آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!


 چرا امام زمان ظهور خواهد کرد؟

 از یک دیدگاه مارکسیستی             
  خالد احمدپور

برای ما که در ایران زندگی می کنیم، ماه­های اخیر سرشار گفت­و­گوهای هزاره­ای بوده است. لابد انتظار ندارید که این نوشتار کوچک با توجه به تأکیدش بر نقطه عزیمتی مارکسیستی، در پی دامن زدن به یاوه­های روزمره­ی رسانه­های گوناگون حکومتی باشد. اما پیش از ورود به بحث لازم است تأسف نگارنده را از آشفتگی تئوریک موجود در اپوزیسیون چپ ایران اعلام نمایم. دریغ از یک خط تحلیل منسجم در مورد ماهیت درگیری­های باند های حکومتی در ایران. دریغ از یک کلمه عذرخواهی در مورد تحلیل­هایی که به هفته نکشیده نادرست بودن آن ها آشکار می­شود. کلی­گویی آفت و عفونتی است که سر تا پای اپوزیسیون ایران را فراگرفته است. هیچ نشانه­ای از بهبود در این جسم رنجور و دورافتاده از فضای تنفسی طبیعی­اش دیده نمی­شود. تأکید می­کنم که این گفته­ها بیان دردی است که همه ی ما در اپوزیسیون چپ ایران به درجاتی مختلف به آن دچاریم و دعوتی است برای بازاندیشی آن چه این روزها بر ما می­گذرد.
اجازه دهید کمی این تصویر را واضح­تر کنم. به زعم من درگیری جدی و سختی میان باندهای حکومتی ایران در جریان است. منظور من از جدی بودن این نیست که نیروهای رادیکال دست بر روی دست گذاشته و منتظر تقدیم انقلاب در سینی های طلایی به خود باشند. تأکید من بر این نکته است که نمی­توان با کلی­گویی در مورد نمایشی بودن این درگیری­ها و یا یک کاسه بودن تمام باندهای مافیایی ایران، چشم خود را بر پیچیدگی­های موجود ببندیم. اجازه دهید از تاکسی­های غرغر کردن پیاده شویم و دقیق­تر به فضای سیاسی ایران نظری بیاندازیم. متأسفانه نیروهای چپ ایران در فشار گفتمانی اپوزیسیون لیبرال، اگر هم تحلیلی از شرایط موجود ارائه می­کنند از نشخوار مزخرفات گفته شده در گویانیوز و بی بی سی و غیره فراتر نمی­رود. البته بر این رسانه­ها که نقش میلیتانت هژمونیک نیروهای راست را بر عهده دارند حرجی نیست. کما این که آن­ها هم در دو ساله اخیر بارها و بارها به گه خوردنِ تئوریک افتاده اند. بحث در این جاست که با تزریق چهار کلمه ی کارگر، سرمایه دار، انقلاب و حزب نمی­توان هر نوشتاری را به تحلیلی از منظر مارکسیستی بدل نمود. حتماً می­دانید که برادران اطلاعات و سپاه هم معمولا همین گونه به رده­بندی نوشته­های یافته شده و یا کتاب­های متهمانِ زیر بازجویی می­پردازند. و این ظاهراً ناشی از حماقت آنها نیست بلکه بیشتر خبر از بدبختی ما، یعنی ساده­سازی­های اپوزیسیون، می­دهد.  

دور نرویم. به قول لیبرال­های وطنی، احمدی­نژاد قرار بود سگ دست­آموز خامنه­ای باشد. قرار بود کوتوله­ای باشد برای اجرای هر آنچه مقام معظم تشخیص می­دهند. قرار بود نیروی انتخاب شده­ی سپاه باشد برای تداوم سرکوب جامعه. اما ناگهان همه چیز تغییر کرد. این مرد که هیچ چیز نبود ناگهان توانست همه چیز باشد (18 برومر). البته نسخه­ی مثلاً چپِ این مثلاً تحلیل­ها میز موجود است: احمدی­نژاد نیروی انتخاب شده­ی رژیم برای سرکوب طبقه­ی کارگر است. احمدی­نژاد نشانه­ی نزدیکی رویداد انقلاب و شرایط انقلابی است. وی در فرمی پوپولیستی در خدمت طبقه­ی سرمایه دار در ایران است و …. خلاصه کنم. هر دوی این تحلیل­ها دارای پیش گزاره­های یکسانی هستند که ماهیت اساسیِ شبیه به همی را برای آنها رقم می­زند.
در مورد نسخه­ی لیبرالی به نظر من آن چه     می­تواند به بهترین وجه نمایاننده­ی گفتمان راست باشد داستان ضحاک است. در این روایت، ایران زمین که در اختیار ایرج ها و پادشان نیک­گوهری لابد از جنس خاتمی بوده است ناگهان در هجوم دیوصفتانی مانند احمدی­نژاد (ضحاکِ زمان) قرار می­گیرد. دست­نوشته­های شخصی طیف بزرگی از جوانان اصلاح طلب و وبسایت های رومانتیکی مانند کلمه و جرس و … سرشار از این گونه ارجاع ها است. استعاره­ی ضحاکی در مورد احمدی­نژاد واجد ویژگی­هایی از این قبیل است: کارهای بزرگ به دست آدم­های کوچک سپردن! قربانی شدن جوانان پاک سیرت! زشتی ظاهری احمدی نژاد و …. همان گونه که می­بینید در این میان تنها چیزی که کم است مزخرفات شیعه گری است. نگران نباشید. بعد از خرداد 88 از این دست یاوه­ها هم به اندازه­ی کافی پیدا خواهد شد. برای مثال می­توان به بازتولید شیعه­گری و مظلومیت فرزندان محمد با ارجاع به سید بودن میرحسین، تعداد شهدای تظاهرات خیابانی (72 نفر مانند عاشورا) و یا در تازه ترین نسخه با شبیه سازی قتل هاله سحابی با مرگ فاطمه دختر پیامبر (ضربه به پهلو و دفن شبانه در فشار عمال حکومت) ارجاع داد. 
در نسخه چپِ این فضای گفتمانی، تحلیل احمدی­نژاد میان دو نهایت منطقی سیر می­کند. این دو جبهه همان­هایی هستند که مارکس در مقدمه ی 18 برومر و تحلیل بناپارت به آنها می­تازد. این دو عبارتند از هیچ چیز و همه چیز. یا احمدی نژاد هیچ چیز نیست به جز دنباله ی آلت دست خامنه­ای (گیرم که با عباراتی از قبیل حکومت فاشیستی اسلامی و یا دژخیمان جمهوری اسلامی و …) در جهت سرکوب طبقه ی کارگر و فرودستان ایران (برای چپ نماییدن نوشتار). و یا خود همه­کاره است و جمهوری اسلامی تنها در این فرد تعین یافته و ماهیت خود را آشکار می­سازد (با تأکید بر هدفمند سازی یارانه ها و سیاست های خصوصی سازی و …). 
البته همه­ی این درافشانی­ها مربوط به پیش از درگیری­های اخیر و حضور اجنه و ساحره­ها و جادوگران به سردمداری اسفندیار رحیم مشایی بوده است. در چند ماه اخیر هر دو جناح جبهه­ی یاد شده ناگهان به خود آمده و ماله­ها را در دست گرفته­اند تا ترک­های ایجاد شده در دیوارهای تحلیلی خود را بپوشانند. اوضاع خنده­داری پیش آمد. کافی است جستجویی کوتاه در نوشته­های نویسنده­های روزنویسی که اسهال قلم و یا اعتماد به نفس زیادی داشته و هر روز ما را با تحلیل های درخشان خود مستفیض می­نمایند داشته باشید. مانند پاندول ساعت­های قدیمی، هراسان با سرعت از یک نهایت به نهایتی دیگری فرار می­کنند. البته توجه کنید که این در مورد کسانی صدق می­کند که خرابی اوضاع را دریافته­اند. وگرنه بخش دیگری هستند که اصلاً خم به روی مبارک نیاورده و همچنان بر سنگ­توالت های ذهنی خود جا خوش کرده­اند.
بگذریم. امیدوارم در این چند پاراگراف توانسته باشم این اشکال به هم ریخته و ظاهراً نامأنوس را به گونه­ای منسجم برای شما مفصل­بندی کنم. برای پایان دادن به این توصیف و اپیزود اول این نوشتار باید بگویم که خلاصه ی کوتاه تحلیل راست از وضعیت موجود را می توان پناه بردن به گفتمان­های پوسیده ی ملی و مذهبی به زعم نگارنده در سال 54 و با انتشار جزوه­ی تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین خلق تاریخ مصرف آنها سر آمده نامید. و متأسفانه رفقای چپ نیز چیزی به جز افزودن ادویه­جات آماده نظیر پرولتاریا و انقلاب و سرمایه­داری برای افزودن به این آش شعله قلم کار نداشته و ندارند. اما در این میان چه می­توان کرد؟ چگونه می­توان تحلیلی کمونیستی و رادیکال در معنای واقعی کلمه در مورد وضعیت موجود ارائه نمود؟ چگونه می توان از شر مزاحمِ مزخرفات تئوریک جبهه­ی راست رهایی یافت؟ به نظر من خانه از پای بست ویران است. باید به ریشه­ها برگشت. 
بایستیم. با یک فلش بک کوتاه فیلم را به عقب­تر برمی­گردانیم. اجازه دهید ببینیم گفتمان جمهوری اسلامی که من خامنه­ای و اعوان و انصارش را نگاهبان آن می­دانم اصولا در کدام جغرافیا و تاریخ شکل گرفته است. به زعم نگارنده گفتمان جمهوری اسلامی به صورتی که ما امروز آن را تجربه می­کنیم شکل گرفته در سالهای ابتدایی تشکیل آن و در رقابت با جریانات چپ در آن سال­ها است. خلاصه کامل این ادعا را می توان در شعار ”نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی“ یافت. یعنی با حفظ محتوای سرمایه­­دارانه و استفاده­ی کاریکاتوری از شعارها و نهاد های چپ، معجونی ساخته شد که در نوع خود بدیع بود. منظور من این است که با ساده­سازی و شبیه­سازی کودکانه­ی آن با مدل­های پیشینی نمی­توان آن را تحلیل نمود. در مورد محتوای سرمایه­دارانه ی آن احتمالاً هیچ کدام از رفقا شک و شبهه­ای ندارند. اما بخش مهم­تر آن استفاده­ی کاریکاتوری از عناصر گفتمان چپ است. در همین جا است که می توان به بسیج (به عنوان برابرنهاد میلیشیای انقلاب)، به شعار مرگ بر آمریکا (به عنوان از معنا تهی ساختن شعار اصولی مرگ بر امپریالیسم آمریکا)، به حمله به سفارت آمریکا (در حالی که حکومت دوبار در برابر اشغال سفارت از طرف نیروهای چپ به زور متوسل شده بود) و بسیاری موارد دیگر اشاره نمود.


فرض اساسی من در ادامه این نوشتار این است که همانطور که سوسیالیسم در یک کشور محکوم به فناست، سرمایه­داری نیز نمی­تواند در درون مرزهای ملی به حیات ادامه دهد. فلج اقتصادی نظام سرمایه­داری جمهوری اسلامی را می­توان از فلج سیاسیِ آن دریافت. تناقضات ناشی از شعارهای مرگ بر آمریکا در هر نماز جمعه و مذاکرات مخفی و آشکار با آن چه استکبار جهانی نامیده می­شود همراه با بار سنگین ماله­کشی روزانه آن بر دوش ولی فقیه سنگینی می­کند. تنها نهادی که می توان با آن هرگونه تغییری در احکام ثانویه و حتی اولیه­ی اسلام را مشروع جلوه نمود نهاد ولایت فقیه است. به این معنا ولایت فقیه بیشینه تلاش برای فائق آمدن بر مسائل روز می­نماید و در منطق خود مترقی ترین (نه در معنای مثبت کلمه) نوع برخورد با اسلام است. منظور من این است که با این برداشت و تلقی، بیشترین ظرفیت موجود برای ماله­کشی تناقضات دین اسلام آشکار می شود. اما همین بیشینه ی ظرفیت هم که بارهای از سوی خمینی و خامنه ای برای پوشاندن ترک های این دیوار مورد استفاده قرار گرفته، محدودیت های خاص خود را دارد. این محدودیت ها لزوماً و تنها در چهارچوب مسائل ایدئولوژیک خود را بازنمایی نمی کنند. بلکه ساختار سیاسی نیز نشان دهنده ی محدودیت های اساسی آن ها برای تغییرات شتابان جامعه سرمایه داری است. به زعم نگارنده تعبیر خوردن جام زهر از سوی خمینی نشانه آشکار اعتراف به این فلج سیاسی در چهارچوب گفتمان جمهوری اسلامی و نظریه سنتی ولایت فقیه است. البته اتفاق عجیبی هم نیافتاده و تنها، بار دیگر شرایط مادی زندگی اجتماعی خود را بر گزاره های ایدئولوژیک روبنایی تحمیل نموده است. از نشانه های این فلج سیاسی را می توان در این نکته یافت که خمینی پس از پذیرش قطعنامه تا زمان مرگش هیچ­گاه سخنرانی عمومی نداشت و به فرستادن پیام اکتفا می کرد.1
با فلج شدن گفتمان سنتی ولایت فقیه در پایان جنگ ایران عراق، تلاش­های مختلفی برای بازسازی و به روز رسانی آن آغاز شد. کودک سرمایه­داری ایران به دیواره­های رحم گفتمانی خود لگد می­زد و می­خواست از مرزهای آن فراتر رود. در سی ساله اخیر این تلاش­ها برای فراروی در فرم­های گوناگونی رخ داده­اند. از مدل سازندگی و اصلاحات گرفته تا هزاره­گرایی­های اخیر. باندهای مختلف شبه مافیایی کارگزار این تغییرات مختلف در حوزه­های گوناگون بوده­اند. اما چگونه می­توان عملکرد این باندها و حوزه­های مختلف تأثیرگذاری آنها را با هم مقایسه نمود؟ در این جا من تلاش می­کنم که دستگاه نظری برای این امر فراهم آورم. به عنوان پایلوت این پروژه می­توان از این دستگاه برای مقایسه­ی باند اصلاح طلبان حکومتی و باند هزاره­گرای مشایی استفاده نمود.
این دستگاه نظری سعی در نشاندن هر کدام از این گروه­های مافیایی بر محورهای کارتزین سه بعدی­ای دارد که شامل اقتصاد، سیاست و ایدئولوژی اند. فرض اولیه ما مبنی بر تلاش باند خامنه­ای در جهت نگه داشتن شرایط گفتمانی جمهوری اسلامی درون رحم سنتی دوخته شده در دهه ی 60 است. در این معنای هر سه باند  مافیایی یاد شده در حوزه ی اقتصادی ماهیت یکسانی دارند؛ یعنی تلاش برای نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران که لابد در منطق سرمایه­داری کاری کاملاً درست می نماید. به همین جهت است که تمام نقد اصلاح طلبان بر احمدی نژاد در مورد مسائل اقتصادی بیشتر نقدی متمرکز بر شیوه های اجرایی و نه ماهیت اجرایی آن است. در واقع هر کدام از سه باند می­خواهد که خودش علمدار انجام این تغییرات بوده و از قبل آن سود برد. احمدی نژاد در این معنا هر آن چه اصلاح طلبان می­خواستند و نتوانستند و یا جرأت نکردند که اجرا نمایند، با جسارت اجرا نمود. باید توجه کرد که برخی سیاست­های اقتصادی برای همراه نمودن بخش­هایی از خرده­بورژوازی (مانند وام های طرح های زودبازده و …) که اساساً جزء هزینه های ایدئولوژیک حکومت حساب می­شوند را باید از زمره گفته های پیشین جدا نمود. موارد مشابه از سوی باندهای دیگر فرستادن دانشجویان به اردوهای اروپایی به منظور تمرین گفتگوی تمدن­ها و یا تورهای نوروزی راهیان نور است.
زمانی داستان جالب­تر می شود که به حوزه­ی ایدئولوژیک می­پردازیم. هر دو باندِ قصه­ی ما سعی دارند به فراروی از گفتمان جمهوری اسلامی به نمایندگی خامنه­ای نائل شوند. نسخه­ی نظریه­پردازان اصلاح­طلبی حکومتی که بعد از خروج یا اخراج از نهادهای اطلاعاتی و نظامی فرصت کوتاهی برای یادگیری علوم انسانی داشته و کتاب های دست چندم نظری را تورقی فرموده­اند، خوانشی متناقض­نما از دوران حکومت خمینی است. این مجموعه ی اراجیف را می­توان در ذیل تئوری مشروطه­سازی حکومت اسلامی خلاصه نمود. یعنی با انتخاب و جداسازیِ تکه­های از گفته­ها و عملکرد خمینی، شبحی از وی ساخت که به وسیله ی آن بتوان به خامنه­ای به عنوان جانشینش فشار وارد نموده و چانه زنی نمود و یا دست کم او را شرمنده ساخت. به بیان دیگر، با نادیده گرفتن مادیات زندگی، همان کاری را با ده ساله­ی اول جمهوری اسلامی نمود که روشنفکران دینی (اسلامیست های مکلا) سعی در انجام آن در مورد صدر اسلام دارند. فایده­ی دیگر این امر، رهایی از امر پاسخ­گویی در مورد عملکرد خود این افراد در گذشته است. در این جا هم ما با نوعی از بازتولید فرهنگ شیعه­گری طرف هستیم. به این معنی که خمینی به عنوان محمد جا زده می­شود تا اصحاب آن و فرزندانش نیز بتوانند امامان و اصحاب نزدیک آن حضرت! را بازتولید نمایند. خنده­دار آن جا است که باید به زور دگنک توضیح داد که دفاع از نوه­ی امام تنها به دلیل نسبش، چه ارتباطی با لیبرال دموکراسی داشته و یا گیرم که سید حسن فرزند احمد را توجیه نمودیم با سید حسین پسر مصطفی چه کنیم؟!
خامنه­ای برای مقابله با این تکِ ایدئولوژیک کار سختی در پیش نداشت. به واقع می­توان دید که تناقضات درونی این گفتمان خود به خود بسیار آسیب پذیرش می­کنند. در واقع خامنه­ای همان خمینی دیگر است! گیرم که جای باند اصلاح­طلبان پیشین که دردانه خمینی بودند و هر غلطی را با دخالت­های مستقیم و غیر مستقیم وی انجام می­دادند، حالا باند دیگری دردانه­ی ولی فقیه دیگری است و باز هم هر غلطی می­خواهد می­کند. حکومت خمینی سرشار از عملکردها و گفته­هایی است که اگر اصلاح طلبان به ضرب و زور یک روایت از آن سرهم می­کنند در مقابل باند خامنه­ای می­توانند صدها روایت مخالف در جهت مقابله با آن رو نمایند. بازگشت به گذشته در این نبرد هژمونیک چیزی به جز شکست محتوم برای این باند به همراه نداشته و نخواهد داشت. البته با توجه به سابقه­ی تاریخی اعضای آن شاید انتخاب دیگری نیز وجود نداشت. چگونه می­توان همه­ی آنچه فرد فرد اصلاح­طلبان حکومتی در طی این سی سال انجام داده­اند را سرهم­بندی نمود که ترکهایش که معمولاً خونِ مبارزان واقعی آزادی و برابری هم از آنها می­چکد دیده نشود و جلب توجه ننماید؟
 اما در مقابل باند احمدی­نژاد-مشایی در حوزه­ی ایدئولوژیک چه کرده است؟ آن چه در این جا جلب توجه می­کند این است که بر خلاف اصلاح­طلبان حکومتی که رو به عقب دارند، باند اخیر با حرکت به سمت جلو عملاً امکان پاتک را از خامنه می­گیرند. دیوارهای رحم گفتمانی جمهوری اسلامی که از طرفی با سد محکمی به نام خمینی رو در رو است در طرف مقابل چیزی شبح گونه به نام امام زمان را دارد. ویژگی­هایی که در خوانش باند هزاره­گرا از امام زمان وجود دارد، عملاً امکان فراروی از این گفتمان را ممکن می­سازد. در چند روز اخیر بهترین فرمول­بندی این خوانش را در میان فحاشی­های امثال مصباح یزدی می­توان یافت.


این جریان با ادعای ارتباط با امام زمان(عج) و دریافت مستقیم وظایف از آن حضرت، قصد دارد با یک تیر چند نشانه را بزند؛ اول آنکه می­تواند گروه های مؤمن و متدین را جذب کند، چون سخن از بی دینی نیست، بلکه از ارتباط با امام عصر(عج) سخن می گوید؛ از طرفی این انحراف، ولایت فقیه را که بزرگ ترین معضل عالم استکبار است حذف می کند.  وی افزود: چون در صورت ارتباط مستقیم با امام زمان و گرفتن دستور از ایشان، دیگر نیازی به نایب ایشان نیست.2
آنها بدنبال القای این تفکر هستند که وقتی خودمان می‌توانیم با امام زمان(عج) رابطه داشته باشیم دیگر حاجتی به وجود نائب نیست و از این طریق مسئله ولایت فقیه را به طور کلی زیر سوال می‌برند و ساده دلانی نیز می‌گویند جامعه و کشور را امام زمان‌(عج) اداره می‌کند و این امر را افتخاری برای نظام می‌دانند در صورتی که در پشت پرده چیز دیگری است….   آنها معتقدند از این طریق مشکل اجرای احکام اسلامی هم حل می‌شود عنوان کرد: این گروه از افراد برای اجرا و یا عدم اجرای مسائل مختلف در کشور می‌گویند در شرایط فعلی آقا نظرشان این نیست چرا که ما اطلاع داریم آقا نظرشان چیست که منظور آن‌ها از آقا، امام زمان(عج) است. 3
پس در پرتوی همین گفتمان هزاره­گرایی است که امکان ارتباط با دشمنان (ظاهراً) سنتی جمهوری اسلامی مانند اردن و یمن و… فراهم می­آید و هرگونه عملی که تا کنون به دلیل فلج سیاسی و گفتمانی ناممکن می­نمود ممکن می­گردد و جنین گندیده­ی سرمایه­داری ایران را می­توان با سزارین به آغوش سرمایه­ی جهانی بازگرداند. تأکید کنم که لزوماً این مسائل نشان دهنده ی برنامه­ریزی طولانی مدت باند هزاره­گرا نیست. بلکه این ویژگی­های ساختاری وگفتمانی جمهوری اسلامی است که برای فراروی، قابله­ای از این دست را می­طلبد و از میان این همه محفل و دخمه و باند این گروه بالا کشیده می­شود تا کارگزار آن باشد.
و سرانجام در حوزه ی سیاسی چه می­گذرد؟ باند اصلاح­طلبان حکومتی تلاش دارد با تکیه به رای مردم و تکه­های پراکنده­ای از گفته­های خمینی حضور خود را مدلل ساخته و خامنه­ای را شرمنده سازد. البته تناقض این موضوع با شیعه­گری های افراطیِ گفتمان آنها، وضعیت خنده­داری را به وجود می­آورد. همین سردرگم بودن دموکراسی دینی است که از طرفی دم از قانون می­زند و به از دیگر سو با چماق قانون بر سرش کوفته می­شود. بهترین تجلی این موضوع را در اعتراضات پس از 88 می­توان دید. گفته شده که موسوی و کروبی درخواست ابطال انتخابات را داشتند اما در جلسه­ی خصوصی خامنه­ای در پاسخ گفته که شما شعارتان این بوده که رهبری را در چهارچوب قانون اساسی می­خواهید. پس چگونه انتظار دارید که من از اختیارات فراقانونی استفاده کنم؟ یعنی این که چطور استفاده­ی من از حکم حکومتی به ضرر شما، مورد اعتراض واقع می­شود اما اگر به نفع شما باشد تناقضی با قانون ندارد؟ همچنین می توان به داستان حکم حکومتی برای تأیید صلاحیت معین در انتخابات 84 و حکم حکومتی در مورد قانون مطبوعات اشاره نمود. البته این آچمز سیاسی تنها یک بعد از عملکرد سیاسی این باند را نشان می­دهد. بعد دیگر آن تلاش برای شرمنده­سازی سیاسی و اثبات این موضوع است که عملکرد آن­ها خطری برای رهبری ندارد. نشانه­های این موضوع را می­توان در جداسازی اطرافیان خامنه­ای از شخص وی تا پیش از خرداد 88 و خلاصه این که ”خودش خوب است اما اطرافیانش نه!“ دید. این تلاش برای عدم تحمیل هزینه به رهبری، هزینه­های زیادی بدون هیچ­گونه فایده برای منافع این باند داشته است. جدیدترین نمونه­ی آن را در گفته­های خاتمی و مزروعی می­توان دید که با استفاده از اختلاف باند هزاره­گرا و باند خامنه­ای سعی در نزدیکی قلوب دارند و از کیسه­ی خلیفه می­بخشند و می­بخشایند. خلاصه این که ”دیدی ما گفتیم این­ها بدند و با تو هم در خواهند افتاد؟ دیدی ما دلسوز واقعی تو بودیم؟ دیدی ما درست می­گفتیم؟ ماها گوشت هم را بخوریم استخوان هم را دور نمی­ریزیم. بیا شرمنده شو!“ البته محلل قضیه هم طبق معمول شخص شخیص هاشمی رفسنجانی است.
در مقابل، باند هزاره­گرا با استفاده مناسب از سوراخ­های قانونی و در پیش گرفتن سیاست­های تهاجمی توانسته است نقش رئیس جمهور را در فضای سیاسی ایران پر رنگ نموده و به جای ناله در مورد بحران­های ایجاد شده از سوی مخالفان و این که ”نگذاشتند و نمی گذارند“، تمام نهادهای مخالف را به چالش کشیده است. جدیت برخورد و حمایت تمام قد از اعضای باند، بر خلاف اصلاح­طلبان بزدل، ویژگی­های یک گروه مافیایی مناسب را برای آنها به ارمغان آورده که در این فضای قداره­بندی، بسیار تأثیرگذار است. مقایسه کنید برخورد خاتمی و احمدی نژاد را در مورد کرباسچی و مشایی. اما آنچه که می­خواهم در مورد این سیاست تهاجمی برجسته کنم تحمیل هزینه­ها به باند خامنه­ای است. برای اولین بار در ایران به طور مداوم و بسیار سنگین، خامنه­ای در حال هزینه دادن برای هر امر کوچک و بزرگ است. کافی است به تغییر شعارهای تظاهرات خیابانی در طی این دو سال نگاهی بیاندازیم. اگر کافی نیست به اخیرترین این سیاست­ها در مورد وزیر اطلاعات نظری بیاندازید. پیام پنهان برکناری و بازگشت وزیر اطلاعات این بود که احمدی نژاد تلویحاً اعلام کرد که مسئول اعمال و رفتار وزارت اطلاعات شخص خامنه­ای است. اطلاعات سپاه که دیگر پیشکش! این سیاست تهاجمی به همراه پالس­های پنهان و آشکار برای قدرت­های امپریالیستی، دست بالا را برای این باند فراهم آورده است. در همراهی و هماهنگی با حوزه ی ایدئولوژیک می­توان گفت که همان­طور که اصلاح طلبان با توجه به خمینی نمی­توانند خامنه­ای را محدود کنند به همان نسبت هم نمی­توانند پیشگامی در مذاکره با امریکا را توضیح دهند. در مقابل هر دوی این مسائل با ارجاع به امام زمان قابل حل است. زیرا دیگر نه احتیاجی به نائبش است و علاوه بر آن برای تشکیل حکومت جهانی امام زمان می­توان هر ژانگولری در فضای سیاست جهانی را توجیه نمود. همان­طور که احمدی نژاد بارها گفته: این دولت امام زمان است و من رئیس جمهور امام زمانم!


جمع بندی کنم. ویژگی های ساختاری جمهوری اسلامی، توضیح دهنده دلیل حضور و برجسته شدن گفتمان هزاره­ای در ایران است. در حالی که هر سه باند رقیب تلاش دارند فرایند نئولیبرالیزه کردن اقتصاد ایران را به نفع خود به سرانجام رسانند، هر کدام تلاش دارند با اتکا به مزیت­های گفتمانی خود در داخل و خارج ایران به زد و بند و بسیج نیرو پرداخته و دیگران را از پیش رو بردارند. باند هزاره­گرا، با به نهایت منطقی رساندن گفتمان جمهوری اسلامی کارگزار اصلی فراروی از سدهای خودساخته­ی آن است. امری که پیش­بینی آینده­ی سیاسی ایران را دشوار می سازد، تنوع ابزارهای سرکوب، ایدئولوژیک و اقتصادی متنوع در ایران است. تمام این عرصه ها صحنه­ی رقابت شدید باندهای مافیایی بوده و خواهد بود. 
به دلیل نبودن یک تئوری دولت مارکسیستی منسجم در مورد ایران، رفقای اپوزیسیون چپ در توضیح اتفاقات ریز و درشت روزمره در ایران ناتوانند. پیش کشیدن تئوری مناسبی برای این حوزه، مستلزم تلاش­هایی پیشینی در مورد جامعه­شناسی تاریخی ایران بوده که لابه­لای خیل عظیم تاریخ­نگاری­های سطحی گم شده است. این نوشتار تلاش کوتاهی بود برای آزمودن یک دستگاه نظری نسبتاً پیچیده­تر برای فراهم آوردن دانشی توصیفی از آن­چه این روزها بر ما می­گذرد. امید می­رود با آگاه شدن به این کمبودهای نظری و دسترسی به تئوری­های روزآمد­تر بتوان راهی به عمل مناسب­تر در حوزه ی سیاسی گشود.     
Advertisements

1 دیدگاه برای “

  1. ع
    ژوئن 23, 2011

    بسیار جالب …بس می شه برداشت کرد هر دوباند هدفی رو دنبال میکنن که خمینی بعد از نوشیدن جام ذهر کرد ؟نظرتون در مورد عکسالعمل طبقه کارگر چیه ؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئن 22, 2011 بدست در مقاله، آلترناتیو، امام زمان، تحلیل مارکسیستی، جمهوری اسلامی، سیاست روز، شماره 3 فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: