آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!


چرا ما به یک حزب انقلابی نیاز داریم؟
تونی کلیف
برگردان: مهرنوش میرسعیدی

آگاهی نامتوازن طبقه کارگر

چرا ما به یک حزب انقلابی نیاز داریم؟ دلیل اصلی را باید در دو جمله از مارکس پیدا کرد. او اعتقاد داشت که ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است“ و در عین حال بر این باور بود که ”اندیشه های مسلط بر هر جامعه ای، اندیشه های طبقه حاکم آن جامعه است.“
بین این دو جمله تناقضی وجود دارد. اما این تناقض، نه در ذهن مارکس که در خود واقعیت نهفته است. اگر فقط یکی از این دو جمله درست باشد، دیگر نیازی به یک حزب انقلابی وجود نخواهد داشت: اگر رهایی کارگران امرِ خود طبقه کارگر باشد و فقط همین، آن وقت صادقانه باید گفت که دیگر نیازی به مبارزه برای سوسیالیسم نیست. باید دست به سینه بنشینیم و لبخند بزنیم چون کارگران خودشان را رها خواهند ساخت!
از سویی دیگر اگر ”اندیشه های مسلط بر هر جامعه ای، اندیشه های طبقه حاکم آن جامعه است“ و دیگر هیچ، پس کارگران همواره عقاید حاکمین را خواهند پذیرفت. آن وقت ما دوباره باید دست به سینه بنشینیم اما این بار زیر گریه بزنیم که کاری از ما بر نمی آید.
واقعیت این است که هر دو گزاره صحیح می باشند. مبارزه طبقاتی همواره خود را نه تنها در جدال بین کارگران و سرمایه داران که در کشمکش بین خود کارگران نیز نشان می دهد. در صف اعتصاب، کارگران تلاش نمی کنند که سرمایه داران را از کار کردن بازدارند. سرمایه دارانی که در طول عمرشان هیچ وقت کار نکرده اند، نیازی به تعطیل کار در زمان اعتصاب نخواهند داشت. در جریان اعتصاب مسأله این است که عده ای از کارگران می کوشند تا گروهی دیگر از کارگران را از شکستن اعتصاب به نفع کارفرمایان باز دارند.
اما در مورد مسأله ی قدرت کارگری که مارکس آن را دیکتاتوری پرولتاریا می نامید: اگر همه کارگران با هم متحد هستند و تنها اقلیت کوچکی از   سرمایه داران در صف مقابل وجود دارند، دیگر شما چه نیازی به دیکتاتوری پرولتاریا خواهید داشت؟ می توانید به بقیه بگویید به خانه شان بروند تا کارگران، حساب کارفرمایان را برسند. اگر کل طبقه کارگر متحد باشد، فقط کافی است به سرمایه داران تف کنیم تا روانه اقیانوس اطلس شوند!
واقعیت این است که گروهی از کارگران در یک جبهه و کارگران عقب مانده در جبهه ی مقابل  صف آرایی خواهند کرد. چرا؟ چون ”اندیشه های مسلط بر هر جامعه ای، اندیشه های طبقه ی حاکم آن جامعه است“ و کارگران بر حسب میزان آگاهی شان تقسیم می شوند.
مسأله فقط در این واقعیت هم خلاصه نمی شود. در ذهن هر کارگر هم ممکن است درجات مختلف آگاهی -در مورد موضوعات مختلف- وجود داشته باشد. مثلاً ممکن است یک کارگر، در مبارزه برای افزایش دستمزدها به خوبی فعالیت کند یا از کارفرما تنفر داشته باشد اما وقتی بحث حقوق سیاهان مطرح می شود، قضیه شکل دیگری پیدا کند.
یادم می آید که مدتی با یک کارگر چاپ بسیار ماهر در یک خانه زندگی می کردم. یک بار که قصد داشت به تعطیلات برود از او پرسیدم: ”فردا پرواز داری؟“ و او گفت که: ”نه، فردا نمی شود. فردا سیزدهم ماه است و من مجبورم تا پس فردا صبر کنم.“ فردی که در قرن بیستم زندگی می کرد، هنوز به خرافاتی مربوط به هزار سال پیش اعتقاد داشت.

بر علیه اپورتونیسم و بر علیه سکتاریسم

ممکن است شما در صف اعتصاب باشید و کارگری که در کنار شما ایستاده است، نظراتِ نژاد پرستانه ای را ابراز کند. واکنش شما می تواند به سه شکل بروز کند:
شما می توانید بگویید: ”من در صف اعتصاب در کنار تو نمی ایستم و به خانه ام می روم. جایی که کسی عقاید نژاد پرستانه ابراز نمی کند.“؛ این، سکتاریسم است. چرا که اگر ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است“، من باید در کنار او در صف اعتصاب بایستم.
حالت دیگر نادیده گرفتن مسأله است. کسی عقیده ی نژاد پرستانه ای ابراز می کند و شما خود را به نشنیدن می زنید و می گویید: ”امروز هوا خیلی خوب است!“؛ این اپورتونیسم است.
حالت سوم حالتی است که شما با این کارگر بر علیه نژاد پرستی یعنی بر علیه اندیشه های مسلط طبقه حاکم به بحث می پردازید. بحث می کنید و بحث می کنید. اگر توانستید او را قانع کنید که چه بهتر اما اگر نتوانستید قانعش کنید و در این حین کامیون اعتصاب شکنها هم از راه رسید، دوباره  دستتان را به هم می دهید تا اعتصاب شکنها را متوقف کنید چون: ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است.“

 حزب انقلابی : دانشگاه طبقه کارگر

بورژوازی، بیست سال قبل از انقلابش حزب نداشت. ژاکوبن ها در فرانسه قبل از 1789 -سال انقلاب فرانسه- وجود نداشتند.
پس چرا ما باید بیست، سی یا حتی پنجاه سال قبل از انقلاب مان شروع کنیم؟ ما باید بحث درباره نیاز به یک حزب انقلابی را آغاز نماییم تا کارگران را به سمت مبارزه طبقاتی، به سمت انقلاب هدایت کنیم.
ژاکوبن ها در جریان خودِ انقلاب پا به عرصه گذاشتند. چرا؟ برای این که وقتی به رابطه بین بورژوازی و اشراف می نگریم، در می یابیم که تفاوت زیادی بین این رابطه و رابطه بین طبقه کارگر و بورژوازی وجود دارد.
درست است که بورژوازی می بایست اشراف را سرنگون سازد و طبقه کارگر مجبور به برانداختن سرمایه داران است اما تفاوت عمده ای در این میان وجود دارد. این تصور نادرستی است که گویا در آن زمان اشراف تمامی ثروت را در اختیار داشتند و بورژواها بی چیز و مفلس بودند. بورژواها پیش از انقلاب جزء طبقات دارا بودند؛ می توانستند رو به اشراف کنند و بگویند: ”خیلی خب، شما زمین دارید و ما پول داریم. بانک ها از آن ماست. وقتی ورشکسته می شوید، چه کسی دستتان را می گیرد؟ شما خون اشرافی تان را با طلای من می آمیزید: تلاش می کنید تا با دختر من ازدواج کنید.“ وقتی بحث به حیطه اندیشه می رسید آن ها می توانستند بگویند: ”خب، شما کشیشان را دارید، ما دانشمندان را. شما انجیل دارید، ما دائرة المعارف را. زود باشید، کنار بکشید!
سرمایه دارها از نظر فکری از اندیشه های اشراف مستقل بودند. آن ها اشراف را بسیار بیشتر از آن تحت تأثیر قرار دادند که اشراف، بورژواها را.
انقلاب فرانسه با گردهماییِ طبقات سه گانه آغاز شد: اشراف، روحانیون و طبقه متوسط. وقتی کار به رأی گیری کشید، این اشراف و روحانیون بودند که به بورژواها رأی دادند نه بر عکس.
آیا ما موقعیت مشابهی داریم؟ ما نمی توانیم برگردیم و به بورژواها بگوییم: ”خیلی خب، شما فورد و جنرال موتورز و آی سی آی را دارید و من هم یک جفت گوش دارم.“ در عرصه اندیشه ها، من نمی دانم چند سرمایه دار از کارگر سوسیالیست (نشریه ارگان حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا) تأثیر می پذیرند اما می دانم که میلیون ها کارگر تحت تأثیرِ سان قرار می گیرند!
حزب انقلابی بورژوازی می توانست در هنگامه خود انقلاب پدید بیاید. آنها نیازی به تدارک چیزی نداشتند. از خودشان مطمئن بودند. در 14 جولای 1789 چه اتفاقی افتاد؟ روبسپیر، رهبر ژاکوبن ها، پیشنهاد داد که مجسمه ای از لویی شانزدهم در محل زندان باستیل بسازند. او خبر نداشت که سه سال بعد سرِ لویی شانزدهم را از بدن جدا خواهد کرد. نام ژاکوبن ها از کجا آمده است؟ از صومعه ای که آن ها در آن جا همدیگر را ملاقات می کردند. اگر آنها اطلاع داشتند که چهار سال بعد زمین های کلیسا را مصادره خواهند کرد، نام خود را از یک صومعه اقتباس نمی کردند.
آنها (بورژواها) مستقل و قوی بودند و می توانستند از پس مسائل بربیایند. ما در موقعیت کاملاً متفاوتی قرار داریم. ما به یک طبقه سرکوب شده تعلق داریم که فاقد تجربه اداره جامعه است چون سرمایه داران نه تنها مالکیت ابزارهای تولید مادی که مالکیت ابزارهای تولید فکری را هم در دست دارند. به همین دلیل است که ما به یک حزب نیاز داریم، حزبی که دانشگاه طبقه کارگر است.  حزب انقلابی با طبقه کارگر همان نسبتی را دارد که ساندهورست (آموزشگاه نظامی ارتش انگلستان) با ارتش بریتانیا.
مارکس در مانیفست کمونیست می گوید که کمونیست ها تجربه تاریخی و بین المللی طبقه کارگر را جمع بندی می کنند و تعمیم می بخشند. به عبارت دیگر، شما نمی توانید تنها از آنچه (شخصاً) تجربه می کنید، بیاموزید. تجربه شخصی من بسیار ناچیز است. هر کدام از ما تجربیات فوق العاده اندکی داریم. شما به جمع بندی از تجربیات احتیاج دارید و برای این کار نیاز به سازمانی است که این کار را برایتان انجام دهد. من به تنهایی نمی توانم چیزی در مورد کمون پاریس بدانم. آنجا نبوده ام. در سال 1871 خیلی کم سن و سال بوده ام! بنابراین شما به کسی نیاز دارید که این اطلاعات را به شما بدهد.
به همین خاطر بود که تروتسکی در جایی نوشت که حزب انقلابی، حافظه طبقه کارگر است.

سه نوع حزب کارگری

سه نوع حزب کارگری وجود دارد: انقلابی، رفرمیست (اصلاح طلب) و سانتریست (مرکز). مانیفست کمونیست ماهیت حزب انقلابی را این چنین توصیف می کند:
”کمونیست ها از دیگر احزاب کارگری تنها با این ویژگی ها متمایز می شوند: 1)در مبارزات ملی پرولترهای کشورهای مختلف، آن ها بر منافع مشترک همه پرولتاریا، صرف نظر از ملیت تأکید و اصرار می ورزند 2)در مراحل گوناگون تکاملی که مبارزه طبقه کارگر بر ضد بورژوازی باید از آن ها بگذرد، آنان همواره و در همه جا نماینده منافع جنبش به طور کلی هستند.
بنابراین کمونیست ها از سویی به لحاظ عملی، مترقی ترین و مصمم ترین بخش احزاب طبقه کارگر هر کشوری هستند، بخشی که دیگر بخش ها را به جلو می راند؛ از سویی دیگر، به لحاظ نظری، بر توده عظیم پرولتاریا این مزیت را دارند که خط مشی، شرایط و نتایج عامِ نهایی جنبش پرولتری را به وضوح درک می کنند.“
نوع دوم احزاب کارگری، احزاب رفرمیست (اصلاح طلب) هستند. طی یک سخنرانی در جریان کنگره دوم انترناسیونال کمونیست در سال 1920، لنین حزب کارگر (انگلستان) را با عنوان ”کارگران کاپیتالیست“ توصیف کرد: آن را کاپیتالیست خواند به این خاطر که حزب کارگر از نظام سرمایه داری نگسسته بود. برای چه آن را کارگری نامید؟ این به این خاطر نبود که کارگران به آن رأی می دادند. در آن زمان اکثر کارگران به حزب محافظه کار رأی می دادند و حزب محافظه کار، البته حزبی بورژوایی بود. لنین حزب کارگر را به این خاطر کارگری نامید که بیان کننده ی گرایش کارگران به دفاع از خودشان در مقابل نظام سرمایه داری بود. اگر یک نفر کنفرانس حزب کارگر را از تلویزیون تماشا کند، روشن است که اعضای حزب کارگر تمایلات متفاوتی از حزب محافظه کار را نمایندگی می کنند. در کنفرانس حزب محافظه کار، وقتی سخنران از حمله به اتحادیه های کارگری و سیاهپوست ها سخن می گوید و به مدح و ستایش ارتش و پلیس و… می پردازد، مورد تشویق واقع می شود. در کنفرانس حزب کارگر صدای کف زدن هنگامی برمی خیزد که سخنران از نیاز به خدمات بهداشتی، آموزشِ بهتر، مسکن و… صحبت می کند.
بین احزاب انقلابی و احزاب رفرمیست، نوع سومی از احزاب کارگری قرار می گیرد: احزاب سانتریست (مرکز). ویژگی اصلی آن ها، شترگاوپلنگ بودن است. این ها نه این هستند و نه آن. بین این و آن در نوسان و رفت و آمدند. اسب، اسب عمل می آورد و الاغ، الاغ. اگر اسب و الاغ با هم جفت شوند، قاطر عمل می آید. قاطر چیزی عمل نمی آورد و عقیم است. یک حزب انقلابی از یک تداوم تاریخی برخوردار است؛ ممکن است عروج یا افول کند اما در هر حال به حرکتش ادامه می دهد. حزب رفرمیست هم تداوم تاریخی خود را دارد اما سانتریست ها نه. در سال 1936، حزب پوم (POUM)  در اسپانیا چهل هزار عضو داشت. اما حالا از پوم خبری نیست همان طور که از ماشین دودی هم خبری نیست. حزب کارگر مستقل بریتانیا در انتخابات سال 1945 چهار کرسی نمایندگی را برد. اما اکنون چیزی از این حزب باقی نمانده است. حزب SAP در آلمان هم داستان مشابهی دارد SAPاز معجونی از اعضای جناح راست حزب کمونیست آلمان یعنی براندلریست ها و اعضای منفعل حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) و تعدادی دیگر تشکیل شد. این حزب در اوایل 1930 حزب کاملاً بزرگی بود اما اکنون هیچ اثری از آن باقی نمانده است.

یک انقلابی طبقه کارگر را آموزش می دهد و از آن می آموزد

حزب انقلابی می بایست طبقه کارگر را بر مبنای تجربه گذشته رهبری کند. خب، پس حزب طبقه کارگر را آموزش می دهد اما پس از آن سوال ساده ای مطرح می شود: چه کسی آموزگار را آموزش می دهد؟ درک این مسأله که ما می توانیم توسط طبقه کارگر آموزش ببینیم، اهمیت بسیار بالایی دارد. تمام اندیشه های سترگ از خود کارگران نشأت می گیرد.
اگر مانیفست کمونیست مارکس (1848) را بخوانید، او در آن جا از نیاز به حکومت کارگری یا دیکتاتوری پرولتاریا سخن می گوید. سپس در سال 1871 او این گونه می نویسد که کارگران نمی توانند دستگاه دولت قدیمی را در اختیار بگیرند؛ آن ها می بایست آن را در هم بکوبند: ارتش دائمی قدیمی، بوروکراسی و پلیس را. ما می بایست تمامی ساختارهای سلسله مراتبی را در هم بکوبیم و نوع جدیدی از دولت را بنیان گذاری کنیم؛ دولتی بدون ارتش دائمی یا بوروکراسی که در آن ها تمام مقامات انتخابی هستند و به اندازه میانگین درآمد کارگران حقوق دریافت می کنند. آیا او به این نکته به این خاطر پی برد که در موزه بریتانیا به شدت مشغول مطالعه بود؟ نه، نه. چیزی که اتفاق افتاد این بود که کارگران پاریس قدرت را در دست گرفتند و دقیقاً همین موارد را اجرا کردند.
مارکس از آنان آموخت. استالینیست ها همواره ادعا می کنند که ایده شورا ابتکار لنین بود. البته در ادبیات استالینیستی همه چیز را لنین اختراع کرده است! تصوری که مبتنی بر یک سلسله مراتب مذهبی است. ما مکاتباتی از لنین در دست داریم که نشان می دهد هنگامی که کارگران برای اولین بار در سال 1905 در پتروگراد نخستین شورا را بنیان نهادند، لنین چهار روز بعد از آن نوشته است: هیچ معلوم هست که این کارها برای چیست؟
در جریان مبارزه، کارگران به شکل جدیدی از سازماندهی نیاز دارند. آنان این معضل را دریافتند که اگر تنها در هر کارخانه کمیته اعتصاب داشته باشند، در هنگام انقلاب مؤثر نخواهد بود. شما به کمیته اعتصابی نیاز دارید که تمام کارخانه ها را پوشش دهد و این دقیقاً همان ”شورا“ بود: هیأت-های نمایندگی از تمام کارخانه ها برای هماهنگی در اجرای تصمیمات همدیگر را ملاقات کردند. آن ها این کار را انجام دادند و لنین از آن ها پیروی کرد. حزب همواره باید از طبقه بیاموزد، همواره.
آیا حزب همیشه پیشاپیش طبقه حرکت می کند؟ پاسخ این است که روی هم رفته و به طور کلی حزب انقلابی جلوتر از طبقه است چرا که در غیر این صورت حزب انقلابی نخواهد بود. پس هنگامی که به سال 1914 و آغاز جنگ اول جهانی بازگردیم، می بینیم که بلشویک ها بسیار جلوتر از طبقه بودند. بلشویک ها بر علیه جنگ بودند در حالی که اکثر کارگران از آن حمایت می کردند.
سپس به سال 1917 می رسیم. در این سال می بینید که لنین در ماه های سپتامبر و اوت بارها و بارها می گوید که حزب از طبقه عقب مانده، طبقه بسیار پیشروتر از حزب است و ما باید سریع بجنبیم تا به طبقه برسیم. این مسأله دلیل ساده ای داشت: برای مدت زمانی طولانی کارگران فاقد اعتماد به نفس بودند و به همین خاطر پشت سر حزب حرکت می کردند. با ایجاد شدن تغییری در اوضاع، آنها بسیار بسیار سریع عوض شدند. مشکل انقلابیون اینجاست که ما برای باقی ماندن در مبارزه، نیاز به کار روتین (منظم) داریم. کار روتین به بخشی از زندگی- ما بدل می شود و ما پیشروی خود نسبت به طبقه را امری مسلم و قطعی می پنداریم. اما هنگامی که کارگران شروع به حرکت می کنند، آن وقت می فهمید که بدجوری عقب مانده هستید! حزب انقلابی می بایست به طبقه کارگر برسد. حزب تنها تجمع تعدادی از افراد نیست. این تصور که آنها انقلابی هستند و از همان روز اول سکان رهبری را به دست گرفته اند، مزخرف و بی معنی است. شما می بایست بجنگید و بجنگید تا بتوانید همیشه رهبری کنید. شما می بایست همیشه بیاموزید، همیشه پیشروی کنید.
این مسأله تنها در مورد دوران انقلاب صادق نیست. مثلاً در یک کارگاه رفیقی خوب با سابقه بیست سال عضویت در حزب کارگران سوسیالیست (SWP) داریم و یک فرد جدید که تنها چند ماه است به عضویت حزب درآمده. در حین فعالیت می بینیم که رفیق جدید بسیار پیشروتر از رفیقِ باسابقه ی بیست ساله است. شما بارها و بارها با چنین مواردی -در جریان فعالیت- روبه رو می شوید.
بردن رهبری، مانند پس انداز کردن پول در بانک نیست. رهبری انقلابی هیچ گاه پدیده ای اینچنینی نبوده است. اگر پولتان را در بانک بگذارید، به سوددهی می رسد. شما می بایست هر روز و هر ماه رهبری را ببرید. پس آن چیزی که در حساب انقلابیون منظور می شود این است که آن ها در هفته گذشته چه انجام داده اند، در این هفته چه انجام می دهند و هفته آینده چه کاری انجام خواهند داد. شما می توانید از تمام تاریخ صد سال گذشته درس بیاموزید اما آنچه اهمیت دارد این است که این هفته مشغول چه کاری هستید. شما باید برای رهبری بجنگید.

اعضای احزاب رفرمیست، منفعل وسازشکار هستند

به این خاطر که حزب رفرمیست به دنبال کسب بیشترین آراء است، به کوچک ترین مخرج مشترک نگاه می کند. این حزب خود را با اندیشه های حاکم منطبق می سازد.
شما واقعاً فکر می کنید که هیچ کدام از نمایندگان حزب کارگر در پارلمان چیزی در مورد سرکوبِ گی ها و لزبین ها نمی دانند؟ اما در جریان انتخابات 1987، پاتریشیا هویت، منشیِ نیل کیناک در صفحات روزنامه سان حمله ای را فاش ساخت که بر علیه ”چپ مجنون“ و شوراهایی که از گی ها و لزبین ها حمایت می کنند، تدارک دیده شده بود. چرا او این کار را کرد؟ برای این که فکر می کرد این راهی برای کسب محبوبیت است. من جزوه ای از فردی به نام جان استراچی داشتم که خود را مارکسیست هم می دانست. او در انتخابات سال 1929 پارلمان شرکت کرد ولی یک مشکل داشت و آن هم این بود که یهودی به نظر می آمد. او جزوه-ای با عنوان ”جان استراچی انگلیسی است“ نوشت و در آن افرادی که او را یهودی می خواندند به طرح شکایت در دادگاه تهدید کرد. دلیل کارش چه بود؟ من مجبورم بگویم یهودی (از نظر نژادی) هستم اما اگر هر یک از اعضای حزب کارگران سوسیالیست (SWP) یهودی خوانده شود، خواهد گفت که ”بله، من یهودی هستم و به آن افتخار می کنم.“ شما آن را حاشا نمی کنید.
اما اگر شما بیشترین اعضا را می خواهید، مجبورید خودتان را با عقاید مسلط وفق دهید. احزاب رفرمیست به این خاطر احزاب بزرگی هستند اما شدیداً پاسیو و منفعلند. برای مثال کتابی با نام ”اعضای حزب کارگر“ وجود دارد که در آن ترکیب سنی اعضای حزب در دوره های مختلف ارائه شده است. در سال 1984، جوانان سوسیالیست وابسته به حزب کارگر 573 شاخه داشتند و در سال 1990 فقط 15 عدد. اعضای با سنین بالای 66، 3 برابر اعضای 25 سال به پایین بودند. از اعضای حزب کارگر پرسیده شده که چند ساعت در ماه به فعالیت برای حزب اختصاص داده اند؟ 50 در صد جواب داده اند هیچ، 30 درصد تا 5 ساعت در ماه و یک ساعت در هفته و فقط 10 درصد بین 5 تا 10 ساعت.
انفعال شدید: این است ماهیت حزب کارگر. روی دیگر سکه، کنترل بوروکراتیک است. بوروکرات ها بر حزب تسلط دارند.
انقلابیون آن هایی هستند که از اکثریت طبقه کارگر جدا، ولی در عین حال جزیی از طبقه هستند. مسأله انقلابیون، ارتباط با کارگران غیر انقلابی است. چگونه با کسانی که تا شصت درصد با شما موافق هستند ارتباط برقرار می کنید و چگونه در گرماگرم مبارزه می توانید این توافق را به هشتاد درصد ارتقاء دهید؟ اگر شما سکتاریست باشید، خواهید گفت: ”من و تو، 40 درصد تفاوت عقیده داریم و من اهمیتی برای تو قائل نیستم.“ اگر یک انقلابی باشید، می گویید که ”ما بر سر 60 درصد مسائل توافق داریم. بگذار از این جا شروع کنیم و من بر سر 40 درصد باقی مانده با تو بحث می کنم و در جریان مبارزه سعی می کنم که قانعت کنم.“

سانترالیزم دموکراتیک

اما ساختار حزب انقلابی چطور؟ وقتی ما از سانترالیزم دموکراتیک صحبت می کنیم منظورمان چیست؟
بگذارید نخست با این مسأله آغاز کنیم که چرا ما به دموکراسی نیاز داریم؟ اگر شما بخواهید از لندن به بیرمنگام بروید، به یک اتوبوس و یک راننده نیاز دارید. در این زمینه نیازی به بحث دموکراتیک نیست چون که قبلاً این کار انجام شده و ما می دانیم که به یک اتوبوس خوب و یک راننده خوب احتیاج است. مشکل این جاست که گذار از سرمایه-داری به سوسیالیزم چیزی است که قبلا تجربه نکرده ایم و در مورد آن نمی دانیم.
اگر شما نمی دانید پس لازم است که در طبقه ریشه پیدا کنید و از آن بیاموزید. همیشه مسائل به این سادگی نیست که همه چیز با دموکراسی حل شود. اگر بخواهید بدانید که آیا نرخ سود کاهش یافته یا مارکس درست می گوید، آن را به رأی نگذارید! این واقعاً بی معناست حال چه نظرات مارکس درست باشد و چه نباشد. در مورد آن فکر کنید، مطالعه کنید و تصمیم بگیرید.
اما چیزهایی هست که می بایست به رأی گذاشته شوند. هر آن چه که به مبارزه ما مرتبط باشد، باید به بوته آزمایش سپرده شود. دلیلش به سادگی این است که ما چیزی نمی دانیم. اگر ”رهایی طبقه کارگر تنها به دست خود کارگران میسر است.“ پس طبقه کارگر از خلال تجربه خودش به ما خواهد آموخت.
لنین توصیف زیبایی ارائه می دهد که مربوط به روزهایی ژوییه 1917 است که مخفیانه زندگی می کرد، حزب بلشویک غیرقانونی شناخته شده بود و نشریاتش هم تعطیل شده بودند. بلشویک ها به جاسوسی برای آلمان متهم بودند. لنین از ابعاد تثبیت قدرت ارتجاع بی اطلاع بود. او صحنه ای را توصیف می کند که با کارگری که همراه او مخفی شده بود، مشغول غذا خوردن بود و کارگر در حالی که به او نان می داد، گفت: ”نانِ خوبی است. سرمایه دارها از ما می ترسند.“ لنین می گوید: هنگامی که این جمله را از او شنیدم، روابط طبقاتی نیروها دستم آمد. من فهمیدم کارگران واقعاً چطور فکر می کنند. سرمایه دارها هنوز از ما می ترسند، اگر چه ما غیرقانونی هستیم و ضربه خورده ایم. هنوز پیروزی ضد انقلاب فرا نرسیده است.“
اگر بخواهید بفهمید که آیا کارگران از اعتماد به نفس برخوردارند یا نه، چگونه متوجه می شوید؟ شما نمی توانید در نشریه تان رأی گیری کنید یا با تک تکِ افراد ملاقات کنید. آن ها این فرصت را به شما نمی دهند.
شما بدون برخورداری از یک دموکراسی عمیق قادر به راه انداختن یک انقلاب کارگری نیستید. و انقلاب کارگری چیزی جز عروج طبقه کارگر در مقام طبقه حاکم و ایجاد دموکراتیک ترین سیستم تاریخ نیست. بر عکسِ انتخابات در نظام سرمایه داری که شما هر پنج سال یک بار فردی را انتخاب می کنید که تصویر غلطی از شما ارائه دهد؛ در این جا، داستان چیز دیگری است. در نظام سرمایه داری شما اعضای پارلمان را انتخاب می کنید و نه کارفرماها را. در نظام سرمایه داری از ما رأی نمی گیرند که آیا فلان کارخانه بسته شود یا نه. ما مقامات ارتش یا قاضی ها را انتخاب نمی کنیم. در حکومت کارگری همه چیز تحت کنترل کارگران است. همه چیز در قدرت کارگران است. این، عمیق ترین شکل دموکراسی است.
پس اگر همه این چیزها درست باشد، پس چه نیازی به سانترالیسم (مرکزیت) است؟
اولاً این که، تجربه نامتوازن است؛ کارگران تجربیات متفاوتی دارند و شما باید تمام این تجربیات را گرد هم آورید. حتی در حزب انقلابی، اعضا، تحت فشارهای گوناگون قرار دارند. آنان از موقعیت عمومی و آن بخش از کارگران که به آن تعلق دارند، تأثیر می پذیرند.
برای غلبه بر این بخش گرایی و بر این تجربه ی محدود، شما به تمرکز بخشیدن به کل این تجربیات و تقسیمات نیاز دارید. به علاوه شما به سانترالیزم محتاجید چون طبقه حاکم بسیار تمرکزیافته است. اگر شما قرینه دشمنتان نباشید، هیچ گاه پیروز نخواهید شد.
من هیچ گاه آرامش طلب و منفعل نبودم. اگر کسی برایم چماق بکشد، چماق بزرگتری برایش بیرون می آورم! فکر نمی کنم نقل قولی از مارکس، بتواند جلوی حمله سگی هار به من را بگیرد. ما باید قرینه دشمنانمان باشیم. به همین خاطر است که نمی توانم این حرف آنارشیست ها که نیازی به دولت نیست را درک کنم. سرمایه دارها دولت دارند. چگونه یک دولت را بدون یک دولت مخالف در هم می کوبید؟
آنارشیست ها همواره -لزوم- دولت را انکار می کنند. اما وقتی قدرت کافی پیدا می کنند، به دولت ملحق می شوند. این همان کاری است که در جریان جنگ داخلی اسپانیا انجام دادند. چرا؟ چون درست نیست ما چیزی را قبل از نابود کردن آن انکار کنیم و اگر آن را هم نابود کنیم، نیاز داریم که چیزی را جایگزینش کنیم. چه چیزی را می خواهید جایگزین آن کنید؟ توده مسلح کارگران،  و این چیزی نیست جز دولت کارگری.

نیاز به حزب انقلابی توده ای

وقتی ما از حزبی سخن می گوییم که طبقه را رهبری می کند، این فقط به تجربه، دانش و ریشه ها ربط پیدا نمی کند. رهبری می بایست به زبان کارگران سخن بگوید و روح کارگران را با خود داشته باشد. شما باید با آن ها ارتباط برقرار کنید چون موضوع رهبری چیزی جز این نیست. شما سخن می گویید و گوش فرا می دهید. رهبری فقط سخن گفتن نیست. شما به زبانی سخن می گویید که آنها متوجه می شوند.
اما این کافی نیست. ما نیاز به یک حزب بزرگ داریم. برای رهبری طبقه کارگر نیاز به یک حزب توده ای است. حزب کارگران سوسیالیست (SWP) کوچک ترین حزب توده ای در جهان است. SWP حزب کوچکی است. حزب بلشویک در سال 1914، چهار هزار عضو داشت. بعد از انقلابِ فوریه 1917، 23 هزار عضو داشتند. در اوت 1917، 250 هزار نفر. با یک جمعیت 250 هزار نفری شما می توانید یک طبقه کارگر سه میلیونی را رهبری کنید.
حزب کمونیست آلمان در 1918، 4 هزار عضو داشت. اگر چه همه آنها افراد توانایی بودند اما نتوانستند انقلاب را به پیروزی برسانند. شما برای رهبری  به یک حزب قابل ملاحظه و نسبتاً بزرگ نیاز دارید چون می بایست در هر کارخانه پایگاهی داشته باشید.
من پیشتر به روزهای ژوییه اشاره کردم. هنگامی که لنین به جاسوسی برای آلمان ها متهم شد، 10 هزار کارگر از 30 هزار کارگر کارخانه پوتیلوف به مدت یک روز اعتصاب کردند که بگویند به لنین اعتماد دارند.
چرا؟ برای اینکه 500 بلشویک در کارخانه پوتیلوف حضور داشتند.
اگر شما می خواهید میلیون ها نفر را رهبری کنید، نیاز به صدها هزار نفر عضو دارید. حتی  به راه انداختن کارناوالِ ANL (اتحادیه ضد نازی)  با شرکت 150هزار نفر -که دستاورد بزرگی است-، در مقایسه با الزامات انقلاب عدد کوچکی است. حتی برای سازماندهی چنین جمعیتی، ما نیاز به شش، هفت و یا هشت هزار عضو در حزب کارگران سوسیالیست (SWP) داریم.
من وقتی می بینم یا می شنوم که کسی مارکسیزم را نوعی فعالیت روشنفکرانه به حساب می آورد، مشمئز می شوم. ما مسایل را تفسیر می کنیم، می فهمیم، آگاه تر هستیم. مارکسیزم با عمل مرتبط  است و برای عمل، شما نیاز به ابعاد قابل توجه دارید. برای عمل، نیاز به قدرت دارید. ما به یک حزب توده ای با نیم میلیون عضو نیاز داریم.

* منابع برای مطالعه بیشتر:

* ارنست مندل، الفبای مارکسیزم، فصول 13 (از مبارزات توده ای کنونی تا انقلاب سوسیالیستی جهانی) و 14 (جلب توده ها توسط انقلابیون). در آدرس زیر:
* اخیراً مقاله ای از جان مالینوکس (John Molyneux) یکی از اعضای رهبری حزب کارگران سوسیالیست  (SWP)در یکی از وبلاگ های دانشجویان چپ به نام ”عصر نیوز“(http://www.asrnews.blogfa.com)  با نام ”وظایف و مشخصات اصلی یک حزب انقلابی“ درج شده است که توضیحات کوتاه و ساده اما دقیقی در این مورد ارائه می کند و مطالعه آن بسیار مفید است. به پست تاریخ 29 مهر 1388 این وبلاگ مراجعه کنید.
* کالین بارکر یکی از اعضای کمیته مرکزی حزب کارگران سوسیالیست طی مقالاتی اختصاصی برای نشریه تئوریک مارکسیستی فارسی زبان ”سامان نو“ تحت عنوان ”مبارزه طبقاتی، جنبش، حزب: مشکلاتی چند و راه حل های ممکن“ دیدگاه های جالب توجهی در این زمینه بیان کرده است. برای دستیابی به این مقالات (که تا کنون سه قسمت از آن منتشر شده است) به وب سایت نشریه ”سامان نوشماره های هشتم و نهم، هفتم و ششم مراجعه کنید.

 و برای مطالعات گسترده تر:

* برای آشنایی با مراحل اولیه و نقاط عزیمت شکل گیری نظریه حزب در مارکسیزم به این مقاله کوتاه از انگلس با نام  ”یک حزب کارگری“  مراجعه کنید :
* ولادیمیر لنین، بیماری چپ روی کودکانه در کمونیسم، هم در مجموعه آثار لنین (ترجمه پورهرمزان) و هم در آدرس زیر در دسترس است:
* ولادیمیر لنین، چه باید کرد؟ هم در مجموعه آثار لنین (ترجمه پورهرمزان) و هم در آدرس زیر:
* هال دریپر در مقاله ای تحت عنوان اسطوره ”حزب لنینی“ یا با ”چه باید کرد“ چه کردند؟ به بررسی و خوانش مجدد این اثر مشهور لنین می پردازد. ترجمه فارسی این مقاله توسط فرهاد سیدلو انجام شده و در سایت ”نشر بیدار قسمت ”گوناگون“ در دسترس است:
* لئون تروتسکی، شورا و حزب در انقلاب پرولتری، در آدرس زیر:
* ارنست مندل، پیرامون رابطه خودسازماندهی طبقه کارگر با حزب پیشاهنگ، در این آدرس:
* جیمز پی کانن (مارکسیست انقلابی اهل آمریکا)، حزب انقلابی طبقه کارگر، آدرس:
* مفاهیم تشکیلاتی نزد لنین، ارنست مندل
* بهزاد کاظمی، سوسیالیسم و معضل حزب (سلسله مقالات)، نشریه ”سامان نو، شماره های دوم تا هشتم.
* اصول تشکیلاتی حزب که توسط کمینترن (انترناسیونال کمونیست، انترناسیونال سوم) منتشر شده است:
* و مهم تر از آن تزهایی در مورد نقش حزب در انقلاب پرولتری است که کمینترن منتشر کرده است:
* در اوایل دهه بیست دو جناح در حزب کمونیست ایتالیا شکل گرفت (جناح آمادئو بوردیگا در مقابل جناح آنتونیو گرامشی) که یکی از وجوه اختلاف آنها بر سر نقش و جایگاه حزب و رابطه آن با طبقه بود. موضع مارکسیستی را در این بحث، آنتونیو گرامشی نمایندگی می کرد که مورد حمایت کمینترن و لنین نیز قرار گرفت خوشبختانه بخشی از مباحثات درونی این حزب در این مورد به فارسی در دسترس است و آن را می توانید از طریق این لینک ها بیابید:
* در مورد انقلاب کبیر فرانسه و نقش ژاکوبنها نگاه کنید به :
تاریخ مردمی جهان، کریس هارمن، ترجمه پرویز بابایی و جمشید نوایی، نشر نگاه، 1386، صص 71-340 (انقلاب فرانسه) و 86-371 (ژاکوبنیسم در خارج فرانسه)
 

* توضیحات:

* جان مالینوکس از اعضای حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در مقاله ”وظایف و مشخصات اصلی حزب انقلابی“ می نویسد:
نقش، وظایف و شکل سازمانی حزب در همه زمان ها و مکان ها ثابت نیست، بلکه الزاماً از موقعیت مشخصی که حزب در آن عمل میکند نشأت گرفته و با آن مطابقت می نماید. مع هذا، بر مبنای بیش از یک قرن و ربع مبارزه، می توان به تعمیم های زیر دست یازید:

1-  ماهیت طبقاتی حزب:

حزب انقلابی باید یک حزب طبقه کارگر باشد. این اصلی اساسی و ابتدایی که توسط مارکس تدوین شده است را باید مجدداً تکرار نمود زیرا در سال های اخیر به طور مداوم نادیده گرفته شده و یا به دست فراموشی سپرده شده است. حزب باید پرولتری باشد، نه فقط از این نظر که برنامه اش ذکر خواسته های سوسیالیستی طبقه کارگر است، بلکه همچنین از این نظر که ترکیب اجتماعی آن و زمینه فعالیت های روزمره اش نیز باید پرولتری باشد. هیچ گروه چریکی، جنبش دهقانی، دانشجویی یا جمعیت روشنفکری، هر قدر هم که برنامه اش عالی باشد، نمی تواند جانشین حزبی شود که در پرولتاریای صنعتی ریشه دارد. سازمان نوبنیادی که، آن گونه که غالباً روی می دهد، ترکیبی عمدتاً خرده بورژوایی دارد. برای آن که به حزب طبقه کارگر تبدیل شود باید به تلاشی عظیم در زمینه انتقاد از خود و تغییر و تبدیل خویش دست بزند.

2-  حزب به مثابه پیشاهنگ:

نیاز به وجود حزب از رشد ناموزون طبقه کارگر نشأت می گیرد، و حزب نه در برگرفتن تمامی طبقه (که در مواقع عادی تحت سلطه بورژوایی است) بلکه در برگرفتن پیشاهنگ طبقه کارگر را که دارای آگاهی طبقاتی است هدف خویش قرار می دهد. این نکته که لنین آن را تبیین نموده، آن قدر به کرات مورد تحریف و سوء تعبیر واقع شده که توضیحات زیر را ضروری می سازد:
حزب، پیشاهنگِ طبقه است؛ لیکن پیشاهنگ عبارت از گروه کوچکی از نخبگانی که خارج از بدنه طبقه کارگر قرار دارند، نیست. پیشاهنگ، صدها هزار کارگری هستند که عملاً طبقه را در مبارزات روزمره در کارخانه ها، گودها، ادارات، محلات مسکونی و خیابان ها رهبری می-کنند. حزب، طبقه را رهبری می کند. دنباله رو طبقه نیست، بلکه آن را از درون و نه از بیرون رهبری می نماید.

3-  حزب، سازمانی است برای مبارزه:

این امر دارای دو جنبه است؛ اول این که حزب رهبری طبقه را به مثابه حق خویش مدعی نمی گردد بلکه باید با ارائه پیشنهادات و طرح های مشخص برای عمل در مورد هر موضوعی که طبقه کارگر با آن مواجه است، از کوچکترین مسئله در مورد شرایط کارخانه گرفته تا بزرگترین مسائل سیاست بین المللی برای کسب رهبری طبقه مبارزه کند. حزب باید در مبارزه و در عمل ثابت کند که بهترین منافع طبقه کارگر و کلیه استثمارشدگان است. ثانیاً، حزب باید خود را نهایتاً برای حادترین شکل مبارزه طبقاتی یعنی خیزش توده ای و قیام آماده سازد. این به معنای اتخاذ یک موضع شبه نظامیِ بی موقع به طوری که به غیرقانونی شدن حزب منجر شده و آن را از انجام تکالیف اساسی اش در مبارزات روزمره بازدارد نیست اما در مرحله معینی متضمن این هست که حزب به تدارک دقیق پرداخته و آن گونه سازمانی را ایجاد کند که بتواند به سرعت نظامی شود. از آن جا که بدین طریق حزب یک سازمان جنگی است در داخل آن برای قشری از اعضای منفعل یا صاحب امتیاز و بوروکرات های پابرجا، جایی وجود ندارد. اعضای حزب باید فعال و فداکار بوده و بنابراین احتمالاً جوان باشند.

4-  مرکزیت دموکراتیک:

درباره سامانه های تشکیلاتی، مشخص نمی توان هیچ گونه تعمیم دهی های مفیدی انجام داد. این سامانه ها باید بسیار انعطاف پذیر باشند ولی این که نظام حزبی دموکراسی و مرکزیت را با هم درآمیزد، یک فرمول تشکیلاتی صرف نیست بلکه مستقیماً از وظایف حزب و ماهیت مبارزه طبقاتی ناشی می شود. دموکراسی امریست اساسی، زیرا حزب، اربابِ طبقه کارگر نیست بلکه ابزاریست برای خود-رهاسازی طبقه. بدون دموکراسی و برخورد آزاد عقاید، حزب به هیچ طریق نمی تواند سیاست هایی که واقعاً پاسخگوی نیازهای طبقه کارگر بوده و مناسب شرایط مشخص باشند را فرمولبندی کند. مرکزیت امری است اساسی، زیرا حزب باید به سختی علیه یک دشمن بسیار متمرکز -یعنی دولت سرمایه داری- مبارزه کند. همان طور که هر عضو فعال اتحادیه های کارگری می داند، بدون وحدت عمل، شکست اجتناب ناپذیر است.
در رابطه با مرکزیت دموکراتیک، دو دام وجود دارند که بویژه سازمان های جدید و کوچکی از آن نوع که امروزه عمدتاً در میان صفوف چپ انقلابی در اقصی نقاط جهان به وجود آمده اند، اغلب بدان ها گرفتار می شوند. اولی، خطر این است که یک گروه کوچک، که در بهترین حالت می تواند نطفه حزب باشد، سامانه های اداریِ در خود یک حزب توده ای را، چون زرهی سنگین به تن نموده و بدین ترتیب به طرز مضحکی متزلزل شود. دومی، به ویژه هنگامی که یک سازمان از تبلیغ به تهییج روی می آورد، خطر ماوراء دموکراتیک بودن و درگیر شدن در بحث های بی پایان بر سر کلیه مسائل است. حزب، انجمن مناظره نیست. -بحث را به منظور تصمیم گیری انجام می دهد و تصمیمات اتخاذ شده را به شیوه ای یک پارچه به مرحله اجرا می گذارد.

5- استقلال حزب:

حزب بر مبنای اصل مارکسیستی، بمثابه نماینده منافع تاریخی طبقه کارگر موضع گیری می کند و هرگز نباید استقلال خود را در مقابل هیچ نیروی سیاسی دیگری، خواه صریحاً بورژوا و رفرمیست و خواه میانه رو، قربانی کند. این به هیچ وجه به معنیِ احتراز از انواع ائتلاف ها، سازش ها و توافق های موقت و غیره با سازمان های دیگر نیست، لیکن به این معنی است که نباید از حق انتقاد آزادانه و داشتن سازمان و خط مشی سیاسی جداگانه صرفنظر نمود. این حتی در مورد ورود -و یا وابستگی- به یک حزب بزرگتر (مثلا حزب کارگر انگلستان) نیز صادق است. (نباید فراموش کرد که وابستگی فقط به معنی توافق ها و محدودیت های رسمی نیست. مثلاً حزب کمونیست انگلستان رسماً یک سازمان مستقل است ولی از نظر سیاسی به رهبرانِ چپ اتحادیه های کارگری و نمایندگان پارلمانی چپ حزب کارگر وابسته است). یک حزب مارکسیستی هرگز نباید به خود اجازه دهد که به طور غیرمنتقدانه به صورت دنباله روی عوام فریبان خلقی با رفرمیست های چپ گرای معروف -هر قدر هم که رادیکال باشند- درآید.
6- حزب و وحدت طبقه کارگر:
حزب پیشاهنگ طبقه است و باید استقلال خود را حفظ کند، لیکن هدف آن وحدت طبقه کارگرست. از این امر سه نکته نتیجه می شود: اول این که حزب به عنوان امری کاملاً اصولی، باید علیه هرگونه تفرقه و اختلافی در درون طبقه کارگر -اختلافات نژادی، ملی، اختلاف بین زن و مرد، متخصص و غیرمتخصص، شاغل و بیکار، پیر و جوان و غیره- که طبقه حاکم آن را ماهرانه اشاعه داده و با بهره برداری از آن ها قدرتش را حفظ می کند، سرسختانه مبارزه نماید. ثانیاً حزب نباید اجازه دهد که وجودش به مثابه یک سازمان مجزا، به وحدتی که لازمه طبقه در مبارزات روزمره اش علیه کارفرمایان و دولت است، خللی وارد نماید. از این مقدمه، استراتژی جبهه متحد با سازمان های رفرمیست نتیجه می شود، لیکن استراتژی مزبور (که در بسیاری -ولی نه در همه- شرایط قابل به کار بردن است) صرفاً یکی از نمودهای آن اصل کلی است که بر رابطه بین حزب و کلیه گرایشات دیگر در درون طبقه کارگر، حاکم است -و آن اصل عبارت است از حرکت کردن به طور مجزا، ضربه زدن به طور مشترک. ثالثاً، هر چند که حزب باید از رقیق کردن برنامه و سیاست هایش، در تحت فشار از جانب کارگرانِ عقب مانده، جلوگیری به عمل آورد، ولی نه تنها نباید به هیچ وجه خود را از این کارگران جدا نماید، بلکه باید برای برقراری رابطه با آن ها هر طریق ممکن را مورد بهره برداری قرار دهد. بنابراین تا هنگامی که میلیون ها کارگر در اتحادیه های ارتجاعی باقی می مانند، حزب باید هر قدر هم که رهبران اتحادیه های مزبور فاسد و خیانتکار باشند، در این اتحادیه ها کار کند. زمانی که توده کارگران در مورد احزاب سوسیال دموکرات دچار توهم هستند، حزب باید از این احزاب در مقابل احزاب بطور آشکار بورژوا دفاع کند تا توهمات مزبور به تجربه برطرف گردند. هنگامی که اکثریت طبقه به دموکراسی پارلمانی معتقد است، حزب باید در انتخابات شرکت نموده و از آن برای تبلیغات انقلابی و تضعیف نظام پارلمانی از درون استفاده نماید.

7- وظایف آموزشی حزب:

حزب باید وظیفه یک کار آموزشی دائمی و پیچیده را عهده دار گردد. حزب باید رهبرانی انقلابی که در سنت مارکسیستی آبدیده شده و در عین حال قادر به ارائه تحلیل مشخص و قضاوت مستقل هستند را تربیت کند. حزب باید قشر وسیعی از کارگرانی که دارای نظریه ای روشن در مورد ماهیت کلی مبارزه و روش های دست یازیدن به آن می باشند -یا به قول گرامشی روشنفکران ارگانیک- را به وجود بیاورد. حزب باید برای اشاعه هر چه وسیع تر اصول اولیه مارکسیستی و سوسیالیستی در میان طبقه کارگر -از طریق تبدیل تئوری هایش به مثال هایی که به سادگی قابل فهم باشند و نیز از طریق افشاگری در مطبوعات خویش و در کلیه فعالیت های تبلیغاتی اش- بدون وقفه بکوشد. در رابطه با آموزش دهی، دو نکته را باید در نظر داشت؛ اول روند آموزش دهی باید به طور عمده خصلتاً عملی باشد و نه آکادمیک، زیرا شیوه آموزش آکادمیک به طور اجتناب ناپذیری به سلطه عناصر خرده بورژوا منجر می شود و ثانیاً همان طور که رزا لوکزامبورگ تأکید می نمود، حزب باید بتواند در عین آموزش دادن به کارگران، از آنان بیاموزد. حزب، مغز و حافظه ی جمعی طبقه کارگر است؛ لیکن مغزی است که دائماً نیازمندِ تجدید و انطباق با آخرین پیشرفت هاست.

8- مبارزه برای هژمونی:

حزب باید بکوشد تمام نیروهای ستم دیده را در مبارزه مشترکی علیه سرمایه داری، تحت رهبری پرولتاریا، گرد هم آورد. از نظر تاریخی و در سطح جهانی، این امر اصولاً عبارت از تحقق یافتن اتحادی بین پرولتاریا و دهقانان بوده است و هر حزب کارگری باید دفاع از منافع دهقانان فقیر را در برنامه خود منظور کند. علاوه بر این، دهه گذشته شاهد ظهور یک رشته نیروهای جدید بوده است که بالقوه دارای امکانات انقلابی عظیمی هستند، ولی برای حزب مسائل استراتژیک بخصوصی پیش می آورند -جنبش سیاهان، جنبش زنان و جنبش دانشجویی که مهم ترین این گونه جنبش ها هستند. از طرفی، و این به ویژه شامل سازمان هایی می شود که فاقد یک پایه پرولتری هستند، حزب می تواند آن چنان به صورت غیرمنتقدانه و با ذوق و شوق خود را درگیر این جنبش ها کند که به ناچار تسلیم خصلت پراکندگی این جنبش ها گردیده و از کار اصلی خویش در میان طبقه کارگران صنعتی غافل بماند. از طرف دیگر حزب می تواند به طور جزمی مسائل و خواسته های اقشار گوناگون ستم دیده را مردود شمرده و از همه آن ها بخواهد که قبل از هر چیز رهبری حزب پرولتری را بپذیرند و این امری است که منجر به تفرقه خواهد شد و نه وحدت. بنابر این، آن چه که لازم است عبارت است از حمایت بی قید و شرط از خواسته های بحق اقشار ستم دیده، همراه به تأکید اصولی ولی صبورانه بر لزوم وحدت در مبارزه علیه دشمن مشترک و بر ماهیت طبقاتی مبارزه و نقش برجسته طبقه کارگر. گذشته از هر چیز، مبارزه تمام و کمال برای هژمونی -که متضمن برقراری تسلط فرهنگ انقلابی در همه عرصه های زندگی اجتماعی مردم می باشد- تنها می تواند به وسیله آن چنان حزبی به طور مؤثر اجرا شود که در میان طبقه کارگر دارای پایه ای قابل ملاحظه باشد.

9- بین الملل:

پرولتاریا طبقه ای است بین المللی و انقلاب سوسیالیستی یک روند بین المللی است. در نتیجه، همه خصوصیاتی که برای حزب انقلابی ذکر کردیم، باید در نهایت در سطح جهانی در یک حزب واحد جهانی تحقق یابند. در حال حاضر چنین بین المللی وجود ندارد و آن را یک روزه هم نمی توان ایجاد کرد. یک حزب جهانی که مانند بین الملل چهارم از مشتی گروهک های متشابه الفکر تشکیل شده باشد، افسانه ای است که قادر نخواهد بود یک رهبری جهانی دارای اتوریته واقعی را ایجاد کند. از طرف دیگر فدراسیونی که عمدتاً متشکل از سازمان های غیرهمگون باشد -مانند بین الملل اول- در لحظه ی تعیین کننده از هم خواهد پاشید. بین الملل سوم بر مبنای اتوریته انقلاب پیروزمند روسیه بنا شد، لیکن نمی توان به طور منفعل در انتظار تکرار سلسله وقایع مزبور نشست. پس بدین ترتیب بین الملل چگونه می تواند ساخته شود؟ در حال حاضر تنها راه واقع بینانه، این است که سازمان های کارگری انقلابی موجود، هر جا که امکانش هست وارد همکاری عملی و رد و بدل کردن دائمی مواضع تئوریک گردند، به طوری که رفته رفته بر مبنای این کار مشترک و تحت تأثیر وقایع، روابط نزدیک تر و همگونی سیاسی بیشتر به دست آید. لیکن این کار باید با این چشم انداز روشن انجام گیرد که هدف آن عبارت است از ایجاد یک بین الملل کارگری جدید. زیرا که ایجاد احزاب انقلابی و وحدت آن ها در سطح بین المللی در حال حاضر اصلی ترین و حیاتی ترین وظیفه استراتژیکی است که در مقابل انقلابیون سراسر جهان قرار دارد. طبقه کارگر، این بحران سرمایه داری را که روز به روز حادتر می گردد نخواهد توانست به نفع خویش حل کند، مگر آن که امر فوق الذکر (ایجاد بین الملل کارگری جدید) انجام گرفته باشد.
در پایان، رشته ای که تمامی آن چه را که حزب خود هست و انجام می دهد و کلیه وظایف و خصوصیات کلیدی آن را به یکدیگر مرتبط می کند، عبارت است از کوششی که برای وحدت تئوری و عمل انجام می گیرد. حزب وجود دارد تا ترجمان اهداف عام سوسیالیسم به فعالیت های عملی خاص باشد و هر مبارزه بلافاصله ای را به هدف نهایی سوسیالیسم مرتبط سازد. از طریق حزب تئوری -تعبیر ماتریالیستی تاریخ، تحلیل سرمایه داری و تضادهای آن و درک نقش تاریخی طبقه کارگر- پراتیک را آگاهی می بخشد و پراتیک -مبارزه برای تغییر جهان- نیز از طریق حزب تئوری را برانگیخته، راهنمایی نموده، آزموده و در نهایت آن را متحقق می سازد.
هنگامی که سرمایه داری در حالت تعادل بوده و طبقه کارگر نیز بیانگر هیچ گونه تهدید آشکاری علیه سیستم نیست، لاجرم تئوری و پراتیک از یکدیگر منفصل می گردند. در چنین شرایطی حزب انقلابی را می توان آماده نمود، ولی نمی توان ساخت. این امر به صورت یک ضرورت انتزاعی باقی می ماند. لیکن هنگامی که مانند زمان حاضر، سیستم دستخوش بحران است، در این صورت تئوری و پراتیک به یکدیگر نزدیک می شوند و ساختن حزب دیگر یک آرزوی انتزاعی نیست، بلکه هم یک ضرورت عملی و هم یک امکان واقعی است.
* کریس هارمن در مقاله بلند خودانگیختگی، استراتژی و سیاست بر اساس تجربه موج مبارزات اجتماعی مانند ضد سرمایه داری، ضد جنگ، ضد جهانی سازی و… از سال 2000 به این سو، تقسیم بندی ویژه ای از گرایش های درون این جنبشها  ارائه می دهد و آن ها را به چهار گرایش تقسیم می کند:

1. رفرمیسم (اصلاح طلبی)

اصلاح طلبی نخستین واکنش هر گروهی است که شروع به اعتراض علیه سیستم و بهره کشی می کند. فعالان آن در جامعه موجود پرورش یافته و جامعه دیگری را نمی شناسند. آن ها این مسأله را که امور جامعه فقط از راه های معینی سامان پیدا می کند و آن ها تنها می توانند برای جرح و تعدیل این راه ها مبارزه کنند، بدیهی می انگارند.
اما شتاب مبارزه برای اصلاحات می تواند اذهان مردم را نسبت به مبارزه برای تغییراتی به مراتب فراگیرتر و قدرت جنبششان برای انجام چنین کاری، آگاه سازد. این ژرفشِ مبارزاتی به شیوه ای یکپارچه صورت نمی گیرد. اصلاح طلبی صرفاً عقایدی درباره چگونگی بهبود امور جامعه نیست بلکه خود را در نهادهای گوناگونی به ویژه نهادهای پارلمانی نشان می دهد که حامل و هادی این دیدگاه ها هستند. در وهله ی اول افرادی که به دلیل ارتباطات خود با چنان نهادهایی شناخته می شوند، می توانند نقش بسیار مهمی در ایجاد کانونی برای شکل گیری این جنبش ها ایفا کنند و با این کار به رشد جنبش هایی دامن می زنند که به فراتر از اصلاحات صرف می اندیشند. به همین دلیل درگیر شدن چنین افرادی در برپایی جنبش نه فقط باید تحمل شود بلکه باید کاملا مورد تشویق قرار گیرد چرا که اغلب کلید رشد جنبش است.
وقتی جنبش آغاز به تأثیرگذاری می کند، نقش رهبران اصلاح طلب به شکل فزاینده ای متناقض می شود. از یک سو آن ها هنوز می توانند افراد تازه و بیشتر منفعل را جذب کنند. از سوی دیگر اصلاح طلبی آن ها دلالت بر حفظ امور در چارچوب امن جامعه موجود دارد. آن ها گرایش به این دارند که حس مبارزه طلبی، اعتماد به نفس و خود-فعالی کسانی را که عملاً در تب و تاب هستند، فرو نشانند. چهره هایی که پیش از برپایی جنبش به نظر چپ می رسند، ممکن است به سرعت و با به راه افتادن جنبش به راست گرایش پیدا کنند. جنبش فقط در صورتی می تواند پیش برود که رهبری چنین افرادی را به چالش بگیرد.

2- گرایش های مستقل

یک راهِ بروز و آغاز فرارفت ”خود انگیخته“ جنبش از نقطه شروع خود، از طریق رشد آن چه که اغلب ”استقلال طلبی“ نامیده می شود، بوده است.
این اصطلاح فراگیر مجموعه بسیار متفاوتی از مواضع ایدئولوژیک و فعالیت های عملی را در بر می گیرد. اما همه کسانی که این اصطلاح شامل آن ها می شود، دو ویژگی مشترک دارند:
2-1- نخستین ویژگی آن ها مردود دانستن سازش و مانور سیاست های رسمی و اصلاح طلبی ناظر بر آن است. استقلال طلبی از هر نوع بر اهمیت فعالیت از پایین و راهی که مردم در آن ساختارهای دیوان سالار را به چالش می کشند، تأکید دارد.
2-2- استقلال طلبی در عین حال سازماندهی انقلابی حول هدف های استراتژیک را که در تضاد با نظام به طور کلی قرار دارد، رد می کند. چپ انقلابی به اندازه فعالین پارلمانی مورد سرزنش قرار می گیرد. این نحله، نوعاً انقلابیون را به ”پیشگام گرایی“، ”اقتدارگرایی“، ”فریب“ و یا حتی ”تمامیت گرایی“ متهم می کنند.
 از نظر این گرایش سیاست از هر نوع چه اصلاح طلبانه و چه انقلابی باید از جنبش دور نگه داشته شود. در روایت های ملایم تر از استقلال گرایی نقش احزاب در بیرون از جنبش ها و به موازات آن ها و در امر انتخابات به رسمیت شناخته می شود. قدرت استقلال طلبی در تأکید بر فعالیت از پایین و رد اخلاقی سازش با نظام است اما به سختی می تواند از آن فراتر برود.
دو تلاش عمده تئوریک برای تئوریزه کردن مواضع استقلال طلبانه صورت گرفته است: یکی تئوری امپراطوری تونی نگری و مایکل هارت و دیگری تئوری ”کسب جهان بدون تصرف قدرت هالووی. استقلال طلبی تا آن جا که اشارات صرف اخلاقی محدود نگردد و انجام کاری در برابر نابکاری های جهان را شامل شود به راحتی به اصلاح طلبی اگر چه اصلاح طلبی رادیکال فرو می غلتد. آن گاه کسانی که مجذوب پافشاری اقتدارستیزانه آن بر مبارزه از پایین می شوند، فقط می توانند با به پرسش گرفتن برخی از اصول استقلال طلبی، این پافشاری خود را حفظ کنند.
در اینجا تعدادی از نقدهای مارکسیستها بر این نظرات معرفی می گردند.
* آنتونیو نگری در چشم انداز تاریخی (امپراطوری و محدودیت های نظریه و عمل اتونومیست ها)، الکس کالینیکوس، ترجمه رامین جوان
* مارکسیزم و انبوه خلق، الکس کالینیکوس، ترجمه ح. ریاحی
* آیا می توان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد؟، مناظره الکس کالینیکوس و جان هالووی
یا
* پیرامون تغییر جهان بدون تصرف قدرت هالووی، دانیل بن سعید

3-  اصلاح طلبی رادیکال

اصلاح طلبی چیزی بیشتر از مانور در چارچوب ساختارهای سیاسی مستقر است و بسیج مردم برای فشار وارد آوردن بر آن ساختارها را نیز شامل می شود. چنان چه برخی از رهبران اصلاح طلب از به پیش راندن این جنبش سرباز زنند، دیگران این کار را انجام دهند. مسیری که این ها پیش می گیرند و بر ادامه مسیر اصلاح طلبانه ”از پایین“ تأکید می کنند را می توان اصلاح طلبی رادیکال نامید. در هر مورد که تلاش برای تحت فشار گذاشتن نهادهای موجود به بن بست می انجامد، اصلاح طلبان رادیکال به سادگی عقب نشینی می کنند و خلاقیتی را که از پایین سرچشمه می گیرد، ستایش می کنند. آن ها دقیقاً مانند استقلال طلبان از نیاز به طرح استراتژی و تاکتیک دست می شویند و آن گاه به توجیه موضع خود می پردازند که لازم است جنبش را از سیاست دور نگاه داشت.

4- گرایش انقلابی

گرایشی است که با روشنی تمام تأکید می کند که دشمن نظام سرمایه داری و نئولیبرالیسم -که فقط بیان ایدئولوژیک جدیدترین مرحله ی آن است- می باشد. به عبارت دیگر امپریالیسم را بمثابه پیامد ارگانیک سرمایه داری قلمداد می کند. کارگران و دیگر طبقات استثمار شده باید با هدف سرنگونی دولت موجود متشکل شوند و وسایل تولید را، خود به دست بگیرند.
با یک قضاوت صادقانه در می یابیم که این گرایش در حاشیه ی جنبش های اجتماعی اعتراضی در سال های اخیر قرار داشته است. دلیل این موقعیت را می توان عوامل زیر دانست:
4-1- دوران طولانی شکست ها و یأس ها و نومیدی، کسانی بودند که با نظام مبارزه کرده اند. وقتی که جنبش ها شکست می خورند، فعالانشان پراکنده می شوند و تلاش های آن ها نیز تجزیه و پراکنده می شود. فقط شمار نسبتاً اندکی در صدد تغییر کل جهان بر می آیند و این ها نیز خود را در حاشیه  بخش های عمده طبقه کارگر می یابند. این عده به دفاع از ایده هایی می پردازند که پژواک بسیار اندکی در میان کارگرانی دارد که تنها تجربه اخیرشان، پراکندگی و شکست بوده است. با کناره گیری مردم خسته و نومید از این سازمان ها که گاهی نیز جذب اندیشه های غیرسوسیالیستی می شوند، آن ها در حفظ تشکیلات خود دچار مشکل می گردند و عضوگیری های جدید هر بار به چند نفر بالغ می شود. این در بهترین حالت، به جای حرکت به جلو، شناگری را می ماند که می کوشد با درجا شنا کردن روی آب شناور بماند.
4-2- شکست های مکرر، منجر به غلبه فرقه گرایی در بخش هایی از انقلابیون می گردد. آن ها بقای خود را در این می بینند که در مقابل تمام جهان و از جمله فعالین مبارزات تک موضوعی و سیاست های هویت طلبی بایستند. در نتیجه، موضع آن ها در قبال جنبش های اعتراضی تدافعی شده و به دوری گزیدن از این جنبش ها و حتی تقبیح آن ها منجر می شود. در مقابل فعالین جنبش هم ترجیح می دادند رویکرد انقلابی را حتی موقعی که احساس می کردند رویکرد اصلاحی و استقلال طلبی ناکافی است، یکسره رد کنند.
4-3- میراث استالینیسم، بر بدگمانی نسبت به رویکرد انقلابی در بین بسیاری از فعالین جنبش افزوده است. آن ها از این بیم دارند که انقلابیون بخواهند از آن ها به عنوان ”چرخ دنده“ های پروژه های سیاسی خود بهره جویند. عکس برگردانِ این دیدگاه در بین صفوف خود انقلابیون به این موضع منجر می شود که هر نوع مداخله در این جنبش ها، به معنای تبدیل آن ها به چرخ دنده است! نتیجه این دور معیوب، ناتوانی از دیدنِ سیری است که جنبش در آن مانند هر مبارزه توده ای ”به طور خودانگیخته“ بحث هایی را دامن می زند که خواه ناخواه پارامترهایی سیاسی دارد و اگر انقلابیون قطب سازمان یافته جذابی در این بحث ها ارائه ندهند، بحث را کسانی پیش خواهند برد که هیچ گونه استراتژی عرضه نمی کنند.
* برای خواندن متن اصلی مقاله هارمن نگاه کنید به:
Spontaneity, strategy and politics, Chris harman, International Socialism, issue 104, october 2004
 در این لینک:
* مقوله حزب در سنت مارکسیزم انقلابی اهمیت فوق العاده عظیمی دارد. جان ریز از اعضای کمیته مرکزی و نظریه پردازان حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا در فصل آخر کتاب جبر انقلاب با عنوان ”تضادهای نظریه معاصر“ که به جمع بندی از کل کتاب -که در برگیرنده مباحث نظری است-  اختصاص دارد این گونه نتیجه گیری می کند که:
”هرگونه احیا و بازسازی فلسفه مارکسیستی فقط می تواند به عنوان جزیی از نبرد برای وارونه کردن و واگرداندن شکست های دهه 1980 و بازسازی جنبش طبقه کارگر سربرآورد…“
و آن گاه در این رابطه بر روی این نکته انگشت می گذارد که:
در نظر همه مارکسیست های کلاسیک، مسأله امکان و استعداد بالقوه انقلابی طبقه کارگر به طور جدانشدنی با نیاز به برپا ساختن تشکیلات انقلابی پیوند دارد. در واقع در نظر لنین، لوکزامبورگ، گرامشی، لوکاچ و تروتسکی استعداد بالقوه انقلابی طبقه کارگر فقط وابسته به مسأله تشکیلات انقلابی به طور کلی نیست بلکه به نیاز به بنا کردنِ یک ”حزب طراز نو“ بر پایه الگوی تجربه بلشویکی نیز بستگی دارد. این انقلابیان، این بینش را به آسانی فراچنگ نیاوردند و لذا از دست دادن آن خطاست. تشکیلات انقلابی برای فائق آمدن بر ناموزونی و ناهماهنگی در میان طبقه کارگر، به حداکثر رسانیدن کارایی مبارزه طبقه کارگر، به یاد آوردن پندها و عبرت های پیروزی ها و شکست های گذشته و پرورش و تربیت و رهبری کارگران در عرصه مبارزه به صورت امری ضروری و اجتناب ناپذیر باقی خواهد ماند. تشکیلات انقلابی که از میان طبقه کارگر به دست مردم طبقه کارگر شکل می گیرد تا به تعمیم و گسترش و سازماندهی مبارزه کل طبقه یاری رساند، خود اندام واره و ارگانیسمی دیالکتیکی است. بدون مبارزه برای بنا کردن چنین تشکیلاتی، این خطر همچنان پا برجاست که دیالکتیکِ تکامل سرمایه داری، همچنان کور و ویرانگر بر جا بماند؛ اما اگر مبارزه برای بر پاداشتن چنین تشکیلاتی موفقیت آمیز باشد، ما فرصتی دارم -نه بیش و نه کم- که از قلمروی ضرورت به قلمروی آزادی جهش کنیم.
این جمله آخر در جمع بندی از یک کتاب حاوی مباحث سنگین و گسترده ی نظری در پانصد صفحه است.
(ن.ک. به جبر انقلاب، جان ریز، اکبر معصوم بیگی، چاپ اول 1380، صص 3-472)
شگفت انگیزتر و جالب تر از این، جمع بندی ای است که کریس هارمن از کتاب خود، تاریخ مردمی جهان، ارائه می دهد؛ کتابی که یک تحلیل فشرده تاریخی از انقلاب نوسنگی تا دهه 1990 را ارائه می نماید. به راستی که طرح این بحث در پاراگراف های آخرِ بخش جمع بندی چنین کتابی، به خودی خود نشان دهنده اهمیت عظیم و تاریخ ساز مسأله حزب انقلابی است.
کریس هارمن ابتدا به بستر و زمینه واقعی اشاره می کند که مسأله حزب در بطن آن مطرح می شود. به نظر او آنتونیو گرامشی (نظریه پرداز مارکسیست انقلابی که چند سال دبیر کل حزب کمونیست ایتالیا بود) نکته ای اساسی را از نظر لنین در مورد حزب در رساله ”چه باید کرد؟“ اخذ کرده و بسط داده است که واجد اهمیت بسیاری است اما غالباً مورد بد فهمی قرار گرفته است:
گرامشی گوشزد کرد که اعضای یک طبقه معمولاً در معرض نگرش های متناقضی از جهان قرار دارند؛ نظراتی که از پراتیک روزمره جامعه موجود بر می خیزند و نظراتی که تا جایی به وجود می آیند که طبقه (یا بخشی از آن) تجربه مبارزه برای دگرگونی آن جامعه را دارد. در نتیجه شخصیت هر کس ”به شیوه ای غریب شکل می گیرد و شامل عناصری از غارنشینی و اصولی از مدرن ترین دانش پیشرفته است. ترکیبی از پیش داوری های پوسیده تمام مراحل گذشته و حدسیات یک فلسفه آینده که نوع بشر را در سراسر جهان متحد کرد. این عناصر متناقض به شیوه های متفاوتی در میان افراد و گروه های مختلف ترکیب می شوند. برخی کاملاً در چارچوب نظراتی که خصلت نمای جامعه موجود است گیر می افتند و برخی دیگر راه بس درازی در گسستن از این ها پیموده اند.  اکثریت افراد، جایی در وسط گیر می افتند و زیر تأثیر کسانی با نظرات متجانس تر، در هر دو بی نهایت، در آغاز به سویی و سپس به سویی دیگر کشیده می شوند. اقدام مشخص یک طبقه در هر نقطه از تاریخ بستگی دارد به این که کدام یک از این دو بی نهایت هنگامی که تحولات اجتماعی (جنگ ها، بحران های اقتصادی، اعتصاب ها و جنگ های داخلی) به اندیشه های نوین راه می گشاید، در جلب گروه متوسط، موفق تر است. حدی که در آن یک طبقه درخود، طبقه ای برای خود می شود نه فقط به تغییرات مادی در جهان پیرامون آن که به شکل گیری احزاب رقیب درون آن نیز بستگی دارد.
سپس کریس هارمن به این واقعیت تاریخی اشاره می کند که از همان آغاز انکشاف سرمایه داری، گذار از صور اجتماعی کهنه به شکل جهشی بزرگ صورت نگرفت و نتیجه تغییر آهسته و تدریجی هم نبود بلکه ”بستگی به شکل گیری، شکست و اصلاح گری احزابی بود که طی چند صد سال در پیرامون جهان بینی متکامل نوینی ساخته شده بودند.
در پاراگراف پایانی کتاب آمده است که:
بدیهی است که از پیش نمی توان گفت برآیند چنین کشاکش های بزرگی چه خواهد بود. این نه فقط به برخورد نیروهای طبقاتی عینی -رشد طبقات درخود-  بلکه به گستره ای بستگی دارد که در آن، درون طبقه کارگر جهان روی توسعه یافته، هسته ای پدید می آید که می فهمد چگونه مبارزه کند و می داند چگونه هم نوعان او به این فهم می رسند. گروه ها و جنبش ها در مخالفت شدید با این جنبه یا آن جنبه از سیستم کوتاه نخواهند آمد. خود توحش و خرد گریزی سیستم، این را در آینده، همچون در گذشته تضمین خواهد کرد. اما تاریخ سده بیستم نشان می دهد که این عناصر فقط زمانی می توانند واقعاً موثر باشند که در سازمان های انقلابی درگیر با سیستم در همه جنبه های آن متبلور شوند. بورژوازی به چنین تبلوری با ارتش تراز نوین در سده هفدهم و باشگاه ژاکوبن در سده هجدهم نیاز داشت. طبقه کارگر روسیه به حزب بلشویک در 1917 نیاز داشت. طبقه کارگر بسیار گسترش یافته جهان در قرن بیست و یکم، اگر نخواهد بشریت به کلی با نابودی روبرو شود، بارها و بارها به آن نیاز خواهد داشت. چنان که سوسیالیست انقلابی ایرلندی جیمز کنولی زمانی گوشزد ساخت ”تنها پیشگویان راستین تنها کسانی هستند که به خود زحمت کاویدن آینده را می دهند. گذشته، چراغ راه آینده است و به این دلیل من این کتاب را نوشتم…
کریس هارمن در مقاله ای تحت عنوان خودانگیختگی، استراتژی و سیاست که به بررسی مسایل گوناگون مربوط به اعتراضات ضد سرمایه داری در جهان از سال 2000 به این سو اختصاص دارد، در مبحث ”فرصت ها و چالش ها“ بار دیگر مسأله حزب را این بار در سطحی متفاوت پیش می کشد. به نظر هارمن ضروری دانستن حزب به خودی خود کافی نیست بلکه باید نوع مناسبی از حزب وجود داشته باشد. اینجاست که موضوع الگوهای غلط حزب پیش می آید. مثلاً آن مدل حزبی که از مبارزات واقعی و مشخص به دور است و خود را تجلی آگاهی سوسیالیستی و وظیفه اش را صرفاً ترغیب کارگران به پیروی از خود می داند. روایت کلاسیکِ این دیدگاه، روایت پیش از جنگ جهانی اولِ سوسیال دموکراسی است. با نفوذترین نظریه پردازِ بین المللی آن یعنی کارل کائوتسکی بر این باور رسید که سوسیالیزم زمانی فرا می رسد که حزب، اکثریت کارگران را تشویق کرده باشد که به آن رأی دهند. پس وظیفه حزب نه رهبری مبارزات بلافصل که تبلیغ صبورانه دیدگاه هایش تا رسیدن به آن نقطه بود. طبقه کارگر در کلیت آن رأی به انقلاب نمی داد و لذا انقلاب امکان پذیر نبود.
عکس برگردانی انقلابی از این دیدگاه نیز وجود دارد که حزب انقلابی را پیشتاز کوچکی می داند که باید پالودگی خود را از آلایندگی جریانات گسترده تر غیرانقلابی در داخل طبقه کارگر حفظ کند و در همان حال منتظر رویدادهایی است که توجه مردم را به سوی آن جلب کند. پالودگی پیشتاز، گویی این امکان را به آن می دهد که از طرف کارگران به سرنگونی انقلابی سرمایه داری اقدام کند. این دیدگاه را نخستین رهبر حزب کمونیست ایتالیا یعنی آمادئو بوردیگا به روشنی ابراز کرد.
سپس هارمن به معرفی مدل مورد نظر خود می پردازد: یک مدل بسیار متفاوت حزبی هم وجود دارد که از هر خیزش بیشتر یا کمتر خود انگیخته مبارزه، استقبال و در آن شرکت می کند اما بر اختلافاتی نیز صحت می گذارد که بین شرکت کنندگان در مبارزه پیش رو بروز خواهد کرد: برخی یک راه ظاهراً آسان سازش را برخواهند گزید. دیگران خواستار پیشبرد مبارزه تا آن جا که مقدور است و ارتباط با دیگر مبارزات خواهند شد. حزب انقلابی تلاش می کند به این گروه دوم انسجام بخشد. این مدل را می توان در نوشته های لنین و آنتونیو گرامشی یافت. این مدل با پافشاری بر این اصل آغاز می کند که حزب به معنای کل طبقه نیست. و ”تمایزی آشکار باید بین مفاهیمِ ”طبقه“ و ”حزب“ قائل شد. حزب در واقع  بخشی از طبقه کارگر، پیشرفته ترین و به لحاظ سیاسی آگاه ترین و انقلابی ترین بخش آن است. و سعی می کند در چارچوب طبقه عمل کند و علیه جریان های اصلاح طلب وارد بحث شود تا مردم را به دیدگاه ها خود جلب کند و اختلاف موجود را در جنبش میان آن ها که می خواهند آن را به پیش برند و آن ها که خواهان بازگشت قهقرایی به روش های قدیمی هستند، تأیید می کند. در نتیجه، تلاش برای تشکیل حزب شامل تلاش برای تحمیل امری از بیرون نخواهد شد. این تلاشی برای کشاندن متعهدترین عناصر به درون هر مبارزه همراه یکدیگر است به طوری که آن ها بتوانند تلاش های خود را هماهنگ سازند و دیگران را به دیدگاه چه باید کرد خود جلب کنند. آن چه ”از بیرون“ آورده می شود، از یک سو معرفت نسبت به مبارزات گذشته و بین المللی است که خارج از تجربه بلافصل مردم قرار دارد و از سوی دیگر، میل به چالش با رسوباتِ ایده های نظام حاکم است (مثلاً نژادپرستی، جنسیت گرایی، تمکین به طبقات بالا) که در ذهن مردم باقی مانده است. هر کس معترض به چنین حزبی باشد، در نهایت جنبش را به عقب، و نه جلو، می برد.
نوشته های کلاسیکی در سنت انقلابی وجود دارد که دقیقاً به این مسأله می پردازد که چگونه اقلیت مبارزه جویی که به نتایج انقلابی رسیده اند باید با جنبش ها و مبارزات گسترده مرتبط شوند. کمونیسم چپ گرای لنین، پنج سالِ نخست انترناسیونال کمونیستی تروتسکی و تزهای لیون گرامشی از جمله مهمترین ها هستند. همه آن ها به خطرات بزرگ رویکرد ”فرقه ای“ جدا بودن از مبارزه و نتیجه فرعی غالب آن یعنی ”غایت گرایی“ اشاره دارند که انقلابیون سعی در اعمال دیدگاه های خود به مبارزه از بیرون می کنند. چنین رویکردی زمانی مطرح می شود که انقلابیون به جای برخورد با مشکلات واقعی به عنوان شرکت کننده در جنبش های در حال رشد، فرمول های از پیش ساخته را به کار گیرند و به محکوم ساختن تجریدی اموری بپردازند که ربطی به آگاهی رو به رشد توده های مردم ندارد. در عمل این رویکرد اغلب به سویه مخالف خود، به دنباله روی از جنبش و به آنچه ”دنباله روی“ خوانده می شود، تغییر شکل می دهد. این موقعی پیش می آید که انقلابیون ”با شکیبایی“ به بهترین افراد پیرامون خود پیش شرط های بلند مدت برای پیروزی را توضیح نمی دهند و مسأله ی چیستیِ گام بعدی را پیش می کشند. درست همچون فرقه گرایی، در این جا نیز ناکامی در تشکیل سازمان انقلابی در بطن مبارزه و خودداری از دیدن این نکته دیده می شود که افراد تازه ای را می توان به سیاست انقلابی جلب کرد.
هارمن سپس به بحث ”ساختن حزب برای ساختن جنبش“ وارد می شود. به نظر وی نیاز به سازمان و مداخله سیاسی در هر نقطه عطفی از مبارزات گسترده تر، ضرورت قاطع خود را به نمایش می گذارد. در این مسیر باید به یاد داشت که مبارزه علیه سیستم فقط یک جبهه ندارد. مسأله فقط مبارزه با جنگ هولناک، موج جنایات نژادپرستانه کاهش دستمزدها، ابتکارات مردم بومی برای صحبت کردن به زبان خودشان، یا تحقیر نژادپرستانه یک اقلیت قومی یا مذهبی نیست. مبارزه برای هر یک از این موارد لزوماً فراز و نشیب دارد. اما آن ها بخشی از مبارزه با یک سیستم واحد جهانی هستند و در هر مبارزه ای اقلیت بسیار مهمی از مردم حضور دارند که می توان آن ها را به سوی خود جلب کرد تا مبارزه جهانی را ببینند و به آن متعهد شوند. به عبارت دیگر، آنها را می توان به سمت خود جلب کرد تا در شکل دادن به سازمان انقلابی شرکت کنند.
اما این مهم از چه طریقی میسر می شود؟ هارمن می گوید که این زمانی رخ می دهد که انقلابیون محور چنین سازمانی را تشکیل دهند. حزب، خود به خود از مبارزه سر بر نمی آورد، حتی اگر آن قطب بندی که این نیاز را برای حزب ایجاد می کند، از برخی جهات محصولِ خودانگیخته هر مبارزه باشد. اعضا، افزون بر شرکت در مبارزه باید جداگانه جلسه بگذارند، جداگانه سازماندهی کنند تا بتوانند تجربیات خود را در اختیار دیگران بگذارند و به برخی تحلیل هایی برسند که چگونه مبارزات مختلف را به عنوان بخشی از کل نبرد به یکدیگر نزدیک کنند. پس آن ها باید از هر فرصتی استفاده کنند تا این تحلیل را به دیگرانی انتقال دهند که درگیر مبارزات گوناگون هستند: از طریق جلسات، مجامع بحث و گفتگو، دخالت سازمان یافته در سندیکاهای کارگری و گردهمایی های جنبش و از همه مهم تر، از طریق فروش سیستماتیک روزنامه حزبی در چارچوب مبارزات. آن ها فقط از این راه می توانند تضمین کنند که فعال ترین و آگاه ترین افراد در یک جبهه از مبارزه، جلب چشم اندازی شوند که آن ها را به شرکت در دیگر جبهه ها رهنمون می سازد. اگر قرار باشد تئوری حزب به نحو درستی پرورده شود، چنین تعاملی مهم است. تحلیل های گذشته باید پیوسته در برابر تجربه مبارزات کنونی محک بخورد. حزب باید به خلاقیت های جنبشی پاسخ دهد، تحلیل های قدیمی را بسط دهد تا آن ها را در خود ادغام کند. به شرط آن که پیوسته، پویاترین شرکت کنندگان در مبارزات را به سمت خود جلب کند.
حزب نباید از احساسات خودانگیخته توده ها غفلت کند بلکه باید با وارد کردن آن به سیاست، آن را به سطحی بالاتر ارتقاء دهد. اما این کار را نمی تواند انجام دهد مگر این که تعاملی پیوسته و دو سویه بین جنبش های توده ای و حزب وجود داشته باشد.
در درون هر سازمان انقلابی لزوماً یک تقسیم کار وجود دارد. دخالت در مبارزاتِ سریعاً رو به گسترش، حال تهاجمی یا تدافعی، وجود یک مرکزیت حزبی را ایجاب می کند. راه دیگری برای پیاده کردن استراتژی به تاکتیک، جز انتقال آن ها از راه روزنامه، جزوه و پوستر، تلاش برای ارتقاء جبهه های مختلف مبارزه و گسترش ابتکارات افراد یک بخش از حزب به کسانی دیگر وجود ندارد. این اقدامات نمی تواند بدون دستگاه سیاسیِ تمام وقت و متشکل از کسانی باشد که بنا به تصمیم اعضای حزب، بهترین ها در تعمیم تجربه مبارزه و پیاده ساختن آن به صورت استراتژی و تاکتیک هستند. این امر مستلزم این است که اعضای حزب، انضباطی را بر خود تحمیل نمایند که تصمیمات اتخاذ شده در مرکز را اجرایی کنند. راه دیگری وجود ندارد به جز این عمل متحد تا حزب بتواند، تا حزب به عنوان یک کل بتواند، درستی یا نادرستیِ نظرات مرکزیت را محک بزند. اگر هر عضو حزب صرفاً آن چه را که می پسندد، انجام دهد، هرگز امکان ندارد که بگوییم که چه مداخله ای درست و کدام نادرست است. به عبارت دیگر هیچ حزب تأثیرگذاری نمی تواند بدون درجه ای از مرکزیت و انضباطِ درون حزبی وجود داشته باشد. اما هیچ رهبری متمرکزی نمی تواند به تصمیمات درستی برسد مگر آن که بازخورد (فید بک) مداومی از سوی فعالان میانی آن به درون مرکزیت حزب جریان داشته باشد. فعالان باید دلیل تصمیماتی را که به اجرا می گذارند درک کنند و زمانی که تصمیمات رهبری با تجربیات جمعی آن ها هم ساز نمی شود، رهبری را آزادانه مورد پرسش قرار دهند. پس حزب باید هم متمرکز و هم دموکراتیک باشد تا بتواند وظایف خود را انجام دهد.
وقوع تضادهای شخصی حتی در سازمان های انقلابی امر غیر منتظره ای نیست. اعضای این سازمان ها در نظام سرمایه داری رشد کرده اند و با فشارهای آن ها شکل گرفته اند حتی زمانی که قصد مبارزه با آن را دارند اما حزب نمی تواند خود را به مجامعی برای مجادله تنزل دهد. اعضاء باید این انضباط به نفس را بر خود تحمیل کنند تا با منازعات کم اهمیت یا بحثهای بی ربط دچار هیجان فوق العاده نشوند. این به معنای آن است که گاه اقدامات انضباطی جمعی علیه اعضایی که فعالیت های حزبی را از این راه دچار خدشه می سازند، اتخاذ شود.
هارمن بحث خود را با این نکته به پایان می رساند: فعالانی که عضو سازمان های انقلابی نیستند غالباً دو شکایت متفاوت از آن ها دارند. اول این که این سازمان ها دموکراتیک نیستند و تصمیمات دلبخواه می گیرند و دیگر این که غرق در بحث های درونی جناحی می شوند. هر دو شکایت غالباً کاریکاتورگونه و بر پایه شایعاتی است که در برخی گروه های فرقه گرای افراطی اتفاق می افتد. در صورت قابل توجیه بودن هر یک از این شکایت ها، سازمان انقلابی در وظیفه تعیین کننده خود یعنی گرد آوردن مبارزترین رزمندگان در همه جبهه ها برای هماهنگی مؤثر در راهِ رسیدن به جامعه ای بهتر شکست می خورد و بدین شکل هم خود آسیب می بیند و هم جنبش بزرگتری را از ابزار مورد نیاز خود محروم می سازد.
* برای خواندن متن اصلی مقاله هارمن نگاه کنید به:
Spontaneity, strategy and politics, Chris harman, International Socialism, issue 104, october 2004
 در این لینک:
* در مورد بررسی وجوه مختلف اندیشه گرامشی می توانید به مقاله دیگری از کریس هارمن مراجعه کنید که به فارسی هم ترجمه شده است:
گرامشی ضد رفرمیسم، کریس هارمن، ترجمه فریده ثابتی
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: