که مشکل را تشخیص داده بود، تلاشی برای مشخص کردن منشا آن، به جز در کلیات معرفت شناسانه، و یا یافتن چاره برای آن نکرد. یک تقدیرگرایی نیرومند در آرزومندی او وجود داشت که ناخودآگاه قادر خواهد بود تا خودآگاه را اصلاح نماید.
با وجود حساسیت بسیار به جای او به ضرباهنگ رشد و گسترش جنبش توده ای -مخصوصا در کتاب اعتصاب توده ای– لوکزامبورگ از تلاش برای پیدا کردن مفهومی واضح و شفاف از گونه ای سازمان که بتواند این رشد خودانگیخته را پوشش دهد، سرباز می زد. این نقد برّنده از مناسک پرستی بوروکراتیک و عقب ماندگی پارلمانی در سال 1903 منازعه ای است با آن بخش از حزب         سوسیال دموکرات روسیه که تجسم تاریخی و تمام عیار این نقائص بود: منشویسم. در آلمان مقابله سیاسی با کائوتسکیزم، که با آغاز قرن جدید آشکار شده و در 1910 شکل کامل خود را پیدا کرده بود، برای 5 سال بعدی فرم سازمانی معینی به خود نگرفت.
همسویی های شایان توجهی بین موضع گیری لوکزامبورگ و آن چه تروتسکی تا 1917 به آن پایبند است وجود دارد. تروتسکی هم کاملا از خطر مناسک پرستی بوروکراتیک آگاه است:
کار آژیتاسیون و سازماندهی در میان صفوف پرولتاریا دارای عاملی بازدارنده در درون خود است. به همان نسبت که توده های بیشتری به سوسیالیزم روی آورده اند و هرچه این توده ها بیشتر متشکل شده و سازمان یافته اند، به همان نسبت محافظه کاری احزاب سوسیالیست اروپایی مخصوصا بزرگ ترین آن ها یعنی حزب     سوسیال دموکرات آلمان نیز افزایش یافته است. در نتیجه سوسیال دموکراسی به عنوان سازمانی که تجربه سیاسی پرولتاریا را در بر دارد، ممکن است در لحظه ای مشخص به مانع مستقیم تعارض آشکارِ مابین کارگران و ارتجاع بورژوایی تبدیل شود. (27)
یک بار دیگر روح انقلابی تروتسکی، او را بر آن داشته تا به سازماندهی متمرکز              سوسیال دموکراتیک بی اعتماد باشد. مفهوم لنینیِ حزب، مطابق با آنچه تروتسکی در 1904 به آن پرداخته، تنها می تواند به وضعیتی منجر شود که: 
سازمانِ حزب خود را جانشین کلیت حزب      می کند؛ پس از آن کمیته مرکزی جانشین سازمان می شود؛ و در نهایت یک ”دیکتاتور“ خود را جانشین کمیته مرکزی می نماید. (28)
اما برای تروتسکی مسئله موجودِ قدرتِ طبقه کارگر تنها این گونه حل می شد:
از راه مبارزه سیستماتیک بین… چندین گرایش درون سوسیالیزم، گرایش هایی که به محض قرار گرفتن دیکتاتوری پرولتاریا با ده ها و صدها مسئله جدید به ناچار پدیدار خواهند شد. هیچ سازمان قدرتمند ”سلطه جویی“ قادر نخواهد بود تا این گرایش ها و مجادلات را سرکوب کند…. (29)
با این حال هراس تروتسکی از صلبّیت و    انعطاف ناپذیری سازمانی، او را به پشتیبانی از گرایشی در مبارزات داخلی حزب در روسیه سوق داد که تاریخاً ترس از حرکت خود به خودی توده ای را از خود بروز می داد. وی اگرچه به لحاظ سیاسی از منشویک ها دورتر و دورتر می شد اما تا مدت های مدید اقدام به ساختن سازمانی برای مقابله با آن ها نکرد. چه تروتسکی در نقدش بر لنین در 1904 محق بود یا خیر (و ما معتقدیم که او اشتباه    می کرد)، اما تنها او بود که توانایی ایفای نقشی تاریخی و موثر در 1917 به واسطه پیوستن به حزب لنین را داشت.
چنانچه سازمان به راستی زاینده بوروکراسی و ایستایی باشد آن گاه بدون شک تروتسکی جوان و لوکزامبورگ در مورد ضرورت محدود کردن میل به سانترالیزم و پیوستگی میان انقلابیون ذی حق می بودند. اما این مهم است که همه نتایج منطقی این موضع گیری پذیرفته شود. مهمترین نتیجه باید یک تقدیرگرایی تاریخی باشد. افراد می توانند در میان طبقه کارگر برای ایده های خود بجنگند، و این ایده ها می تواند از این جهت برای کارگران اهمیت داشته باشد که به آن ها آگاهی و اطمینان لازم برای جنگیدن در جهت رهایی خودشان را می بخشد. اما انقلابی ها نمی توانند سازمانی بنا کنند که در مقایسه با آن هایی که به طور ضمنی ایدئولوژی مستقر را می پذیرند، قابلیت اعطای پیوستگی و کارایی به کارگران را داشته باشد. برای انجام چنین کاری محدود کردن حرکت خود به خودی، یعنی ”ناخودآگاهی“ که مقدم بر ”خودآگاه“ است، اجتناب ناپذیر می گردد. نتیجه بایستی منتظر رشد ”خودانگیختگی“ در میان توده ها باشد. به علاوه در این اثنا شخص باید با سازمان های موجود، به عنوان بهترین امکان، به عنوان بیان حداکثری از رشد خود به خودی توده ها قناعت کند، حتی اگر با آن ها به لحاظ سیاسی توافق نداشته باشد.
لنین و گرامشی در مورد حزب و طبقه
در آثار لنین، مشکلات ضمنی همیشه حاضری قابل تشخیص است که تروتسکی و لوکزامبورگ را بسیار نگران می کرد. اما چندان مهلک نیست که تسلیم آن بشویم. به نظر لنین این سازمان نیست که مشکل آفرین است بلکه فرم ها و جنبه های مشخصی از سازمان عامل بروز این مشکلات هستند. تا جنگ جهانی اول و سپس رخدادهای 1917 هیچ بیان تند و تیزی علیه خطاهای فرم های سازمانی قدیمی ارائه نشده بود و لنین تازه توجه ضمنی نسبت به درک ریشه ای مفاهیم جدیدی که خودش داشت آن را توسعه می داد را آغاز نموده بود. حتی آن ها هم [نهایتا] چندان توسعه پیدا نکرد. اضمحلال طبقه کارگر روسیه، فروپاشی در محتوای شورایی بودن سیستم (برای مثال این که سیستم اداره کشور روی شوراهای کارگری بنا شده بود)، رشد استالینیزم، در نطفه خفه شدن بازسازی تئوری سوسیالیستی، بوروکراسی که با نابودی و سرخورده کردن طبقه کارگر به وجود آمد، بنیان های نظری انقلاب را سر برید، و آن را به منظور ایجاد ایدئولوژی توجیه گر منافع خود و جرائم اش تحریف نمود. دیدگاه لنین نسبت به این که حزب چیست و چطور باید در رابطه با طبقه و نهادهای آن عمل نماید، وقتی که در مقابل درک های قدیمی تر سوسیال دموکراتیک تعریف شده بود، هر قدر هم که واضح و بی ابهام بود، باز توسط یک ایدئولوژی جدید استالینیستی دچار ابهام و کژتابی شد.
بسیاری از نظرات لنین توسط آنتونیو گرامشی ایتالیایی اخذ شد، و وضوح و انسجام نظری یافت. (30) آن چه معمولا از سوی مفسران نظرات لنین نادیده انگاشته شده این است که در تمامی آثار لنین دو مفهوم مکمل و در هم بافته وجود دارد که در نگاه یک ناظر سطحی متناقض به نظر می رسند. اول این که تاکیدی دائمی بر امکان دگرگونی و تحول ناگهانی در آگاهی طبقه کارگر، بر قیام   غیر منتظره و غیرقابل پیش بینی که خصلت نمای فعالیت خود به خودی طبقه کارگر است، و بر غریزه دیرین و ریشه دار در طبقه که او را به سمت پس زدن عادات تسلیم و تمکین و چاپلوسی سوق   می دهد، وجود دارد:
”در… تاریخ انقلاب ها تناقضاتی که برای دهه ها و سده ها پخته شده اند وضوح کاملی پیدا می کنند. زندگی به طور غیر معمولی پر حادثه می شود. توده ها، که همیشه در سایه ایستاده اند و از این رو غالباً توسط ناظران سطحی تحقیر شده اند، به عنوان عناصرِ فعال رزمنده وارد صحنه سیاست می شوند… این توده ها کوشش های قهرمانانه ای برای پاسخگویی به شرایط ویژه و رویارویی با تکالیف عظیم جهانی که تاریخ بر دوش آن ها قرار داده است، انجام می دهند؛ و هرچند شکست های عظیم فردی ممکن است ما را با جاری شدن رودهای خون و هزاران قربانی خرد کند، هیچ چیز با اعتبار و اهمیت این آموزش مستقیم که توده ها و طبقات خود در طی دوران مبارزه انقلابی می آموزند، قابل مقایسه نخواهد بود.“(31)
بجاست که ما به اهمیت کار تدریجی، پیوسته و اغلب نامحسوسِ آموزش سیاسی که       سوسیال دموکرات ها همیشه آن را انجام داده اند و در آینده نیز انجام خواهند داد، پر بها دهیم. اما ما نباید به چیزی که در شرایط فعلی می تواند بسیار خطرناک باشد اجازه بروز دهیم -اعتقاد نداشتن به قدرت مردم. ما باید قدرت عظیم آموزشی و سازمانی که انقلاب دارد را به یاد داشته باشیم، یعنی زمانی که رویدادهای بزرگ تاریخی انسان ها را از گوشه منازل محقرشان بیرون می کشد و از آن ها شهروند می سازد. ماه های انقلاب گاهاً بسیار سریع تر و کامل تر از دهه ها رکود و رخوت سیاسی شهروندان را تربیت می کند.(32)
طبقه کارگر به طور غریزی و خودانگیخته سوسیال دموکرات است.(33)
شرایط خاص پرولتاریا در جامعه سرمایه داری به تلاش کارگران برای نیل به سوسیالیزم منجر   می شود؛ اتحادی از آن ها با حزب سوسیالیست سرشار از نیرویی خودانگیخته در مراحل مقدماتی جنبش شکوفا می گردد.(34) 
حتی در بدترین ماه های آغاز فاجعه جنگ در 1914 او توانست چنین بنویسد:
شرایط عینی حاصل از جنگ… به ضرورت باعث رشد احساسات انقلابی می شود؛ جنگ عالی ترین و آگاه ترین پرولترها را آبدیده و آزموده می سازد. تغییری ناگهانی در احساس و حالت توده ها نه تنها ممکن است بلکه هر چه بیشتر محتمل می شود…(35)
این اعتقاد لنین به توده ها او را به مقابله و برخورد با حزب خودش در ماه های آوریل و آگوست و سپتامبر سال 1917 واداشت:
لنین بارها گفته بود که توده ها از حزب چپ تر هستند. او می دانست که حزب در چپِ لایه بالایی خودش یعنی ”بلشویک های قدیمی“ ایستاده است. (36)
وی در مورد ”کنفرانس دموکراتیک“ می نویسد:
ما باید توده ها را به داخل بحث بر سر این مسئله بکشانیم. کارگران آگاه باید راه حل را در مشت خود داشته باشند، بحث را سازمان داده و ”آن بالایی ها ” را تحت فشار قرار دهند. (37)
دومین مفهوم و عنصر بنیادین در اندیشه و پراتیک لنین: تاکید بر نقش تئوری و نیز حزب به عنوان حامل تئوری است. مشهورترین اشاره او به این مسئله در کتاب چه باید کرد چنین است که ”بدون تئوری انقلابی هیچ پراتیک انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد.“(38) اما این مطلبی است که در تمامی مراحل فعالیت های او مداوماً تکرار شده است، نه تنها در 1903 بلکه در 1905 و همچنین در سال 1917، یعنی درست در همان زمانی که لنین غفلت و قصور حزب در پاسخ و واکنش مناسب به رادیکالیزه شدن توده ها را شدیداً به باد انتقاد می گیرد. و برای او حزب چیزی بسیار متفاوت از سازمان های توده ای برای کل طبقه است. حزب همواره سازمانی پیشاهنگ است، که عضویت در آن الزاماتی دارد که ابتدا به ساکن در بیشتر کارگران پیدا نمی شود. (البته این به این معنی نیست که لنین سازمانی تنها متشکل از انقلابیون حرفه ای را مد نظر داشته است.(39))
این ممکن است تناقض واضح و مشخصی به نظر رسد. خصوصاً هنگامیکه در 1903 لنین از استدلال هایی که از کائوتسکی اخذ کرده استفاده می کند، یعنی بحث هایی که بر این امر اشاره داشت که تنها حزب می تواند آگاهی سوسیالیستی را به طبقه وارد نماید، در حالی که بعدتر اشاره می کند که طبقه از حزب بسیار چپ تر شده است. در حقیقت دیدن تناقض در این جا به معنای نفهمیدن بنیادهای اندیشه لنین در این موضوع است. زیرا که مبانی حقیقیِ نظریِ لنین در بحث هایش راجع به حزب این نیست که طبقه کارگر به خودیِ خود قادر به رسیدن به آگاهی سوسیالیستی نمی باشد. او در کنگره دوم حزب کارگریِ سوسیال دموکراتیک روسیه این ادعا را که ”لنین به این حقیقت که کارگران باید در صورت بندی ایدئولوژیک شرکت داشته باشند بی توجه بوده است“ را نمی پذیرد و می گوید که ”… اکونومیست ها افراط کرده اند. برای وارد کردن دوباره بحث در خط مستقیم، کسی باید از سمتی دیگر فشار وارد می کرد -و این کاری است که من انجام دادم“.(40)
بنیان اصلی بحث لنین این است که سطح آگاهی در طبقه کارگر همسان و یکنواخت نیست. هرچند توده های کارگران در شرایطی انقلابی به سرعت آموزش می بینند اما بخش هایی از ایشان هنوز پیشرفته تر از بقیه خواهند بود. خشنودی و تکیه محض بر تغییر و دگرگونی خودانگیخته، پذیرش غیرانتقادی هر محصول و نتیجه ناپایداری است که این روند از خود بیرون می دهد. اما این ها بازتاب عقب ماندگی طبقه و نیز جنبش پیش رویش، موقعیتش در جامعه بورژوایی به علاوه استعداد و تواناییِ گسترش و تکاملی عمیق تر برای ساختن یک انقلاب است. کارگران ماشین های خودکارِ فاقد اندیشه و ایده نیستند. آن ها اگر توسط نفوذ و دخالت انقلابیون آگاه به طرف یک جهان بینی سوسیالیستی کشیده نشوند، به پذیرش ایدئولوژی بورژوایی جامعه موجود ادامه خواهند داد. این مسئله بیشتر از هر چیز محتمل است زیرا این ایدئولوژی است که در حال حاضر تمامی وجوه و جنبه های زندگی را در بر گرفته و به وسیله  رسانه ها جاودانی و همیشگی می گردد. حتی اگر تعدادی کارگر به صورت خودانگیخته به دیدگاهی کاملاً با ثبات و پیشرفته علمی دست پیدا کنند، هنوز باید با بقیه کارگرانی که فاقد چنین دیدگاهی هستند بحث و مشاجره داشته باشند.
فراموش کردن تمایز بین پیشاهنگ و توده که به سمت او متمایل است، فراموش کردن وظیفه دائمی پیشاهنگ برای گسترش همیشگی همه بخش های طبقه به سطح پیشرفته خودش، به سادگی معنای خودفریبی، معنای چشم بستن بر بی کرانی وظایف ما و عقیم گذاشتن این وظایف است.(41)
این بحث محدود و منحصر به یک دوره تاریخی خاص نیست. این چیزی نیست که، همچنان که بعضی استدلال می کنند، تنها برای عقب ماندگی طبقه کارگر روسیه در 1902 و نه در مورد طبقه کارگر ملت های پیشرفته امروز صدق کند. امکان های مطلق برای رشد آگاهی طبقه کارگر شاید این روزها بیشتر شده باشد، اما ماهیتِ واقعیِ جامعه سرمایه داری به دنبال تضمین یک ناهمگونی وسیع در داخل طبقه کارگر است. انکار این مسئله، مغشوش کردن و اشتباه گرفتن پتانسیل انقلابی طبقه کارگر با موقعیت فعلی آن است. همچنان که لنین در 1905 بر علیه منشویک ها (و رزا لوکزامبورگ!) می نویسد:
”کمتر از این چرندیات در مورد گسترش و پیشرفت فعالیتِ مستقلِ کارگران بکار برید -کارگران فعالیت های انقلابیِ مستقلِ فراوانی از خود بروز می دهند که شما به آن ها بی توجه اید!- بلکه به جای آن مراقب باشید تا روحیه کارگران عقب مانده تر را با دنباله گرایی تان تخریب ننمایید.“ (42)
دو دسته فعالیت مستقل وجود دارد. یک دسته فعالیت مستقل پرولتاریایی است که ابتکار عمل انقلابی را در دست دارد و دسته دوم مربوط به پرولتاریای رشد نیافته است و در صفوف پیشتاز و رهبری جریانات تحت کنترل قرار می گیرد…. این روزها سوسیال دموکرات هایی وجود دارند که فعالیت دسته دوم را به دیده تکریم و احترام   می نگرند، و گمان می کنند که با تکرار چندین باره ”طبقه“ می توانند از پاسخ مستقیم به مسائل عاجلِ روز طفره بروند.(43)
به طور خلاصه: حرف زدن درباره آن چه طبقه به مثابه یک کلّ می تواند به آن دست یابد را متوقف کنید، و گفتگو در باب این که چگونه ما به عنوان بخشی از پیش روی و توسعه آن باید عمل کنیم را آغاز نمایید. همان طور که گرامشی می نویسد:
”خودانگیختگی ناب هیچ وقت در تاریخ وجود نداشته است: بدین منظور خودانگیختگی ناب باید با عمل مکانیکی ناب همزمان شود. در ”خودانگیخته ترین“ جنبش ها اِلِمان ”جهت گیری های آگاهانه“ اجتناب ناپذیر و غیر قابل کنترل است… در این جنبش ها کثرتِ عناصرِ جهت گیری آگاهانه ایجاد شده ولی هیچکدام از آن ها تفوّق و غلبه نیافته اند…“(44) 
انسان، بدون آن که درکی از جهان داشته باشد، متصّور نیست. او هرگز نخواهد توانست به دور از جمع پرورش پیدا کند. ”انسان برای دریافت فهم خود از جهان همیشه جزئی از گروه بندی معینی است و دقیقاً به همه آن عناصر اجتماعی که  روش های یکسانی برای کار کردن و اندیشه ورزیدن را به اشتراک می گذارند، تعلق دارد.“ مگر این که درگیر پروسه ای دائمی از نقدگریِ جهان بینی خود برای انسجام آن شود.
انسان همزمان به کثرتی از توده های انسانی وابسته است. شخصیت او به طریق غریبی شکل می گیرد. این شخصیت شامل عناصری از یک غارنشین و در عین حال اصول و قواعد مدرن ترین دانش پیشرفته، تعصبات کهنۀ همه دوره های تاریخی پیشین و همچنین بینش و درک فلسفه آینده نوع بشر است که در سراسر جهان متّحد می شود.(45)
عملکرد انسانِ کنشگرِ برآمده از توده ها به صورت پراتیک است، اما او آگاهی تئوریک روشنی از کنش خود ندارد، که این آگاهی تئوریک در واقع دانش از جهانی است که او آن را تغییر می دهد. حتی شاید آگاهی نظری او در تقابل با      فعالیت هایش باشد. تقریباً ما می توانیم بگوئیم که او دارای دو آگاهی نظری مختلف است (یا یک آگاهی متناقض)، یکی در فعالیت هایش یافت   می شود که او را با همه همقطارانش در دگرگونی عملی واقعیت متحد می سازد، و دیگری آگاهی ساده یا شفاهی که او به طور سطحی از گذشته به ارث برده است و بی هیچ نقدی آن را پذیرفته است… (این اختلاف می تواند به نقطه ای برسد) که تضاد درون آگاهی او اجازه هیچ عملی، هیچ تصمیمی و هیچ انتخابی را به او نداده و حالت و کیفیتی از انفعال اخلاقی و سیاسی برای او بسازد.(46)
هر کنشی، ناشی از اراده های متضادی است که به درجات مختلف از قوّت، آگاهی و از همگنی تمامیت اراده جمعی تاثیر پذیرفته است… این واضح است که مطابق این مسئله، تئوری اشاره شده ترکیبی از باورها و دیدگاه-هایی مغشوش و ناهمگن خواهند بود. (اگر نیروهای پراتیکی که در یک نقطه معین تاریخی آزاد شده) بسیار موثر و گسترده باشند، (لازم است که) بر مبنای آن عمل معیّن تئوری برساخته شود که با عناصر قاطع پراتیک مشابه دیگری همزمان شده و به وسیله آن هویت یافته است، [چنین تئوری] پروسه تاریخی را در عمل تسریع می کند و پراتیک ها را در تمامی اجزا و عناصر آن، همگن تر، منسجم تر و موثرتر می سازد….
به این معنی مسئله مربوط به رجحان ”خودانگیختگی“ و یا ”جهت گیری آگاهانه“ می شود که:
این رجحان اندیشیدن بدون داشتن یک آگاهی انتقادی، به روشی بی قاعده و از هم گسیخته و به بیانی دیگر ”دخالت کردن“ در ارائه فهمی از جهان، توسط محیط بیرونی به گونه ای مکانیکی تحمیل می شود، که به وسیله یکی از چندین گروه اجتماعی اعمال شده و بدین ترتیب هرکس به طور خود به خودی از زمانی که وارد جهان آگاه می شود در آن درگیر می گردد، یا ترجیح می دهد که بر مبنای فهم شخصی خودش از جهان، به طور آگاهانه و انتقادی عمل نماید.
احزاب با هدف عمل در این شرایط برای ترویج یک جهان بینی خاص و فعالیت پراتیک مطابق با آن به وجود می آیند. آن ها کوشش می کنند تا همه کسانی را که در یک جهان بینی خاص اشتراک دارند حول یک جمع با هم متحد نمایند و آن را گسترش دهند. احزاب به وجود می آیند تا به انبوهۀ افرادی که تحت نفوذ ایدئولوژی ها و منافع گوناگون قرار دارند، همگنی ببخشند. اما آن ها می توانند این کار را به دو طریق انجام دهند.
نخستین چیزی که گرامشی مشخصه های آن را توصیف می کند کلیسای کاتولیک است. کلیسا کوشش می کند تا طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را به یک ایدئولوژی واحد مقید نماید. کلیسا می کوشد که روشنفکران و مردم عادی را در یک جهان بینی متشکلِ واحد، پیوند دهد. اما این کار را تنها با برقراری نظمی آهنین بر روشنفکران و تنزل سطح ایشان به مردم عادی می تواند به انجام رساند. ”مارکسیزم متضاد این موضع گیری کاتولیکی است.“ در عوض مارکسیزم تلاش دارد تا روشنفکران و کارگران را برای بالا کشیدن سطح آگاهی توده ها، برای توانا ساختن آن ها به عمل مستقلانه، متحد نماید. دقیقاً به همین دلیل مارکسیست ها نمی توانند صرفاً به ”پرستش“ خودانگیختگی توده ها مشغول باشند: این می تواند نسخه برداری از کلیسای کاتولیک در تلاش برای تحمیل عقب ماندگی به پیشرفته ترین بخش ها باشد. 
برای گرامشی و لنین این بدان معنی است که حزب دائماً می کوشد تا جدیدترین اعضای خود را به سطح مهارت و ادراک کهنه کارترین اعضا ارتقا دهد. حزب باید همیشه قادر باشد تا به پیشرفت های ”خودانگیخته“ طبقه واکنش نشان دهد، تا در نتیجه بتواند آن دسته عناصری که آگاهی را توسعه می دهند، به خود جلب نماید.
حزبِ توده ها بودن تنها با نام گذاری محقق    نمی شود. ما باید همواره بیشترین توده ها را به سهیم شدن در همه امور حزب بکشانیم، ما باید به طور پیوسته و مداوم آن ها را از بی علاقگی سیاسی به اعتراض و مبارزه، از روح عمومی اعتراض به پذیرش چشم اندازی سوسیال دموکراتیک، از قبول این چشم انداز تا پشتیبانی از جنبش، و از حمایت و پشتیبانی تا عضویت سازمانی در حزب ارتقا دهیم(49).
حزبِ توانا به برآوردن این وظایف، لزوماً حزبی عریض و طویل نخواهد بود. حزب سازمانی خواهد بود که می کوشد این دو مهم را با هم تلفیق نماید: از یک سو با تلاشی مستمر برای درگیر کردن حلقه های وسیع تری از کارگران در فعالیت هایش می کوشد، و از طرف دیگر عضویت در حزب را محدود به آن هایی می کند که می خواهند به طور جدی و به صورت علمی فعالیت های خود و به طور کلی حزب را ارزیابی کنند. این لزوماً به این معناست که تعریف آن چه یک عضو حزب را بر می سازد، مهم است. حزب از هر کسی که آرزو دارد هویت خود را با تعلّق به آن تعیین کند تشکیل نمی گردد بلکه متشکل از اعضائی است که آماده پذیرش نظم سازمانی اش هستند. در وضعیت عادی تعداد چنین اعضائی تنها درصدی نسبتاً کوچک از طبقه کارگر خواهد بود: اما در دوران قیام تعداد آن ها به طور بی اندازه ای رشد خواهد یافت.
در این جا تقابلی مهم با پراتیک احزاب سوسیال دموکرات وجود دارد. لنین خود این تقابل را تا آن جا که به روسیه پیش از 1914 مربوط می شود، درک می کند، اما موضع او روشن است. او هدف کلی خود را یعنی ”یک سازمان نیرومند و آهنین و حقیقی“، ”حزبی کوچک اما قدرتمند“ از ”همه آن هایی که می خواهند مبارزه کنند“ را با ”آن جثه عظیمِ بر زمین افتاده، ایسکرای جدید یا ردای چهل تکه منشویک ها“ (50) در تقابل قرار می دهد. این مسئله پافشاری لنین بر تدوین اصولی در مورد شرایط عضویت در حزب، در زمان انشعاب از منشویک ها را روشن می کند.
در فهم لنین باید مابین آن عناصری که خود او مراقب بود تا به عنوان محدودیت های تاریخی به آن ها نگریسته شود و آن هایی که کاربرد عام دارند، تمایز قائل شد. اولین مسئله مربوط می شود به تاکید بر سازمان های بسته توطئه گر و نیاز به جهت گیری احتیاط آمیز از بالا به پائین مقامات حزب و غیره.
تحت شرایط آزادی سیاسی حزب ما به تمامی با اصول انتخابی بنا می گردید. در شرایط استبداد این امر برای جمع هزاران نفره کارگران در ساختن حزب غیر عملی است. (51)
برنامه بسیار عمومی تر عبارت بود از تاکید بر محدود بودن حزب به آن هایی است که انضباط حزبی را خواهند پذیرفت. تاکید بر این نکته حائز اهمیت است که برای لنین (برخلاف بسیاری از پیروان او) این امر پذیرش کورکورانه قدرت طلبی نیست. حزب انقلابی به وجود می آید تا برای   آگاه ترین و میلیتانت ترین کارگران و روشنفکران مشارکت در مباحثه علمی را به عنوان مقدمه ای بر فعالیت هماهنگ و همبسته، ممکن نماید. این بدون مشارکت عمومی درفعالیت های حزبی ممکن نمی شود بلکه نیازمند شفافیت و صراحت در مباحثۀ آمیخته با قاطعیت سازمانی است. شق دیگر باطلاق است -یعنی در جایی که عناصر که به وسیله صحّت و دقت علمی صاحب انگیزه شده اند، تحت نفوذ آن هایی که به طور جبران ناپذیری گیج و سردرگم هستند، دچار اغتشاش فکری شوند و نتیجتاً از هر عمل قاطعانه ای اجتناب نمایند، و این امر به طور موثری به عقب مانده ترین ها اجازه رهبری می دهد. نظم لازم برای چنین مناظره ای، انضباط ”آن هایی است که با اتخاذ تصمیم آزادانه به هم پیوسته اند“.(52) اگر حزب حد و مرزهای مشخصی نداشته باشد و اگر انسجام کافی برای اجرای تصمیمات را نداشته باشد، بحث بر سر تصمیمات آن بیشتر بیهوده خواهد بود تا ”آزاد“. برای لنین سانترالیزم به معنای ضدیت با گسترش ابتکار عمل و استقلال اعضای حزب نیست؛ بلکه پیش شرط آن است. شایان ذکر است که لنین چگونه استدلال هایی را در مبارزه برای اثبات سانترالیزم در دو سال پیش از 1905 خلاصه نمود. لنین از نقش روزنامه و سازمان مرکزی صحبت می کند و می گوید که نتیجه قرار بود چنین باشد:
ایجاد شبکه ای از ارگان ها… که… قرار نیست گرد هم بنشینند و در انتظار فراخوان شورش باشند، بلکه فعالیت های منظمی را انجام دهند که احتمال موفقیت در صورت وقوع شورش را به بالاترین حد خود برساند. چنین فعالیتی رشته های ارتباطی ما با وسیع ترین توده های کارگران و با همه لایه هایی که از آریستوکراسی گسسته اند، مستحکم خواهد نمود… چنین فعالیت هایی دقیقاً در خدمت پرورش توانایی برای ارزیابی صحیح وضعیت عمومی سیاست و نتیجتاً قابلیت و صلاحیت انتخابِ لحظه قیام خواهد بود. چنین فعالیت-هایی دقیقاً همه سازمان های محلی را برای واکنش هم زمان به همان مسائل سیاسی، حوادث، و رویدادهایی که سراسر روسیه را متلاطم می کند و واکنش به این حوادث در جدی ترین، یک شکل ترین و متهورانه ترین حالت ممکن، آموزش خواهد داد…(53)
کارگر و روشنفکر با قرار گرفتن در چنین سازمانی به یکسان آموزش می بینند تا موقعیت کنکرت خود را بر حسب فعالیتِ علمیِ سوسیالیستی هزاران نفر دیگر، مورد ارزیابی قرار دهند. ”انضباط“ به معنای پذیرش نیاز به ارتباط دادن تجربه فردی با کل تئوری و پراتیک حزب است. و به این ترتیب نه مخالف آن بلکه پیش شرطی لازم برای توانایی در ارزیابی های مستقل از موقعیت های کنکرت می باشد. همچنین این نشان می دهد که چرا برای لنین ”نظم و انضباط“ به معنای پنهان ساختن تفاوت هایی که در داخل حزب وجود دارند نیست، بلکه او این تفاوت ها و اختلافات را برای بحث در معرض روشنایی کامل قرار می دهد. تنها از این طریق است که شمار عمده اعضا، می-توانند به ارزیابی علمی دست یابند. ارگان حزب باید بر روی عقاید آن هایی برخلاف آن می اندیشند، باز باشد.
از نقطه نظر ما بسیار مهم است که بیشترین کوشش ها انجام شود -حتی اگر شامل انحرافات معینی از الگوهای منظم سانترالیزم و از اطاعت کامل از انضباط باشد- که این گروه های کوچک قادر باشند بی پرده و با صدای بلند سخن بگویند تا به کل حزب این فرصت داده شود که اهمیت یا بی اهمیت بودن این اختلافات و تصمیم گیری ها را بسنجد و معیّن نماید که کجا، چگونه و در کدامین بخش تباین و تناقض نشان داده شده است. (54)
به طور خلاصه، آن چه مهم است این است که شفافیت و استحکام سیاسی در حزب وجود دارد تا ورود همه اعضای آن به مباحثات و فهم رابطه بین فعالیت هایشان را تضمین کند. این چرائی بی معنی بودن آن چه منشویک ها سعی در انجامش داشتند و بعضی هنوز به آن مبادرت می ورزند یعنی مغشوش کردن و اشتباه گرفتن حزب با طبقه است. طبقه به طور کلی دائماً در تقابلی ناخودآگاه با سرمایه داری شرکت دارد؛ حزب آن بخشی از طبقه است که پیش از این آگاه و متحد شده تا به مبارزه بقیه طبقه جهتی آگاهانه ببخشد. انضباط حزب چیزی تحمیل شده از بالا به پائین نیست بلکه امری است که داوطلبانه توسط همه آن هایی که در تصمیم گیری و اجرای تصمیمات شرکت دارند، پذیرفته شده است.
حزب سوسیال دموکراتیک، حزب بلشویک و حزب استالینیست
ما اکنون می توانیم تفاوت بین حزب آن طور که لنین درک می کرد و حزب سوسیال دموکراتیک که هم رزا لوکزامبورگ و هم تروتسکی با آن مواجه شده و از آن هراس داشتند را مشاهده کنیم. دومی به عنوان حزب کل طبقه در نظر گرفته می شد. کسب قدرت توسط حزب با قدرت گیری طبقه برابر بود. تمام گرایشات درون طبقه باید در داخل حزب نمایندگی می شدند. هرگونه انشعابی در حزب به مثابه انشعاب و شکافی در طبقه درک می شد. سانترالیزم اگرچه به عنوان یک ضرورت به رسمیت شناخته می شد، با این حال از آن به مثابه تمرکزدهی بر فعالیت های خودانگیخته طبقه بیم ناک بودند. در عین حال دقیقاً در این نوع از حزب بود که لوکزامبورگ علیه گرایشات ”استبدادی“ و به منظور پیشرفت بیشتر هشدار می داد. برای [رفع] سردرگمی عضو و سمپات ها، دستگاه عظیمی مورد نیاز است که توده نیمه سیاسی شده را در یک سری فعالیت های اجتماعی کنار هم نگاه دارد، که به کمرنگ شدن مجادلات سیاسی و کمبود جدیت سیاسی منجر می شود، و این به نوبه خود توانایی اعضا برای ارزیابی های مستقل سیاسی را کاهش داده و نیاز به شمولیت ناشی از دستگاه را افزایش می دهد.
 بدون وجود یک تمرکز سازمانی در جهت روشنی و قاطعیت بخشیدن به اختلافات سیاسی، استقلال توده اعضا دائماً در معرض تضعیف قرار دارد. روابط مبتنی بر عاطفه شخصی یا تمکین از رهبران مستقر از ارزشیابی علمی و سیاسی مهم تر می شود. در این باطلاق هیچ کس راهی مشخص را دنبال نمی کند، حتی راهی اشتباه، و بنابراین هیچ بحثی بر سر صحیح بودن طرق مختلف وجود ندارد. امتناع از مربوط کردن روابط سازمانی به ارزیابی های سیاسی، ولو آن که با نیت خیرِ پشتیبانی از ”حزبی توده ای“ انجام بگیرد، لزوماً به وفاداری سازمانی به جای نوع سیاسی آن منجر می گردد. این به نوبه خود موجب قصور و شکست در عمل مستقل و آزادانه در برابر همقطاران قدیمی می شود (مارتف بدون شک مشخص ترین نمونه از این گرایش در 1917 بود).
درک این نکته ضروری است که حزب استالینیست گونه ای از حزب بلشویک نیست. این حزب بیش از اندازه تحت تسلط ساختارهای سازمانی بود. پایبندی به سازمان بیش از سیاستِ سازمان اهمیت داشت. تئوری برای این وجود داشت که پراتیک از خارج معیّن شده را توجیه کند و نه برعکس. سرسپردگان سازمانیِ دستگاه، مسئول       تصمیم گیری های سیاسی هستند (که این هم به نیازهای دستگاه دولتی روسیه مربوط است). شایان ذکر است که در روسیه غلبه واقعی دستگاه بر حزب دقیقاً نیازمند وارد کردن صدها هزار ”سمپات“ به داخل حزب و رقیق شدن ”حزب“ به وسیله ”طبقه“ بود. منتهای تردید سیاسی آن هایی که با برنامه ”سرباز لنین“ جذب حزب شده بودند، این بود که تنها می توانستند به دستگاه کاملا اعتماد داشته باشند. حزب لنینیست هیچ گاه به این گرایش بر کنترل بوروکراتیک تن در نمی دهد زیرا اعضای خود را به آن هایی منحصر کرده که به قدر کافی جدی و منظم باشند تا موضوعات سیاسی و تئوریک را به عنوان نقطه شروع اتخاذ کرده و تمام فعالیت های خود را تابع آن ها می کنند.
اما آیا این به طور ضمنی بر مفهومی بسیار نخبه گرایانه از حزب دلالت نمی کند؟ از یک جهت این چنین است، اگرچه این خطای حزب نیست، بلکه از خود شرایط توسعه نامتوازن آگاهی در طبقه کارگر ناشی می شود. حزب برای تاثیرگذاری باید نیروگیری از همه عناصر ”پیشرفته“ را هدف بگیرد. حزب نمی بایست سطح دانش و آگاهی را صرفاً به این خاطر که ”نخبه گرایانه“ نباشد، کاهش دهد. این امر نمی تواند بپذیرد که مثلاً کارگران شونیست به همان خوبی اعضای حزب انترناسیونالیست باشند تا ”فعالیت خود به خودی“ طبقه را به حساب آورد. اما ”پیشتاز“ بودن به این معنا نیست که امیال، یا سیاست ها یا علائق یک نفر جانشین بقیه طبقه شود.
در این جا بهتر است به این نکته توجه کنیم که حزب برای لنین نطفه دولت کارگری نیست بلکه شوراهای کارگری این نقش را بر عهده دارند. طبقه کارگر به صورت کل، هم پیشروترین و هم عقب مانده ترین عناصر، در سازمان هایی مشارکت خواهد داشت که دولت او را تاسیس می کنند. ”هر آشپزی حکومت خواهد کرد.“ به حزب در آثار عمده لنین در باب دولت به سختی اشاره شده است. کارویژه حزب دولت شدن نیست بلکه کاربست پیوسته آژیتاسیون و پروپاگاند در میان عقب مانده ترین اجزای طبقه به منظور بالا بردن خودآگاهی و اعتماد به نفس آن ها خواهد بود، تا حدی که آن ها بتوانند هم شوراهای کارگری را بنا کنند و هم برای سرنگونی اشکال سازمانی دولت بورژوازی به نبرد برخیزند. دولت شورائی بالاترین تجسمِ کنکرتِ فعالیت خود به خودیِ کل طبقه کارگر است؛ حزب آن بخش از طبقه است که آگاه ترین شکل از مفهوم تاریخی و جهانی خودکنشگری است.
کارویژه های دولت کارگری از حزب باید کاملاً متمایز باشد (به همین دلیل بیش از یک حزب در دولت کارگری می تواند وجود داشته باشد). دولت باید همه منافع و علائق متنوع همه بخش های جغرافیایی، صنعتی و غیره- کارگران را نمایندگی کند. دولت کارگری باید در نحوه سازماندهی خود همه ناهمگنی های طبقه را به رسمیت بشناسد. از سوی دیگر حزب، حول آن چیزهایی که طبقه را چه از لحاظ ملی و چه از لحاظ بین المللی متحد می کند، بنا می شود. حزب پیوسته قصد دارد که با اقناع ایدئولوژیک بر ناهمگنی طبقه غلبه نماید. این به اصول سیاسی ملی و بین المللی مربوط می شود، نه در مورد بلوک های ناظر بر گروه های چند نفره کارگران.
حزب تنها می تواند کارگران را ترغیب کند، او نمی تواند آن ها را مجبور به پذیرش رهبری خود نماید. حزبی که در سرنگونی انقلابی سرمایه داری توسط طبقه کارگر مشارکت دارد نمی تواند خودش را به جای ارگان های اعمال حکومت مستقیم طبقه جایگزین نماید. چنین چشم اندازی تنها برای حزب سوسیال دموکرات یا استالینیست مقدور است (و هر دو آن ها در کشورهای پیشرفته غربی از فعالیت خود به خودی توده ای که از طریق پراتیک انقلابی نسبت به این جانشینی کوشیده اند، همواره نگران و بیمناک بوده اند.) سازمان انقلابی موجود تحت شرایط سرمایه داری الزاماً ساختاری کاملاً متفاوت با دولت کارگری خواهد داشت که در پروسه سرنگونی سرمایه داری برخواهد خواست.(55) حزب انقلابی مجبور خواهد بود در داخل نهاد دولت کارگری برای اصول خود علیه آنان که اصولی مغایر با آن دارند مبارزه کند؛ این تنها راه ممکن است زیرا آن به خودیِ خود دولت کارگری نیست. (56)
این ما را قادر می سازد تا ببینیم که تئوری لنین در باب حزب و تئوری او درباره دولت دو چیز مستقل و جدا از هم نیست، بلکه ظرفیت بررسی هرکدام جدا از دیگری وجود دارد. تا زمانی که او تئوری دولت را توسعه داد به این امر گرایش داشت که به حزب بلشویک به عنوان انطباقی ویژه با شرایط و مقتضیات روسیه بنگرد. با توجه به درک سوسیال دموکراتیک (و بعد تر استالینیستی) از مفهوم حزب و تبدیل آن به دولت، طبیعی است که سوسیالیست های واقعاً انقلابی و بنابراین دموکراتیک نمی خواهند که حزب را به بخش های پیشرفته تر طبقه منحصر نمایند، حتی اگر ضرورت چنین سازمانی متشکل از آگاه ترین بخش ها به رسمیت شناخته شده باشد. این ابهام رزا لوکزامبورگ بر مسئله سازمان سیاسی و وضوح تئوریک را توضیح می دهد و او را قادر می سازد تا ”اشتباهات مرتکب شده توسط یک جنبش انقلابی حقیقی“ را در مقابل ”کمیته مرکزی مصون از خطا“ قرار دهد.
اما اگر حزب و نهادهای قدرت طبقه مجزا از هم باشند (هرچند هرکدام سعی دارند بر هم تاثیر بگذارند) ”مصون از خطا“ بودن یکی، مؤلفه اصلی در پروسه ایست که دیگری از خطاهای آن درس می گیرد. این لنین است که این را می بیند. این لنین است که درس های مبارزه را بیرون می کشد، نه لوکزامبورگ (دست کم تا پیش از کشته شدنش). این اشتباه است که: ”برای مارکسیست ها در کشورهای پیشرفته صنعتی، جایگاه اصیلِ لنین بسیار کمتر می تواند به عنوان راهنما به کار آید تا نظریه رزا لوکزامبورگ…“ (57)
ضرورت هنوز ساختن حزبی از مارکسیست های انقلابی است که نسبت به موقعیت خود و طبقه به مثابه یک کلِ واحد برای بررسی علمی تسلط داشته باشد، تا بی رحمانه خطاهایشان را به نقد کشند، و زمانی که در مبارزات هرروزۀ کارگران شرکت می کنند، کوشش کنند تا فعالیتِ خودانگیختۀ مستقلِ کارگران را به وسیله مقابله بی امان با فرمانبرداریِ کورکورانۀ ایدئولوژیک و پراتیک آن ها از جامعه کهن، ارتقا دهند. واکنش در مقابل هویت یابی طبقه و حزب نخبگان از سوی سوسیال دموکراسی و استالینیزم امری مفید است. هرچند این امر نباید مانع دیدن چشم انداز روشنی شود که با غلبه بر میراث آن ها حاصل می شود.
* این مقاله ترجمه ایست از :
Chris Harman /Party and Class (1969)
First published in International Socialism 35, Winter 1968-69.
Transcribed & marked up by Einde O’Callaghan for REDS – Die Roten.
پانوشت ها:
1- لئون تروتسکی، نخستین پنج سالِ بین الملل کمونیست، جلد 1، صفحه 98
2- کارل کائوتسکی، برنامه ارفورت، صفحه 8
3- همان
4- همان، ص 43
5- همان، ص 85
6- همان، ص 198
7- همان، ص 198
8- همان، ص 198
9- کارل کائوتسکی، راه وصول به قدرت، ص 24
10- بنگرید به کارل کائوتسکی، انقلاب اجتماعی، ص 45. همچنین کارل شورسکه، سوسیال دموکراسی آلمان 1905-1917، ص 115
11- به کارل کائوتسکی، همان، ص 47
12- کارل کائوتسکی، برنامه ارفورت، ص 188
13- همان، ص 188
14- همان، ص 189
15- – کارل کائوتسکی، راه وصول به قدرت، ص 95
16- لئون تروتسکی، انقلاب مداوم، ص 254
17- برای مثال اگرچه این ها به مقاله ای مهم با عنوان ”ارگان های حکومت انقلابی“ درمقاله ای مهم در باب چشم اندازها در نشریه سوسیال دموکرات 1915 ارجاع می دهد، آنان تاکید اندکی بر 5-6 خط از مقاله 4 صفحه ای می کنند.
18- مقایسه کنید با مسائل سازمانی سوسیال دموکراسی روسیه (توسط مقلدان او با عنوان مارکسیزم یا لنینیزم انتشار یافته)، و اعتصاب عمومی، حزب سیاسی و اتحادیه های کارگری.
19- رزا لوکزامبورگ، مارکسیزم یا لنینیزم، آن آربر، ص 82. این نکته جالب است که لنین، در پاسخ خود بر روی مسئله سانترالیزم به طور عام تمرکز نکرده، بلکه بر اشتباهات واقعی و تمایزات مقاله لوکزامبورگ انگشت گذاشته است.
20- رزا لوکزامبورگ، اعتصاب عمومی، ص 57
21- همان
22- رزا لوکزامبورگ، مارکسیزم یا لنینیزم، ص 92
23- همان، ص 85
24- همان، ص 94
25- همان، ص 93
26- همان، ص 93
27- لئون تروتسکی، نتایج و چشم اندازها، ص 245
28- به نقل از ایزاک دویچر، پیامبر مسلح، ص92 تا 93
29- همان
30- متاسفانه در این جا مجالی برای بررسی مباحث آخر تروتسکی در این زمینه نیست.
31- لنین، روزهای انقلابی (31 ژانویه 1905) در منتخب آثار ج 8، ص 104
32- لنین، ارتش و حکومت انقلابی، همان، ص 546
33- به نقل از رایا دونایفسکایا، مارکسیزم و آزادی، ص 182
34- همان
35- لنین، فروپاشی بین الملل دوم، در منتخب آثار، ج 21، ص 257 تا 258
36- لئون تروتسکی، تاریخ انقلاب روسیه، ص 981
37- لنین، منتخب آثار، ج 26، ص 57-58
38- لنین، چه باید کرد، ص 25
39- لنین، منتخب آثار، ج 7، ص 263
40- لنین، منتخب آثار، ج 6، ص 491
41- همان، ج 7، ص 265
42- همان، ج 8، ص 157
43- همان، ج 8، ص 155
44- آنتونیو گرامشی، گذشته و حال، ص 55
45- آنتونیو گرامشی، شهریار جدید و مقالات دیگر، ص 59
46- همان، ص 66-67
47- آنتونیو گرامشی، ماتریالیزم تاریخی و فلسفه بندیتو کروچه، ص 38
48- آنتونیو گرامشی، شهریار جدید و مقالات دیگر، ص 67
49- لنین، منتخب آثار، ج 7، ص 117
50- همان، ج 8، ص 145
51- همان، ج 8، ص 196
52- لنین، چه باید کرد، ص 11
53- لنین، منتخب آثار، ج 8، ص 154
54- همان، جلد 7، ص 116
55- برای یک بیانیه ساده لوحانه از دیدگاه مخالف بنگرید به نامه ای سرگشاده به رفقای سوسیالیزم بین الملل، ویژه همبستگی، سپتامبر 1968
56- تجربه روسیه پس از 1918 بحث را اندکی مغشوش کرده است. نکته مهم این است که این فرم حزب نیست که آن را مقابل حکومت شورا قرار می دهد، بلکه قتل عام وسیع در طبقه کارگر (جنگ داخلی) باعث آن است. (بنگرید به کریس هارمن، چگونه انقلاب از دست رفت، نشریه سوسیالیزم بین المل شماره 30) کلیف این نقطه نظر در تروتسکی در باب جانشین گرایی توجه می کند اما به دلایلی غیر قابل توضیح، همچنین اضافه می کند که تروتسکی متقدم مدعی شده است که تئوریِ سازمانِ لنین، ”جانشین گرایانه“ است. ”می توان نبوغ پیش گویانۀ او، توانایی او در نظر به آینده، به یک سیستم یکپارچه درآوردن هر جنبه ای از دوران، را دید“.
57- تونی کلیف، رزا لوکزامبورگ، ص 54 در اینجا هم به نظر می رسد میل کلیف در بزرگداشت یک انقلابی کبیر بر یک ارزیابیِ اصیلِ علمی چیره شده است.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئیه 23, 2011 بدست در مقاله - کریس هارمن - آلترناتیو شماره چهارم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: