آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

 از امیر پرویز پویان…


سوم خرداد امسال، چهلمین سالگرد جان‌باختن رفقای گران­قدر امیرپرویز پویان و رحمت پیرونذیری بود. در شمارۀ دوم نشریه مطلبی را در خصوص برخی از آراء و نظرات رفیق پویان منتشر ساختیم و امیدواریم در شماره­های دیگر نیز مطالبی را به این انقلابی کبیر و چهرۀ درخشان جنبش کمونیستی ایران اختصاص دهیم. رفقا پویان و رحمت پس از یک درگیری سنگین با نیروهای امنیتی رژیم سلطنتی در یک خانۀ تیمی در خیابان کوکاکولا (پیروزی کنونی) با شعارهای ”پیروز باد انقلاب“ و ”زنده باد کمونیسم“ به زندگی خود پایان دادند.

خاطره‌ای از امیرپرویز پویان به روایت نعمت میرزازاده (م. آزرم)
یک روز غروب، از غروب‌های نارنجی و بنفش مشهد –مهر ماه 1347 خورشیدی–  هنگام خروج از خانه به قصد رفتن به حمام ”مَرمَر“ که به تازگی در خيابان عشرت­آباد، سر کوچۀ خانه‌مان –کوچۀ يدا… نيکويی- درست شده بود، با اميرپرويز پويان مواجه شدم. دم در خانه‌مان،با ساکی در دست که از تهران به مشهد آمده بود و از ايستگاه راه­آهن يک راست آمده بود خانۀما -از راه­آهن مشهد تا خانه ما پياده ۱۵ دقيقه بيشتر راه نبود- امير بی­مقدمه گفت: می‌خواهم ترک تحصيل کنم و آمده‌ام در اين باب مشورت کنم. گفتم: می­بينی که عازم حمام هستم تو هم بيا با هم برويم. حمام نوساز خوبی است و به خنده افزودم: حکمای قديم يونان در حمام بحث می‌کردند! امير در آن هنگام دانشجوی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران بود . پذيرفت و رفتيم به حمام مَرمَر. گوهر استدلال امير برای ترک تحصيل به فشردگی اين بود: داشتن دانشنامه برای روشنفکری که بخواهد به مسايل اجتماعی عمیقاً بپردازد، می‌تواند عاملی بازدارنده و مشکل‌ساز شود به اين معنی که با داشتن دانشنامه آدمی معمولا جذب کارهای دولتی می‌شود و کم کم با پيشرفت در دستگاه حکومتی از رسالت‌های اجتماعی‌اش باز می­ماند و من به خاطر پيشگيری از چنين احتمالی در آينده، می­خواهم با ترک دانشگاه، خيالم را راحت کنم …!

و فشردۀ پاسخ من اين بود: نخست اين که در جامعۀ ما ”دولت“ و ”حکومت“ يکی نيست! درست است که حقوق همۀ کارکنان دولتی از خزانۀ عمومی پرداخت می­شود اما به اندازۀ فاصلۀ ”حق“ و ”باطل“ تفاوت است ميان فلان دبير که درگوشه­ای از پهناوران اين سرزمين برای تربيت زنان و مردان آيندۀ کشور می­کوشد تا مفسر راديو-تلویزيوندولتی که سياست­های حکومتی را تبليغ می‌کند و فلان مأمور امنيتی که آزادی مردم را از آنها می‌گيرد! تو خودت می­دانی که به خلاف طبقۀ کارگر که به انگيزۀ دفاع ناگزير از منافع طبقاتی­اش به ميدان مبارزه روی می­کند، روشنفکر جايگاه اجتماعی خودش را به اختيار و بنابراين با مسووليت بر می­گزيند. اين اصلاً درست نيست که تو به خاطر دفع يک خطر محتمل از ضرورت قطعی مفيد بودن مثلاً در مقام دبير علوم اجتماعی چشم بپوشی. اگر قرار باشد که همۀ تحصيل­کردگان جذب حکومت شوند و غير تحصيل­کردگان انقلابی، الان بايد در ميهن ما طبقۀ کارگر پيشرو مبارزه‌های اجتماعی باشند و تحصيل­کردگان در سازمان امنيت ……….! در حالی که عموماً معکوس است …! البته گاه، شرايطی پيش می­آيد که روشنفکران واقعیبايد به آن وظايف اجتماعی يا انقلابی بپيوندند. آن امر ديگری است و اضافه کردم: يادم هست چند ماه پيش در خانه­مان از من پرسيدی: اگر هم اکنون جبهۀ آزادی­بخش ملّی به وجود بيايد تو چه می­کنی؟ و من بلافاصله در پاسخ گفتم: به عنوان شاعر قطعاً به آن جبهه می‌پيوندم. حالا هم می­گويماگر چنين جبهه‌ای کارش را آغاز کرد البته تو می­توانی دانشگاه را رها کنی و از سوی من هم وکالت بلاعزل داری که اعلام آمادگی کنی… سرانجام امير قانع شد … تا دو سال و چند ماه ديگر که طبل عظيم توفان را او و ياران جان برکفش نواختند …
نعمت آزرم -پاريس
سوم فروردين ۱۳۸۴ خورشيدی
از وبلاگ مهدی خطیبی  

خانه تیمی کوکاکولا
در دور اول کار در روزنامه اطلاعات -سال­های آخردهۀ 40- شاهد رویدادهایی بودم که بخشی ازتاریخ کشور به شمار می­روند. این رویدادها را سعی می­کنم با توجه به حضورم در ماجرا  بی‌طرفانه تشریح کنم. یکی از این رویدادها ماجرای درگیری پرویز پویان -عضو ارشد فداییان خلق- و تیم او در خانۀ امن منطقۀ کوکاکولا با ماموران ساواک است.
من با پرویز پویان، زمان تحصیل در دبیرستان فیوضات مشهد آشنا شده بودم و باید بگویم که در سال سوم وچهارم و پنجم، یعنی سه سال تمام درکنار یکدیگر می­نشستیم. نشستن دو همکلاسی در کنار هم در دبیرستان هم نشانۀ دوستی و رفاقت زیاد است. در واقع چنین هم بود، ما با هم درس می­خواندیم، بحث سیاسی می­کردیم و در جلسات سخنرانی مخالفان نظام شاهنشاهی مثل محمد تقی شریعتی و طه (احتمالا منظور نویسنده طاهر احمدزاده است. آلترناتیو) احمدزاده شرکت می­کردیم. دور ما حلقۀ دوستانی هم بودند که ویژگی همۀ آن­ها مخالفت با نظام بود. برادر خود من داریوش بهزادی، پرویز خرسند، برادران احمدزاده، برادران الهی و اصغر مصدق از جمله این افراد بودند.
گفتنی است که سال ششم دبیرستان را من و پویان در تهران خواندیم. البته هر یک به نوعی به تهران رفتیم. او که یک بار برای دستگیریش به خانه‌اش مراجعه کرده بودند، ناچار به فرار به تهران شد و من نیز به علت تغییر ماموریت پدرم ناچار شدم به تهران بروم. در مورد مشکل پویان هم چیزی نمی­دانستم. چرا که در اواخر کار قدری از هم دور شده بودیم. علت هم این بود که بعد از انشعاب نهضت آزادی، او  به نهضت رفته بود و من به عنوان عضو جبهه ملی، درحزب مردم ایران فعالیت می­کردم. البته گاهی یکدیگر را می­دیدیم، ولی آن همدلی سابق وجود نداشت، چرا که من به او اعتراض می­کردم چرا به نهضت آزادی رفته است. به او می­گفتم که نهضت با انشعاب باعث ضعیف شدن جبهه ملی شده است و البته او هم دفاع  می­کرد. در تهران چند بار برای پیدا کردن او به برادرش مراجعه کردم که موفق به دیدارش نشدم. البته یکی دو سال بعد که من دانشجو شده بودم، او را هم که دانشجوی رشته علوم اجتماعی شده بود یافتم و چند باری آن هم برای تنها چند دقیقه با هم احوالپرسی کردیم. پویان که به خاطر اسمش توانسته بود از چنگ ماموران ساواک بطور کامل بگریزد، دیگر آن پویان سابق نبود. مساله رهایی او جالب بود، نام پویان امیرپرویز بود، ولی همه او را پرویز صدا می­کردند، ولی در تهران همه به او امیر می­گفتند. ساواک به دنبال پرویز پویان بود، نه امیر پویان، همین.
آخرین بار که پرویز را جلوی کتابفروشی­های روبروی دانشگاه تهران دیدم، بعد از سلام و احوالپرسی صورتش را به من نزدیک کرد و آهسته با همان لهجۀ مشهدیش گفت که آن آدم سابق نیست. شاید می‌خواست حالیم کند که وارد یک تشکیلات کمونیستی شده است.
برای این نوشتم آخرین بار که یکی دو ماه بعد از آن تصویر او را با شماری از همرزمانش به عنوان فداییان خلق که در سیاهکل فعالیت کرده بودند، به روزنامه­ها دادند که چاپ کنند. در واقع برای دستگیری او جایزه تعیین کرده بودند. این تصاویر را آن روزها داخل اتوبوس­ها نیز چسبانده بودند. کسی که از طرف روزنامه این تصاویر را از وزارت اطلاعات آن زمان (که بعد از انقلاب وزارت ارشاد شد) تحویل گرفت، من بودم. ماجرا از این قرار است که یک روز صبح که تازه به روزنامه آمده بودم، سردبیر مرا صدا کرد و گفت به وزارت اطلاعات برو و یک خبر آماده شده را بگیر و بیاور. من می­دانستم این­گونه خبرها از قماش تحمیلی هستند و اکثر آن‌ها متعلق به ساواک. سوار اتومبیل روزنامه شدم به ادارۀ مطبوعات داخلی رفتم. در آنجا یک پاکت دستم دادند. در بازگشت داخل جیپ روزنامه آن را گشودم، وقتی چشمم به نام پویان افتاد مثل این­که دنیا دور سرم چرخید. به قدری عصبانی بودم که در سه راه پارک شهر و در نزدیکی روزنامه که آن زمان اول خیابان خیام بود، با یک استوار شهربانی درگیر شدم و کارم به بازداشت کشید. نکتۀ جالب این بود که مقصر من بودم. ابتدا مرا به اتهام توهین به مامور دولت در هنگام انجام وظیفه بازداشت کرده بودند ولی در آخر کار به خاطر تلفنی که عباس مسعودی به رییس شهربانی زده بود، آن استوار از من پوزش خواست.
با یادآوری آخرین صحنه­یی که پویان را جلوی دانشگاه دیده بودم و چاپ عکس و مشخصات او در روزنامه و ماجرای سیاهکل که جسته و گریخته درباره آن شنیده بودم، اطمینان پیدا کردم که پویان کمونیست شده است؛ آن هم یک چریک کمونیست.
پرویز را با آن قد کوتاه، کمری که به خاطر فقر غذایی روبه جلو انحنا داشت و در عین لاغری شکمش را برجسته کرده بود، جلوی چشمانم مجسم می­کردم و یک کلاشینکوف نیز در عالم خیال به دستش می‌دادم و در تعجب بودم که این آدم ریز و ضعیف چگونه می­تواند یک اسلحۀ بزرگ حمل کند و در کوه و جنگل بجنگد.
مدتی از این ماجرا گذشته بود و من آن را فراموش کرده بودم، این اطمینان برایم حاصل شده بود که پرویز با زرنگی از چنگ ماموران گریخته است. یک روز صبح که به روزنامه رفتم، خبر شدم که در منطقه کوکاکولا تهران یک خانه تیمی به محاصره ماموران ساواک در آمده است و در یک درگیری سنگین مسلحانه شماری از ساکنان خانه کشته شده‌اند و شماری نیز که خود را در معرض دستگیر شدن یافته بودند خودکشی کرده‌اند. ناگهان آشوبی در دلم برپا شد. یاد پرویز افتادم. با این­که دبیر سرویس حوادث بودم و باید کسی را برای تهیه خبر می­فرستادم، طاقت نیاوردم و خودم با یک عکاس روانه شدم. در بین راه دعا می­کردم نام پرویز  بین کشتگان نباشد. وقتی به محل رسیدیم کار تمام شده بود ولی ماموران ساواک در آنجا بودند. با بد رفتاری جلوی ما را گرفتند و من به آن‌ها پرخاش کردم. نزدیک بود درگیری ایجاد شود که رییس پاسگاه ژاندارمری منطقه مرا به کناری کشید و گفت خانه را تا نیم ساعت دیگر تحویل آن‌ها می‌دهند. او ما را به داخل خواهد برد. بعدا متوجه شدم او که از قبل مرا می‌شناخت، برای جلوگیری از درگیری من با ساواکیان که حتما منتهی به مشکلاتی می­شد این کار را کرده است. نیم ساعتی نگذشته بود که ساواکی‌ها رفتند. ما هم با رییس پاسگاه رهسپار دیدار خانه شدیم. از خانه‌های کوچک دو طبقه­یی بود که پاگرد پله­های آن جلوی خانه است و سراسر شیشه جلوی آن را گرفته است. تمام شیشه‌ها شکسته بود. مثل این­که آن را بی‌هدف گلوله باران کرده باشند. داخل که شدیم دو اتاق کوچک، یک آشپزخانه و یک سرویس در پایین دیدیم و سه اتاق در طبقه بالا. خانه وسایل چندانی نداشت و نشان می­داد بطور موقتی منزل عده‌یی بوده است. در طبقۀ پایین در جایی آثار به جا مانده از آتش زدن مقداری کاغذ دیده می­شد و دیگر هیچ. از رییس پاسگاه ژاندارمری دربارۀ هویت افراد پرسیدم که او    نمی­دانست. بیرون که آمدم فکری به سرم زد. با همسایگان مصاحبه کنم. آن‌ها که بهت زده بودند نمی­توانستند اطلاعات زیادی به من بدهند. یکی از آن‌ها از زن و مردی سخن می­گفت که روزها با هم به خرید می­رفتند. مشخصات مرد به پرویز     نمی­خورد. یکی دیگر هم از یک روحانی کوتاه قامت صحبت کرد که پرویز روحانی نبود. اندکی آرام گرفتم و به اداره بازگشتم. درروزنامه خبر شدم که در شهربانی یک مصاحبه دربارۀ درگیری کوکاکولا گذاشته‌اند. به سرعت راهی شهربانی که نزدیک روزنامه بود شدم، مصاحبه را یک مامور اطلاعات شهربانی و یک مامور ساواک اداره می­کردند و گفتند که خبرنگاران می­توانند از وسایل      کشته­شدگان دیدن کنند. هیچ چیز از مصاحبه نفهمیدم، فقط در انتظار بودم وسایل و شاید تصاویر آنان را ببینم. لحظۀ موعود فرارسید، ما را به سالنی بردند که وسایل را روی میز چیده بودند. چند اسلحه، یک دست لباس روحانیت که در کنار آن یک ریش مصنوعی بود در نگاه اول نظرم را جلب کرد. دنبال نشانه‌یی از پرویز بودم که آرزو می‌کردم نباشد. لباس روحانیت با ریش مصنوعی و مشخصاتی که مرد همسایه داده بود بدجوری مشکوکم کرده بود. تا این­که با دیدن یک دفترچه کوچک جیبی ناگهان یکه خوردم. میان آن باز بود و خط پرویز پویان را به وضوح می­شد دید. حین ترک کردن محل مصاحبه بودم که شنیدم مامور ساواک می­گفت که پویان برای رد گم کردن لباس روحانیت می­پوشیده است. بعد از آن سال­ها حالا هم هنوز متعجبم که پویان با آن اندام نحیف چگونه کلاشینکوف به دست گرفته بود.
از وبلاگ ”به روز“ بهروز بهزادی 
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئن 22, 2011 بدست در خاطرات - پویان - آلترناتیو شماره سوم فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: