آلترناتیو

ماتم نگیرید! سازماندهی کنید!

لنین و سیاست : جهش! جهش! جهش!

دانیل بن سعید

برگردان: شایان ستوده
هانا آرنت دلواپس محو کامل سیاست از صحنه جهان بود. قرنی که گذشت چنان فجایعی را به خود دید که مطرح ساختن این سوال که ”آیا سیاست اصولا معنایی دارد؟“ به مساله‌ای غیر قابل اجتناب بدل شده بود. مولفه‌های شکل‌دهندۀ این هراس یکسره از بعدی عملی برخوردار بودند: ”بن­بستی که در آن مسایل سیاسی تراکم یافته بودند، بر بی‌معنایی در کلیت آراء سیاسی مهر تایید می‌گذارد.“
به باور او ]آرنت [توتالیتاریسم آن هیاتی بود که هراس از محو گشتن سیاست در آن تجسد می­یافت. اکنون ما با خطری دیگرگونه مواجه هستیم: توتالیتاریسم با چهره انسانی استبداد بازار. اینجاست که سیاست در بین نظم بازارهای مالی که طبیعی جلوه داده می­شود و نسخه‌های اخلاقی سرمایه­داری الکن له می‌شود. نتیجتا در تکرار تنفربرانگیز ابدیت کالا پایان سیاست و پایان تاریخ بر هم انطباق می­یابند، که در آن نواهای بی­روح فوکویاما و فوره انعکاس می­یابد: ”ایده جامعه‌ای دیگر تقریبا امکان­ناپذیر شده است. در دنیای امروز کسی در این رابطه چیزی را عرضه نمی‌کند. ما محکوم هستیم که در دنیایی که وجود دارد زندگی کنیم.“ این سخن از مالیخولیا هم بدتر است. همانطور که امکان داشت بلانکی بگوید که ابدی بودن نوع انسان به خاطر بازارهای بورس داو جونز و فیات 100 اسباب ناامیدی است.
تصور هانا آرنت بر این بود که توانسته تاریخی برای ابتدا و انتهای سیاست تعیین کند. تصور او بر این بود که سیاست که رسما با افلاطون و ارسطو آغاز گشته بود، ”در نظریات مارکس به نهایت قطعی خود رسیده است.“ همچنین برخی بر این نظرند که خود مارکس با یک شوخی دیالکتیکی با اعلام پایان فلسفه حکم پایان سیاست را نیز صادر کرده است. این سخن قادر نیست سیاست مارکسی را بمثابه یگانه سیاستی که در تقابل با خشونت سرمایه­داری و بت­وارگی­های مدرنیته قابل فهم است تشخیص دهد. وی ](مارکس )[ نوشت که: ”دولت در همه چیز معتبر نیست“ و با این سخن به وضوح در برابر ”اغراق بی­شرمانه نقش عامل سیاسی“ ایستاد که دولت بوروکرات را به تجسد کلیتی تجریدی بدل می‌ساخت. تلاش او به جای دل‌بستن یک‌جانبه به امر اجتماعی، به سمت پیدایش سیاستی متعلق به طبقات ستم دیده گرایش می‌یافت که با تشکیل نهادهای سیاسی غیرحکومتی شروع می‌شود و مسیر زوال ضروری دولت بمثابه نهادی مستقل را هموار می­کند.

مساله فوری و حیاتی، سیاست از پایین و سیاست برای آنانی است که از سیاست دولت و طبقۀحاکم طرد شده‌اند. ما باید معمای انقلاب‌های پرولتری و تراژدی پی‌درپی آن‌ها را حل نماییم: چگونه غبارروبی کنیم و جایزه را ببریم؟ چگونه یک طبقه قادر است در حالتی که از نظر جسمانی و عقلانی در حیات روزمرۀ خود با کار اجباری برده­گونه گره خورده است خود را به فاعل جهان­شمول رهایی بشری تبدیل ‌نماید؟ جواب­های مارکس به این مساله ریشه در یک تحول جامعه‌شناسانه تصادفی-صنعتی که منجر به گسترش کمی و تمرکز طبقات کارگری و پیرو آن به ترقی در امر سازماندهی و آگاهی آنان می‌شود، دارد.
بدین خاطر است که اینچنین بیان می‌شود که خود منطق سرمایه به ”سازمان‌یابی پرولترها در یک طبقۀحاکم“ می‌انجامد. پیش‌گفتار فردریک انگلس بر چاپ1890 مانیفست کمونیست موید این فرضیه است: ”برای پیروزی نهایی، آراء ارائه شده در مانیفست مارکس صرفا و منحصرا به تحول اندیشۀ طبقۀ کارگر که لزوما می­بایست از عمل و مباحثۀ متحد ناشی شود تکیه داشت.“ این رویا که پرولتاریای انگلستان که اکثریت را در جامعه تشکیل می‌دهد با کسب حق رای امکان می‌یابد تا نمایندگی اجتماعی را با واقعیت اجتماعی هماهنگ‌کند، ناشی از این بخت‌آزمایی است. آنتونیو لابریولا در اظهارنظری در مورد مانیفست در 1893 به بیان این نظرگاه پرداخت: ”از این پس تجانس مورد نظر کمونیست‌ها و پرولترها یک حقیقت تثبیت‌یافته است. رهایی سیاسی پرولتاریا الزما از تحول اجتماعی آن ناشی می­شود.“ تاریخ آشفتۀ قرن پیش که ما به راحتی قادر نیستیم از جهان افسون زدۀ کالاها، از رب‌­النوعهای خونخوار آن و از ”صندوق سخنان تکراری“ آنها فرار کنیم. موضوعیت پش بینی نشدۀ لنین الزاما در بستر چنین منظری است که مطرح می‌گردد. اگر سیاست امروزه فرجه‌ای برای اجتناب از تهدید عادی‌سازی اقتصاد و از اختیار تهی‌شدن تاریخ داشته باشد، مستلزم یک اقدام جدید لنینیستی در شرایط جهانی شدن امپراتوری است. تفکر سیاسی لنین تفکری متکی بر سیاست بمثابه استراتژی، لحظات مناسب و حلقه‌های ضعیف است.
زمان ”پوچ و یکنواخت“ ترقی مکانیکی و فاقد بحران یا گسست، زمانی غیر سیاسی است. اندیشه کائوتسکی درباره ”انباشت غیر فعال نیروها“ در ذیل چنین نظرگاهی در باب زمان می‌گنجد. این ”سوسیالیسم خارج از زمان“ که با سرعت لاک‌پشت حرکت می‌کند و نسخه‌ای ابتدایی از نیروی ساکن است، منجر به استحالۀ قطعیت ‌نداشتن مبارزۀ سیاسی در قوانین اعلام شده تکامل تاریخی می‌گردد. در سمتی دیگر لنین به سیاست به مثابه زمانی سرشار از مبارزه، بحران‌ها و فروپاشی‌ها می‌نگریست. به باور او خصلت سیاست در مفهومی از بحران انقلابی بیان می‌گردد که ادامۀ منطقی ”جنبش اجتماعی“ نیست بلکه بحران عمومی روابط متقابل بین تمام طبقات جامعه است. پس بحران بمثابه ”بحرانی ملی“ تعریف می‌شود. عملکرد آن روشن ساختن خطوط نبرد است که در اثر افسون خیال‌پردازانه کالایی تیره و تار شده است. پس تنها پرولتاریا، آن هم نه به دلیل پختگی اجتناب­ناپذیر تاریخی، می‌تواند دگرگون شود و ”آنچه هست بشود“.
از این رو بحران انقلابی و مبارزۀ سیاسی در پیوند نزدیک با یکدیگر قرار دارند. ”این معرفت که طبقۀ کارگر می‌تواند به خود متکی باشد به نحو پایداری با معرفت دقیق از روابط متقابل تمامی طبقات در جامعه معاصر ارتباط دارد. معرفتی که فقط تئوریک نیست بلکه باید گفت بیشتر بر بنیاد تجربه سیاسی است تا تئوریک.“ مسلما از طریق آزمون سیاست عملی است که این معرفت از روابط متقابل بین طبقات به دست می‌آید. این امر ”انقلاب ما“ را به ”انقلاب تمام مردم“ بدل می‌سازد.
این رویکرد در تضاد با کارگرگرایی ناب است که امر سیاسی را به امر اجتماعی فرو می‌کاهد. لنین یکسره از ”در آمیختن مساله طبقات با مساله احزاب“ خودداری می‌کند. مبارزۀ طبقاتی به تضاد بین کارگر و کارفرمای وی تقلیل نمی‌یابد ]بلکه[ پرولتاریا را با ”کل طبقه سرمایه دار“ در سطح فرایند تولید سرمایه‌داری به طور کلی رویارو می‌کند که موضوع بررسی در جلد سوم سرمایه است. علاوه بر این، به همین دلیل می­توان درک کرد که چرا منطقا فصل ناتمام مارکس دربارۀ طبقه دقیقا در جلد سوم مطرح می‌شود و نه در جلد اول که دربارۀ فرایند تولید است یا جلد دوم که به فرایند توزیع می‌پردازد. لذا سوسیال دموکراسی انقلابی به عنوان یک حزب سیاسی نه فقط در رابطه با گروهی از کارفرمایان بلکه همچنین در رابطۀ خود با ”همۀ طبقات جامعۀ معاصر و با دولت بمثابه یک نیروی سازمان‌یافته“ نمایندۀ طبقۀ کارگر است.
زمان و لحظۀ مساعد در استراتژی لنینیستی دیگر مانند زمان انتخاباتی پنه لوپ و دانایید* نیست که کارشان پیوسته ناتمام می‌ماند، بلکه زمانی است که به مبارزه ضربآهنگ می‌بخشد و در اثر بحران متوقف نمی‌شود، یعنی زمان لحظۀ مناسب و همآیی منحصر به فردی است که در آن ضرورت و احتمال، عمل و فرایند، تاریخ و رویداد در هم گره می‌خورند. ”ما نباید خود انقلاب را چون اقدامی منحصر به فرد به تصور آوریم. انقلاب یک رشته انفجارات سریع و کمابیش خشونت‌بار است که به تناوب با مراحلی از آرامش کمابیش عمیق جایگزین می‌شوند. به این دلیل است که فعالیت اصلی حزب ما و کانون اصلی فعالیت آن، باید کار ممکن و ضروری در دوره‌های خشن­ترین انفجارها و در دورۀ آرامش باشد، یعنی کار تبلیغ سیاسی هماهنگ در تمام روسیه.“
انقلاب‌ها سرعت و ضربآهنگ خود را دارند که با تندی‌ها و آهستگی‌های خود مشخص می‌شوند. آنها هم‌چنین هندسۀ خود را دارند، که در آن خط مستقیم با تقسیمات و چرخش­های ناگهانی شکسته می‌شود. بنابراین حزب جلوۀ نوینی پیدا می‌کند. برای لنین، حزب دیگر نتیجۀ تجربۀ متراکم نیست یا آموزگاری متواضع که وظیفه‌اش هدایت پرولتاریا از درون تاریکی جهل به روشنایی خرد باشد. بلکه یک گرداننده استراتژیک، نوعی جعبه دنده و سوزنبان مبارزۀ طبقاتی است. همان‌طور که والتر بنیامین به روشنی تشخیص داده بود، زمان استراتژیک سیاست، زمان همگن و تهی از نیروی محرکۀ کلاسیک نیست بلکه زمانی گسسته، پر از گره و رَحِم‌های آبستن رویدادهاست.
بدون هیچ تردیدی، در شکل‌گیری اندیشۀ لنین روند تاثیرگذاری متقابلی از پیوستگی و گسستگی وجود دارد. گسست‌های عمده (که ”گسست‌های معرفت شناختی“ نیستند) در 1902 و حول نوشتۀ چه باید کرد؟ و یک گام به پیش، دوگام به پس پدید آمدند؛ یا بار دیگر در 1916-1914 باز اندیشی امپریالیسم و دولت در هنگامۀ آغاز جنگ و بررسی دوبارۀ منطق هگلی لازم آمد. در همان زمان، لنین با نوشتۀ توسعه سرمایه­داری در روسیه که کاری نهادی بود، چارچوبی به وجود آورد که بعدها به وی امکان داد تا از طریق آن اصلاحات تئوریک و تعدیلات استراتژیک خود را پدید آورد.
رویارویی‌هایی که در مسیر آنها بلشویسم تعریف می­شد بیانی از انقلاب در انقلاب به شمار می‌روند. از جدل‌های چه باید کرد؟ و یک گام به پیش، دو گام به پس، متون کلاسیک اساسا ایدۀ پیشگامی متمرکز با انضباط نظامی را در خود نهفته دارند. نکتۀ واقعی جای دیگر است. لنین علیه سردرگمی‌یی مبارزه می‌کند که به توصیف وی بین حزب و طبقه ”تفرقه“ می‌اندازد. بستر تمایز بین آن‌ها در بستر گسترده‌ای نمود پیدا می‌کند که در آن زمان درون جنبش سوسیالیستی به ویژه در روسیه جریان داشت. این در تضاد با جریان­های پوپولیستی و اکونومیستی منشویک بود که گاه برای دفاع از سوسیالیسم ناب به هم نزدیک می‌شدند. سرسختی ظاهری این راست آیینی صوری در حقیقت بیانگر این ایده است که انقلاب دموکراتیک باید مرحله‌ای ضروری در روند تکامل تاریخی باشد. قرار بود طبقه کارگر نوپا ضمن انتظار برای تقویت خود و دستیابی به اکثریت اجتماعی و انتخاباتی نقش رهبری را به بورژوازی بسپارد و به حمایت عملی از نوسازی سرمایه­داری اکتفا کند. این اعتماد به سمت و سوی تاریخ که هر چیزی در زمان مناسب خود برای کسانی که منتظر می‌مانند فرا می‌رسد، شالودۀ موضع راست آیین کائوتسکی در بین­الملل دوم را تشکیل می‌دهد: ما باید صبورانه در راستای ”جادۀ قدرت“ پیش برویم تا زمانی که قدرت مثل یک میوۀ رسیده بیافتد.
از سوی دیگر برای لنین این هدف است که جنبش را سمت و سو می‌دهد. استراتژی مقدم بر تاکتیک و سیاست مقدم بر تاریخ است. به همین دلیل مرزبندی پیش از اتحاد ضروری است و برای اتحاد باید از ”تمام مظاهر نارضایتی بهره­برداری کرد و به هر نوع اعتراض ولو کوچکی توسل جست.“ به عبارت دیگر، مبارزۀ سیاسی ”به مراتب گسترده‌تر و پیچیده‌تری از مبارزۀ اقتصادی کارگران علیه کارفرمایان و دولت“ در نظر گرفته می‌شود. بنابراین هنگامی که روزنامۀ رابوچیه دلو هدف‌های سیاسی را از مبارزه اقتصادی استنتاج می‌کند، لنین آن را به خاطر ”فروکاستن فعالیت سیاسی چند جانبۀ پرولتاریا“ به باد انتقاد می‌گیرد. تصور اینکه ”جنبش خالص طبقۀ کارگر“ به خودی خود می‌تواند یک ایدئولوژی مستقل را شرح و بسط دهد توهم محض است. برعکس صرف رشد خودانگیختۀ جنبش طبقه کارگر به ”دنباله­روی از ایدئولوژی بورژوایی“ می‌انجامد. زیرا ایدئولوژی حاکم آگاهی را سمت و سو نمی‌دهد بلکه نتیجه عینی بت‌وارگی کالاهاست. از پنجۀ آهنین و بندگی اجباری آن تنها به کمک بحران انقلابی و مبارزۀ سیاسی احزاب می‌توان گریخت. این به یقین پاسخ لنینیستی به معمای حل ناشده مارکس است.
برای لنین همه چیز به برداشتی از سیاست بمثابه تعرض ختم می‌شود که در آن چیزی که غایب است، ظاهر می‌شود. ”مسلما تقسیم­بندی طبقاتی به عنوان واپسین چاره، عمیق‌ترین شالودۀ گروه‌بندی سیاسی است.“ اما این واپسین چاره تنها با مبارزۀ سیاسی تثبیت می‌شود. از این رو ”کمونیسم دقیقا از تمام نقاط زندگی اجتماعی فوران می‌کند و بی‌ترد‌ید در همه جا شکوفا می‌شود. اگر یکی از راه‌های خروجی با دقت خاصی بسته شود، آنگاه این بیماری واگیردار راه دیگری، گاهی غیرمنتظره­ترین راه را پیدا می‌کند. ”به همین دلیل است که نمی‌توانیم دریابیم ”کدام جرقه شعله را بر خواهد افروخت.“
بنابراین توچلسکی سیاست لنینیستی را این گونه جمع‌بندی می‌کند: ”آماده باشید!“. آمادۀ امری نامحتمل و غیر منتظره و آنچه رخ می‌دهد. اگر لنین سیاست را به معنای ”فشردۀ اقتصاد“ توصیف می‌کرد، این فشردگی به معنای تغییری کیفی است که بر مبنای آن سیاست نمی‌تواند ”بر اقتصاد مقدم“ نباشد. از سوی دیگر بوخارین ”با حمایت از امتزاج دیدگاه‌های اقتصادی و سیاسی، در سراشیبی التقاط می‌افتد.“ به همین نحو لنین در جدل خود با اپوزیسیون کارگری در سال 1921، این ”نام فلک زده“ را که یکبار دیگر سیاست را به امر اجتماعی تقلیل می‌دهد و مدعی می‌شود که ادارۀ اقتصاد ملی باید مستقیما به عهدۀ ”تولید کنندگان گردآمده در اتحادیه‌های تولیدکنندگان“ باشد و تا آنجا سقوط می‌کند که مبارزۀ طبقاتی را به رویارویی منافع فرقه‌ای بدون هیچ سنتزی فرو می‌کاهد، به باد انتقاد می‌گیرد.
سیاست، برعکس، زبان و نحو خاص خود را دارد. نهفتگی‌ها و لغزش‌های خاص خود را دارد. تغییر سیمای مبارزۀ طبقاتی در صحنۀ سیاسی، ”کامل‌ترین، جدی‌ترین و تعریف‌شده‌ترین بیان خود را در مبارزه احزاب“ به دست می‌دهد. گفتمان سیاسی که از کاربرد مشخصی ناشی می‌شود و به تعینات فوری تقلیل پذیر نیست، بیشتر به یک جبر نزدیک است تا حساب. ضرورت آن جنسی متفاوت و ”بسیار پیچیده‌تر“ از مطالبات اجتماعی است که با روابط بهره­کشی مستقیما پیوند دارند. زیرا بر خلاف آنچه ”مارکسیست‌های عوام‌گرا“ تصور می‌کنند، ”سیاست به شکلی برده‌وار تابع اقتصاد نیست“، آرمان مبارزۀ انقلابی سندیکالیسم با افقی محدود نیست، بلکه در مقام ”تریبون مردم“ می‌خواهد آتش زیر خاکستر براندازی را در همۀ حوزه‌های جامعه بدمد.
”لنینیسم“ یا به تعبیر دقیق‌تر ”لنینیسم استالینی‌شده“، که بمثابه یک راست آیینی دولتی فرارویید، اغلب مسئول استبداد دیوان­سالارانه شناخته می‌شود. بنابر این باور، اندیشۀ حزب پیشتاز جدا از طبقۀ خود، محتوای نطفۀ جایگزینی جنبش واقعی اجتماعی با ماشین دولتی و همه چرخ­های دوزخ دیوان‌سالارانه است. این اتهام هر قدر هم غیرمنصفانه به نظر می‌رسد، مشکلی واقعی را مطرح می‌کند. اگر سیاست با امر اجتماعی همسان نباشد، بیان یکی از طریق دیگری الزاما مشکل ساز می‌شود؛ اینکه مشروعیت آن بر چه پایه‌ای قرار می‌گیرد؟ این وسوسه نزد لنین وجود داشت که تضاد مذکور را با این فرض حل‌کند که گرایش نمایندگان به نمایندگی کامل موکلان خود به زوال دولت سیاسی می‌انجامد. تضادهای موجود در نمایندگی اجازۀ ابراز وجود به هیچ‌گونه عامل انحصاری نمی‌دهند و پیوسته با زیر سوال بردن کثرت اشکال قانونی آنها را از میان بر می‌دارند. این جنبه از مساله خطر هم‌پوشانی با دیگری را در بر دارد که اهمیت کمتری ندارد، تا جایی که لنین ظاهرا دامنۀ کامل نوآوری خود را تشخیص نمی‌دهد. وی با این فکر که یک متن معیار متعلق به کائوتسکی را تعبیر و تفسیر می‌کند به تحریف قابل ملاحظۀ آن به شرح زیر پرداخت. کائوتسکی نوشت ”علم“ که ”روشنفکران بورژوا“ حامل آن هستند از ”بیرون از مبارزه طبقاتی“ به میان پرولتاریا برده می‌شود. لنین با یک چرخش زبانی فوق العاده این را این گونه ترجمه می‌کند که ”آگاهی طبقاتی سیاسی“ (و نه علم!) ”از بیرون از مبارزه اقتصادی“ (و نه بیرون از مبارزۀ طبقاتی که به همان اندازه نیز اجتماعی است!) می‌آید و دیگر نه روشنفکران بمثابه یک مقوله اجتماعی بلکه حزب به عنوان عاملی که مشخصا عرصۀ سیاسی را می‌سازد حامل آن است. تفاوت این عبارت‌بندی بسیار قابل توجه است.
چنین اصرار مداومی بر زبان سیاست هنگامی که واقعیت اجتماعی خود را از طریق تعامل دائمی جابجایی و تمرکز نشان می‌دهد، به طور منطقی باید به یک شیوه اندیشگی مبتنی بر کثرت‌گرایی و نمایندگی منتهی شود. اگر حزب طبقه نباشد، همان طبقه باید از نظر سیاسی توسط چند حزب که تفاوت‌ها و تضادهای اجتماعی آن را به نمایش می‌گذارند نمایندگی شود، پس، نمایندگی امر اجتماعی در سیاست باید به هدف شرح و بسط نهادی و حقوقی تبدیل شود. لنین تا آنجا پیش نمی‌رود. مطالعۀ مشروحی که فراتر از ابعاد مقاله‌ای از این دست برود، یعنی مواضع وی را نسبت به مسالۀ ملی، سندیکای کارگری در 1921 و دموکراسی در سراسر 1917 بسنجد، به ما امکان خواهد داد تا این موضوع را به اثبات برسانیم.(1)
بدین سان، وی نمایندگی را تابع قوانین ملهم از کمون پاریس می‌کند که هدف از آن محدودکردن حرفه‌ای‌گری سیاسی است: برابری دستمزد نمایندگان منتخب با دستمزد یک کارگر ماهر، رسیدگی مستمر نسبت به خواسته‌ها و امتیازات ویژۀ متصدیان امور، مسئولیت انتخاب­شدگان در مقابل انتخاب­کنندگان. وی بر خلاف یک اسطورۀ ماندگار از احکام تعهدآور دفاع نمی‌کند. این در مورد حزب نیز صادق است: ”قدرت نمایندگان نباید با احکام تعهدآور محدود شود“؛ در اعمال قدرت، ”آنها کاملا آزاد و مستقل هستند“؛ کنگره یا مجمع حاکم است. به همین ترتیب در سطح دستگاه‌های دولتی ”حق احضار نمایندگان“ را نباید با یک حکم تعهدآور که نمایندگی را به دنباله‌ی فرقه‌ای با منافع ویژه و دیدگاه‌های تنگ محلی، بدون هیچ گونه سنتز محتمل، تقلیل می‌دهد اشتباه گرفت؛ این امر مانع بررسی دموکراتیک با هر نوع درون‌مایه و موضوعیت می‌شود.
لنین در مورد کثرت‌گرایی همواره تصریح می‌کرد که ”مبارزۀ نظرات مخالف“ در حزب، مادامی که محدودۀ ”توافقات عمومی تصویب شده“ صورت می‌گیرد، اجتناب‌ناپذیر و ضروری است. وی بر آن بود که ”گنجاندن تضمین حقوق اقلیت در قوانین حزبی ضروری است، به طوری که نارضایتی‌ها، رنجش‌ها و تعارضات که پیوسته و به نحوی اجتناب‌ناپذیر سر بلند می‌کنند، بتوانند از کانال‌های مرسوم نافرهیختگی، جار و جنجال و داد و بیداد به کانال‌های هنوز نامرسوم مبارزۀ قانونی و محترمانه برای عقاید خود تغییر جهت دهند. در ارتباط با یکی از این تضمین‌های ضروری، ما پیشنهاد می‌کنیم که اقلیت اجازه پیدا کند یک یا دو گروه نویسنده، با حق نمایندگی در کنگره‌ها و ”آزادی بیان“ کامل داشته باشد.“
اگر سیاست یک امر مربوط به انتخاب و تصمیم است، پس دلالت بر یک کثرت‌گرایی سازمان‌یافته دارد. این مساله به اصول سازماندهی مربوط است. نظام سازماندهی ممکن است بنا بر شرایط مشخص تغییرکند. به این شرط که نقش هادی اصول را در هزار توی فرصت‌ها از دست ندهد. پس حتی اصل آشنای انضباط در عمل ظاهرا کمتر از آنچه که اسطوره طلایی لنینیسم می‌نمود، واجب الاحترام است. می‌دانیم که چگونه زینوویف و کامنف با مخالفت آشکار با شورش، به زیر پا گذاشتن انضباط محکوم شدند. با این حال به طور دائم از مسئولیت­های خود برکنار نشدند. خود لنین، در شرایط فوق­العاده، تردید نمی‌کرد تا خواستار حق شخصی خود برای عدم اطاعت از حزب شود. از این رو وی برای به دست آوردن دوبارۀ ”آزادی تبلیغ“ در میان اعضای معمولی حزب، استعفا از مسئولیت‌هایش را مورد توجه قرار می‌داد. وی در لحظۀ حساس تصمیم‌گیری به صراحت خطاب به کمیتۀ مرکزی نوشت: ”به جایی رفته‌ام که شما نمی‌خواستید بروم (به اسمولنی). بدرود.“
منطق خود وی او را بر آن داشت تا کثرت‌گرایی و نمایندگی را برای کشوری مد نظر قرار دهد که از سنت پارلمانی یا دموکراتیک برخوردار نبود. اما لنین تا انتهای راه پیش نرفت. دو دلیل (دست کم) برای این امر وجود دارد. نخست این‌که، وی این توهم را از انقلاب فرانسه به ارث برده بود که زمانی که ستم‌گر بر افتد، همگن­سازی مردم (یا طبقه) امری است که فقط زمان می‌برد. تضاد بین مردم اکنون ناشی از دیگری (خارجی) یا خیانت است. دوم اینکه تمایز بین سیاست و امر اجتماعی تضمینی برای یک واژگونی مرگبار نیست: دیکتاتوری به جای اینکه به اجتماعی شدن سیاست بیانجامد، ممکن است به معنای راضی‌کردن دیوان­سالاری اجتماعی تلقی شود. آیا لنین خود خطر نکرد که ”نابودی مبارزه میان احزاب را در شوراها“ پیش بینی کرد؟
احزاب در دولت و انقلاب به یقین عملکرد خود را به نفع یک دموکراسی مستقیم که قادر نیست کاملا یک دولت جداگانه باشد، فرو می­گذارند. اما بر خلاف امیدهای اولیه، دولتی‌سازی جامعه بر اجتماعی‌کردن عملکرد دولت چربید. انقلابیون، دل مشغول خطرات ناشی از محاصرۀ نظامی و بازگشت سرمایه‌داری، خطر نه کم اهمیت‌تر ضدانقلاب دیوان‌سالار را که در زیر پای‌شان رشد می‌کرد، ندیدند. تناقض‌آمیز این که نقاط ضعف لنین، به همان اندازه، یا حتی بیشتر، با گرایش‌های آزادی‌خواهانه وی پیوند دارد که با وسوسه‌های اقتدارگرایانه‌اش؛ گویی حلقه‌ای پنهان این دو را به هم ربط می‌دهد.
بحران انقلابی بمثابه لحظه‌ای حساس برای یک تصمیم‌گیری محتمل که در آن تئوری به استراتژی بدل می‌شود، پدیدار می‌گردد:
”تاریخ به طور کلی و تاریخ انقلاب‌ها به طور اخص، همیشه درون‌مایه‌ای غنی‌تر، گوناگون‌تر، چند سویه‌تر و خلاقه‌تر از آن‌چه که بهترین احزاب و آگاه‌ترین پیشروان طبقات تصور می‌کنند، در بر دارد و این قابل درک است، زیرا بهترین پیشتازان بیانگر آگاهی، اراده و شور و شوق ده‌ها هزار تن از مردم هستند، در حالی که انقلاب یکی از لحظات سرخوشی و تنش در همه قابلیت‌های انسانی است -کارِ آگاهی، اراده، خیال و احساس صدها هزار انسان که با خشن‌ترین مبارزۀ طبقاتی برانگیخته شده‌اند. از این رو دو نتیجه‌گیری عملی دارای اهمیت می‌شوند: نخست، طبقۀ انقلابی برای انجام وظیفه‌اش باید بتواند کلیۀ اشکال و جنبه‌های فعالیت اجتماعی را بدون هیچ استثنایی در اختیار بگیرد، دوم، طبقۀ انقلابی باید آماده باشد تا یک شکل را به سرعت و بدون اخطار با دیگری جایگزین کند.“
لنین از این مساله، نیاز به پاسخگویی به رویدادهای نامنتظره را استنتاج می‌کرد که اغلب درآن‌ها حقیقت پنهان روابط اجتماعی به ناگاه عیان می‌شود:
”ما نمی‌دانیم و نمی‌توانیم هم بدانیم که کدام جرقه… از نظر بر انگیختن توده‌ها آتش را روشن خواهد کرد؛ بنابراین، ما باید اصول نوین و کمونیستی‌مان را به کار پرداخته و همه افراد گوناگون را، حتی در کهن‌ترین، پوسیده­ترین، و ظاهرا نومیدانه‌ترین عرصه‌ها، برانگیزانیم، زیرا در غیر این صورت نخواهیم توانست به وظایف خود عمل کنیم، نخواهیم توانست به طور کامل آماده باشیم، و همه حربه‌ها را در اختیار نخواهیم داشت.“
همۀ عرصه‌ها را برانگیزانید! مراقب پیش­بینی‌ ناپذیرترین راه­حل‌ها باشید! برای تغییر ناگهانی اشکال مبارزه آماده باشید! بدانید که چگونه همه حربه‌ها را به کار گیرید!
اینها تکیه‌کلام‌های سیاست هستند که بمثابۀ هنر ]اداره[ رویدادهای نامنتظر و ]استفاده از[ امکانات موثر یک مجموعۀ مصمم در نظر گرفته می‌شوند.
این انقلاب در سیاست، ما را به اندیشۀ بحران انقلابی باز می‌گرداند که در کتاب فروپاشی بین­الملل دوم نظام­مند شده است. بحران انقلابی تعامل بین چند عنصر متغیر در یک موقعیت است: زمانی که بالایی‌ها نتوانند به شیوۀ پیشین حکومت‌کنند، زمانی که پایینی‌ها نخواهند همچون گذشته ستم‌پذیر باشند، و آنگاه که این دو ناممکن در خروش ناگهانی توده‌ها بیان شوند. تروتسکی با قبول این معیارها در تاریخ انقلاب روسیه خود تاکید می­کند که ”تاثیر چنین اصولی بر یکدیگر آشکار است. هر چه پرولتاریا با عزم و اعتماد به نفس بیشتری عمل کند، موفقیت آن در کشاندن لایه‌های میانی به دنبال خود بیشتر خواهد بود. طبقۀ حاکم منزوی‌تر و روحیه آن نیز ضعیف‌تر خواهد شد و از سویی دیگر، تضعیف روحیۀ حاکمان، آب به آسیای طبقۀ انقلابی خواهد ریخت.“ اما بحران شرایط حل و فصل خود را تضمین نمی‌کند. به همین دلیل است که لنین مداخله یک حزب انقلابی را عامل تعیین‌کننده در یک شرایط حساس می‌داند: ”هر موقعیت انقلابی موجب انقلاب نمی‌شود: انقلاب فقط زمانی شکل می‌گیرد که تغییرات عینی یاد شده با یک تغییر ذهنی همراه شوند، یعنی همان توانایی طبقۀ انقلابی به بر انگیختن عمل توده‌ای انقلابی نیرومندی که دولت کهنه را در هم شکند (یا جاکن کند)، دولتی که اگر در یک دوره بحرانی سرنگون نشود، هرگز خود به خود ”سقوط نمی­کند“. این بحران فقط با شکست به دست ارتجاع که اغلب جنایتکارانه عمل می‌کند یا مداخلۀ یک عامل ذهنی قاطع، حل و فصل خواهد شد.
این تا اندازه‌ای همان تفسیر لنینیسم در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی لوکاچ است. پیش از آن در کنگرۀ پنجم بین­الملل کمونیستی این کتاب برای وی به قیمت لعن و نفرین از سوی بلشویک‌های ترمیدوری تمام شده بود. لوکاچ در حقیقت بر این نکته تاکید داشت که فقط آگاهی پرولتاریا می­تواند راهی را نشان دهد که به خروج از بن بست سرمایه­داری بیانجامد. مادامی که این آگاهی به وجود نیاید، این بحران همیشه باقی خواهد ماند، به نقطۀ شروع خود بازمی‌گردد و چرخه تکرار می‌شود. لوکاچ پاسخ می‌دهد که ”تفاوت بین دوره‌ای که نبردهای تعیین‌کننده جریان دارد و دوره یاد شده، در دامنه و شدت خود نبردها نیست. این تغییرات کمی صرفا نشانه تفاوت‌های بنیادی در کیفیتی است که این مبارزات را از مبارزات پیشین جدا می‌کند… اکنون، با این حال فرایندی که پرولتاریا طی آن استقلال پیدا می‌کند و “خود را به صورت یک طبقه سازمان می‌دهد“، تکرار و تشدید می‌شود، تا زمانی که واپسین بحران سرمایه‌داری فرا برسد، زمانی که قدرت تصمیم‌گیری بیشتر و بیشتر در دستان پرولتاریا قرار می‌گیرد.“ این مساله در دهه 1930 که تروتسکی در مواجهه با ارتجاع نازیسم و استالینیزم فرمولی را ارائه کرد که در آن بحران انسانیت معادل بحران رهبری انقلابی قلمداد شد، تکرار گشت.
شاتو بریان نوشت ”استراتژی محاسبه جرم، سرعت و زمان“ است. از نظر سان‌تزو هنر جنگ فی­الواقع هنر تغییر و سرعت است. این هنر مستلزم حرکت به ”سرعت باد“ و ”تصمیم‌گیری فوری“ است، زیرا ثابت شده که اگر پیروزمندانه‌ترین نبردها یک روز زودتر یا چند ساعت دیرتر آغاز شده بود، می‌توانست به شکست تبدیل شود. قاعدۀ رفتاری ناشی از این حقیقت برای سیاستمداران و سربازان به یک اندازه معتبر است: ”آنگاه که زمان مناسب است، هرگز اجازه نده فرصت از دست برود. آن پنج عنصر در همه جا حاضر نیستند و علاوه بر این به یکسان نیز خالص نیستند، چهار فصل به همان شیوه هر ساله به دنبال هم نمی‌آیند، آفتاب همیشه از نقطۀ ثابتی در افق طلوع و غروب نمی‌کند. برخی از روزها بلند و برخی دیگر کوتاه هستند. ماه رو به بدر می‌گذارد و افول می‌کند و همیشه به یکسان درخشنده نیست. ارتشی که خوب هدایت شود و انضباط خوبی داشته باشد، به نحو شایسته‌ای این تغییرات را سر مشق قرار می‌دهد.“
مفهوم بحران انقلابی این درس را از استراتژی می‌گیرد و آن را به عمل سیاسی تبدیل می‌کند. در برخی شرایط استثنایی موازنۀ نیروها به نقطه حساسی می‌رسد. ”هر اختلالی در ضربآهنگ آثار تعارضی به جای می‌گذارد. در هم می‌ریزد و بر می‌آشوبد. همچنین می‌تواند شکاف زمانی ایجاد کند که باید با ابداع و خلاقیت پر شود. این امر به شکل انفرادی و اجتماعی و فقط با گذر از یک بحران رخ می‌دهد.“ یک شکاف زمانی؟ یک لحظۀ استثنایی؟ چگونه حقیقت تحقق نیافته که در تضاد با مصیبت تحقق یافته است، می‌تواند سربلند کند؟
در 1905 لنین در ستایش از سرعت به سان‌تزو می‌پیوندد. وی می‌گوید: ”ضروری است به موقع آغاز کنیم“، و ”بلافاصله“وارد عمل شویم.“ گروه‌های رزمی را فورا در همه‌جا تشکیل دهید. ما به یقین باید بتوانیم آن ”لحظات گذرای“ در حال پرواز را که هگل با آن تعریفی درخشان از دیالکتیک به دست می‌دهد، فراچنگ آوریم.“ چرا که انقلاب روسیه پیامد اندام­وار یک انقلاب بورژوایی نیست که به یک انقلاب پرولتری فراروییده باشد، بلکه دو انقلاب ”در هم تنیده“ است. اینکه بتوان از فاجعه محتمل اجتناب کرد، بستگی به درک کامل بحران دارد. هنر شعار، هنر استفاده از لحظۀ مناسب است. یک دستور کار ویژه که تا دیروز معتبر بود، ممکن است امروز نباشد، اما فردا دوباره باشد. ”تا 4 ژوییه ]1917 [شعار ”همۀ قدرت به شوراها“ درست بود“ اماپس از آن دیگر درست نبود. ”در این لحظه و فقط این لحظه، و شاید حداکثر برای چند روز، یا یک یا دو هفته، چنین دولتی می‌تواند باقی بماند.“
چند روز! یک هفته! در 29 سپتامبر 1917، لنین به کمیتۀ مرکزی مردد نوشت: ”بحران فرا رسیده است.“ منتظر ماندن، حکم جنایت را دارد. در یکم اکتبر، وی مصرانه از آنها خواست تا ”فورا قدرت را به دست گیرند“ و ”بلافاصله به شورش متوسل شوند.“ چند روز بعد دوباره نوشت: ”من این چند خط را در روز 8 اکتبر می‌نویسم… موفقیت انقلاب روسیه و جهان هر دو به دو یا سه روز ”جنگ“ وابسته است.“ وی هنوز اصرار می‌کند: ”این چند خط را در غروب روز بیست و چهارم می‌نویسم. شرایط بی نهایت حساس است. اکنون در حقیقت به طور قطع روشن شده که تاخیر در قیام مرگبار خواهد بود… همه چیز اکنون به یک رشته نخ آویخته است.“ از این رو لازم است که ”در همین شامگاه، همین شب“ وارد عمل شویم.
لنین در آغاز جنگ در حاشیه کتاب علم منطق هگل نوشت: ”گسست در حرکت تدریجی“ و تاکید کرد که ”حرکت تدریجی بدون جهش چیزی را توضیح نمی‌دهد. جهش! جهش! جهش!“
برای جمع‌بندی به سه نکته درباره موضوعیت لنین در روزگار کنونی می‌پردازم. اندیشۀ استراتژیک وی وضعیتی را تبیین می‌کند که هنگام عمل‌کردن در ارتباط با هر رویداد محتمل وجود دارد. اما این رویداد، رویداد مطلقی نیست که از هیچ پدید آید، رویدادی که برخی در آن به حوادث 11 سپتامبر اشاره کرده‌اند. این رویداد در شرایط یک امکان متعین تاریخی قرار دارد. همین است که آن را از یک معجزۀ مذهبی متمایز می‌کند. بنابراین بحران انقلابی 1917 و حل و فصل آن از نظر استراتژیک و در چارچوب کتاب رشد سرمایه‌داری در روسیه قابل تامل است. این رابطۀ دیالکتیکی بین ضرورت و احتمال، ساختار و گسست، تاریخ و رویداد، شالودۀ امکان طرح خط‌مشی‌یی را در دوره‌ای از زمان فراهم می‌کند، در حالی که قمار اراده‌باورانه و دلبخواه در مورد انفجار ناگهانی یک رویداد ممکن است به ما اجازه دهد تا در برابر شرایط زمانی مقاومت کنیم که عموما به یک موضع مقاومت زیبایی‌شناختی و نه تعهد مبارزاتی برای تغییر صبورانۀ روند امور می‌انجامد.
برای لنین -همچون تروتسکی- بحران انقلابی در سطح ملی شکل می‌گیرد و آغاز می‌شود، که در زمان خود چارچوب مبارزه برای کسب هژمونی را به وجود می‌آورد و تا آنجا پیش می‌رود که جای خود را در بستر انقلاب جهانی به دست آورد. از این رو، بحرانی که در آن قدرت دوگانه سر بلند می‌کند یه یک بحران اقتصادی یا یک تعارض فوری بین کار مزدوری و سرمایه در فرایند تولید فرو کاسته نمی‌شود. پرسش لنینیستی ”چه کسی در راس قرار می­گیرد؟“ پرسشی مربوط به رهبری سیاسی است: کدام طبقه قادر خواهد بود تا تضادهایی که جامعه را در خود خفه کرده حل کند، بتواند یک منطق جایگزین را بر منطق انباشت سرمایه تحمیل کند، بتواند روابط موجود تولید را پشت سر بگذارد و عرصۀ نوینی از احتمالات را بگشاید؟ لذا بحران انقلابی چه در روسیه مانند آلمان و چه در اسپانیا مانند چین نه یک بحران سادۀ اجتماعی که یک بحران ملی نیز هست. بی­تردید مساله امروز پیچیده‌تر است تا آنجا که جهانی­سازی سرمایه‌داری همپوشی فضاهای ملی، قاره‌ای و جهانی را تقویت کرده است. یک بحران انقلابی در یک کشور عمده بلافاصله بعدی بین­المللی پیدا می‌کند و مستلزم پاسخ‌هایی در هر دو عرصۀ ملی و قاره­ای، یا حتی مستقیما جهانی درباره مسائلی همچون انرژی، محیط زیست، جنبش مهاجران و غیره خواهد بود. با این حال، باور به اینکه بتوان از این مشکل با حذف مساله فتح قدرت سیاسی (به بهانۀ اینکه قدرت امروز از قلمرو منطقه‌ای جدا شده و در همه‌جا و هیچ‌جا پراکنده است) و با استفاده از لفاظی ”ضد قدرت­ها“ طفره رفت، توهمی بیش نخواهد بود. قدرت‌های اقتصادی، نظامی و فرهنگی شاید پراکنده‌تر باشند اما بیش از همیشه نیز متمرکز هستند. شما می‌توانید وانمود کنید که به قدرت بی‌اعتنا هستید، اما از کاتالونیای 1937 تا چیاپاس و شیلی، تجربه نشان می‌دهد که قدرت درست تا همین امروز تردیدی نخواهد کرد که شما را به وحشیانه­ترین روش گرفتار کند. کوتاه سخن این که استراتژی ضد قدرت فقط در شرایط قدرت دوگانه و استحالۀ آن معنی پیدا می‌کند: چه کسی در راس قرار خواهد گرفت؟
سرانجام، خرده‌گیران اغلب ”لنینیسم“ و خود لنین را با شکلی تاریخی از حزب سیاسی یکسان می‌دانند که گفته می‌شود همراه با فروپاشی دولت‌های حزبی دیوان سالار مرده است. در این قضاوت شتاب‌زده، جهل تاریخی و سبک­سری سیاسی زیادی دیده می‌شود که عملکرد فاجعه­بار استالینیزم فقط بخشی از آن را توضیح می‌دهد. تجربه قرن گذشته مسالۀ دیوان‌سالاری­سازی (بوروکراتیزاسیون) را به مثابه یک پدیدۀ اجتماعی مطرح می‌کند و نه مسالۀ شکل حزب پیشتاز که میراث چه باید کرد؟ است. زیرا سازمان‌های توده‌ای (نه فقط سازمان‌های سیاسی، بلکه به همان نسبت سندیکاها و مجامع کارگری) بیشترین میزان دیوان‌سالاری را دارند. در فرانسه، CFDT، حزب سوسیالیست و حزب از قرار معلوم بازسازی شدۀ کمونیست یا سبزها احتمالا از این نظر کاملا گویا هستند. اما از سوی دیگر -همچنان که متذکر شده‌ایم- در تمایزگذاری لنینیستی میان حزب و طبقه، نکات مفیدی برای اندیشیدن به روابط میان جنبش‌های اجتماعی و نمایندگی سیاسی وجود دارد. به همین ترتیب در اصول سانترالیزم دموکراتیک که به طور سطحی تحقیر و مذمت شده، خرده­گیران عمدتا بر اَبَرسانترالیزم دیوان‌سالار تاکید دارند که به نحو شرارت‌باری در احزاب استالینی سر مشق قرار گرفت. اما درجۀ معینی از مرکزیت، به دور از آنکه با دموکراسی در تضاد قرار بگیرد، شرط لازم برای موجودیت حزب است، زیرا تعیین حدود حزب راهی برای مقاومت در برابر تاثیرات فاسدکنندۀ ایدئولوژی مسلط و نیز معطوف به برقراری درجه‌ای از برابری اعضاء در مقابل نابرابری‌هایی است که به طور اجتناب‌ناپذیری مولود روابط اجتماعی و تقسیم کار است. امروز می‌توانیم به خوبی ببینیم که چگونه تضعیف این اصول، به جای آن که به سود شکل عالی‌تری از دموکراسی تمام شود، به ادغام رسانه­ای و مشروعیت‌یافتن عده ای از رهبران می­انجامد که به مراتب کمتر از پیش از سوی اعضای عادی حزب کنترل می‌شوند. به علاوه، هدف دموکراسی در یک حزب انقلابی گرفتن تصمیمات جمعی است تا بر پایه موازنۀ نیروها عمل کند. وقتی که خرده‌گیران سطحی لنینیسم مدعی رها شدن از یک نظم خفقانی می‌شوند، در حقیقت بحث را از همۀ موضوعیت خود تهی و آن را به مجموعه‌ای از آراء تقلیل می‌دهند که کسی را متعهد نمی‌سازد. پس از یک تبادل نظر آزاد بدون هیچ تصمیم مشترک، همه همانطور که آمده بودند، می‌روند و هیچ عمل مشترکی پدید نمی‌آید تا امکان سنجش اعتبار مواضع مخالف مورد بحث را میسر سازد. و سرانجام تاکید به عمل آمده به ویژه از سوی دیوان‌سالاران تجدید حیات یافته احزاب کمونیست پیشین -در خصوص بحران در شکل حزب- این امکان را به آنها می‌دهد تا از گفتگو دربارۀ بحران محتوای برنامه احزاب طفره روند و فقدان دل مشغولی استراتژیک را توجیه کنند.
سیاست بدون احزاب (یا هر نامی که داشته باشند مانند جنبش، سازمان، گروه یا حزب) در بسیاری از موارد به سیاست بدون سیاست ختم می‌شود یا دنباله‌روی بی‌هدف از جنبش‌های اجتماعی خودانگیخته یا بدترین شکل پیشتازگرایی نخبه گرا و فردگرا و یا سرانجام سرکوب امر سیاسی به سود امر زیبایی شناختی یا اخلاقی.
پانوشت‌ها:
به همین ترتیب در مباحثات سال 1915 در مورد اولترا امپریالیزم، لنین خطر یک اکونومیسم جدید را که رشد و بلوغ مناسبات سرمایه­داری در ابعاد جهانی را مقدمه‌ای بر فروپاشی نهایی سیستم می‌پنداشت، احساس کرد. ما در بحثهای اوایل 1920 بر سر خصلت حکومت شورایی، این نگرانی در مورد تقلیل امر سیاسی به اقتصادی یا اجتماعی را می‌بینیم. در مقابل آن‌هایی که از ”دولت کارگری“ صحبت می‌کردند، لنین اینگونه پاسخ داد که نکتۀ اصلی همین است که ”دولت“ کارگری کامل وجود ندارد. فرمول بندی او توصیفی‌تر و پیچیده‌تر از خصلت‌بندی اجتماعی دولت بود: این یک دولت کارگران و دهقانان است با یک ”چرخش بوروکراتیک“ و اینجا همان‌جایی است که شما واقعیت گذار را مشاهده می‌کنید. در نهایت در بحث بر سر اتحادیۀ کارگری نیز لنین از یک موضع اصیل دفاع کرد: به این خاطر که آنها ارگان‌های قدرت سیاسی نیستند، نباید به ”سازمان‌های دولتی اجباری“ تبدیل شوند.
دانیل بن‌سعید (2010-1946)، مبارز و نظریه‌پرداز کمونیست و از اعضای رهبری اتحادیۀ کمونیستی انقلابی (LCR) و حزب جدید ضدسرمایه‌داری (NPA) در فرانسه.
توضیحات:
*- اشاره به یکی از داستان‌های اسطوره‌ای یونانی است. پنه‌لوپه دختر ایکاروس و همسر ادیسه بود. بعد از رفتن ادیسه به جنگ، پنه‌لوپ خواستگاران زیادی داشت اما او از آن‌ها خواست تا به او اجازه دهند فرشی را ببافد و پس از اتمام آن به آن‌ها پاسخ دهد. پنه‌لوپه روزها فرش می‌بافت و شب‌ها فرش را می‌شکافت تا کار بافتن فرش به اتمام نرسد.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ورودی در ژوئن 22, 2011 بدست در لنین، آلترناتیو، انقلاب، استراتژی انقلابی، ترجمه، دانیل بن سعید، شماره 2 فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: